
لادن نيکنام

از نوشتن بسيار نوشته اند. از عرق ريزي روح. از رنجي جانکاه که گاه به يک خوشي، سبکي بي کران رسيده و گاه تلخکامي نوشتن با نويسنده مي ماند تا در روايت بعد، متن بعد، دگرديسي پيدا کند، شکلي تازه به خود بگيرد و حکايت نوشتن، تکرار شود؛ تکراري که نويسنده از آن لذت مي برد. اما آيا اين لذت واقعي است؟ آيا لذت صورتي عيني دارد؟ آيا روايت سازي اتفاقي است ملموس و قابل مشاهده و اندازه گيري؟ در غرب اصحاب قلم بر اين نظر متفق القول اند که داستان نويسي معماري خاص خود را دارد. يعني مانند فعل مهندسي است. معادل ساختن و پرداختن است. در شرق بيشتر بر شهود و الهام پافشاري مي کنند. شايد آنچه واقعيت دارد برآيندي است از اين دو. يعني بر نويسنده حالتي غيرقابل وصف حادث مي شود. نويسنده آدمي است که ساختن را مي شناسد و به فوت و فن آن آشناست. مي داند کجا سکوت کند. مجال گفتن و پرداختن يک حادثه را از زبان راوي داده و همواره سکان روايت را در دست دارد. لحظه يي از اداره کردن قدرت خلاقه غافل نيست. مي بينيد که نوشتن شايد در نگاه اول چندان پيچيده نباشد اما در قدم هاي بعدي، در نگاهي دقيق تر، ساده نيست. مهم داشتن آن شور و شوق خلق است اما تصور کنيد قرار است با متني مواجه شويد که به عجيب ترين شکل ممکن از نوشتن يک رمان بگويد.
نه... قرار است از مهندسي يک رمان، يک داستان نويس، بنويسد. کلمات را کنار هم بچيند تا به ما نشان دهد چيدمان چقدر سخت است. بنويسد تعيين تقدم و تاخر حوادث چه اندازه دشوار است. از کوچک ترين اتفاقات مثل خوردن يک پياز تا قتل بنويسد تا به ما يادآوري کند همه چيز، همه پديده ها، بهانه هايي هستند براي يک نويسنده تا جهان داستاني بسازد. جهاني به موازات اين جهان تکوين مي يابد. اين تکوين، مراحل بسيار دارد. تصور کنيد سنگي در رود مي اندازيد. به شعاع امواج خيره شويد. يک سنگ، امواج گوناگون پديد مي آورد با شعاع هاي متفاوت؛ دايره هايي که رو به بزرگ شدن ميل مي کنند. به بزرگ ترين دايره که نگاه کنيد، مي بينيد دايره را حاشيه مي رود قطع مي کند. آيا اتفاق مهمي افتاده است؟ آيا بزرگ ترين حادثه در رمان مي تواند به اندازه بزرگ ترين دايره چنين آسيب پذير باشد؟ يعني تکه هايي از آن محو شود و کوچک ترين اتفاق يا کوچک ترين دايره ديرتر از باقي رخدادها، از زمينه محو شود. پس در اين صورت يک حادثه کوچک فرعي چه اندازه اهميت دارد؟ اگر فلان شخصيت در متن، در خيابان فقط قدم بزند اهميتي ندارد؟ مي تواند حذف شود. مي تواند به حياتش در متن، در جهان داستاني ادامه دهد چرا که اگر لايه هاي يک متن را با ساختار پياز مقايسه کنيم، مي بينيم هرچه از محيط بيروني به مرکز نزديک شويم به عصاره واقعي نزديک تر مي شويم. پوسته هاي لايه روايي ضخيم تر مي شود و کوچک ترين حلقه بااهميت ترين آنهاست. اينکه اهميت اين دايره ها، حلقه ها، لايه ها در چه حدي است دستمايه کار هنري جديد قاسم کشکولي در رمان «بازي- مهندسي يک رمان» قرار گرفته است.
بحث هاي روايت شناسي از طريق مقايسه اين دايره ها در همان ابتداي اثر مورد توجه نويسنده قرار مي گيرد. توجه که مي گويم نه به معناي ارائه تصويرهاي متعدد و پرداختن به شخصيت هاي گوناگون و هربار به شکلي مفصل، چنان که از رمان انتظار داريم. قاسم کشکولي سرخوشانه از رنج نوشتن مي گويد. از گستره خيال يک نويسنده که نمي تواند يا نمي خواهد ارزشي متفاوت براي هر واقعه، فضا، شخصيت، حادثه قائل شود. از منظر او در ذات هر آدمي، اتفاقي، فضايي، داستاني، روايتي نهفته است که اگر بر آن انگشت بگذاري جهاني فرارويت قرار مي گيرد و از ما قضاوت مي خواهد؛ «اگر تو جاي خالق اين متن بودي مي توانستي ساده تصميم بگيري؟» کشکولي از رنج انتخاب، کاستن و افزودن مي گويد. از باري که هر کلمه با خود حمل مي کند، مي نويسد. رنج خود را با ما تقسيم مي کند. ما در اين متن در کنار نويسنده قرار مي گيريم؛ در کنار اويي که توسط مردي مورد سوءقصد قرار مي گيرد، آن هم با چاقو، در خانه خودش؛ او که از روي قتل به گونه يي عبور مي کند که از روي هر حادثه کم اهميت ديگري. نمي فهمد، نمي داند چرا همکارانش به اين موضوع چنين توجه نشان مي دهند. آيا ديگران ارزش را نزد دايره هاي وسيع، اتفاقات کلان در روايت، در زندگي در جهان بيروني جست وجو مي کنند؟ نويسنده سرگردان ميان قضاوت هاي ديگران به تفسيرهاي مختلف مي پردازد و در همان ابتداي رمان اش ايده موج و پياز را مطرح مي کند. گويي به ما ياد مي دهد از حالا به بعد به همه اتفاقات از اين منظر نگاه کنيم. راحت ارزشگذاري نکنيم. شايد عبور يک زن از خيابان مهم تر از زخمي شدن يک نويسنده باشد. شايد هم نه. (بگذريم که اين متن طنازانه يادآوري مي کند در جهاني زندگي مي کنيم که زخمي شدن يک هنرمند هم عرض اتفاقات بي اهميت نقل مي شود. رسانه کاري با ذهن انسان امروزين کرده که اهميت اخبار هر روز تغيير مي کند و پوشش دادن آن به گونه يي است که تفاوت ارزش خبرها به راحتي قابل تمييز دادن نيست.) قاسم کشکولي نظام ارزشي ذهني ما را به چالش وامي دارد. به دوباره نگاه کردن به همه رويدادهاي دور و برمان دعوت مان مي کند. بدون ملاحظه و تعارف ايده ها و نظرياتش را در اين باره از نظر چگونگي پرداختن و ساختن به واسطه پياز و موج طرح مي کند. آيا اين اشاره نمي توانست در متن پنهان شود يعني اتفاقات خود براي ما کوچک و بزرگ مي شوند. بي ترديد اجراي اين تمهيد کار ساده يي نبوده. شايد هم در همين نوع ارائه به قدر کافي نويسنده از سختي مسير گفته باشد. حرکت کردن از جزء به کل يا از کل به جزء انتخابي است که نويسنده بر عهده ما وامي گذارد. توجه به کل و جزييات هم برعهده خود ماست و اشاره به آن به صورت مستقيم توسط نويسنده توصيه شده است. درباره دليل اين اشارات مستقيم قاسم کشکولي مي گويد؛ «براي اينکه ماجراهاي مختلفي براي اين شخصيت اتفاق مي افتد. ما به عنوان خواننده وارد تجربه اين آدم شده ايم. ما شاهد تلاش آدمي هستيم که مي خواهد رمان بنويسد. ما چگونگي نوشته شدن يک رمان را مي بينيم. احتمالاً اگر گفته نمي شد، خودش هم به کشفي نمي رسيد و نمي توانست رمان بنويسد. اينجا شما آدمي را مي بينيد که مدت ها سرگرم اين بوده که رماني بنويسد و نمي توانسته ساختارش را پيدا کند. اگر اين کشف ها نبود تلاشي براي رمان نوشتن صورت نمي گرفت. نکته اش همين است. چيز ديگري نيست. من نمي دانم يک نويسنده موقع رمان نوشتن چه کارهايي مي کند. ما به ازاي اين کاراکتر اين ساخت را داريم. او در اثر اين کشف شادي و شروع مي کند به پيدا کردن اجزاي ديگر. يعني در واقع تمام مصالح رمان را جمع مي کند. ما تمام تلاش اين آدم را مي بينيم. در اواخر کار به جايي مي رسيم که او مي خواهد بنويسد و باقي کار را به خواننده واگذار مي کند.»
اينکه در اين صورت ما شاهد يک متن هستيم که مي تواند نامش پيش رمان باشد يا نه، کشکولي مي گويد؛ «اين تجربه اين آدم است که دوست دارد آن را با مخاطب تقسيم کند. شايد کسان ديگري هم باشند که از اين تجربه لذت ببرند. حتي نشر اين رمان جزء ساختار آن است.»
در اين متن نويسنده هرچه پيشتر مي رود بارها به ارزش عشق توجه نشان مي دهد. از عشق هاي زنجيره يي مي گويد. مي تواند نمادي باشد از همان شور و عشق نوشتن، مي تواند هم کنايه يي در کار نباشد و از کاراکترهاي زن استفاده مي کند تا دغدغه هاي عاشقانه راوي يا قهرمان يا نويسنده متن را نشان دهد. از قدرت اين جريان مي گويد و اينکه يکي از دغدغه هاي اصلي ذهني نويسنده شده است. او به زن به شکلي تکرارشونده نگاه کرده، به گونه يي که کارکرد موتيف يافته است، به طريقي ديگر عشق در مقابل خشونت تعريف مي شود. قتل هم که به صورت ضمني به آن پرداخته شده است، پس هسته تضاد درگيرکننده يي در اين ميان رشد مي کند. از سوي ديگر از آنجايي که در متن شما با پروسه نوشتن درگير مي شويد، عشق مانند گذرگاهي عمل مي کند تا مهندسي يک رمان خواندني شود. گويي عشق به مدد قواعد، ساختارها، معماري آمده است. اين همان پيوندي است که در ابتداي اين مقال از آن سخن گفتم؛ نيروي عشق و شهود در برابر قدرت عقل و خرد. اين دو درهم تنيده مي شوند تا شخصيت مرد نويسنده را براي ما متعين سازند. اينکه چگونه يک نويسنده گرفتار شهرزادي از يک سو و آگاهي و تعقل از سويي ديگر در ذهن خويش است. اسارتي از اين دست در تمام خط روايي تکه تکه کتاب ديده مي شود. هرچند به نظر مي رسد اگر کشکولي به زنان اين اثر بيشتر مي پرداخت، حاصل کار جذاب تر مي شد اما خودش مي گويد؛ «اين نوع پرداخت شايد مابه ازاي بيروني داشته است. شايد هم با جامعه پارادوکس دارد. مي شود گفت عشق نبض زندگي و اساس زندگي است اما اينکه چرا ما از آن مي گذريم به ساخت برمي گردد. شما وقتي تجربه يي را از سر گذرانده ايد يکسري اشاره و نشانه برايتان کافي است. يک خاطره، يک تجربه را که براي خودتان مفصلاً توضيح نمي دهيد. نشانه ها شما را تا انتهاي مسير مي برند چون خودتان آن را تجربه کرده ايد. نوع برخورد اين آدم که مي نويسد با کاراکترهايش به همين شکل است. يعني نيازي ندارد چيزي را براي خودش توضيح دهد چون از سر گذرانده است. او يادداشت برداري مي کند تا از ياد نبرد. حتي در خود اثر هم اشاره مي کند، مي گويد بعدها روي آن کار مي کنم.
در اينجا شما با ساخت يک رمان نامتعارف روبه روييد. اساس رمان در اين اثر به چالش کشيده مي شود. اگر کسي بخواهد به شکل کلاسيک با اين مقوله برخورد کند دچار پارادوکس مي شود. باورهاي خواننده هنگام مواجهه با اين رمان فرو مي ريزد. ما در اينجا وارد تجربه نويسنده شده و خلق يک اثر را از نزديک لمس مي کنيم. عنصر خلاقيت درونمايه کار است. اين رمان تلاشي بوده تا به پروسه خلق نزديک شويم؛ مقوله يي که همواره رازآلود است و براي هر کس به شکلي اتفاق مي افتد.
قانون عامي وجود ندارد که براي همه تجويز کنيم. نکته بعدي اينکه اين زن ها در حد سايه نيستند، هرچند سال هاي زيادي است که در جامعه ما زن ها در سايه هستند. ديده ايم بارها خواسته اند زن ها را به سايه برانند. از اين زاويه زن ها را در جامعه مردسالار در نهانخانه ديده ايم. اينجا هم چنين وضعيتي نشان داده مي شود. ديدگاه شخصي من اين است که جهان به سمت زنانگي مي رود و هنگامي که اين اتفاق بيفتد سعادت اتفاق خواهد افتاد چون اساس و بنيان هستي بر مدار زنانگي مي چرخد. شور زندگي در زنان جريان دارد. هر جامعه يي که از زن فاصله بگيرد به خشونت مي رسد. مردي اگر يک بار دچار زايش مي شد، هرگز نمي توانست آدمي را بکشد. زن موجودي است که به شکل اندام وار در ارتباط با جهان است. زن در سير تکامل زندگي است. او بلوغ را با تمام وجود خود حس مي کند. زن بودن را هر لحظه حس مي کند و با مادر شدن اين احساسات به اوج مي رسد. زن بر اين اساس به زميني بودن نزديک تر است.»
و زيباترين اتفاق رمان کاراکتر نازنين است. همسر مرد نويسنده يا قهرمان رمان به شکل مشهودي با لايه هاي خردورزانه عميقي با روند خلق در تماس است. او همسرش را مي شناسد. اين قاعده يي آشناست. معمولاً انرژي که زنان صرف شناخت همسران شان مي کنند بسيار زياد است، پس باورپذير مي شود. مي داند عادت هاي او چيست و چگونه به سراغ شخصيت ها و داستان هاي آدم هاي دور و برش مي رود. از حيات دوگانه نويسنده آگاه است. مي داند او با متني واحد در دو جهان زندگي مي کند. ظرفيت ها و ظرافت هاي دروني اش را مي شناسد. پيش بيني مي کند مي خواهد چه کند و اين زيباترين وجه شخصيت نازنين است. او چنان هوشيارانه وارد بحث با همسرش در باب عشق مي شود که از جسارتش لذت مي بريم. او صداي ناشنيده قرن ها سکوت زن ايراني است که ناگاه دهان باز کرده و چنان از موضع قدرت نظرهاي مرد نويسنده را به چالش مي کشد که فکر مي کنيم زن نماد يا نماينده تفکر، شور، عشق، آگاهي در اين اثر است. در بخشي از کار که نازنين نويسنده را رها مي کند اوج استيصال مرد به شکل سوبژکتيو ساخته مي شود. گويي نازنين هم در ساحت عينيات از وجودي باورپذير برخوردار است هم در عالم نمادها و نشانه ها، سمبل آگاهي، خرد، شهود و شعور است، شايد شهرزاد است، شايد نيمه زنانه ذهن مرد. به هرحال هر چه هست آگاه است. نه اثيري است نه لکاته. از جنس زمين است و با منطقي آشنا با مرد گفت وگو مي کند و در عين حال منبع الهام بخش او براي نوشتن است. خود نويسنده درباره نازنين بر اين باور است؛ «هر عنصر خلاقه يي يک سويه زنانه دارد. اساساً عنصر خلاقيت عنصري زنانه است. مسلماً در درون هر نويسنده يي يک زن وجود دارد که چشمه خلاقيت اش هست. اينکه شما آن را به عنوان نماد يا منبع الهام يا آنيما يا هر چيز ديگري تصور مي کنيد در درون کاراکتر اثر اتفاق افتاده و اين طور هم نيست که مابه ازاي بيروني نداشته باشد. شما با او ارتباط برقرار کرده ايد. چون وجه يا خصيصه زنانگي را در او مي بينيم. مي تواند اين ويژگي در هر کس ديگري هم ديده شود، هر کس مي تواند جاي نازنين باشد. او ارتباطش با نويسنده گسترده و عميق است. به نويسنده اهميت مي دهد. تفاوت ها و اختلاف نظرهايش با او گره خورده است. عنصر جداگانه يي نيست. در کتاب «سوانح» هم اشاره شده که همه چيز در درون خود آدم است. در ما دوگانگي وجود دارد اما يکديگر را هم کشف مي کنيم. وقتي کشف رخ مي دهد، دوگانگي از بين مي رود. آنها به رغم تمام تضادها مکمل يکديگرند. مثل همه پديده هاي هستي که در آن عنصر مردانه و زنانه را در کنار يکديگر مي بينيم.»
ساختار رمان «بازي- مهندسي يک رمان» به شيوه يي است که شما هر بار تکه يي از يک روايت را مي خوانيد. گويي خرده روايت هاي بسياري گرد هم آمده اند تا فقط مصالح يک رمان را برسازند. اين روايت ها از يک جنس نيستند، هر کدام شان در ذات خود درونمايه يي جداگانه دارند. مثلاً در يک روايت شما با مساله مرخصي گرفتن نويسنده از رئيس اش آشنا مي شويد، محيط هاي اداري برايتان ساخته مي شود. نوع دوستي هايي که در اين محيط ها وجود دارد. ارتباطات سطحي و مصلحتي و در عين حال گاه دلسوزانه در اين بخش به خوبي نشان داده مي شود. در تکه ديگري شخصيتي به نام باربارا وارد مي شود که مساله اش يافتن پدرش بوده و ما کنجکاو دانستن سرنوشت مردي عجيب و غريب شده و ناگهان رها مي شويم. عجيب تر از همه قضيه چاقو خوردن نويسنده است در خانه خودش، آن هم توسط يکي از نزديک ترين بستگان مرد نويسنده. اين روايات شايد همان دوايري هستند که در ابتدا از آن سخن گفتيم. شايد هم لايه هاي گوناگون زندگي اند. ماهيت و چيستي اين روايت هاي کوتاه همگي به گونه يي است که تکه هاي زندگي درهم برهم مرد نويسنده را مي سازد اما حول هيچ محور خاصي تعريف پذير نيستند.
قاسم کشکولي در اين ارتباط چنين مي گويد؛ «البته تصورم اين است که اين نکته به ديدگاهم در رمان برمي گردد. گاه توالي رخدادها برايم سوال برانگيز است. خود رمان هم مي گويد که مي خواهد به ساختار زندگي نزديک شود. در زندگي اتفاقات بسياري رخ مي دهد که به جايي نمي رسند. به گمانم گفته معروف چخوف که اگر در صحنه يي تفنگي به ديوار باشد بايد در صحنه بعد يا بعدتر شليک شود، مسخره است. اين کارکردها کلاسيک است. نويسنده بايد به ديدگاه هاي خودش برسد. هر چه شخصي تر، عميق تر. در يکي از يادداشت ها نويسنده مي گويد که مي خواهد رمان مثل زندگي باشد. توالي رخدادها و ارتباطاتش در بطن زندگي ديده مي شود. ساختار زندگي گل و گشاد است و رخدادها گاه هيچ ربطي به هم ندارد. در يک کليت اينها به هم مربوط مي شوند. در اينجا اين کليت به ساختن شخصيت يک آدم منتهي مي شود. آنجاست که تاثير اتفاقات را مي بينيم. نه اينکه اتفاقات را جايي جمع بندي کرده و به نتيجه برسانيم. ما در اثر يکسري اتفاقات کاراکتري داريم که نخ تسبيح است. در نتيجه به شکل کلي به تصويري از يک کاراکتر مي رسيم. اين کاراکتر پيچيده است. در عين حال مثل يک کودک است. اين بچه در عين سادگي پيچيده جلوه مي کند و براي ما بسياري از رفتارهايش قابل درک نيست. شايد اين نويسنده چنين کاراکتري دارد. اتفاقات زيادي برايش رخ مي دهد ولي همواره در فکر مقوله ديگري است. مثل بچه يي که برايش حادثه يي رخ مي دهد ولي به فکر عروسکش است. او مي توانست حادثه را به زنش بگويد ولي به جاي آن مي گويد سوژه جالبي است، بيا روي آن کار کنيم.»
حاصل اين نوع پرداخت، برجسته شدن يک شخصيت به شکل قهرمان از دل اثر بوده در حالي که درونمايه اصلي داستان به شکل متعيني برجسته نمي شود. نويسنده چنان موجز و ميني مال به سراغ روايت ها مي رود و چنان برش هاي آني و ظريفي را از شخصيت ها، فضاها و رخدادها فراروي ما مي گذارد که عملاً فرصت برجسته شدن يک ايده يا درونمايه به متن داده نمي شود. اينکه روايت ها پازل گونه کنار هم قرار مي گيرند تا تصويري از شخصيت بسازند شايد تا حدي ممکن شده باشد ولي معماري اين رمان را بيشتر شبيه کلاژي مي بينم با تصاوير متعدد که هر يک واجد نيرويي جداگانه اند. اين تصويرها قرار نيست به ما اثر واحدي را القا کنند بلکه حتي در تضاد با همان دواير قرار مي گيرند. اينجا با دايره هايي مواجهيم جدا از هم. گاه يکديگر را قطع مي کنند، گاه از هم دور مي شوند، هسته واحد با تصوير موج و پياز ديده نمي شود. آيا نويسنده خواسته عمداً قول خود را نقض کند؟ آيا اين هم از هسته پارادوکسيکال زندگي نشات مي گيرد؟ کشکولي بي ترديد در لحظه هايي به ساختار قراردادي اش وفادار مانده ولي در لحظه هايي هم از قانون ساختاري، از معماري اثر تخطي کرده است.
خودش در اين باب چنين مي گويد؛ «به نکته بسيار اساسي اشاره کرديد. فاصله ذهن تا واقعيت، فاصله تئوري تا عمل است و اين براي خود نويسنده هم جالب است. طرح ذهني دارد ولي آن چيزي که اتفاق مي افتد حاصل جبر نويسنده و نوشتن است. نويسندگان جواني هستند که به من مراجعه مي کنند و طرح هاي ذهني بسيار درخشاني دارند ولي تا به مرحله نوشتن نزديک مي شود بخشي از آن از بين مي رود. بين آن چيزي که يک اتفاق درخشان است و آنچه به رشته تحرير درمي آيد و ما با آن ارتباط مي گيريم، فاصله وجود دارد. اينجا هم نوشته از همان تبعيت مي کند. اينجا هم مي گويد ايده يي داشتم و ساختاري را کشف مي کند و خوشحال مي شود ولي وقتي مي خواهد بنويسد اتفاق ديگري رخ مي دهد و بازي رمان شکل مي گيرد. مي بيند که اين هم درست مثل زندگي است. زندگي پر از جزييات است. ما با آنها مواجهيم. اين جزييات اتفاقات بزرگي نيستند اما بي تاثير در کل شخصيت ما هم نيست. اينها را تجربه مي کنيم و از روي آنها مي گذريم. آنها بر ما تاثير مي گذارند و در ميان جزييات ديگر، آنچه بر ما تاثير گذاشته را گم مي کنيم. فرض هاي زيادي در ذهن داريم. چرايي ها را جست وجو مي کنيم. بوي قهوه مثلاً خاطره يي از 20 سال قبل را زنده مي کند ولي در قبال مسائل جزيي هميشه کشفي صورت نمي گيرد. مجموعه اينها کاراکتر اين آدم را در رمان مي سازد. او همه نوشته هايش را به خاطر زني در سطل آشغال مي ريزد. بعد هم باز مي خواهد رمان بنويسد.»
به راستي آنچه در اين رمان برجسته است، در کنار اتفاقات گوناگون و هسته هاي روايتي متعدد خود شخصيت نويسنده است. او چنان مقتدرانه و در عين حال متزلزل در متن حاضر است که گاه حتي شخصيت تاثيرگذار و جسور و پوياي نازنين را تحت الشعاع خود قرار مي دهد. حالا ديگر تصور کنيد چه بر سر ساير کاراکترها مي آيد. منصور و ساير دوستان و همکاران در اين رمان کاملاً به قلمرو تيپ نزديک مي شوند.
آنها شناخته مي شوند چون ويژگي هاي آشنا دارند ولي ظرافتي در رفتارشان ديده نمي شود. شايد نويسنده نمي خواهد اين ظرافت ها را ببيند، شايد هم آنها تيپ اند يا در حد تيپ پرداخته شده اند. آن وقتي ديده مي شوند که قرار است بخشي از شخصيت نويسنده را به ما نشان دهند. بهانه اند. صدايشان شنيده نمي شود. سايه هايي در هم فرورفته اند. قاسم کشکولي در اين ارتباط مي گويد؛ «اين موضوع به تلاش و خاستگاه اجتماعي اين آدم ها برمي گردد. نازنين و نويسنده از مرحله شبان - رمگي گذشته اند. از مرحله ارتجاعي و قرون وسطايي گذر کرده اند. انسان هاي مدرني هستند که به فرديت خويش دست يافته اند اما بقيه انسان هاي غيرمتمدن تيپيکي هستند که عشيره يي و قبيله يي زندگي مي کنند. نيازي نديدم راجع به آنها توصيف و تصويري بدهم. بايد در همان حوزه مي ماندند. آدمي که به آن شکل آدم مي کشد مال همان دوره قبيله يي است. او به فرديت نرسيده است. از خودش تفکري ندارد، براي کس ديگري کار مي کند. اين شايد همان چالشي است که ميان سنت و مدرنيته وجود دارد. واپسگرايان در اين دوران جايگاهي ندارند.» رمان «بازي - مهندسي يک رمان» به پايان نمي رسد. قرار نيست متني که شرح دردي است از نوشتن و مراحلش به پايان برسد؛ آن هم درست وقتي نويسنده عزم اش جزم مي شود تا بنويسد اين روايتي را که ساختارش را کشف کرده است. اين متن بيش از هر متن ديگري به هر نوع مخاطبي ياد مي دهد نوشتن چه دردي است بر دوش نويسنده و چه رنجي وجود نويسنده را دربرمي گيرد؛ وقتي ده ها و صدها اتفاق و آدم را مي بيند که هر يکي شان روايتي را در خود حمل مي کند. کار نويسنده نيشتر زدن به روايات است. درد و شادکامي و سنگيني و سبکي اش را به جان خريدن، متورم شدن، سرريز شدن و آنگاه دست به قلم بردن. و بعد خواندن و خواندن. از رواياتي که پيش از او گفته شده و معماراني که عمارتي باشکوه ساخته اند تا همين امروز که ميراث شان در ذهن ما حي و حاضر، زنده و جاويد است. از برآيند نيروهايي چنين شگرف انرژي نوشتن در تن نويسنده بيدار مي ماند و نمي گذارد لحظه يي شعله خاموش شود. اين شعله هر چند مي سوزاند اما سرماي در کمين نشسته را از جان نويسنده دور نگه مي دارد. قاسم کشکولي به درستي و زيبايي از اين شعله نوشته است.
* عنوان کتابي از احمد اخوت