محمدرضا گودرزي

از علي صالحي پيش از اين مجموعه داستان لکه هاي گل به چاپ رسيده است؛ مجموعه داستاني که بيانگر ارائه مدرن موضوع ها و بن مايه هاي بومي است. داستان بلند «مساله زن ها بودند»، اما تلاشي است براي بيان تجربه يي جديد در نگارش که البته در توجهي عميق تر همان دغدغه ها و مضامين قبلي مانند فقر و جهل و دشواري هاي زندگي انسان ها در مناطق محروم خود را به رخ مي کشند. به دليل گسست هاي عامدانه ساختار داستان و کمرنگ بودن خط داستاني در آن شايد نشود ماجراي اين متن را به سادگي تعريف کرد، اما همين قدر مي توان گفت اين داستان به شکلي موازي به دو وجه از شخصيت مرد جواني به نام امير مي پردازد. ابتدا وجه دندانپزشک بودن او که در ناحيه يي محروم تحت سلطه باورهاي سنتي و گاه خرافي از يک سو و از سوي ديگر با تنگ نظري هاي همکاران خود رو به روست. سپس وجه دوم شخصيت او که شيفتگي به نگارش داستان است. در اين وجه نيز او به شدت از نابساماني هاي اطراف خود در رنج است و مي خواهد روايتگر درد و ستمي بشود که بر اهالي آن منطقه و به خصوص بر زنان آن ديار مي رود.
گونه؛ زير متن اين داستان بلند، فراداستان هايي است که در دهه هاي اخير نگارش آنها شتابي روزافزون داشته است. دلايل اين نامگذاري، ويژگي هاي مشترک اين داستان و ساير فراداستان هاست که عبارتند از؛ الف- افشاي شگرد و موضوع نوشتار قرار گرفتن آفرينش داستان. ب- ترکيب کلاژگونه يي که شامل شعر، داستان کوتاه و نقد هزل گونه است. پ- استوار نبودن بر ساختاري منسجم و بالطبع نفي تعليق داستاني در تعريف واقع گرايانه آن. ت- ارائه نوعي اتوبيوگرافي از نويسنده. س- پايان بندي نامعمول و خيال گونه داستان.
شخصيت پردازي؛ شخصيت محوري اين داستان امير يا همان دندانپزشکي است که از طرفي نمي خواهد توجهش به بيماران به انگيزه پول باشد و از طرف ديگر نظم حضور در درمانگاه را به دليل دغدغه هاي هنرمندانه برنمي تابد. از سوي ديگر هم ميان انتخاب تکنيک هاي جديد نوشتن و پرداختن به فقر مزمن منطقه، عملاً دومي را برمي انگيزد. شخصيت مهم بعدي زني است به نام حليمه که برآمده از داستان هاي امير است، هر چند ريشه در زندگي واقعي کل زنان منطقه هم دارد و به نوعي نماد همه آنهاست. دليل اهميت ساختاري اين شخصيت آن است که داستان از همان صفحه اول با شکل گرفتن او آغاز مي شود و با او نيز پايان مي يابد. ابتدا در صفحه هاي 85 تا 87 (فصل ماقبل پايان) شاهد گفت وگوي او و امير درباره چاپ داستاني از زندگي حليمه مي شويم و او امير را تشويق مي کند که با هم نزد ناشر بروند. سپس در صفحه 94 که پايان داستان است، چون امير نتوانسته داستان زندگي حليمه را به چاپ برساند او؛ «ناگهان مثل کوزه يي که ضربه محکمي خورده باشد، خرد شد و سر جاي او زن هاي ديگر بلند شدند و دست هاي لرزان شان را به طرف امير دراز کردند.» در اينجا کاملاً آشکار مي شود که حليمه فرد نيست بلکه نمونه نوعي و نماد همه زنان ديگر است که پس از خرد شدن او از خاکش برمي خيزند.

شگرد روايت؛ امير براي خلق شخصيت هاي داستاني لازم مي بيند که با آنها همسان پنداري کند و عيناً دردهاي آنها را تجربه کند تا بتواند آن دردها را روايت کند. آشکار است که نويسنده مي خواهد بگويد شگرد او هم براي خلق شخصيت هاي داستاني اش همين است. از سوي ديگر در اين داستان سعي شده است لحن هاي مختلف آزاد شود تا صداي بيمار و پزشک و خدمتکار و داستان نويس و منتقد شنيده شود. در اين داستان تلاش شده است راوي هاي يکسان يا زمان هاي يکسان در روايت ايجاد نشود، لذا ما مدام شاهد تغيير راوي ها يا زمان هاي روايت مي شويم. مثلاً صفحه 53 ابتدا با تک گفتار حليمه آغاز مي شود، سپس راوي، سوم شخص مي شود و در صفحه 54 اين راوي سوم شخص به اول شخص بيروني بدل مي شود. نوآوري نويسنده عمدتاً در روش برخورد او با فقر اقتصادي و فرهنگي شخصيت هاي داستانش بروز مي کند. به اين ترتيب که او مي داند امروزه ديگر نوشتن درباره فقر نمي تواند تابع روش هاي کهنه يي باشد که از دهه ها قبل تاکنون رواج داشته است. او با نوعي فاصله گذاري هنري، فقر و رنج مردم محروم را روايت مي کند. انگيزه او براي انتخاب اين مضمون ها، تجربه هاي زيستي نويسنده است. به عبارت ديگر تجربه زيستي او در جامعه يي فقرزده با باورهاي اسطوره عاملي مي شود براي روايت مشقت هاي اقتصادي و دشواري هاي باورهاي اسطوره يي در جهاني غيراسطوره يي. اين داستان نشان مي دهد نويسنده هر کار کند نمي تواند بر نابساماني ها چشم ببندد. در اينجاست که دشوار بودن نوشتن خود را مي نماياند. در جهاني تباه و انسان هايي تباه چگونه مي توان درباره زندگي زناني نوشت که حتي خنديدن را نيز فراموش کرده اند؟ يا به عبارت بهتر آنها را در موقعيتي نگه داشته اند که خنديدن را فراموش کنند و احتمالاً گريه را بستايند. در اين زمان است که او ابتدا تصميم مي گيرد ديگر نوشتن را کنار بگذارد (صفحه 69 کتاب) اما به زودي و در فصل بعدي داستان معلوم مي شود که او به گونه يي غيرارادي و ناخودآگاه نمي تواند روايتگر حليمه و زنان ديگري همچون او نباشد، زناني همسان حليمه . و اگر خود او هم بخواهد نمي تواند ننويسد. در اين حالت شايد بهتر باشد که بگوييم او نويسانده مي شود.
