شنبه، 30 آبان 1388 - شماره 20108
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: انديشه
نقدي بر تحليل بابک احمدي از «تز يازدهم درباره فوئرباخ»
...پس مساله چيست

آقاي بابک احمدي از پژوهشگران توانمند و پيگير ما در حوزه انديشه و فرهنگ نوين غرب است. هر چند در آثار ايشان وجه پررنگ دايره المعارفي ديده مي شود اما اين وجه موجب ناديده گرفتن ضرورت تلاش هاي فکري ايشان نيست. احمدي آثاري را نيز در معرفي و شرح انديشه هاي چند تن از متفکران فرهنگ نوين غرب، از جمله مارکس، تاليف کرده و در اين آثار گاه به بررسي انتقادي انديشه آنان مي پردازد. کتاب «مارکس و سياست مدرن» از جمله چنين آثاري است. در درجه نخست، بايد بر اين نکته تاکيد کرد که نوشته شدن کتابي در 700 ، 800 صفحه درباره يکي از برجستگان انديشه نوين غرب توسط پژوهشگري ايراني، به خودي خود، قابل تقدير است. هر چند هم بتوان در چنين بررسي هايي کمبودها و لغزش هايي يافت اما اينها به هيچ وجه نفي کننده اهميت چنين تلاش هايي نيست. مهم اين است که چنين آثاري همچنان از سوي ما نوشته شود. اگر هم به کمبودها و لغزش هاي اين آثار اشاره يي مي شود، چنين اشاره يي بايد از منظر تلاش براي زمينه سازي تداوم يافتن نگارش چنين آثاري صورت گيرد.

حسن قاضي مرادي

در عين حال انديشه هاي فلسفي، اقتصادي، سياسي و... مارکس، تحولات فکري او و بازتاب آن در کتاب احمدي چنان گسترده است که، بي ترديد، نمي توان در حجم نوشته يي محدود به قضاوت روشنگرانه يي نسبت به چنين بازتاب هايي پرداخت. از اين رو در اينجا فقط به طرح يک نکته از مجموعه چنين بازتاب هايي مي پردازم؛ برخورد انتقادي ايشان به برنهاده يا تز يازدهم مارکس در نقد فوئرباخ، يعني «فيلسوفان جهان را به شيوه هاي گوناگون فقط تفسير کرده اند، مساله تغيير آن است.»

احمدي در رويکرد انتقادي اش به اين برنهاده - در تلاش براي روشنگري تضاد فلسفه و عمل در انديشه مارکس- مي نويسد؛ «در نخستين متني که مارکس در بهار سال 1845 نوشت، چنين آمده است؛ «فيلسوفان فقط جهان را به راه هاي گوناگون تاويل کرده اند، مساله بر سر دگرگون کردن آن است.» مارکس اينجا تاويل فلسفي را از عمل و دگرگوني جهاني جدا کرده است که کار درستي نيست. هر تاويل فلسفي گونه يي دگرگوني در فهم انسان از جهان است و مي تواند موجب دگرگوني هاي عملي يا به لفظ محبوب مارکس «دگرگوني هاي واقعي» شود. هر دگرگوني جهان هم در نهايت از گونه يي تاويل از جهان خبر مي دهد. اين نکته ها براي اهل هرمنوتيک امروز پيش پا افتاده و بسيار روشن و ساده اند. اما مارکس بي اعتنا به هرمنوتيک فلسفي، از عمل دگرگوني جهان دفاع کرده است، آن هم در متني فلسفي، اگر به راستي مساله فقط به درگيري عملي در پيکار طبقاتي خلاصه شده و هيچ نيازي به فهم و در واقع تاويل تازه نباشد، تکليف آن همه تاکيد مارکس بر اينکه پرولتاريا نيازمند نظريه يي انقلابي است، چه مي شود؟... عبارت مارکس مهمل است و جز پيامي ادبي که تا حدود زيادي تحريک آميز و شعارگونه است و فقط مي کوشد اهميت درگيري در عمل را روشن کند، اما به بهاي بي اعتبار کردن نظريه و فلسفه، هيچ نيست و معنايي ندارد... «نهاده يازدهم، در بهترين حالت نمايانگر تلاش فکري متفکري است که به بهاي بي اعتبار کردن فعاليت نظري به ستايش از عمل، آن هم در متني نظري مي پردازد.» (احمدي، بابک، مارکس و سياست مدرن، نشر مرکز، 1379، صص 187 - 186)

درک احمدي از اين تز روشن است. با کنار گذاشتن لفظ «هرمنوتيک» - که انگار حضورش را مديون آن واژه (contemplation) است - اساس درک ايشان اين است که مارکس در اين برنهاده «تاويل فلسفي را از عمل دگرگوني جهان جدا کرده است.» او به بهاي «بي اعتبار کردن نظريه و فلسفه» حتي بر تاکيدهاي خود «بر اينکه پرولتاريا نيازمند نظريه يي انقلابي است» بي اعتنا مي ماند و فقط به عمل دگرگوني جهان، به فعاليت عملي اعتبار بخشيده است. او چون «نياز به فهم و در واقع تاويل تازه» را رد مي کند بنابراين نظريه، فلسفه و فعاليت نظري را از فعاليت عملي جدا مي کند و کنار مي گذارد و فقط به «ستايش از عمل» مي پردازد. اما پرسش اين است که آيا مارکس، در اين برنهاده، نظريه و عمل را از هم جدا کرده يا نه. قرائت احمدي از اين تز و ديگر تزهاي مارکس درباره فوئرباخ به گونه يي است که او را دچار اين باور کرده که مارکس، در تز يازدهم، نظريه يا تاويل فلسفي يا فعاليت نظري را از عمل جدا در نظر مي گيرد و به طور يکجانبه به فعاليت عملي اعتبار مي بخشد.

