احمد غلامي

آدم ها که تمام شدني نيستند. من فعلاً تمام شدم. دلم مي خواهد ادامه بدهم اما مي ترسم خوانندگان فکر کنند از حسن نيت شان مي خواهم سوء استفاده کنم. پس آدم ها تمام شد تا ستوني ديگر. از اين ستون به آن ستون فرجه.
---
سرباز بود. توي جبهه پايش را از دست داد. سال 59 ديپلم گرفت و رفت سربازي. خيلي دنبال پارتي گشت که به جبهه اعزامش نکنند. اما نشد. آن وقت ها اينقدر اوضاع بلبشو بود که اگر يک پارتي گردن کلفت گير نمي آوردي محال بود قسر در بروي. براي همين چون کس و کاري نداشت صاف فرستادندش جبهه توي گردان پياده. از اولي هم که رفت با خودش عهد کرد قهرمان بازي درنياورد. آهسته برود آهسته بيايد تا عراقي ها شاخ اش نزنند. اما شاخ اش زدند. البته عراقي ها نه. چون او در تمام مدتي که جبهه بود حتي يک عراقي هم نديد. لازم نبود عراقي هم ببيند تا جفت پاهايش را از دست بدهد.
خداوکيلي هر وقت داستان زندگي اش را تعريف مي کرد، همه از خنده روده بر مي شدند. معتقد بود مرگ سراغ آدم هايي مي آيد که به مرحله بالايي رسيده باشند. هر وقت يکي از رفقايش مي گفت؛« آقا اسد، چي شد تو جبهه مجروح شدي.»مي خنديد و مي گفت؛ «اي بابا گير نده خيلي غرورآفرين نبود.»
اگر پرسشگر پي اش را نمي گرفت اسد هم بي خيال مي شد، حرف را عوض مي کرد. راستي اسمش اسد بود، اسد که نه اسد الله، اما بچه ها به او مي گفتند «اسد،»
اگر پرسشگر پيگير مي شد، مي گفت؛ «آقا دروغ چرا تا قبر ... ما که به چشم خودمان نديديم آقا.» بعد مي خنديد و سرش را پايين مي انداخت و مي گفت؛ «سريالش را يادت مي آيد.» باز اگر با اين ترفند هم قافيه را نمي باختي و پيگير مي شدي که خب بگو پاهايت چطوري اين طوري شد، تازه شروع مي کرد به تعريف داستان واقعي زندگي اش. مي گفت؛ «يه روز ما رفته بوديم فوتبال سالني، ميدوني که شب هاي ماه رمضان يه طرف فوتبالش يه طرف. يه شب که بازي داشتيم گلر اصلي ما دير اومد. ما هم گلر ذخيره رو گذاشتيم توي زمين. هنوز داور سوت نزده بود که گلر اصلي اومد. همه داد زدند؛ «رضا بدو ... دير شد ... بدو ...» گلر ذخيره هم مردد مونده بود توي دروازه و چه کنم چه کنم از قيافه اش مي باريد. رضا لباس هايش را درآورد و گفت؛ «زود برم دستشويي و برگردم.» رفت که برگرده. داور سوت رو زد. بازي شروع شد. تا بازي شروع شد، تيم حريف پرزور فشار آورد. هفت هشت تا شوت محکم همون اول بازي زدند و گلر ذخيره همه رو گرفت. يکي رو شيرجه زد. يکي رو مشت کرد. يکي خورد توي سينه ش و يکي رو تک به تک با فوروارد حريف با پا گرفت. توي يک دقيقه يي که رضا رفت دستشويي برگرده شد ستاره زمين. من هم که مربي تيم بودم، وقتي رضا اومد گفتم؛ صبر کن بازي آروم شه تعويض مي کنم. اما نه بازي آروم مي شد، نه دروازه بان ما کوتاه ميومد. انگار قصد کرده بود گلر اصلي رو بيرون نگه داره. نيمه اول بازي مساوي شد و مي ترسيدم گلر رو عوض کنم، تيم ببازه و بيفته گردن من. گلر ذخيره رفت توي گل و تا آخر خوش درخشيد. بازي که تموم شد، من رفتم جلو و گفتم؛ «آقا رضا ببخشيد تو رو خدا اين طوري شد ...» رضا که عصباني بود گفت؛ «خيالي نيست انگار ما نذر داشتيم از تهرانپارس بکوبيم بياييم اينجا بريم دستشويي ...»»
به اينجا که مي رسيد قاه قاه مي زد زير خنده و مي گفت؛ «والله حق داشت ...»
او اين داستان را تعريف نمي کرد که فروتني کند و آدم سياسي هم نبود که بخواهد از جبهه تقدس زدايي کند. اتفاقاً او معتقد بود شهيد شدن سعادت مي خواهد که او نداشته. تازه نه تنها سعادت نداشته بلکه پاهايش را جوري از دست داده که نمي تواند به کسي بگويد. مي گفتم؛ «آقا اسد، حالا لازم نيست آدم نحوه مجروح شدنش رو به کسي بگه. بالاخره ترکش خبر نمي کنه. حاليش نيست تو خوابي يا نماز ميخوني.»
مي گفت؛ «آره ميشه نگفت ... ولي چه اشکالي داره آدم دل ديگرون رو شاد کنه ...»
شايد براي همين بود که هر کس اسد را، ببخشيد آقا اسد را مي ديد، سر به سرش مي گذاشت، يک تيکه يي مي انداخت و منتظر بود يک تيکه يي بشنود تا از خنده غش کند. آقا اسد معناي مجروح شدن را توي محله ما عوض کرده بود و بهترين داور فوتبال ما بود، چون پيروزي هيچ تيمي، ببخشيد پيروزي هيچ کس براي او نفع و ضرر نداشت. همين اواخر اسد شهيد شد. تمام خيابان سياهپوش شد و کوچک و بزرگ برايش اشک ريختند. اسد، شيميايي هم بود. ولي اين يکي را نه به کسي گفته بود و نه کسي مي دانست.