پايان بندي؛ داستان از نظر نحوه پايان بندي آخر زماني است و جايي براي اميدهاي واهي خواننده باقي نمي گذارد. دليل اين سخن دشواري هاي چاره ناپذيري است که در برابر امير رخ مي نمايد. اين دشواري ها عبارتند از؛ الف- محاکمه شدن از سوي همکاران به خاطر پول نگرفتن از بيماران يا بي نظمي و ترجيح دادن نوشتن به طبابت. ب- ممانعت ناشران از چاپ آثار او چرا که شيوه نوشتن او به مذاق ناشران خوش نمي آيد. پ- بي توجهي منتقدان به نوشته هاي او به سبب آنکه تمام هم و غم شان معرفي آثار دوستان شان است. ت- بي توجهي پايتخت نشينان به نويسندگان شهرستاني و تنها به مرکزنشينان پرداختن. س -در نهايت مورد هجوم و حمله قرار گرفتن از سوي شخصيت هاي داستاني خود، به گونه يي که ناچار مي شود مانند ديوانه ها سر به بيابان بگذارد و احتمالاً به وسيله کلاغ ها بميرد. مفاهيمي که در سطرهاي پاياني خود را نشان مي دهند اينها هستند؛ تيرگي، نوميدي، سقوط ارزش ها، هبوط انسان و در نهايت مردن به مرگي فجيع.
تاويل؛ مهم ترين درونمايه داستان حضور نوعي ديدگاه اصالت زن است. زنان در جوامع توسعه نيافته بيش از مردان رنج مي کشند و دچار ستم مضاعف از سوي مردان اند، از همين رو ذهن نويسنده درون متني يعني امير را تسخير مي کنند. از سوي ديگر با توجه به بحث هاي مطالعات فرهنگي، مي توان شاهد بروز تعصبات قومي- جنسيتي و فرهنگي شد و از اين نظر ديد که چگونه زن جنس دوم به حساب مي آيد و مايملکي پنهان کردني به شمار مي رود. وجه ديگر تاويلي، توجه به فقر فزاينده منطقه است که مي تواند عامل اصلي تباهي عنوان شود. در اين داستان مي توان ديد که چگونه عناصري از جهان مدرن مانند تکنولوژي دندانپزشکي جديد يا اتومبيل يا تلفن در کنار فقر فزاينده فرهنگي و باورهايي ماقبل مدرن قرار مي گيرند تا به نوعي اسکيزوفرني اجتماعي دامن بزنند. با توجه به اين نکته ها آيا نمي توان خوانش ديگري هم از اين داستان داشت؟ خوانشي که بگويد اين متن صرفاً هجويه يي است بر فراداستان هاي ايراني که بي توجه به واقعيت هاي اجتماعي- فرهنگي جامعه ما تنها پïزي فراداستاني مي دهند؟
اشکال ها؛ اولين مورد نحوه برخورد امير در صفحه 17 با روزنامه فروش است. امير که دانشجوي دندانپزشکي است و در عين حال اهل نوشتن داستان و شاهدي بر رنج کشيدن هاي انسان هاست، درست مانند نوجواني 10 ، 12 ساله با ساده لوحي باور ناپذيري به يک روزنامه فروش مي گويد؛ «ببخشيد يعني همه رو خريدن؟» «ببخشيد هميشه تمام شماره هاش رو مي برن يا فقط همون که قصه منو چاپ کرده بود بردن؟» «ببخشيد مي خواستم ببينم خودت اون روزنامه رو نخوندي؟ اگه خوندي نظرت...» به نظر مي رسد جمله ها فکاهه است اما چون به بافت صحنه دقت مي کنيم درمي يابيم اين طور نيست و امير کاملاً جدي حرف مي زند. دومين مورد که به کل ساختار متن مربوط مي شود، نشان مي دهد صالحي در اين داستان «خودش» نبوده؛ خودي که در مجموعه داستان لکه هاي گل ديده مي شود. اين متن بيشتر بيان ناراحتي ها و گلايه هاي نويسنده از نويسندگان و منتقدان و ناشران است. حتي اگر قبول کنيم سخنانش هم درست باشد، به نظر نگارنده بهتر بود او فارغ از اين کژي ها داستان خودش را بنويسد؛ داستاني که برآمده از جغرافياي زيستي او، فرهنگ، باورها و غرابت ناحيه يي است که در آن به سر مي برد. به علاوه آگاهي هاي فني او به عنوان نويسنده يي که چگونه نوشتن را مي داند و از مباحث نقادانه آگاه است.