در پاسخ به اين پرسش، در ابتدا بايد بگويم تزهاي مارکس در نقد فلسفه فوئرباخ شامل يازده تز است. همچون بسياري از آثار مارکس اين تزها نيز براي انتشار نوشته نشده بود. مارکس تا بتواند آموزه فلسفي خود را به صورت جمع بندي شده، عينيت بخشد، يادداشت هايي را براي خود مي نوشت. بعدها انتشار اين يادداشت - از جمله تزهايي درباره فوئرباخ - هم در تعيين آموزه واقعي مارکس تاثير بسيار داشت و هم مسير تحولات فکري او را آشکار کرد. در عين حال بايد تاکيد کرد همين يازده تز، که حدوداً هزار کلمه است، بيانگر قدم قطعي مارکس در دستيابي به آموزه فلسفي خويش است؛ آموزه يي که «ماترياليسم ديالکتيکي» خوانده شد. (مارکس خودش اين اصطلاح را به کار نبرد) آموزه يي که مي توان آن را «فلسفه عمل» خواند يا اصلاً درست تر است بگوييم؛ «ماترياليسم انتقادي». بر اين باورم که محور همه فعاليت هاي نظري مارکس چه در حوزه فلسفه و چه اقتصاد، تاريخ و موضوعات اجتماعي «نقد» است. (خود اين تزها نيز نقد است) اهميت تزهايي درباره فوئرباخ در اين است که نخستين صورت بندي اصلي آموزه مارکس يعني «ماترياليسم انتقادي» است؛ صورت بندي که در پي نقد تمام فلسفه ايده آليستي و ماترياليسم مکانيکي پيش از آن محقق مي شود. اين تزها از اين رو اهميت دارند که نقطه عطفي اند در تاريخ تفکر فلسفي بشر. در سير تحولات فکري مارکس نيز اين تزها نقطه اوج کنکاش فلسفي عظيمي است که مارکس از دوره دانشجويي اش در 1837 با بررسي فلسفه يونان باستان و توام با آن، فلسفه کلاسيک آلمان، شروع کرد و به ويژه با نقد فلسفه هگل به اين نقطه اوج برآمد. در سنجش اين تزها، اما دست کم، دو موضوع را بايد در نظر داشت؛ اول اينکه اين تزها متن يکپارچه يي را تشکيل مي دهند. بر اين يکپارچگي تاکيد مي کنم تا بگويم قرار نيست در هزار کلمه بسيار فشرده - که نقطه اوج تحول فکري مارکس تا 1845 است - موضوعات تکرار شوند. مهم است در نظر گرفتن اينکه وقتي مارکس موضوعي را براي خودش و نه براي انتشار، يادداشت مي کرد بسيار فشرده مي نوشت. دوم اينکه اين تزها را به عنوان نخستين جمع بندي ماترياليسم انتقادي نبايد از کل روند تحولات فکري مارکس جدا کرد و در جدايي به آنها انديشيد. در سنجش اساس داوري احمدي در مورد تز يازدهم - اينکه مارکس در اين تز نظريه و عمل را از هم جدا کرده است - از خود تزهايي درباره فوئرباخ شروع مي کنم و به نخستين جمله اين تزها، يعني جمله نخست تز اول مي پردازم. مارکس تزها را اين گونه شروع مي کند؛ «کمبود اصلي همه ماترياليسم تاکنون (از جمله ماترياليسم فوئرباخ) اين است که چيز، واقعيت و حسانيت تنها به شکل عين يا امر قابل مشاهده و تامل درک مي شوند، اما نه همچون فعاليت محسوس انساني، عمل، نه به طور ذهني.»1 جمله، آشکار است. مارکس کمبود اصلي ماترياليسم پيش از خود را در اين مي بيند که واقعيت و حسانيت را فقط به صورت يا به عنوان عين (ابژه) و امر قابل مشاهده (شهود) درک مي کند بنابراين نمي تواند آنها را همچون فعاليت محسوس انساني، يعني عمل و به طور ذهني دريابد. مارکس، به وضوح، فعاليت محسوس انساني، عمل و ذهن (نظر) را در ارتباط با هم قرار مي دهد و هم ارز يکديگر مي آورد و مي گويد ماترياليسم پيش از او نمي توانست واقعيت و حسانيت را اين گونه درک کند، بلکه آنها را فقط به عنوان عين (يعني جدا از ذهن) و به عنوان امر جداي قابل مشاهده و تامل (شهود دروني) درک مي کند. او اما بر اين نظر است که واقعيت يا چيز را بايد همچون فعاليت محسوس انسان، همچون عمل انسان و از نقطه نظر ذهني درک کرد.حال ببينيم ترجمه احمدي از همين جمله چيست. مي نويسد؛ «کاستي اصلي تمامي ماترياليسم پيشين (از جمله ماترياليسم فوئرباخ) اين است که چيزها، واقعيت، امور محسوس همگي فقط به صورت ابژه يا امور قابل تعمق فرض مي شوند نه به صورت فعاليت هاي مشخص انساني، يا عمل (praxis) که امري ذهني نيست.» (احمدي، بابک، همان، ص 776) اين ترجمه، آشکارا غلط است. در اين ترجمه غلط اين خوانش از جمله مارکس نمايان است که او براي عمل وجه ذهني قائل نيست، يعني مارکس نظر و عمل را از هم جدا مي ديده است و قائل بوده که «عمل امري ذهني نيست» در حالي که در جمله مارکس اصلاً فعاليت محسوس انساني، عمل و نظر در وحدت ديده شده است. (براي رفع هر شائبه يي، در پايان مقاله اصل آلماني جمله را همراه با ترجمه انگليسي مک للان - يکي از سه چهار ترجمه يي که در اختيار داشتم و همه مارکس را همگون دريافته اند - مي آورم. من آلماني نمي دانم. آقاي دکتر عباديان متن آلماني را با ترجمه من تطبيق دادند و درستي آن را تاييد کردند.)

پيش از ادامه بحث به اين نکته اشاره مي کنم که در ترجمه همين تز اول از سوي احمدي باز هم غلط هست. ترجمه غلط جمله آخر را از اين لحاظ مي آورم که به بحث رابطه نظر و عمل در انديشه مارکس مربوط است. احمدي چنين مي نويسد؛ «در نتيجه او (يعني فوئرباخ، تاکيد از من است) اهميت «غکنشف انقلابي» و «غامرف عملي - انتقادي» و فعاليت را درنمي يابد.» حتي در خواندن فارسي اين جمله متوجه معيوب و غلط بودن آن مي شويم. ترجمه جمله اين است؛ «در نتيجه او اهميت فعاليت «انقلابي»، غفعاليتف «عملي - انتقادي»، را درک نمي کند (يا به چنگ نمي آورد).» 2 (به اين نکته اشاره مي کنم که غلط هاي ترجمه آقاي احمدي به همين تزها محدود نمي شود.

احمدي نخست با ترجمه غلط نهاده اول به مارکس نسبت مي دهد و يا مارکس را اين گونه درک مي کند که او عمل را فاقد جنبه نظري مي داند و سپس اين دريافت به اشتباه نسبت داده شده به مارکس را در برخورد خود به نهاده يازدهم مورد انتقاد قرار مي دهد که مارکس در اين تز انديشه يا نظريه را از عمل جدا مي کند و اين درست نيست و نشانه مهمل گويي است. اما کافي بود ايشان علاوه بر ترجمه درست نهاده اول، از جمله به تز دوم نگاهي بيندازد تا دريابد مارکس مي گويد پر کردن شکاف ميان ذهن و عين (در سطحي ديگر ميان نظريه و عمل) يک مساله نظري نيست بلکه مساله يي مربوط به عمل انسان است. يا مي نويسد؛ «کشمکش در مورد واقعيت يا ناواقعيت تفکري که از عمل جدا افتاده است، پرسشي صرفاً مîدرسي است.» و در اين دو گفته نظريه و عمل را از هم جدا نمي کند. اين دو را از هم جدا نمي کند که در تز سوم مي گويد تغيير در محيط و تحول و دگرگوني در آگاهي در پراکسيس يا عمل انقلابي است که بر هم منطبق مي شوند و اگر تغيير جهان مورد نظر مارکس در تز يازدهم، از طريق پراکسيس انقلابي ممکن مي شود، پس اين پراکسيس يا تغيير جهان در عين حال بدون تحول و دگرگوني در آگاهي يا انديشه انسان ممکن نيست. (حتي تز پنجم نيز بارقه يي از وحدت نظريه و عمل را در خود دارد.) بنابراين به نظر مي رسد احمدي در برخورد انتقادي اش به تز يازدهم به يکپارچگي تزها نيز توجهي ندارد.

همچنان که توجه ندارد مارکس در تز يازدهم در برابر تفسير و تاويل جهان، تغيير جهان را مي گذارد نه صرف عمل يا پراتيک را. اما تغيير جهان امري است که در انديشه مارکس از وحدت نظريه و عمل حاصل مي آيد و عمل صرف نيست.

حال فقط اشاره يي مي کنم به موضوع وحدت نظريه و عمل در کل انديشه مارکس تا مرحله نگارش تزها.

مارکس از همان نوشته هاي آغازين فلسفي اش نشان مي دهد علاوه بر اينکه نظر و عمل را در ارتباط با هم مي بيند، همواره به شکاف ذهن و عين، چه در فلسفه کلاسيک آلمان و چه نزد هگلي هاي جوان توجه دارد و راه غلبه بر اين شکاف را نيز عمل يا پراتيک مي داند. حتي در تز دکتراي فلسفه اش نقش محوري پراتيک قابل بررسي است. همچنان که او در مقايسه فلسفه اپيکورو دموکريت، از جمله مي گويد که «تفاوت هاي توانايي عملي اين دو فيلسوف را در تفاوت آگاهي نظري آنان» مي داند.

او سپس در «مقدمه نقد فلسفه حق هگل»، از جمله، با در تقابل گذاشتن آنچه «حزب سياسي عملي» و «حزب سياسي نظري» در آلمان مي نامد، در رد خط مشي فکري هر دو، غيرمستقيم بر وحدت نظريه و عمل تاکيد مي گذارد. در بررسي مشکلات آلمان در دهه 1840 بر اين نکته تاکيد مي کند که در آن کشور «زندگي عملي به همان اندازه غيرمعنوي است که زندگي معنوي عاري از عمل».

او مي نويسد؛ «نظريه نيز به محضي که توده ها را فرا گرفت به نيروي مادي تبديل مي شود.» يعني در فعاليت عملي تحقق مي يابد. مارکس در همين مقدمه است که بر انديشه «تغيير جهان»- البته با تاکيد بر تغيير آلمان- تمرکز مي يابد و در چگونگي تغيير جهان مي نويسد؛ «همچنان که فلسفه سلاح مادي خود را در پرولتاريا مي يابد، پرولتاريا نيز سلاح فکري خود را در فلسفه پيدا مي کند.» او با بررسي مشخص وضعيت آلمان قائل است که؛ «اکنون انقلاب در مغز فيلسوف آغاز مي شود.» يعني که پرولتاريا نمي تواند بدون نظريه انقلابي به تغيير جهان اقدام کند. اين را کمي بيش يک سال قبل تر از تزها نوشته است. مارکس در دست نوشته هاي اقتصادي- فلسفي 1844 ايده وحدت نظريه و عمل را اين بار بيشتر در زمينه سنجش فعاليت توليدي انسان به کار مي برد. براي نمونه در تمايز گذاري ميان فعاليت انسان و حيوان مي گويد؛ «فعاليت حياتي انسان تابع اراده و آگاهي او است.» در حالي که فعاليت حيوان عمل صرف است يعني حيوان با فعاليت خود رابطه بي ميانجي دارد و خود را از آن جدا نمي کند. اما واسطه انسان با عمل او آگاهي يا ذهنش است؛ آنچه عمل انسان را به عنوان عمل آگاهانه از فعاليت حيوان متمايز مي کند.

او در بخشي از «خانواده مقدس» که به نقد فلسفه نظرورزانه برخي از هگلي هاي چپ- مثل باوئر و اشتينر- مي پردازد در پي اين است که واقعيت را نه مثل آنان از طريق انتزاع و مفاهيم مجرد بلکه از طريق عمل با آن دريابد. (در تز اول فوئرباخ نيز به همين اشاره دارد.) او در همين اثر عليه تقليل کنش انسان به فعاليت فکري و انديشه فلسفي موضع مي گيرد چرا که معتقد است انديشه به خودي خود هرگز نمي تواند به عمل درآيد؛ انديشه براي به تحقق درآمدن به انسان هاي در عمل نياز دارد يعني انديشه صرف فلسفي- همان تفسير و تاويل فلسفي از جهان- به تنهايي قادر به دگرگون کردن جهان نيست. (اين را در تز يازدهم بازمي گويد.) با همين اشاره کوتاه به اين آثار مي توان دريافت مارکس در تطور فلسفي خويش تا مرحله نگارش تزهايي درباره فوئرباخ بر ارتباط متقابل ذهن و عين و نظريه و عمل تاکيد داشته است. از اين رو مي توان دريافت احمدي بدون توجه به سير پويش فلسفي مارکس يک و فقط يک جمله از مجموعه گسترده آثار او را جدا کرده و در انتزاع به آن انديشيده و به دريافتي اشتباه از آن رسيده است.

اکنون مي توان پيش رفت و با بحث راجع به مفهوم عمل يا پراتيک در آموزه مارکس نشان داد نسبتي که احمدي به مارکس مي دهد، ناروا است. چنين بحثي اما بسيار گسترده است و جوانب گوناگوني دارد که در اختصار نمي گنجد. پس در اشاره به مفهوم عمل يا پراتيک در آموزه مارکس فقط به اين نکته اشاره مي کنم که درک معمول و مرسوم از عمل اين است که «فعاليت عيني دگرگون کردن جهان مادي» دانسته شود؛ درکي که به نظر مي رسد احمدي از عمل دارد، همين است.

در آموزه مارکسي، اين تعريف از عمل دست کم دو ايراد دارد؛ اول اينکه در اين تعريف تحول دروني خود انسان به واسطه فعاليت عملي اش ناديده گرفته شده است يعني تغيير خود ذهن در جريان تغيير دادن جهان عيني. دوم اينکه در اين تعريف فعاليت هاي غيرمستقيمي که در تغيير و دگرگوني جهان عيني موثرند- مثل فعاليت هاي علمي براي درک جهان بر اساس تئوري هاي مشخص، برنامه ريزي تغيير بر مبناي ايده هاي از پيش يعني تصورات و فرضيه ها و...- چشم پوشي شده است. به علاوه در اين تعريف فقط به عمل ذهن (سوژه) بر عين (ابژه) تاکيد شده و از موضوع عمل از جنبه عين (ابژه) غفلت مي شود يعني عين (ابژه)يي در نظر گرفته شده که در روند عمل پذيراي منفعل نيروي پوياي ذهن است. جز اين بايد گفت که در آموزه مارکسي ميان ماهيت عمل انساني و ماهيت انسان در عمل وحدت وجود دارد. به اين معني که اساسي ترين مساله براي وجود انسان در مقام انسان فعاليت عملي خلاق خود او است يعني انسان در عمل خلق مي شود و تعالي مي يابد و هستي انسان در ذات انديشنده او به عنوان آنچه با فعاليت هاي عملي درگير است، کشف شدني است. هم انديشه بشري است که جهان عيني را خلق مي کند و هم جهان عيني است که انديشه بشري را.

ماهيت واقعي عمل انسان در نظريه مارکسي روند ابداعي عيني سازي دوسويه عين و ذهن است. اين دوسويگي به اين معنا است که در روند فعاليت عملي، موضوع عمل در ذهن نفوذ مي کند و آن را تحت تاثير قرار داده و تغيير مي دهد. در عين حال بشر روند تغيير جهان را با ذهن خود پيش مي برد. مي توان گفت انسان ذهنيت عمل است. اين همان عنصر اصلي تمايز فعاليت انسان با فعاليت خود ماده يا فعاليت حيوانات است. اين به معناي دووجهي بودن فعاليت عملي انسان در تغيير جهان است يعني فعاليت انسان در تغيير جهان يک وجه عملي دارد و يک وجه ايدئولوژيکي- شناختي. وحدت اين دو وجه در انسان است که تغيير جهان را ممکن مي کند. پيش از اينکه انسان به فعاليت عملي اقدام کند فعاليت هاي ايدئولوژيکي- شناختي او به ذهن و نيز به عين متقابلاً عينيت مي بخشد. فعاليت عملي انسان پس از عينيت بخشي دوسويه انجام مي گيرد. در واقع فعاليت عملي از محدوده فعاليت ايدئولوژيکي- شناختي فراتر مي رود و در هنگامه اين فراتر رفتن به آن فعاليت ايدئولوژيکي- شناختي، به قول هگل خارجيت مي دهد. در واقع عمل نه تنها جهان عيني يي مي آفريند که متعلق به انسان است بلکه به علاوه جهان ذهني يي متعلق به انسان نيز مي آفريند.

با تاکيد بر اين ويژگي هاي فعاليت عملي انسان مي خواهم بر اين نکته تاکيد کنم که هگل نيز دريافتي صحيح از رابطه ديالکتيکي عين و ذهن داشت. وقتي هگل مي گويد ماهيت کار عبارت است از فعاليت خودآفرينندگي انسان در واقع نشان مي دهد به ماهيت دوسويه فعاليت عملي انسان آگاه بود. چنين درکي دست کم در فلسفه کلاسيک آلمان ادراکي پذيرفته شده بود و در اين فلسفه، که مارکس با کل آن رويارو مي شد، به دانش يا ادراکي مرسوم- حتي بايد بگويم روزمره- تبديل شده بود.

از اينها مي گذرم و مي پرسم ما وقتي راجع به انديشه فلسفي مارکس سخن مي گوييم واقعاً راجع به چه چيز حرف مي زنيم؟ مارکس در تزهايي درباره فوئرباخ منتقد همه ماترياليسم مکانيکي و ايده آليسم عيني پيش از خود است. او از 1837، که دانشجوي فلسفه بود، تا 1845 که اين تزها را نوشت و با همين تزها در تفکر فلسفي راهي نو را پيش روي بشر گذاشت، از همه تاريخ فلسفه غرب عبور کرد و فقط در يکي از منزلگاه هايش به انتقاد عميق و گسترده از نظام فلسفي هگل دست يازيد. همگان معترفند هگل مبدع عظيم ترين نظام فلسفي در کل تاريخ انديشه ورزي بشر است. مارکس در انتقادي راديکال نقطه اتکاي اين عظيم ترين نظام فلسفي جهان را در جاي درست آن مستقر کرد. او با اوج فلسفه کلاسيک آلمان است که چنين رفتاري مي کند؛ فلسفه يي که همراه با تحول بعدي اش آن را افتخار آلمان مي شناسد و اعلام مي کند به اعتبار همين فلسفه رهايي آلمان، رهايي انسان است. مي پرسم آيا چنين انديشمندي ممکن است، آن هم در نقطه اوج پويشي فکري که نخستين جمع بندي از آموزه اش را به دست مي دهد، به نکته يي توجه نکند که بي ترديد حتي در فلسفه کلاسيک آلمان به دانسته يي معمولي و حتي پيش پاافتاده تبديل شده بود؟ آقاي احمدي درباره تز يازدهم مي نويسد؛ «اين عبارت يکي از مشهورترين گزين گويه هاي مارکس و بل تاريخ فلسفه است.» (احمدي، همان، ص 186) به زعم ايشان در 150 سال گذشته تز يازدهم جزء «مشهورترين گزين گويه ها» در کل تاريخ فلسفه بوده است. آيا ممکن است چنين خطاي فاحش، نازل و آشکاري- که ايشان بدون هيچ ترديدي به آن نسبت مي دهد- در طول 150 سال چنان مورد غفلت عام و خاص قرار گرفته شود که «تز يازدهم» به چنين اعتباري دست يابد؟

اگر جز اين است، پس موضوع چيست،

پي نوشت ها؛-------------------------

1-Der Hauptmangel alles bisherigen Materialismus ( den Feuerbaschen mit eingerechnet) ist, dab der Gegenstand, die Wirklichkeit, Sinnlichkeit nur unter der Form des Objekts oder der Anschauung gefabt wird; nicht aber als sinnlich menschliche Tٹtigkeit, Praxis; nicht subjektiv.

ترجمه انگليسيDavid Mclellan

The chief defect of all hitherto existing materialism (that of feuerbach included) is that the thing, reality, sensuousness, is concived only in the form of the object or of contemplation,but not as sensuous human activity, practice not subjectiVely.

2-Er begreift daher nicht die Bedeutung derصص revolutionٹrenصص der praktisch-kritischen صصTٹtigkeit.

Hence he deos not grasp the significance ofص revolutionaryصص of practical- critical activity

.

درک احمدي از اين تز روشن است. با کنار گذاشتن لفظ «هرمنوتيک» - که انگار حضورش را مديون آن واژه (contemplation) است - اساس درک ايشان اين است که مارکس در اين برنهاده «تاويل فلسفي را از عمل دگرگوني جهان جدا کرده است.» او به بهاي «بي اعتبار کردن نظريه و فلسفه» حتي بر تاکيدهاي خود «بر اينکه پرولتاريا نيازمند نظريه يي انقلابي است» بي اعتنا مي ماند و فقط به عمل دگرگوني جهان، به فعاليت عملي اعتبار بخشيده است. او چون «نياز به فهم و در واقع تاويل تازه» را رد مي کند بنابراين نظريه، فلسفه و فعاليت نظري را از فعاليت عملي جدا مي کند و کنار مي گذارد و فقط به «ستايش از عمل» مي پردازد. اما پرسش اين است که آيا مارکس، در اين برنهاده، نظريه و عمل را از هم جدا کرده يا نه. قرائت احمدي از اين تز و ديگر تزهاي مارکس درباره فوئرباخ به گونه يي است که او را دچار اين باور کرده که مارکس، در تز يازدهم، نظريه يا تاويل فلسفي يا فعاليت نظري را از عمل جدا در نظر مي گيرد و به طور يکجانبه به فعاليت عملي اعتبار مي بخشد.

عناوين اين صفحه
...پس مساله چيست

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام