فيروز جلالي زنوزي

عجب ملت غريبي هستيم، احساس زده و اهل افراط و تفريط، يا دوست دوستيم يا دشمن دشمن، در عرصه ادب و ادبيات هم خط و خط کشي مي کنيم. جناح بندي هاي چپ و راست. آن که با ما نيست حتم بر ماست، پس کارش را تحويل نگيريد،
روزگار ما را شما را به خدا،
نخواندم و شنيدم که در اعتمادتان معترضه يي نوشته شده به اينکه چرا من از ابقاي معاونت فرهنگي ارشاد اسلامي
- دکتر محسن پرويز- حمايت کرده ام و لابد اين حمايت ناشي از آن است که مثلاً رمان «قاعده بازي» برنده چند جايزه شده است- به بسيار نقدهايي که درباره اين کار اينجا و آنجا، آن هم از طرف کساني که من حتي يک بار نديدم شان نگاه کنيد- يا اينکه چون جزء داور جشنواره هاي مختلف وزارت ارشاد بوده ام و لابد اين حمايت ناشي از امتيازاتي چنين است،
واقعاً متاسفم براي اظهارنظرهايي چنين سطحي، شتابزده و بي تعمق.
بزرگواران، شايد شما با نظرم مخالف باشيد و دلايلي داشته باشيد و اين البته حق شماست ولي من به اين جهت از ابقاي دکتر پرويز حمايت کردم که ايشان نويسنده و منتقد صاحب نظر و منصفي هستند که فکر مي کنم لااقل نسبت به خيلي هاي ديگر که تاکنون در اين سمت داراي مسووليت بوده اند بايد حساسيت و شناخت بيشتري از رنج اهل داشته باشند و معلوم نيست آيا اگر کس ديگري به جاي ايشان عهده دار اين سمت شود- همچنان که بودند- شناخت درست تر و معقول تري از چند و چون کار اهل قلم و ادبيات داستاني داشته باشند و به نظرم اصلح اين بود که لااقل اهل قلمي عهده دار چنين مسووليتي باشند که مي دانند يک خط نوشتن يعني چه. فقط همين و همين.
و اما اينکه ادعا شده چون من سرداور يا داور چندين و چند جشنواره مختلف بوده ام و لابد از اين نظر هم طرفي بسته ام ارجاع تان مي دهم به نوع انتخاب هايي که در زمان داوري هاي من شده است؛ انتخابي مثل کار احمد بيگدلي- اندکي سايه- که به عنوان کتاب سال شناخته شد. آن هم از معلمي در شهري دورافتاده و نيز کار خورشيدفر در دوره کتاب فصل و باز هم کار يک نويسنده زن افغان
- حميرا قادري- در دوره هاي بعد و... و...
سوال اين است که آيا اين انتخاب ها انتخاب هايي غيرمعقول و دلنوازانه از مثلاً دوستان جناحي ام بوده اند يا خير؟ و آيا پيش از آن من شناختي از اين دست از نويسندگان داشتم؟ و آيا در اين ميان به انصاف داوري نشده است؟ خير عزيزان، من نه تنها مغبون سفارشات اين دست از انتخاب ها و رابطه ها نشده ام که حتي هنوز که هنوز است، بعد از گذشت پنج سال به جهت اين دست از انتخاب ها مورد خشم چندين و چند نويسنده معلوم الحال پرتوقع قرار دارم- کمي باريک بين تر باشيد و به مصاحبه ها و اعتراضات اين آدم هاي کوچک روح توجه کنيد- از همان اول هم پيه همه چيز را هم به تنم ماليده ام، چون معتقد بوده و هستم که داور و کارشناس بايد بيش از دانش کار روح سالمي داشته باشد و انصافاً به دور از اين دست از غرض و مرض ها و جناح بندي ها قضاوت کند که اگر نکرد به قلم و به روح و وجدان خودش خيانت کرده است، کارنامه کاري ام روشن است چون هر جا که ايجاب کرده است به وقتش هم حرفم را هم زده ام، هرگز اهل مماشات و گوشه نشيني هم نبوده ام. اين گوي و اين ميدان. حالا آدم هاي مدعي ديگر بيايند نشان دهند در طول اين همه سال در کدام انتخاب هايشان و زير کدام عنوان دهان پرکن اثري را خارج از مثلاً سليقه جناح مخالف برگزيده اند جز که فقط و فقط چشم شان را به روي حقايق بسته اند؟ لااقل نشانه يي بدهيد.
خير عزيزان، من فکر مي کنم در همين جامعه ادبي به ظاهر خاموش وجدان هاي بيداري هستند که با دقت به کارنامه کاري هر کس دقيق دقيق نگاه مي کنند و گرچه بيشترشان متاسفانه شهامت بيان حقايق را- لابد از ترس همفکران معلوم الحال شان- ندارند اما لااقل در تنهايي هايشان به خودشان مي گويند حق با کيست و کي دارد چه کار مي کند. و همين تاييد ضمني خاموش هم براي امثال من کفايت مي کند. پس بياييد منصف تر باشيم که اگر اهل قلم منصف نباشند ديگر واويلا، چون از قديم و نديم گفته اند هر چه بگندد نمکش مي زنند واي به وقتي که بگندد نمک.