شنبه، 30 آبان 1388 - شماره 20108
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
با خاطره مهدي سحابي
رقصان مي گذرم از آستانه اجبار...
ملک منصور اقصي

تا پيش از خواندن بارون درخت نشين ايتالو کالوينو و آب، بابا، ارباب گاوينولدا مهدي سحابي را هيچ نمي شناختم. کتاب گاوينولدا را همچون فيلمي که برادران تاوياني از روي اين اثر ساخته بودند و در جشنواره فيلم تهران در قبل از انقلاب ديده بودم، خريدم. بعدتر دو ترجمه ديگر اين بار از انگليسي و از يک نويسنده انگليسي از او خواندم. راستش اول فکر کردم با دو مترجم با يک اسم طرفم. چطور مي شود کسي رمان هاي مهمي را هم از ايتاليايي و هم از انگليسي ترجمه کند و بعد ترجمه در جست وجوي زمان از دست رفته مارسل پروست از فرانسه را از سحابي ديدم، عجب آدمي، از سه زبان رمان ترجمه مي کند؟ بسيار هستند کساني که يک زبان خارجي بلدند و با چند زبان هم تا 10 مي شمارند يا بلدند آدرس بپرسند و صبح بخير بگويند ولي ترجمه رمان؟ همه مي دانند که زبان خارجي حکايتي است. حرف زدن يک چيز است، حرف فهميدن چيز ديگر، خواندن چيز ديگري، ترجمه يک چيز ديگر و نوشتن به زبان ديگر داستان ديگري است، عرصه هايي به کلي متفاوت نيازمند توانايي هاي به کلي مختلف، گذشت. مدت ها بعد منزل دوستي من و آقاي مهدي سحابي به هم معرفي شديم. مردي جوان، محکم، چهره يي عبوس، عينک ته استکاني با سبيلي عظيم که آدم را ياد ژنرال هاي قرن 19 فرانسه مي انداخت. تابلوي کوچکي روي ديوار بود. سحابي به طرف تابلو کشيده شد. من هم دنبالش عکس يک نقاشي با اندازه هاي متوسط از نقاشان دوره رنسانس بود. مريم مقدس بود و فرزند. فکر کردم احتمالاً بايد کار يکي از کارآموزان کارگاه لورنزو در فلورانس عهد داوينچي باشد. البته نه کار خود داوينچي يا معروف هاي ديگر آن دوره ها مثل بوتيچلي يا فيليوليپي... سحابي شروع کرد به صحبت درباره نقاشي روي ديوار. چنان گفت و گفت که فکر مي کردي ديشب با نقاش مربوطه در قرن شانزدهم روي پل پونته و کيوي فلورانس گپ مي زده و بعد صحبت ديگر به نقاشي کشيد. دانش اش در مورد نقاشي غريب بود. همان قدر از کلاسيک ها مي دانست که خبر داشت هفته قبلش کارهاي کدام نقاش مدرني در آکادمي سلطنتي هنر لندن نمايش داده شده است. همه اين حرف ها بدون هيچ خودنمايي و پر از طنز که با آن چهره به ظاهر گرفته در تضاد بود. من مجذوب شخصيت سحابي شدم؛ چيزي که خودش ارزشي براي آن قائل نبود. حتي نگفت که نقاش است. اين را بعدها فهميدم که مرا به يکي از نمايشگاه هايش دعوت کرد. وقتي از او پرسيدم چطور سه زبان را آموخته، گفت؛ «همين طوري،» گفت اول رفتم ايتاليا، بعد فرانسه. با مردم حرف مي زدم و ياد گرفتم. مگر مي شود؟ آدم هايي هستند که 40 ،50 سال است در فرانسه و انگليس و ايتاليا زندگي مي کنند. خيلي هم آدم هاي فرهيخته يي هستند، اما به سختي از ترجمه يک صفحه نوشته معمولي هم برمي آيند. بحث آشنايي با کار ترجمه نيست، که البته خودش هزار فوت و فن خارج از ديکسيونر دارد، موضوع اين است که با حرف زدن با مردم فرانسه آدم چطور مي تواند پروست و سلين را ترجمه کند؟ و راز اين توانايي سحابي هيچ وقت روشن نشد چون خودش فقط مي گفت «همين طوري»، هر وقت از او مي پرسيدند که چطور شد سراغ کتاب سختي چون در جست وجوي زمان از دست رفته، مارسل پروست رفته، جمله معروف ادموند هيلاري اولين فاتح قله اورست را مي آورد که از او پرسيدند چطور شد که به قله اورست رفتيد، گفته بود؛ «يک کوهي آنجا بود ما هم رفتيم بالا»، مهدي سحابي به معناي دقيق کلمه يک انتلکتوئل فروتن و به قول انگليسي ها humble بود، پديده نادري در کشورهايي مثل ما. او فقط خلاقيت هنري را ارزش مي دانست، ترجمه کردن را خلاقيت نمي دانست. اما ارزش کارهاي ترجمه او از بسياري آثار هنري خلق شده باارزش ترند، اصلاً امروز به کمک ترجمه است که مردم دنيا از حال هم خبر دارند. چطور مي شود به اورهان پاموک که رمان هايش را به ترکي مي نويسد جايزه نوبل ادبي مي دهند؟ اگر کتاب هاي او ترجمه نمي شد و خوب هم ترجمه نمي شد چه کسي جز آنها که خوب ترکي مي دانند کتاب هاي پاموک را مي خواندند. مارکز به اسپانيايي مي نويسد. اگر کتاب هاي او به فارسي ترجمه نمي شد، اصلاً ما مارکز را نمي شناختيم. يک بار مفصل با سحابي در مورد اهميت دانستن زندگي و شخصيت هنرمند و ارتباط آن با اثرش صحبت کرديم. او به جد معتقد بود، همان طور که همه امروز معتقدند، که زندگي شخصي هنرمند در کنار اثرش هيچ اهميتي ندارد. ما با اثر هنري روبه روييم و بس. مثال قشنگي هم زد که؛ «بسيار آثار هنري بي نظير از گذشته ها داريم که اصلاً نمي دانيم خالقشان چه کسي بوده.» کارواجيو دائم به جرم خلاف هايي که مي کرده در زندان و فراري بوده است، ميکل آنژ بسيار مادي بوده و... راست مي گفت اما حرف من چيز ديگري بود و آن اينکه درست است که همه چيز در اثر هنري است و فقط آن است که از هنرمند مي ماند و باقي همه دود مي شود و به باد مي رود اما شخصيت هنرمند خود يک پديده است که تاثيرش، دست کم در هنگام حياتش، ممکن است بر اطرافش بسيار عميق باشد. آنچه از سحابي براي ساليان سال باقي خواهد ماند ترجمه هاي بي نظيرش است از پروست، فردينان سلين، ايتالو کالوينو، فلوبر و فوئنتس خواهد بود اما زندگي او بر بسياري از ما زندگان تاثير گذاشت و مي توانست بيشتر هم بگذارد.

نظم کانتي زندگي سحابي آن طور که خودش تعريف مي کرد، حيرت آور بود. صبح زود برمي خاست، سر ساعت معيني پشت ميز کارش مي نشسته و يکسره ترجمه مي کرده تا ظهر، بعدازظهر نقاشي مي کرده و ساعت معيني در عصر يک مسير ثابت را مثل کانت، پياده مي رفته و برمي گشته و بعد کتاب مي خوانده تا شب و در ساعت معيني مي خوابيده. سالم بود و محکم، از آنها که ممکن است چهار صبح بروند توچال و شش صبح برگردند، برخوردش با آدم طوري بود که گويا مي خواهد بگويد؛ «خب امروز زندگي تازه شروع شد بزن بريم...» طنزش نظير نداشت، فکر مي کردي براي او همه زندگي طنز است. خمودگي دپرس ترين آدم را با يک طنز ناب محو مي کرد. به حرف هاي آدم ها خوب گوش مي داد و چقدر درست و دقيق و با فکر جواب مي داد. نديدم از کسي بد بگويد يا از زندگي ناله کند. چقدر حيف شد... چقدر مي توانستم از او چيز ياد بگيرم که نشد، نمي شد که دائم بروم منزلش يا دعوتش کنم به منزلم. منزل دوستان هم ديدارهايي بود خارج از تصميم من. ما که اينجا کافه De Flore کارتيه لاتن پاريس نداريم که اگر خواستيم ژان پل سارتر را پيدا کنيم برويم آنجا. آدم در آن طرف ها مشکلي براي ارتباط با هر هنرمندي که مي خواهد ندارد. پيدا کردن پل استر، فيليپ راث و ژيژک در نيويورک کار شاقي نيست. اما اينجا چگونه مي شد مهدي سحابي را بيشتر ديد. بعد از خواندن کتاب مرگ قسطي لويي فردينان، اگر مي خواستي بيشتر راجع به اين نابغه ادبيات قرن بيستم فرانسه بداني چه کسي بهتر از مهدي سحابي؟ اما کجا مي شد پيدايش کرد؟ يک عده يي مي گفتند ساکن فرانسه بوده، گاهي به ايران مي آمده و يک عده يي هم مي گفتند ساکن ايران بوده، گاهي به فرانسه مي رفته، هيچ کس از ما مردم درست نفهميد. اينجا سنت ارتباط مردم با آدم هاي بافرهنگ جامعه وجود ندارد. از قبل هم نبوده. کنفرانس و سخنراني هم که جاي ارتباط طبيعي نيست. نويسندگان دور هم جمع مي شوند و به خانه هم مي روند؛ نقاش ها، فيلمسازها، موسيقيدان ها. هر هنري محفل هاي جدا از هم و بي ارتباط با مردم دارد. چون اشباحي دست نيافتني گم و پيدا مي شوند. او در کارش بي نهايت جدي و دقيق بود اما چنان مي نماياند که هيچ چيز آنقدر جدي نيست که به خاطرش ملول شود. کسي که در خواب چنان سکته وسيعي مي کند که ديگر بيدار نمي شود نمي تواند در قلبش هيچ ناراحتي نداشته باشد. اما او لابد آن را هم جدي نگرفته بود و به مرگ هم خنديد و پاسخ هزاران سوال ما بي جواب ماند... حيف.
کاتدهاي تصوير-8
شب زنده داران

