دوشنبه، 2 آذر 1388 - شماره 2110
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
دوشنبه زار
صداهاي آشناي کوچه
علي اکبر قاضي زاده

حالا کوچه فقط جاي گذشتن و عبور هميشگي ماشين هاست که هرچه مي گذرد هم گذر از کوچه و هم پارک کردن در اين طرف و آن طرف کوچه، براي اهل آن دشوار و دشوارتر مي شود. به خصوص وقتي کس و کار بچه ها نباشند، کوچه رفتن را کار خطرناکي هم مي دانند. بچه ها را از کوچه مي ترسانيم تا ساعت هاي از يادرفتگي و تنهايي را پاي کامپيوترها بگذرانند.

از اول صبح ده ها کاسب دوره گرد آشنا، انواع نيازهاي اهل خانه را در فضاي کوچه فرياد مي کردند. هر کدام هم گويي براي عبور و گذر خود، زمان ويژه يي داشت. فقط پيازي و زال زالکي و هندوانه يي و ناني و. . . نبودند که چيزي مي فروختند، چيني بندزن و پينه دوز و مسگري و زالويي و لحاف دوز هم بودند که خدمات مي دادند. مسگر که مي آمد، تماشا داشت؛ يک گïله زمين را مي کند و کوره را علم مي کرد. بعد ظرف هاي مسي را خوب مي گذاشت تا داغ شوند. قلع را با پنبه روي ظرف داغ مي ماليد.

کوچه بابايي دراز بود و باريک. هر خانه دست بالا دو طبقه داشت و از اول صبح از هر خانه، چندين بچه مي زدند بيرون تا در کوچه باشند. خطري اگر پيش مي آمد، گرسنگي که فشار مي آورد، شب که مي شد يا نيازي که پيش مي آمد، در خانه باز بود تا ما را به امنيت خود بپذيرد؛ در تمام خانه هاي کوچه.

شيفته ابزار پيرمرد لحاف دوز کجوري هم بوديم؛ يک کمان بزرگ و خوش ساخت، يک ترکه بلند که بدنه آن خوب صيقل خورده و يک کوبه بزرگ که در عالم بچگي به آن گوشت کوب رستم مي گفتيم. هنوز هم اگر لحاف دوزي جايي در تهران يافت شود به همان لحن و وزن مي خواند که آن وقت ها مي خواندند؛ کار لحاف دوزي؛ با کششي طولاني روي دوز. خواندن و سلوک هر فروشنده به کالايي که مي آورد، بستگي داشت. سفال فروش هيکلي درشت داشت با سبيلي که هر دو لب را مي پوشاند؛ کاسسسه، بشقققاب، آب خوري، کوزه همدون. از ته گلو مي خواند. يک توبره بزرگ بر يک شانه و يک کيسه در دست ديگر، مي آمد. قدم ها را شمرده برمي داشت و هر گذر و عبوري را مي پاييد؛ نکند ترک بردارد کاسه نازک او، فال بين لباده يي تا زير زانو مي پوشيد، فينه يي سرخ رنگ بر سر مي گذاشت که دستاري با گل هاي زرد دور آن مي پيچاند و تسبيحي به دست مي گرفت با دانه هايي به اندازه و به رنگ گيلاس هاي لواسان؛ فال بينم، طالع بينم، سرکتاب بينم. با مزه تر از بقيه مرد زالو انداز بود؛ هيکلي لهيده، صورتي کوچک، سبيلي ذوذنقه و کوتاه، قوزي در پشت، کت و شلواري تيره و زهوار در رفته، شاپويي با حاشيه چرب و گيوه يي سفيد؛ زالووو اîي ي زالوووووووو. زالوي دوم را چنان مي کشيد که گويي آخر آن بايد به دنيايي ديگر گره بخورد. من هيچ صاحب حرفه يي را تا امروز نديده ام که ظاهر و صدا و و رفتارش چنين با شغل او هماهنگي کند. وقتي مي آمد، بچه ها فرار مي کردند. کوچک ترها را حتي از اين کاسب عجيب مي ترساندند؛ مي خواي زالويي رو صدا کنم؟ يک دوره گرد ترسناک تر هم بود؛ عمو بمان علي، لاغر و کشيده، کت و شلوارپوش، مو و سبيلي حنازده و کلاه خز که موهاي حنا زده از زير آن بيرون مي زد. عمو يک کيف چرمي هم داشت که از وسط باز مي شد؛ متخصص دندان درماني و ختنه از دانشگاه کوچه، وقتي مي آمد پسربچه ها تا غروب گم مي شدند.

صداي نصي بلبل هم بود؛ گل اومد، باهار اومد، من از تو دورم. . . که تصنيف مي فروخت و وقتي مي آمد به ديوارهاي آجري و سقف هاي کاهگلي کوچه رنگ مي پاشيد. نصرالله با آن قد ديلاق و دهان گشاد، دسته تصنيف را کنار گوش مي گذاشت تا کوچه را از صدايي آشنا پر کند. تصنيف و نصي بماند براي دوشنبه زار ديگر.

بهشت نبود کوچه، البته. زندگي سخت بود، سخت مي گذشت. صداهاي کوچه اما آهنگ زندگي بود.

قلي يخي با فرقون چوبي اش نزديکي هاي ظهر-  تابستان ها- سرمي رسيد، با دکمه هاي هميشه بسته، ظاهري سرماخورده و فرفرکنان. يخ شکن تيزي داشت و ترازويي که با يک ضربت مي توانست از صخره هاي بزرگ يخ طبيعي، درست به اندازه پول مشتري تکه يي جدا کند؛ يخ بلوري آوردم... يخي يه،

بچه هاي کوچه سخت جان تر بودند. عادت داشتند باهم باشند. پولي اگر کف جيب يکي پيدا مي شد، مال همه بود و بيگانه يي اگر وارد حريم آنان مي شد، همه يکي مي شدند. يکي اگر مي خورديم بايد يکي هم مي زديم؛ اين آيين کوچه بود. کوچه، ميدان زندگي بود؛ با همه خطرها و مخاطراتي که داشت؛ مثل خود زندگي، که دارد. قهرمان کودکي ما عباس مم صادق بود که مي گفتند وقتي حسين فري نوچه او را آژان ها بازداشت کردند، رفته بود، افسر نگهبان کلانتري 20ميدان ژاله را زده و حسين را بيرون آورده بود.

در دو محله کار مي کنم و در شهرک اکباتان زندگي. اينجاها خيلي کم صدايي از بيرون مي آيد. بچه ها را مگر صبح ها، ظهرها يا عصرها در راه رفت و آمد به مدرسه بشود ديد و بزرگ ترها را از اين هم کمتر. حرفي اگر باشد بر سر جاي پارک يا دير کردن سرويس مدرسه است. دوره گردي اگر بيايد، براي آنکه صداي خود را تا بلنداي پنهان خانه ها برساند، يا بايد با بلندگوي دستي دوره بيفتد؛ آهن، چدن، ماشين لباسشويي، تلويزيون، رادياتور شوفاژ، مشعل، ميخ،- اين ميخ آخري يعني مي خريم، يا تمام زنگ هاي يک مجموعه را بزند و پشت هم تکرار کند؛ چاقو، قيچي، ساطور تيز مي کنيم. نشد کسي بيايد و تمام زنگ ها را بزند تا زنگ دلتنگي ها را ببرد و صداهاي گمشده کوچه را باز آورد.
کشور هفتادودوملت
سايه هايي که با تو زندگي مي کنند

پاکسيما مجوزي

بالاخره تمام شد. ولي نمي توان آن را با پايان خوش فيلم هاي باليوود مقايسه کرد. يک سال است که از حمله به هتل تاج محل در بمبئي مي گذرد. واقعاً چه کسي فکرش را مي کرد در چنين روزهايي (26نوامبر2008)، شبانگاه چند قايق موتوري با مرداني سياهپوش به قصد کشتن، وارد شهر بمبئي شوند؟ به هتل ها، بيمارستان و ايستگاه قطار حمله کنند و بوي خون را توي شهر پخش کنند؛ خون هايي که هيچ وقت پاک نخواهند شد. مي گويند ويژگي خون اين است که اگر ريخته شود سايه اش هميشه باقي مي ماند. حتماً اين سايه ها تا سال ها در راهروهاي هتل تاج محل باقي مي مانند. انگار اين سرزمين با تضاد معني پيدا مي کند. تاج محل سمبل عشاق در دنيا بايد جايي شود براي نشان دادن نفرت.

آن روزي که وارد هتل تاج محل شدم در هيئت توريستي بودم براي ديدن و کشف کردن. شکوه و زيبايي هتل مدهوشم کرده بود. دنبال قسمت اطلاعات مي گشتم تا سوالاتي بپرسم. برعکس هتل هاي ديگر هيچ قسمت اطلاعات نديدم. تا اينکه پرسيدم قسمت اطلاعات کجاست؟ دري را به من نشان دادند. در را که باز کردم اتاقي بزرگ و زيبا مثل اتاق انتظار کاخ هاي انگليسي در فيلم ها را ديدم؛ همه جايش پر از گل هاي سفيد بود، با پرده هاي مخملي کرم رنگ، چند صندلي استيل سفيد و طلايي که ميز گردي جلويش قرار داشت و کتابخانه يي هم آنجا بود. زني با ساري ليمويي پشت ميز بزرگ کار ايستاده بود. از او پرسيدم مي توانم هتل را ببينم؟ گفت بله حتماً. و هتل را با آن راهروهاي باشکوه و پيچ درپيچ ديدم. اما پاسخ اين درخواست بعد از اين براي توريست ها حتماً منفي خواهد بود. وقتي در خبرها خواندم اولين کشته شدگان دو کارمند قسمت اطلاعات بودند از خودم پرسيدم آيا آن زن يکي از آنها بوده؟

مي گويند بالاخره تمام شد. گروگان هاي هتل اوبروي آزاد شدند و تروريست ها در هتل تاج محل به قتل رسيدند. مي گويند پاکستاني ها بودند. دولت پاکستان اما از سياسي کردن اين جريان راضي نبود و براي از بين بردن اين گونه حرکت ها پيشنهاد همکاري دوطرفه داده بود. مي گويند وزير کشور هند استعفا داد و آتش بس پنج ساله ميان هند و پاکستان لغو شد. مي گويند اين عمليات تروريستي در مقابل منفجر شدن هتل بزرگي در پاکستان بود و مي گويند يک سال از آن ماجرا گذشته است، خرابي هتل بازسازي شده است و امسال براي کشته شدگان در تاج محل مراسم يادبودي برپا شده است.

اما کسي نمي گويد بمبئي با اين سايه هاي سرگردان چه مي کند؟ با راهروهاي پر از جسد، زمين هاي خوني، دردي که تسکينش زمان زيادي مي برد؛ شايد به اندازه عمر بشر در اين دنيا.

او شعر دارد

مجموعه شعر

ايليا ديانوش

نشر مرواريد 1388



محمدحسين روانبخش؛ شاعر معمولي بودن، يعني اصيل دانستن خود شعر و بي اعتنايي به حواشي آن، يعني داشتن جوهر شعر و آنگاه عرق ريختن براي کشف شعر امروز و يعني پرهيز از شعر ناميدن و چاپيدن هر مجموعه ناموزون کلمات که کمي تا قسمتي نيز به سانتي مانتاليسم آغشته باشد. همين ها براي اينکه شاعر و شعرهايش را جدي بگيريم کافي است، اگرچه چيزهايي بسيار بيش از اين در «مشق کلنجار» به چشم مي آيد؛جمعيت دلم/ که براي اعتراض/ مقابل وزارت سنگ رفته بود،/ سنگ باران شد/ دلم جز عشق/ چيزي ندارد/ و سنگ ها منتظرند/ تا دلم به اعتصاب عشق/ بنشيند/ سنگ ها مي دانند،/ دلم با اعتصاب عشق/ سنگ خواهد شد/ چگونه ستون دلم/ سيلاب سنگ را طاقت مي آورد؟/ سنگ ها/ هرگز نمي دانند (ص22)

پژوهش در ديدگاه ها و گفته هاي شاعراني چون شاملو، فروغ و سهراب و انتشار سه دفتر از فرهنگ «گزين گويه» هاي آنها، نه تنها پيشينه يي است که نام ديانوش را براي مخاطبان از غريبگي درآورده است بلکه پشتوانه يي است غني براي شعر او. با اين همه جاي خرسندي است که فرم و درونمايه شعرهايش، تقليد از هيچ کدام از آن بزرگان نيست و شناسنامه مستقل دارد که منظور از آن 24 نيست،/ ساعت صفر/ ساعتي ست که من و تو/ مي توانيم از صفر بياغازيم/ و اين خيلي زياد است،/ وقتي که آدمي/ در بسيار ساعات حياتش/ حتي از صفر هم/ آغازي نمي تواند داشت. (ص31)

شعرهاي شاخص کتاب، حاصل تماشاي طولاني عکس هايي فوري و بدون رتوش از ذهن يا طبيعت است، عکس هايي در تقطيع يک حرکت ذهن يا طبيعت. اما خود شعرها نقاشي اند نه عکس، زيرا با عناصري برگزيده و بر اساس زيبايي شناسي خاص شاعر سروده شده و بيشتر نتيجه خلق اند تا ثبت، شعرهايي که خود شاعر آنها را «شعر مکث» ناميده و تسميه درستي است. نمونه آنکه در شعر او برخلاف شعر اکثر معاصران، گذار و ايجاز چنان اصالتي ندارد و او بسا تعمداً به تفصيل اصيل مکث ها پرداخته است؛بگذار بر خوشه بماند،/ حب انگور کپک زده چروکيده يي/ که نمي خوريش/ بگذار لااقل/ بر خوشه بماند (ص57)

شعر، کوتاه است اما بناي شاعر در آن، بر حرکت و ايجاز نيست؛ مي دانيم واژه هاي کپک زده و چروکيده، توصيفات متفاوتي هستند اما اگر شاعر ابرامي بر ايجاز داشت، يکي از آنها را انتخاب مي کرد يا واژه يي مي آورد که اين هر دو را تداعي کند، مثلاً لهيده يا پلاسيده؛هنگام که محبوب رفتني ست/ چه گزيري به از اين/ که تا گاه رفتنش/ هرگز به نبودنش نينديشي؟/ زيرا کزين انديشه/ حاصل، حال نزار احتضار است و/ تسليم ساعت به ساعت او. (ص50)

نيمه دوم اين قطعه را هم اگر تنها از منظر ايجاز بنگريم، اضافه است. اما اگر خصوصيات سبکي شعر را دريابيم، به آن رضايت مي دهيم و دنبال دلايلي مي گرديم که چنين شرحي را لازم کرده است. دوباره خواني قطعه بالا نشان مي دهد در قسمتي که با «زيرا...» آغاز شده، توضيحي اضافه (و نه مضاعف) آمده که مفهوم جديدي را به شعر افزوده است؛ اينکه يک باره مردن (رفتن) مطلوب است اما عمري را به احتضار گذراندن و به تدريج تسليم شدن، مطلوب هيچ جاني نيست. اين سخن هم در همين شعر آمده است، درحالي که شاعري ديگر بود، شايد آن را جداگانه، دستمايه شعر ديگري مي کرد. پس با شاعري روبه روييم که هم حرف هاي بسيار دارد و هم زبان ويژه يي براي گفتن بسياري حرف ها در يک قطعه شعر؛تو آزادي با من/ تو رهايي در من/ تو آسوده يي از من/ تو داوري بر من (ص27)

او با اين تصوير، واقعيت تلخ روزگار را بازمي گويد و نشان مي دهد طنز را به درستي شناخته و مي تواند آگاهانه و موثر، از آن در شعر بهره جويد؛گفته ام کمتر پرسه بزند/ مقابل خانه شعرم/ تنهايي/ که تو بيايي (ص120)

واکاوي بيشتر اين شعرها، خصوصيات ديگري را هم آشکار مي کند؛ تطابق دلچسب بسياري اشعار با حال و هواي اين روزها، توجه ويژه به عشق، نگاه انساني به زن و زنانگي، استفاده همزمان از زبان پرطمطراق و زبان عاميانه، به کارگيري مثل ها و تکيه کلام هاي زبان مردم و اصرار بر قافيه آرايي که بررسي شان در اين مجال نمي گنجد. اما همين قدر بگويم؛ اگر ديانوش قدر خود را بداند، روزهايي مي رسد که حتي «مشق کلنجار» هم با همه اعتبارش ديگر بيانگر شعر او نخواهد بود.

عناوين اين صفحه
صداهاي آشناي کوچه
سايه هايي که با تو زندگي مي کنند
او شعر دارد

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام