علي اکبر قاضي زاده

حالا کوچه فقط جاي گذشتن و عبور هميشگي ماشين هاست که هرچه مي گذرد هم گذر از کوچه و هم پارک کردن در اين طرف و آن طرف کوچه، براي اهل آن دشوار و دشوارتر مي شود. به خصوص وقتي کس و کار بچه ها نباشند، کوچه رفتن را کار خطرناکي هم مي دانند. بچه ها را از کوچه مي ترسانيم تا ساعت هاي از يادرفتگي و تنهايي را پاي کامپيوترها بگذرانند.
از اول صبح ده ها کاسب دوره گرد آشنا، انواع نيازهاي اهل خانه را در فضاي کوچه فرياد مي کردند. هر کدام هم گويي براي عبور و گذر خود، زمان ويژه يي داشت. فقط پيازي و زال زالکي و هندوانه يي و ناني و. . . نبودند که چيزي مي فروختند، چيني بندزن و پينه دوز و مسگري و زالويي و لحاف دوز هم بودند که خدمات مي دادند. مسگر که مي آمد، تماشا داشت؛ يک گïله زمين را مي کند و کوره را علم مي کرد. بعد ظرف هاي مسي را خوب مي گذاشت تا داغ شوند. قلع را با پنبه روي ظرف داغ مي ماليد.
کوچه بابايي دراز بود و باريک. هر خانه دست بالا دو طبقه داشت و از اول صبح از هر خانه، چندين بچه مي زدند بيرون تا در کوچه باشند. خطري اگر پيش مي آمد، گرسنگي که فشار مي آورد، شب که مي شد يا نيازي که پيش مي آمد، در خانه باز بود تا ما را به امنيت خود بپذيرد؛ در تمام خانه هاي کوچه.
شيفته ابزار پيرمرد لحاف دوز کجوري هم بوديم؛ يک کمان بزرگ و خوش ساخت، يک ترکه بلند که بدنه آن خوب صيقل خورده و يک کوبه بزرگ که در عالم بچگي به آن گوشت کوب رستم مي گفتيم. هنوز هم اگر لحاف دوزي جايي در تهران يافت شود به همان لحن و وزن مي خواند که آن وقت ها مي خواندند؛ کار لحاف دوزي؛ با کششي طولاني روي دوز. خواندن و سلوک هر فروشنده به کالايي که مي آورد، بستگي داشت. سفال فروش هيکلي درشت داشت با سبيلي که هر دو لب را مي پوشاند؛ کاسسسه، بشقققاب، آب خوري، کوزه همدون. از ته گلو مي خواند. يک توبره بزرگ بر يک شانه و يک کيسه در دست ديگر، مي آمد. قدم ها را شمرده برمي داشت و هر گذر و عبوري را مي پاييد؛ نکند ترک بردارد کاسه نازک او، فال بين لباده يي تا زير زانو مي پوشيد، فينه يي سرخ رنگ بر سر مي گذاشت که دستاري با گل هاي زرد دور آن مي پيچاند و تسبيحي به دست مي گرفت با دانه هايي به اندازه و به رنگ گيلاس هاي لواسان؛ فال بينم، طالع بينم، سرکتاب بينم. با مزه تر از بقيه مرد زالو انداز بود؛ هيکلي لهيده، صورتي کوچک، سبيلي ذوذنقه و کوتاه، قوزي در پشت، کت و شلواري تيره و زهوار در رفته، شاپويي با حاشيه چرب و گيوه يي سفيد؛ زالووو اîي ي زالوووووووو. زالوي دوم را چنان مي کشيد که گويي آخر آن بايد به دنيايي ديگر گره بخورد. من هيچ صاحب حرفه يي را تا امروز نديده ام که ظاهر و صدا و و رفتارش چنين با شغل او هماهنگي کند. وقتي مي آمد، بچه ها فرار مي کردند. کوچک ترها را حتي از اين کاسب عجيب مي ترساندند؛ مي خواي زالويي رو صدا کنم؟ يک دوره گرد ترسناک تر هم بود؛ عمو بمان علي، لاغر و کشيده، کت و شلوارپوش، مو و سبيلي حنازده و کلاه خز که موهاي حنا زده از زير آن بيرون مي زد. عمو يک کيف چرمي هم داشت که از وسط باز مي شد؛ متخصص دندان درماني و ختنه از دانشگاه کوچه، وقتي مي آمد پسربچه ها تا غروب گم مي شدند.
صداي نصي بلبل هم بود؛ گل اومد، باهار اومد، من از تو دورم. . . که تصنيف مي فروخت و وقتي مي آمد به ديوارهاي آجري و سقف هاي کاهگلي کوچه رنگ مي پاشيد. نصرالله با آن قد ديلاق و دهان گشاد، دسته تصنيف را کنار گوش مي گذاشت تا کوچه را از صدايي آشنا پر کند. تصنيف و نصي بماند براي دوشنبه زار ديگر.
بهشت نبود کوچه، البته. زندگي سخت بود، سخت مي گذشت. صداهاي کوچه اما آهنگ زندگي بود.
قلي يخي با فرقون چوبي اش نزديکي هاي ظهر- تابستان ها- سرمي رسيد، با دکمه هاي هميشه بسته، ظاهري سرماخورده و فرفرکنان. يخ شکن تيزي داشت و ترازويي که با يک ضربت مي توانست از صخره هاي بزرگ يخ طبيعي، درست به اندازه پول مشتري تکه يي جدا کند؛ يخ بلوري آوردم... يخي يه،
بچه هاي کوچه سخت جان تر بودند. عادت داشتند باهم باشند. پولي اگر کف جيب يکي پيدا مي شد، مال همه بود و بيگانه يي اگر وارد حريم آنان مي شد، همه يکي مي شدند. يکي اگر مي خورديم بايد يکي هم مي زديم؛ اين آيين کوچه بود. کوچه، ميدان زندگي بود؛ با همه خطرها و مخاطراتي که داشت؛ مثل خود زندگي، که دارد. قهرمان کودکي ما عباس مم صادق بود که مي گفتند وقتي حسين فري نوچه او را آژان ها بازداشت کردند، رفته بود، افسر نگهبان کلانتري 20ميدان ژاله را زده و حسين را بيرون آورده بود.
در دو محله کار مي کنم و در شهرک اکباتان زندگي. اينجاها خيلي کم صدايي از بيرون مي آيد. بچه ها را مگر صبح ها، ظهرها يا عصرها در راه رفت و آمد به مدرسه بشود ديد و بزرگ ترها را از اين هم کمتر. حرفي اگر باشد بر سر جاي پارک يا دير کردن سرويس مدرسه است. دوره گردي اگر بيايد، براي آنکه صداي خود را تا بلنداي پنهان خانه ها برساند، يا بايد با بلندگوي دستي دوره بيفتد؛ آهن، چدن، ماشين لباسشويي، تلويزيون، رادياتور شوفاژ، مشعل، ميخ،- اين ميخ آخري يعني مي خريم، يا تمام زنگ هاي يک مجموعه را بزند و پشت هم تکرار کند؛ چاقو، قيچي، ساطور تيز مي کنيم. نشد کسي بيايد و تمام زنگ ها را بزند تا زنگ دلتنگي ها را ببرد و صداهاي گمشده کوچه را باز آورد.