امير شهيد ثالث *

در اين قطعه- نوشته ها درباره يک اثر هنري، هيچ نيتي براي اضافه کردن معلومات به معرفت آدمي يا تعليم و تجزيه و تحليل يک اثر به سياق نقدهاي هنري که عموماً بيشتر ابعاد دانش منتقد را به صحنه مي کشند يا کم کردن مجهولاتً صورت بندي شده در باستان شناسي يک اثر، لحاظ کردن شرايط اجتماعي هنرمند، در ميان نيست. آنچه در اين قطعه واره ها که تعداد آنها براي کتابي به پنجاه مي رسد، اهميت دارد، شيوه اتصال يک اثر هنري به واقعيت است. اين قطعه- نوشته ها تلاش براي پيدا کردن اين نقطه اتصال است ولاغير.

---

در يک تابلوي ادوارد هاپر به نام شب زنده داران (1942)، پرتو هاي خشنً نور بر گوشه يي از خيابان نازل شده اند. اين بار نور به طور خشونت باري، برخلاف حامل روشنايي بودن، در حال تاريک کردن خيابان است. شبً خيابان فرارسيده است. ايدئولوژيً شب دلالت بر سکون و آرامش، يله رفتن در مبلمان راحتي دارد. شباهنگام افراد علي الظاهر در حال تسکينً خراش هاي روز هستند. بورژوازي، شب را واژگون روز کرده است زيرا در پايان روز او به خانه، چارديواري امن، بازمي گردد. در نظم مستقر همه چيز قرار است روي دست هايش قرار گيرد. شب، زمان و مکانً ايمن، سکون و سکوت است. روز، زمان و مکانً خشونت، شتاب و هياهو. در توزيع محسوسي که نظم مستقر انجام داده است، شب که براي فرد پس از هشت ساعت کار روزانه به منظور تجديد قوا، مهيا شده است، در خدمت فرو بردن همه چيز از جمله خستگيً ناشي از کار شرافتمندانه در تاريکي است، زيرا تنها در اين صورت است که در جامعه کالايي شده، مي توان کارً جدا شده از کارگر را در ميان خرده ريزهاي زندگي از ياد برد. فرد وقتي به خانه مي آيد آنقدر در شبً مهيا شده غرقه است که نمي تواند از گم شدنً کار خود در روز سوال کند. دست بر قضا در شب همه چيز چون دکور ساخته و پرداخته مي شود. در ويترين مغازه يي، چند نفر از شب زنده داران چيده شده اند. برخلاف ويترينً روزها، در اينجا کسي نيست که تماشاگر باشد زيرا آنها ملالً روز را به رختخواب ها برده اند تا براي روز کاريً بعد، قواي خود را تجديد کنند. اما براي شب زنده داران نظام ارزش- مبادله براي سازماندهي آنان مکان هاي شبانه يي را مهيا ديده است تا نه تنها زندگي روزمره بلکه زندگي شب مره آنها را سازماندهي کند، تا نه تنها ملال شان را در هياهوي روز بلکه در سکوت و تاريکيً شب مخفي کند. خونً خودآگاهي اينک نه در به اصطلاح حقيقتً روز رخ مي دهد نه در شب زيرا هياهو- سکوتً شهر در هر وجهي از خود، همچون دکور چيده شده است. هياهو متعلق روز و سکوت متعلق شب. اين تقسيم کار، جملگي دلالت بر وحدت دادنً حيات فرد با هر چيز ديگر دارد. شهر در تقابل با طبيعت بايد با آن وحدت يابد. کارً جداشده از فرد بايد با خود او وحدت يابد. اين وحدت يافتن تنها در خدمت فراموش کردنً حفره هايي است که حيات فرد را پر کرده است. قرار است حقيقتً تابنده روز و آرامش و طمانينه بوداييً شب، اين حفره هاي جامعه کالايي شده را پر کند. به اين خاطر همه چيز بايد با دقت پوزيتيويستي تحليل شود. شب و روز بايد اندازه گيري شوند. با نواختن چند ضربه ساعت ميدان شهر، از خواب برمي خيزيم. روزً مهيا شده براي شتاب با عجله آغاز مي شود. در اين شتاب، هيچ تناقضي نبايد ديده شود. اساساً شتاب بري از تناقض نشان داده مي شود. در سکون و سکوت نيز تاريکي، کارً اينهماني کردنً همه چيز با همه چيز را انجام مي دهد. وقتي چراغ ها خاموش مي شوند، وحدت آغاز مي شود زيرا در اصل چيزي براي ديدن باقي نمي ماند تا گسستً امر واقعي از نظم نمادين تشخيص داده شود. نورهاي مصنوعيً خيابان مابه ازايً نور آفتابً به اصطلاح روشن کننده حقيقت هستند ليکن نه براي نشان دادنً پارگيً شب. خستگان به رختخواب مي روند تا خسته تر از خواب برخيزند. تنها آنان که در مرزً شب و روز، جايي که نه شب است نه روز، به نقطه منتهاي درجه (extreme) مي روند، مي توانند قدرتً موهومً وحدت دهنده تقسيم کار شب و روز را عيان کنند، و خونً آگاهي را در رگً مرزها، تحديد کننده نظم مستقر جاري کنند. شب زنده داران در دکور شب مي نشينند تا نواختن ضربه هاي ساعتً شتاب را انتظار کشند ليکن در کنه همه چيز، «همه چيزً» واقعاً موجود در مدرنيته شهر نهفته است. شب زنده داران تنها يک چيزي را در دکور شب که تلاش مي کند يکپارچگي را به نمايش گذارد، برملا مي کنند؛ ملال،

* دانش آموخته رشته دکتراي فلسفه، دانشگاه اسکس

حق با کيست
فيروز جلالي زنوزي

عجب ملت غريبي هستيم، احساس زده و اهل افراط و تفريط، يا دوست دوستيم يا دشمن دشمن، در عرصه ادب و ادبيات هم خط و خط کشي مي کنيم. جناح بندي هاي چپ و راست. آن که با ما نيست حتم بر ماست، پس کارش را تحويل نگيريد،

روزگار ما را شما را به خدا،

نخواندم و شنيدم که در اعتمادتان معترضه يي نوشته شده به اينکه چرا من از ابقاي معاونت فرهنگي ارشاد اسلامي

- دکتر محسن پرويز- حمايت کرده ام و لابد اين حمايت ناشي از آن است که مثلاً رمان «قاعده بازي» برنده چند جايزه شده است- به بسيار نقدهايي که درباره اين کار اينجا و آنجا، آن هم از طرف کساني که من حتي يک بار نديدم شان نگاه کنيد- يا اينکه چون جزء داور جشنواره هاي مختلف وزارت ارشاد بوده ام و لابد اين حمايت ناشي از امتيازاتي چنين است،

واقعاً متاسفم براي اظهارنظرهايي چنين سطحي، شتابزده و بي تعمق.

بزرگواران، شايد شما با نظرم مخالف باشيد و دلايلي داشته باشيد و اين البته حق شماست ولي من به اين جهت از ابقاي دکتر پرويز حمايت کردم که ايشان نويسنده و منتقد صاحب نظر و منصفي هستند که فکر مي کنم لااقل نسبت به خيلي هاي ديگر که تاکنون در اين سمت داراي مسووليت بوده اند بايد حساسيت و شناخت بيشتري از رنج اهل داشته باشند و معلوم نيست آيا اگر کس ديگري به جاي ايشان عهده دار اين سمت شود- همچنان که بودند- شناخت درست تر و معقول تري از چند و چون کار اهل قلم و ادبيات داستاني داشته باشند و به نظرم اصلح اين بود که لااقل اهل قلمي عهده دار چنين مسووليتي باشند که مي دانند يک خط نوشتن يعني چه. فقط همين و همين.

و اما اينکه ادعا شده چون من سرداور يا داور چندين و چند جشنواره مختلف بوده ام و لابد از اين نظر هم طرفي بسته ام ارجاع تان مي دهم به نوع انتخاب هايي که در زمان داوري هاي من شده است؛ انتخابي مثل کار احمد بيگدلي- اندکي سايه- که به عنوان کتاب سال شناخته شد. آن هم از معلمي در شهري دورافتاده و نيز کار خورشيدفر در دوره کتاب فصل و باز هم کار يک نويسنده زن افغان

- حميرا قادري- در دوره هاي بعد و... و...

سوال اين است که آيا اين انتخاب ها انتخاب هايي غيرمعقول و دلنوازانه از مثلاً دوستان جناحي ام بوده اند يا خير؟ و آيا پيش از آن من شناختي از اين دست از نويسندگان داشتم؟ و آيا در اين ميان به انصاف داوري نشده است؟ خير عزيزان، من نه تنها مغبون سفارشات اين دست از انتخاب ها و رابطه ها نشده ام که حتي هنوز که هنوز است، بعد از گذشت پنج سال به جهت اين دست از انتخاب ها مورد خشم چندين و چند نويسنده معلوم الحال پرتوقع قرار دارم- کمي باريک بين تر باشيد و به مصاحبه ها و اعتراضات اين آدم هاي کوچک روح توجه کنيد- از همان اول هم پيه همه چيز را هم به تنم ماليده ام، چون معتقد بوده و هستم که داور و کارشناس بايد بيش از دانش کار روح سالمي داشته باشد و انصافاً به دور از اين دست از غرض و مرض ها و جناح بندي ها قضاوت کند که اگر نکرد به قلم و به روح و وجدان خودش خيانت کرده است، کارنامه کاري ام روشن است چون هر جا که ايجاب کرده است به وقتش هم حرفم را هم زده ام، هرگز اهل مماشات و گوشه نشيني هم نبوده ام. اين گوي و اين ميدان. حالا آدم هاي مدعي ديگر بيايند نشان دهند در طول اين همه سال در کدام انتخاب هايشان و زير کدام عنوان دهان پرکن اثري را خارج از مثلاً سليقه جناح مخالف برگزيده اند جز که فقط و فقط چشم شان را به روي حقايق بسته اند؟ لااقل نشانه يي بدهيد.

خير عزيزان، من فکر مي کنم در همين جامعه ادبي به ظاهر خاموش وجدان هاي بيداري هستند که با دقت به کارنامه کاري هر کس دقيق دقيق نگاه مي کنند و گرچه بيشترشان متاسفانه شهامت بيان حقايق را- لابد از ترس همفکران معلوم الحال شان- ندارند اما لااقل در تنهايي هايشان به خودشان مي گويند حق با کيست و کي دارد چه کار مي کند. و همين تاييد ضمني خاموش هم براي امثال من کفايت مي کند. پس بياييد منصف تر باشيم که اگر اهل قلم منصف نباشند ديگر واويلا، چون از قديم و نديم گفته اند هر چه بگندد نمکش مي زنند واي به وقتي که بگندد نمک.
عناوين اين صفحه
رقصان مي گذرم از آستانه اجبار...
شب زنده داران
حق با کيست

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام