چهارشنبه، 27 آبان 1388 - شماره 2106
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه نخست
در گفت وگو با دکتر مرتضي مرديها
لذت فردي در سايه اخلاق عرفي


جان استوارت ميل يکي از تاثيرگذارترين فلاسفه در حوزه اخلاق، اقتصاد و سياست در دوره مدرن تفکر غرب است. ارزش و اعتبار او به حدي است که آموزه هاي فکري و فلسفي وي امروزه مطمح نظر بسياري از فلاسفه و شاخه هاي فکري و فلسفي جهان غرب است. اگر چه وي براي جامعه فکري ايران چهره آشنايي است، اما به همان ميزان تاثيرگذار نبوده است چراکه ترجمه آثار وي به فارسي هم با کندي صورت پذيرفته است. يکي از مهم ترين آثار وي که حدود شش سال پيش ترجمه و چاپ شد، زندگينامه خودنوشت وي با ترجمه استاد فريبرز مجيدي بود. مدتي پيش کتاب فايده گرايي اين فيلسوف با ترجمه دکتر مرتضي مرديها استاد دانشگاه و مترجم ترجمه و توسط نشر ني چاپ و روانه بازار کتاب شد. به همين بهانه گفت وگويي با مرتضي مرديها انجام داديم تا وجوهات ديگر فايده گرايي اخلاقي جان استوارت ميل و تفکر اخلاقي غرب را از ايشان جويا شويم. آنچه مي خوانيد حاصل همين گفت وگو است.



زهرا سليماني، محمد ميلاني



-جان استوارت فيلسوفي خاص است. اين امر نه براي ايرانيان که با تفکر غربي مواجه مي شوند بلکه براي خود غربي ها که فلسفه غرب برايشان از درجه و اعتبار بالايي برخوردار است، کاملاً نمود دارد. شما چه وجوهات منحصر به فرد يا بارزي در اين اثر جان استوارت ميل ديديد که تصميم به ترجمه آن گرفتيد؟

فايده گرايي يک نظريه و يک راهبرد جدي در فلسفه اخلاق و سياست و حقوق است ولي به رغم اهميتش در ميان ما چندان شناخته شده نبوده. به نظرم لازم بود يکي از مهم ترين آثار در اين زمينه از يکي از مهم ترين فيلسوفان مدرن ترجمه شود تا اندکي از حق آن ادا شود.

-اين کتاب چه اثري مي تواند در مطالعات علم اخلاق يا فلسفه اخلاق در جامعه ما يا در ميان متفکران و روشنفکران ما داشته باشد؟

جامعه ما لااقل جامعه روشنفکري و دانشگاهي ما به فکر غربي هم که رجوع کند يا يوناني است يا آلماني -فرانسوي. ما با فيلسوفان امريکايي و انگليسي، خصوصاً در حوزه اخلاق، نسبتاً بيگانه ايم. شايد اين حرکت کوچکي باشد براي اينکه در کنار فلسفه اخلاق سنتي يونان و فلسفه اخلاق کانتي، نوع ديگري از فلسفه اخلاق هم مورد توجه قرارگيرد؛ فلسفه اخلاقي که تجربي است و اخلاقي که توصيه مي کند قابل فهم تر و عملي تر است.

-با توجه به مقدمه کامل و موخره مفصلي که براي اين کتاب نوشته ايد مي خواهيم اين سوال را از حضورتان بپرسيم که چه ضرورتي براي نوشتن اين مقدمه و موخره احساس کرديد؟ آيا کتاب براي مخاطب فارسي زبان ديرفهم مي نمود يا موارد ديگري را مدنظر داشتيد؟

نه البته چنين نبود؛ خود کتاب کاملاً گويا است. اما در بعضي موارد مختصر و موجز به نظر مي رسد. بهتر ديدم در مقدمه چارچوبي مطرح شود و کلياتي در اين زمينه ارائه کنم تا خواننده خصوصاً خواننده يي که اطلاعات محدودي دارد، با آمادگي و آگاهي بيشتري از صورت مساله و حواشي آن وارد متن کتاب شود. اما درباره موخره مطالبي براي گفتن و افزودن داشتم براي نقد و شرح و پاسخ برخي انتقادات که از گذشته در مورد اين کتاب و اين نظريه وجود داشته، و نيز اشاراتي که نظرات خودم بود و اين کتاب را جاي مناسبي براي طرح آن ديدم.

-به طور کلي فايده گرايي که جان استوارت در فلسفه اخلاق خود ارائه مي دهد چه جايگاه و اثري در تفکر فلسفي زمانه خودش دارد؟ آيا وي متاثر از شرايط زمانه خود و فيلسوفان مطرح آن زمان بود يا توانست تاثيرگذار زمانه خود و آينده خود باشد؟

در فضاي تفکر انگليسي، اگرچه مخالفان و منتقداني داشت، اما مسبوق به سابقه بود. مثلاً بنتام و هيوم. بنابراين نمي توانست سخني به طور کلي نو و ابتکاري تلقي شود. اما به هر حال کتاب ميل شهرت بيشتري به دست آورد به همين دليل هم تاثيرش بيشتر بود و مخالفت ها با آن هم بيشتر، خصوصاً در فضاي فکر آلماني تعريض هاي جدي تري را برانگيخت. مثلاً آنچه با تحقير از سوي نيچه اخلاق انگليسي ناميده مي شود شايد نگاهي به اين کتاب ميل داشته باشد.

-فايده گرايي در قالب يک ايده يا نظريه چقدر با جايگاه عملي خود در تفکر جان استوارت و متاثران از وي فاصله دارد يا چقدر به آن نزديک است؟

راستش را بخواهيد بعدها اين نظريه را برخي منتقدان، شايد براي اينکه راحت تر بتوانند نقد و ردش کنند، بسيار کلي و حتي رسوا و ضداخلاقي تفسير کردند. اصل سخن اين بود که انسان هر کاري را به قصد فايده آن تعقيب مي کند، و چون فوايد اجتماعي هم جزء فايده است، اخلاق و حقوق و سياست هم ناگزير بايد تابع همين اصل باشد. در اصل اين نظريه در تعارض با نظراتي که خوبي را مستقل از نتايج اعمال و در ذات آنها مي ديد و نيز در تعارض با نظراتي که اخلاق را اساساً نه ناظر به عمل بلکه ناظر به نفس انسان مي ديدند، پرداخته شد.

-اگر فرض کنيم که شما يکي از متاثران و طرفداران فايده گرايي باشيد در کدام يک از وجوه زندگي و کارهايي که انجام مي دهيد احساس مي کنيد اين نوع از تفکر اخلاقي بيش از ساير امور زندگي تان نمود دارد؟

بين من و ديگران از اين نظر فرقي نيست. همه فايده گرا هستند. همه همه کارهايشان را به قصد جلب منافعي انجام مي دهند. فرق آدم ها در اين است که چگونه منافع فردي و جمعي را ترکيب مي کنند و تا چه حد به تعادلي نزديک مي شوند و نيز اينکه چه سنخ منافعي را بيشتر ترجيح مي دهند.

-در تعريف ايده فايده گرايي گفته شده است کارها بايد به گونه يي انتخاب و طراحي شوند که در جهت افزايش سرجمع خوشبختي يا شادي و لذت در ميان مردم باشد و به اين ترتيب لذت معياري براي قضاوت اخلاقي افعال در مفيد يا غيرمفيد بودن آنها مي شود. اما «لذت» در اين ايده به نظر مي رسد به درستي تعريف و تدقيق نشده است.

در اين باره در کتاب سخناني گفته ام. بحث ساده يي البته نيست. جاي فکر و بحث بيشتر هم دارد. خلاصه اش اينکه، اولاً تا حدود بسيار زيادي لذت در همه جا مصداق مشترک دارد به شرط اينکه به اعمال آدميان، در پهنه عمر، نگاه کنيم نه به ادعاهاي آنان. عموم انسان ها در قريب به اتفاق لحظات زندگي شان در پي خوردن و نوشيدن و درآميختن و تفريح کردن هستند. کار و تلاش و درس و نظاير اينها که گاه جدي تر به نظر مي رسد غالباً وسيله نيل به آن لذت ها هستند. دوماً در درجه يي پس از اين بسياري انسان ها مايل به جلب توجه و احترام و کسب شهرت و افتخارند. اينجا هم قصد جلب لذت است يعني حتي وقتي برخي آدميان براي غلبه کردن يا براي ستوده شدن آسايش و سلامت و حتي جان خود را به خطر مي اندازند، به اين دليل است که از ستايش و اعجاب ديگران يا از غلبه بر آنان بسيار مسرور مي شوند. اين دو سطح از يک پديده است که در هرم لذات در روانشناسي اشاراتي به آن شده است. در اين هر دو سطح، لذت به معناي خرسندي و رضايت خاطر و احساس ناشي از انجام عمل ملايم با طبع است. مي رسد به اين ادعا که برخي براي محض تعالي نفس يا انجام تکليف فعاليت هايي را انجام مي دهند که ظاهراً ناقض نظريه لذت است. حال اگر بگوييم آنها هم براي لذت معنوي چنين مي کنند به نظر مي رسد معناي «لذت» گسترده مي شود و ادعاي هر کاري به قصد لذت به يک گزاره تعريفي و نقض ناپذير تجربي بدل مي شود. به نظر من اين مثل عليت است. عليت داشتن امور چيزي تجربي است يعني ما از روي موارد تجربي بي شمار آن را فهميده ايم. حال اگر در مواردي علتي ظاهر نباشد، شدت و قوت آن تجربيات علي چنان است که سخت باور مي کنيم علتي در کار نباشد، ترجيح مي دهيم بگوييم علتي هست ولو به چشم ما نيايد. اما حتي اگر بخواهيم به معناي تجربي و ابطال پذير لذت وفادار بمانيم، باز هم لذت گرايي برقرار است، با اين تفاوت که از يک اصل مطلق فلسفي به يک اصل قوياً غالب روانشناختي و جامعه شناختي بدل مي شود.

-اگر قرار باشد فلسفه اخلاق جديدي در دنياي پست مدرن بنا نهاده شود به نظر شما لزوم وجود فايده گرايي در اين فلسفه چيست؟

با عرض پوزش از اين تعبير، فکر مي کنم وقت آن رسيده است که از اين سخنان رايگان دست برداريم. ما در دنياي جديدي که وضعيت فلان باشد قرار نداريم. ما در دنياي مدرنيم. مدرنيته يي که خودبازبيني نظري و عملي جزء ذات آن است و البته اين بازبيني به ارکان آن راجع نيست. دنيا هيچ راهي جز سير به سوي آموزش و رفاه و تکنيک و اخلاق ندارد و اين را هم ادامه خواهد داد و منهاي مشکلات اگزيستانسيال که ملازم اين زندگي است، به مشکل لاينحلي هم برخورد نمي کند، مادامي که به بحران هاي بسيار بزرگ اقتصادي و زيست محيطي برنخورد و اگر هم برخورد کند اين اداها هيچ راه حلي جلوي پاي آن نمي گذارد. حتي فرانسه هم مدتي است به نظر مي رسد از زير بار اين شبه مکاتب استخوان سبک کرده است، مانده است برخي دانشگاه ها و محافل روشنفکري امريکا که اين نارنجک ها را به عنوان فشفشه براي تفنن به کار مي برند و به خطرات آن متوجه نيستند و برخي کشورهاي جهان سومي گمان مي کنند مي توانند با اين نسخه ها راه سخت مدرن شدن را ميانبر بزنند يا حسرت ها و عقده هاي خود را به کمک آن جبران کنند يا نابودي برخي باورهاي ناراست را به تاخير بيندازند. آنچه شما براي وضعيت دنياي جديد نام برديد چيزي نيست جز سخنان پرتناقض و خودويرانگر و بي عمل ساز کساني که بخش هايي از عقايد فاجعه آفريده و شکست خورده مارکس و نيچه را در قالب هاي عجيب و مبهمي ترکيب کرده اند. خودشان هم درست نمي فهمند چه مي گويند و دليل آن هم مقاله سوکال. در لفاف کلي گويي مبهم و نيز نقد تند برخي مشکلات و تاکيد درست بر برخي پيچيدگي هاي شناخت و عمل جامعه مدرن، از هرگونه سخن دقيق و ارائه راه حل بديل مي گريزند. نشانه آن مقاله مارک لي لا در نقد دريدا.

اما اخلاق، جهان به کمک توسعه رفاه و آموزش بيشتر به مراعات اخلاق نزديک شده و نزديک تر خواهد شد. (اگرچه هرگز و از هيچ طريقي، از جمله ساختارسازي و ساختارشکني و... به وضع مطلوب نخواهد رسيد؛ به سبب محدوديت در طبيعت و نامحدوديت در طبع ما) و توسعه اخلاق هم در معناي حداقلي، يعني تلاش بيشتر براي اينکه لذت من به هزينه کمتري براي ديگران منجر شود و در معناي حداکثري، توليد بيشتر و توزيع بهينه لذت است.

-فايده گرايي به عنوان يک اصل در فلسفه اخلاق جان استوارت ميل جاي دارد، از طرفي فلسفه اخلاق و از طرفي ديگر فلسفه سياسي- اجتماعي و اقتصادي وي را به هم مرتبط يا در تبيين آنها آن هم به طور کامل ارتباط منطقي ايجاد مي کند. اگر اين فرض درست باشد به نظر شما اين فرآيند چگونه بايد شکل بگيرد و رشد پيدا کند؟

ربط اينها به نظرم بديهي است. در عرصه اقتصاد فايده گرايي معناي مشخصي دارد و بنياد اين نوع فعاليت است؛ بيشينگي توليد و سود، البته با ملاحظه استانداردهايي در باب محيط زيست و کارکنان و مصرف کنندگان. در عرصه سياست معناي آن اين است که کلان وظيفه سياستمداران و قانونگذاران و مديران بسط دل خرم است. سياستمداران بايد در پي ساماندهي بهتر و بيشتر شرايطي باشند که ضمن حفظ برخي حقوق حداقلي، تعداد بيشتري از شهروندان از لذت بيشتر يا رنج کمتري نصيب ببرند. ميل نگران است مبادا اين سخنانش رنگ و بوي نوعي حتي خفيف از سوسياليسم به خود بگيرد و ديگران نگران اين بوده اند که توجيه گر مادي گرايي و فردمحوري باشد. اين هر دو خطر وجود دارد و بايد همواره در جست وجوي نقاط اپتيمال با توجه به فاکتورهاي شرايط محيطي بود.

-شما در مقدمه، جان استوارت ميل را با هم دوره يي هايش مثل مارکس و نيچه مقايسه کرده ايد و با بيان کردن نتايجي از ديدگاه خودتان براي هر يک از آنها جايگاهي در مقام مقايسه و در نتيجه آن برتري ميل ايجاد کرديد. آيا اين قياس بجا است؟ چرا که فلسفه هر سه فيلسوف با توجه به مقتضيات زمان شان و ترتيب تاثيرات تفکري که از هم داشتند بيشتر در يک خط سير قرار مي گيرند تا در مقابل هم. نظر شما درباره اين امر چيست؟

به گمانم فقط با نوعي معجزه پست مدرن مي شود چنين ادعاهاي غريبي را مطرح کرد. يعني چه، در يک خط سير؟ يعني چه با مقتضيات زمان؟ با اين تعبير هر چيزي حتي هيتلر و استالين هم محصول مقتضيات زمان خود بودند و لابد بر اين اساس معاف از قضاوت؟ فصل مشترک نيچه و مارکس و ميل فقط در نبوغ و بزرگي شان است و از اين حيث با خيلي از ديگر بزرگان هم در يک صف قرار دارند. شايد تمايل غريبي در ما هست که هر سياستمدار بزرگي را خائن بدانيم حتي اگر خدمات فراوان انجام داده باشد و هر متفکر و نويسنده بزرگي را هرچند خائن و منشاء انحرافات بسيار، به نوعي از داوري معاف کنيم. نيچه البته روشن بيني هاي جالبي درباره برخي مسائل فلسفي داشت اما ديگر با چه وضوحي بايد حرف مي زد تا نگوييم نازي ها مصادره اش کردند؟ چرا کانت را مصادره نکردند وگوته را؟ نيچه به وضوح سخناني در ستايش بي رحمي و نظامي گري و فتح و قدرت گفت که منطبق با ذوق هيتلري ها بود. پس به درجه يي که فکر و فلسفه مي تواند در حوادث دخالت داشته باشد، مسوول فجايع آنان است. مارکس هم متفکري بود، اما او هم مثل نيچه انسان ها را دو دسته کرد و جنگ ميان آنان را ستود، الا اينکه طرف ضعفا را گرفت. او هم بر همين قياس در تمامي جنايات کمونيست ها از گولاک تا کامبوج سهمي دارد. ميل انسان ها را تقسيم نکرد و جنگ ميان آنان را تشويق نکرد، بلکه به ترغيب اعتدال و اخلاق پرداخت. به سادگي هرچه تمام تر آن دو بد بودند و اين يکي خوب. وسوسه مي شوم بگويم شايد تا حدي همان طور که هيتلر و استالين بد بودند و چرچيل خوب.

بله، شايد اين قضاوت قدري ساده و صريح به نظر آيد ولي بهتر است از پيچيده بافي هايي که نتيجه اش اين است که «بلبل به غزل خواني و طوطي به ترانه». هر کس نسبت به خودش و در شرايط خودش و بالاخره با استدلال هاي خودش، يعني چه؟ آن وقت مي شود مثل خبرنگار لوموند که در مورد حکم اخلاقي آدمخواري از فوکو سوال کرد و او لابد بايد با توجه به عقايدي که دارد بگويد هر قومي ارزش هاي خاص خودش را دارد که مي شد دفاع از آدمخواري، پس شروع کرد به کلي بافي ولي خبرنگار مزبور او را رها نکرد تا اعتراف کرد که بله اين کار بد است. ما حتي اگر برخي احتياطات را هم به خرج دهيم نهايتاً بايد دست کم قضاوتي از اين سنخ داشته باشيم که «مي حرام ولي به ز مال اوقاف است». بله، تفکرات غريب و وحشي ممکن است مثل ببر و کروکوديل جذاب باشند، ولي در قفس کتاب. اگر در جامعه رها شوند ديگر جذاب و گيرا نيستند. به سادگي خطرناک و کشنده اند.

-در فصل دوم کتاب به انتقاد هايي که به فايده گرايي ايراد شده جواب داده شده است. آيا شخص خود شما انتقادي به اين ايده داريد که آورده نشده باشد و جواب داده نشده باشد؟

بله، مواردي بوده است که در موخره آورده ام؛ البته انتقاد به روايت ميل از فايده گرايي، مثلاً در مورد جمله معروف «بهتر است سقراطي ناراضي بود تا ابلهي راضي» و نيز در مورد اينکه فايده گرايي که توصيف رفتار عمومي ما است، چگونه معيار اخلاق مي شود.

-در انتها سوالي راجع به ترجمه. ترجمه شما از يک نظر تفاوت مهمي با ترجمه هاي مرسوم دارد و آن اينکه از جملات توضيحي زيادي در داخل قلاب استفاده کرده ايد، چرا؟

من به ترجمه با مسووليت محدود اعتقادي ندارم. مترجم شريک مولف در تاليف است (گرچه اين شراکت 50 ، 50 نيست، فرض کنيد، چيزي مثلاً در حد 95 به 5 است) و مسوول قابل فهم کردن متن. منظور مولف بايد رسانده شود. از طرفي در آثار کلاسيک و مورد مناقشه و تفسير، اين کار حساس است و نمي توان ترجمه يي آزاد ارائه کرد. من چاره کار را در اين ديدم که دقت ترجمه را پاس دارم و هر جا حس کردم خواننده در فهم منظور مشکل دارد، با افزوده هاي توضيح گر درون قلاب از مشکل بکاهم.
انديشيدن با پتک
فرد، اخلاق، سياست
محمد ميلاني











اگر اخلاق را به عنوان تاثيرگذارترين فکت انساني در تقابل با ديگران و اجتماع اطراف فرد در نظر بگيريم پس بديهي است که اخلاق مي تواند در عين حال به عنوان مهم ترين اصل انساني در ارتباط هاي کلان بشري، يعني در يک اجتماع سياسي يا در تقابل هاي موجود در سياست هاي اجتماعي به عنوان مهم ترين عامل نقش ايفا کند. از اين حيث اخلاق مي تواند به نوعي به دو قسم تقسيم شود؛ 1- اخلاق فردي به مثابه پايه و اساس 2- اخلاق عرفي و سياسي به مثابه معرفتي درجه دو که به صورت تمام عيار متاثر از رفتار ها و ريزرفتارهاي اخلاق فردي است. ميشل فوکو هنگامي که بحث قدرت را به مثابه امري اخلاقي مورد مداقه قرار مي دهد تشريح مي کند چگونه قدرت از زير لايه هاي رفتارهاي فردي پا به عرصه سياست و اجتماع مي گذارد و مي تواند نه تنها در تقابل هاي فردي بلکه حتي در عرصه سياست جهاني نقش ايفا کند. پس از اين رو رفتار يک سياستمدار نه تنها حوزه فردي وي را مورد تاثير خود قرار مي دهد بلکه اجتماع را مي تواند با اخلاق خود يا به قهقرا بکشاند يا به سرمنزل سعادت بشري رهنمون کند. به راستي رفتار يک سياستمدار چگونه بايد باشد؟ آيا رفتار يک سياستمدار در عرصه درون اجتماعي يا در گستره جهان سياسي نمايانگر و بيان کننده فهم و منزلت تعقل سياسي در ميان آحاد درون اجتماعي است و به تعبير حديث حضرت علي(ع) مردم يک جامعه آنقدر که شبيه زعماي جامعه خود هستند شبيه پدر و مادر هايشان نيستند، يا اين حديث از حضرت که يک جامعه اصلاح نمي شود مگر با اصلاح زمامداران آن و زمامداران، اصلاح نمي شوند مگر با استقامت و حرکت مستقيم مردم؟ پس بي شک مي توان اين ادعا را کرد که تقابل اخلاقي و عملکرد هاي رفتاري ميان سياستمدار و جامعه يک حرکت دوسويه است. به مدد اين پيش فرض ها مي توان گفت يک سياستمدار ديندار راست کيش معتقد (ارتدوکس به معناي لغوي کلمه)، يا يک سياستمدار فايده گرا يا يک سياستمدار عملگراي اخلاقي ملتزم به اصول اخلاقي ماپسيني بر اساس اعتقاد هايش و عملکرد و نتيجه کارش مي تواند تاثيرهاي بسياري بر جامعه و سامانه سياسي خود بگذارد. به راستي کدام يک از اصول اخلاقي مي توانند مفاهيم ناب دموکراسي و جامعه سلامت را در بطون يک جامعه طرح ريزي کنند؟ به راستي سياستمداري که با توحش خاص خود با دنيا صحبت مي کند،جامعه خود را در اختناق خفه مي کند و با بنيان تفکر فاشيسم خود جنگ جهاني دوم را به راه مي اندازد يا آن سياستمداري که به خاطر کشتار مسلمانان کشورش به بهانه اعتراض روزه مي گيرد و در نهايت هم در راه آزادي و سعادت انساني کشته مي شود، هر کدام به کدام يک از اصول يا نحله هاي اخلاقي اعتقاد دارند؟ آيا بستر اجتماعي مي تواند آنقدر تاثيرگذار در رشد شخصيتي سياستمداران باشد که مثلاً گاندي جاي هيتلر بنشيند و جامعه هندو مادر فاشيسم باشد و هيتلر در راه آزادي و سعادت جهان و بالاخص آلمان ها تلاش کند و در نهايت به خاطر احقاق حقوق مسلمانان کشورش جان خود را فدا کند؟ مساله کمي پيچيده شد. مي توان نتيجه گرفت که به واقع و برعکس هنرمندان و متفکران که فرزند زمانه خود هستند و بايد آينه تمام عيار جامعه خود و متاثر از آن باشند، سياستمداران نه تنها فرزندان زمانه خود نيستند بلکه از جامعه هم تاثير نمي پذيرند و جامعه و سامان سياسي خود را تحت تاثير عقايد و اعتقادات خود قرار مي دهند. مساله کاملاً روشن است؛ پيامبر اسلام به عنوان يک رهبر سياسي و اجتماعي اگر قرار بود متاثر از جامعه خود باشد پس هيچ گاه نه به او وحي از جانب خداوند نازل مي شد و نه بت پرستي از جامعه عرب ريشه کن مي شد و چون شبيه به جامعه خود نبود در مقام سياسي و اجتماعي با آموزه هاي اسلامي توانست نه تنها عربستان را بلکه بسياري از کشورها را که بعد ها در دايره بلاد اسلامي قرار گرفتند تحت تاثير خود قرار دهد. از اين رو مي توان گفت مفهوم يک مولفه اخلاق در ساحت فردي به همراه فکت هايش بسيار متفاوت تر از همان مولفه اخلاقي در عرصه اجتماعي و سياسي بوده و فکت هايش هم کاملاً متفاوت رخ مي نمايانند؛ هرچند در يک خط طولي قرار دارند. از اين رو سياست قطعاً نمي تواند عرصه جولان تمايلات و اخلاقيات شخصي باشد چرا که تاثيري کاملاً متفاوت از آنچه فرض مي شود، مي گذارد. پس اکنون اخلاق به دو ساحت متفاوت از هم تقسيم مي شود؛ 1- اخلاق سياسي 2- اخلاق فردي. با اين تقسيم بندي وظيفه يک سياستمدار بسيار حساس تر از گذشته مي شود. يک سياستمدار اگر اقتصاد نداند و با استخدام مشاور کارش را به پيش ببرد يا از فرهنگ سررشته يي نداشته باشد و متفکران و روشنفکران جامعه را به استمداد بطلبد، اگر اخلاق اجتماعي و سياسي را درک نکند هيچ گاه نمي تواند يک سياستمدار متناسب با قد و قامت جامعه خود باشد چرا که هيچ مشاور يا فيلسوف اخلاقي نمي تواند به او اخلاق را بياموزد. اگر ارسطو توانست از اسکندر مقدوني سياستمداري ارزشمند و اخلاقي بسازد هر فيلسوف اخلاق ديگري مي تواند اين کار را انجام دهد. امروزه اخلاق در ساحت سياست امري بسيار مهم تلقي مي شود. يک سياستمدار مي تواند در مدتي کوتاه با اخلاق سياسي خود حيثيت يک سامان سياسي را در جهان ارتقا دهد و نيز مي تواند در همان مدت حيثيت جهاني سامان سياسي خود را ساقط کند. پس دانستن اخلاق سياسي، اجتماعي براي يک سياستمدار اولين شرط سياستمدار شدن است.
اشاره يي به محدوديت هاي فايده گرايي
اخلاق عليه حقوق
حسين فراستخواه



هرچند مي توان بي فايده بودن فايده گرايي را با استفاده از منطق خودش نيز نشان داد، اما نمي توان اين را دليلي بر انکار اهميت فکري و فلسفي جان استوارت ميل دانست. البته او کوشيد ايده فايده گرايي را که از پدرش (جيمز ميل) و نيز جرمي بنتام (رفيق پدرش) به ارث برده بود، به زعم خود بازخواني و اصلاح کند. با اين همه، ايده فايده گرايي به رغم هواداران غيور، همواره منتقداني سرسخت و جدي نيز داشته است. در عمده ترين بخش اوايل قرن بيستم، ميراث فايده گرايي قرن نوزدهم بر دوش متفکران سياسي سنگيني مي کرد. دکترين فايده گرايي در آثار بزرگاني چون جرمي بنتام، جان آستين و جان استوارت ميل نضج يافت. ايده اصلي آن بود که بايستي مردم را به مثابه مصرف کنندگان آنچه حکومت مقرر مي دارد، تلقي کرد و اينکه بايستي هدف مقررات مزبور به حداکثر رساندن برآيند رضايت مصرف کننده باشد. يعني همان «حق با مشتري است»؛ و اين حق، يک حق مشروط و مقيد بود که شرط آن لزوماً در «مشتري بودن» تحقق مي يافت. به تدريج در نيمه قرن بيستم انتقادات فلسفي برضد فايده گرايي مطرح شد، اما راولز اين نقد را به سطح و ساحتي تازه آورد، چنان که نظريه عدالت جان راولز کوششي بود براي فراهم آوردن بديلي سيستماتيک براي فايده گرايي. پذيرش اصل فايده به صورت يک اصل کلي و به عنوان معيار غايي حق و باطل، عزت نفس گروهي از شهروندان را فرومي ريزد و اين نتيجه يي خلاف هر اصل اخلاقي است. برخي مانند ژوزف هامبورگر در کتاب «جان استوارت ميل در باب آزادي و کنترل» ادعا مي کنند که ميل از طريق نقد ايمان مسيحي و جايگزين ساختن «مذهب بشري»، در هواي دفاع از «تجديد حيات اخلاقي بشريت» بود. اين مدافعان توجه ندارند که اگر بزرگ ترين مشکل دکترين اجتماعي کليسا، مداخله بي حد و حصر در ساحات مختلف حيات انسان بود، در مقابل، ميل نيز حتي در حوزه رفتار فردي قائل به جواز مداخله است. او مخالف مداخله افکار عمومي بود، ولي با مداخله اشخاص يا مقامات عالي مخالفتي نداشت. از ديدگاه ميل، دولت بايد مسووليت هاي گسترده يي را براي تامين خير عمومي و رفاه اجتماعي و کاهش شدت تضادهاي طبقاتي بر عهده بگيرد. مارکس در اين مورد با اشاره به تاثيراتي که انقلاب اروپايي 1848 بر انگلستان گذاشت، امثال جان استوارت ميل را جزء کساني قلمداد مي کند که کوشيدند اقتصاد سياسي سرمايه را با خواست هاي پرولتاريا وفق دهند و بنابراين التقاطي توخالي شکل گرفت که عملاً نتيجه مثبتي نمي توانست در پي داشته باشد. ميل دولت را موسسه يي اخلاقي مي دانست که غايت اخلاقي «پرورش فضيلت در فرد» بر عهده اوست. مي توان گفت مدافعان فايده گرايي به همان نسبت که بر اصالت لذت، خوشي و سعادت شهروندان تاکيد مي کنند، از اصول و آرمان هاي دموکراسي ليبرال دور مي شوند. انقلابيون فرانسه هم در دموکراسي ديکتاتورمنشانه خود مي خواستند آرمان آزادي را در ذيل هدف سعادت و لذت قرار دهند و در تحقق اين هدف نيز از توسل به خشونت ابايي نداشتند و چنين مي شد که فقط هواداران انقلاب شهروند و برابر به شمار مي رفتند و مخالفان و دشمنان انقلاب شهروندان برابر محسوب نمي شدند.

ميل معتقد بود تنها موردي که افراد بشر مجازند به تنهايي يا به طور گروهي متعرض آزادي هر يک از همنوعان خود بشوند، هنگام مواجهه با وضعيتي است که در آن اصل صيانت ذات به خطر افتاده باشد. اما به قول مک آيور اين التماس اخلاقي و تمناي سياسي راه به جايي نمي برد، زيرا ما نمي توانيم خود را با مقياس سنجشي که جان استوارت ميل برگزيده، راضي کنيم. زيرا مردم هم مي توانند همان اصل صيانت ذات را که ميل شخصاً بيان و قبول کرده، براي توجيه برخي اعمال دولت که جنبه احتياطي، بازدارنده يا تنبيهي دارد، مطرح کنند.

هنري سيجويک، از ديگر چهره هاي مشهور فايده گرايي، معيار عادلانه بودن وضع جامعه را در اين مي دانست که نهادهاي کلان آن جامعه طوري تنظيم شوند که جامعه و افراد آن به بيشترين حد رضايتمندي و لذت برسند. تصور او، مبتني بر قبول عقلاني بودن فايده گرايي در مقابل ديگر رويکردها است. احتمالاً نتيجه چنين نگرشي اين مي شود که هر فردي در پيگيري منافع خويش، براي رسيدن به نقطه اپتيمال سود و زيان هاي خود، کاملاً آزاد است. از اين نتيجه، به نتيجه ديگري مي رسيم؛ اگر يک فرد مي تواند تا حد امکان رفاه خود را ارتقا دهد، به طريق اولي براي جامعه نيز اين حق محفوظ است که تا حد امکان رفاه اکثريت را بالا ببرد. همان طور که مي بينيد، در چنين نگرشي خير مستقل از حق تعريف مي شود و در چنين حالتي، حق به ابزار حداکثر کننده خير مبدل مي شود و در واقع حق به منزلتي مادون خود تقليل مي يابد. به بيان ديگر، آن طور که راولز مي گويد، عملاً نهادها و کنش هايي برحق قلمداد مي شوند که از ميان بديل هاي موجود بيشترين (يا تا حدي که جا دارد) خير (فايده) را توليد کنند. در اينجا فايده گرايي گرفتار غايتمندي مي شود و در اين نظريه غايتمند، خير مستقل از حق تعريف مي شود. بنابراين فايده گرايي به مثابه دکتريني غايت شناختي، درخصوص نحوه تشخيص مفهوم خير، متوسل به رهيافتي کمال جويانه مي شود (اين را در نزد ارسطو و نيچه هم مي توان يافت). حال اگر خير به مثابه لذت تلقي شود، لذت گرايي نام کلي و هدف کلي آن فلسفه اخلاق مي شود. آن وقت بايد پرسيد که آيا عدالت نيز در اين فلسفه اخلاق با معيار لذت يا برآيند اميال و ترجيحات عمومي تعريف مي شود؟ آيا مي توان از اين رهگذر زيان هاي اندک برخي را با استناد به سودهاي کلان ديگران توجيه کرد؟ آيا مي توان نقض آزادي شمار اندکي را به واسطه خير بزرگ تري که افراد بيشتري در آن سهيم اند، برحق انگاشت؟ در اينجاست که يکي از محدوديت هاي عمده فايده گرايي رخ مي نمايد، اينکه فايده گرايي، اصل انتخاب عقلاني براي يک فرد را به کل جامعه تعميم مي دهد. ايرادهاي بسياري عليه فايده گرايي به عنوان دکتريني کلي براي فلسفه اخلاق اقامه شده است. ويليام اچ. ويليامز در کتاب «محدوديت هاي فايده گرايي» با اشاره به اينکه پرسش هاي سنتي از فايده گرايي همچنان به قوت خود باقي اند، به طرح مجدد برخي از آنها مي پردازد، از جمله اينکه معيار نهايي رفتار چيست؟ خير يا شر است که رفتار از آن ناشي مي شود؟ آيا خير مترادف است با سعادت و شادي، يا ارضاي اميال، يا چيز ديگر؟ به فرض شناخت معيار خير و فايده، اگر خير را معيار رفتار مفروض بدانيم، حال اين سوال مطرح مي شود که اين معيار چگونه بايد اعمال شود؟ چه چيزي دقيقاً نقطه ثقل خير (يا شر) است که بر اخلاقي بودن کنش هايي که توليد مي کند، تاکيد مي ورزد؟ آيا ما بايد در هر شرايطي به دنبال انجام عملي باشيم که خير بيشتري (يا دست کم خير حدالامکان بيشتري) از هر بديل ديگري توليد مي کند؟ آيا تکاليف اخلاقي ديگري هم هستند که ما را ملزم به چيزي غير از حداکثر کردن خير (فايده) کنند؟ پرسش هاي ديگري نيز مطرح شده است، از جمله اينکه آيا تمام خيرهاي بشري اصولاً سنجش پذيرند؟

به نظر مي رسد فايده گرايان با تقليل تمام ارزش ها به ترجيحات و تمايلات، از ايجاد تمايزي کيفي در ارزش ها بازمي مانند و نمي توانند فرق ميان تمايلات اصيل و حقير را دريابند. همچنين اين طور به نظر مي رسد که فايده گرايي نمي تواند مبنايي قانع کننده براي اصول ليبرالي مشتمل بر احترام به حقوق فردي پيش نهد. بنابراين مي توان گفت فايده گرايي روي ديگري هم دارد که چندان ليبرالي نيست. مثالي که مايکل سندل در کتاب «ليبراليسم و منتقدان آن» مي زند اين است که اگر رومي هاي بسياري در کولوزئوم گرد آيند و دريده شدن يک مسيحي را به وسيله يک شير به تماشا بنشينند، برآيند لذت رومي ها بر درد و الم مسيحي قرباني شده مي چربد، هرچند رنج او در اين قضيه عظيم و سترگ هم باشد. عبارت اخري مثال فوق اين مي شود که وقتي اکثريت مردم جامعه يي از يک آيين کوچک مربوط به اقليت نفرت داشته و خواهان ممنوعيت آن باشد، کفه ترجيحات در جهت سرکوب يا مصادره آيين اقليت حرکت مي کند نه در جهت تساهل. فايده گرايان دفاع مناسبي از حقوق فردي ندارند. اگر دفاع مي کنند به اين دليل است که معتقدند رعايت اين حقوق در زمان حال، متضمن نفعي بزرگ در بلندمدت خواهد بود. اين تحليل، چيزي جز يک محاسبه شکننده و وابسته به اوضاع و احوال نيست و به سختي مي تواند اين وعده ليبرالي را تضمين کند که ارزش هاي عده يي بر ارزش هاي عده ديگر تحميل نخواهد شد. بنابراين همان طور که اراده اکثريت ابزاري ناکافي براي سياست ليبرالي است، فايده گرايي هم بنيادي ناکافي براي اصول ليبرالي است. مي توان اين گزاره را پذيرفت که حق اکثريت، حقانيت اکثريت نيست؛ و چنين گزاره يي عقلاً نيز قابل پذيرش و حتي انکارناپذير به نظر مي رسد، اما مساله اين است که خود حقيقت نيز در مناسبات قدرت فائقه تعريف و برساخته مي شود. بنابراين اکثريت مي تواند با توجيه اخلاقي، از حق اکثريت به حقانيت اکثريت نيز برسد و با استفاده از سيکل معيوب اين استدلال، اموري مانند خشونت و سرکوب را نيز روا و مجاز بداند.

کانت در نقد فايده گرايي بر آن است که اصول تجربي از قبيل فايده و مطلوبيت نمي توانند مبناي قواعد اخلاقي را تشکيل دهند. به زعم کانت، دفاعي تماماً ابزاري از آزادي و حقوق نه تنها اين حقوق را آسيب پذير مي سازد، بلکه در حفظ احترام حيثيت ذاتي افراد نيز ناتوان مي ماند. فايده گرا در محاسبه هاي خويش مردم را ابزار سعادت (خوشي، لذت) ديگران مي داند نه به منزله غاياتي في نفسه. فايده گرايي در پي آن است که رفاه عمومي جامعه به حداکثر برسد، از اين رو جامعه به مثابه شخصي واحد در نظر گرفته مي شود و بنابراين طيف متنوع و رنگارنگ اميال و ترجيحات و آرزوهاي ما به نظام واحدي از آرزوها و نيازها تقليل مي يابد و همين نظام واحد است که بايد تا مي تواند به سوي حداکثري شدن پيش برود. فايده گرايان توجهي به توزيع خرسندي و رضايتمندي در ميان افراد ندارند، مگر آنکه چنين توزيعي باز برآيند رضايتمندي و لذت کل جامعه (اکثريت) را تغيير دهد. چنين نگرشي لاجرم از احترام به تنوع و تکثر ديدگاه هاي مردم و تفاوت هاي موجود در ميان آنها غافل مي ماند و برخي انسان ها را ابزار و وسيله سعادت، لذت و خوشي همگان (اکثريت) قرار مي دهد و بدين ترتيب در مراعات حرمت هر فرد به عنوان غايتي في نفسه ناکام مي ماند. بنابراين به نظر مي رسد که بايد رهيافت فايده گرايانه را کنار نهاد و به جاي آن از فلسفه اخلاقي که حقوق را اولي و جدي مي انگارد، دفاع کرد. زيرا حقوق به واسطه صيانت از حيثيت ذاتي افراد يعني با حمايت از حيات، آزادي و مالکيت، صورت بندي کلي اخلاق (مدل اخلاق) را معين و مقدر مي کنند و بنابراين حتي از اصول اخلاقي مطلق نيز بنيادي تر و اصيل ترند. به قول سندل، برخي حقوق چنان بنيادي و اوليه اند که حتي خير عمومي نيز نمي تواند آنها را مشروط و مقيد کند. و نيز به قول راولز، حقوق تضمين شده به موجب عدالت را نمي توان تابعي از بده بستان هاي سياسي يا محاسبه منافع اجتماعي قرار داد. ما به ويژه در جامعه ايران، محتاج فهم و برآوردي از حقوق هستيم که به هيچ عنوان تابع هيچ ملاحظه يي، از جمله ملاحظات فايده گرايانه نباشد. ايراد فايده گرايي اين است که اولاً قائم بر فهم خاصي از خير، خوشي، سعادت و لذت است (چنان که تمايز مفهومي دقيقي نيز بر آنها حاکم نيست) و ثانياً محدود و منتهي است بر اولويت صرفاً يکي از شيوه هاي زندگي بر ساير شيوه ها.

نافايده گراها (از جمله ليبرال هاي کانتي) در مقابل، قائل به ايجاد تمايز ميان «حق» و «خير»اند؛ يعني معتقدند که بايد ميان چارچوبي از حقوق و آزادي هاي اساسي و مفاهيم خير که مردم برمي گزينند تا در اين محدوده به پيگيري آن بپردازند، تفکيک و تمايز گذاشت. بنابراين بايد پيوسته به تمام هواداران فايده گرايي يادآوري کرد که کميت نظريه آنها مادام که مبتني بر تصديق شيوه مرجح زندگي يا مفهوم خير است، خواهد لنگيد. زيرا اولاً هيچ شخصي اعم از دولت يا هر شخص حقيقي يا حقوقي ديگر، نمي تواند حقوق فردي را فداي خير همگاني کند، ثانياً نبايد اين طور تصور کرد که آنچه حق را مشروع مي کند، به حداکثر رساندن خير يا رفاه عمومي يا بالا بردن لذت است. عدالت ايجاب مي کند، چارچوبي فراهم و تدارک شود که در آن، افراد و گروه ها بتوانند هدف ها و ارزش هاي خويش را طوري برگزينند که با آزادي ديگران تزاحم نداشته باشد و مانع اعمال حقوق ديگران نشود.

اگر پيروان فکري جان استوارت ميل بر اين باورند که جوهر اخلاق سياسي بايد بر صورت هايي از فايده گرايي مبتني باشد، بايد براي اين پرسش توضيحي قانع کننده ارائه دهند و آن اينکه اينان نسبت خود با حقوق بنيادين و آزادي هاي اساسي را چگونه تعريف و مشخص مي کنند. اگر آنها تمام خلاقيت هاي فکري، ذهني و منطقي خود را هم مصروف اثبات کارايي فايده گرايي کنند، باز هم در مقابل نظريه يي مبتني بر حقوق اساسي دست خالي خواهند بود. تالي فاسد ايجاد و نگهداري چنين وضعيتي، خشونت و سرکوب است. خود فايده گراها نيز نمي توانند بپذيرند که شخص نسبت به غاياتش پسيني و ماتاخر است. شخص را نمي توان با غايات و اغراض او تعريف کرد. شخص مقدم بر اينهاست، زيرا او هميشه اين امکان را دارد که غايات و اغراض و اميال و آرزوهاي خود را مورد بازنگري و تغيير قرار دهد. اگر غير از اين بينديشيم، آزادي انتخاب را نفي کرده ايم. نهايتاً اينکه سياست خير عمومي و مولفه اخلاقي مورد تاييد آن، راه پيشداوري و نابردباري و عدم تساهل را هموار مي کند، زيرا به رغم ميل ما، ملت - دولت هاي معاصر، هيچ شباهتي با دولتشهرهاي يونان ندارند. سياست پاره پاره، منکسر و متکثر امروزي، اخلاق سياسي ارسطويي را در بهترين حالتش نوستالژيک و در بدترين حالتش خطرناک و هول انگيز ساخته است و از اين رو، هرگونه تلاشي براي حکومت خير، غالباً امکان غلبه يک حکومت توتاليتر و مطلقه را مهيا مي سازد.

ہ منابع و مآخذ در دفتر روزنامه موجود است.
عناوين اين صفحه
لذت فردي در سايه اخلاق عرفي
فرد، اخلاق، سياست
اخلاق عليه حقوق

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام