دوشنبه، 25 آبان 1388 - شماره 2104
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
کاتدهاي تصوير- 7
سازندگان بزرگ

امير شهيدثالث*

در اين قطعه - نوشته ها درباره يک اثر هنري، هيچ نيتي براي اضافه کردن معلومات به معرفت آدمي يا تعليم و تجزيه و تحليل يک اثر به سياق نقدهاي هنري که عموماً بيشتر ابعاد دانش منتقد را به صحنه مي کشند يا کم کردن مجهولات صورت بندي شده در باستان شناسي يک اثر، لحاظ کردن شرايط اجتماعي هنرمند، در ميان نيست. آنچه در اين قطعه واره ها که تعداد آنها براي کتابي به پنجاه مي رسد، اهميت دارد، شيوه اتصال يک اثر هنري به واقعيت است. اين قطعه-نوشته ها تلاش براي پيدا کردن اين نقطه اتصال است و لاغير.

---

در يک تابلوي فرنان لًژه به نام سازندگان بزرگ (1950) انسان ها در حال ساختن هستند. آرايش و شمايل اشيا چنان با اشکال کارگران يکي شده اند که آنها را در مجموع نمي توان در اين جنگل هندسه از هم تمييز داد. همه چيز قرار است رو به جلو يا به بالا برود. همه چيز بايد ساخته شود، گويي اراده انسان تنها در يک چيز تجلي پيدا مي کند؛ پيشرفت.

عنصر ممتاز چند قرن اخير، پيشرفت بوده است. طبقه بر طبقه بايد ساخته شود و هرچه بلندتر، بهتر. پيشرفت بي حد است و هيچ چيز جز آسمان نمي تواند مانع آن شود. در اين ميان فاجعه در پايين رخ داده است، اين ساختن و پيشرفت بر تلي از فاجعه ساخته شده است. توجيه آن به اين طريق است که رفاه بدون دشواري ميسر نيست بل اندکي هزينه دادن افراد، موجب سودمندي براي کثيري مي شود.

ليکن اين پيشرفت توامان با تکنولوژي انجام پذير است. اينک تکنولوژي جاي علم را مي گيرد چنان که فرهنگ جاي هنر را. (آدورنو) گذشته همانا فاجعه يي است که در پايين اين ساختار جنگل هندسي اتفاق افتاده است. في الواقع گذشته مثل کارگران پايين افتاده است. پيشرفت، جسد گذشته را دفن کرده است. چيزي که در تاريخ پيشرفت نياز است يک نقطه انفجاري ماترياليسم تاريخي براي گسست تاريخ است، يک رفتن به گذشته براي تغيير آينده، عمل باي پس يا مسير فرعي به گذشته است تا شايد با قرائت کلي و جهانشمول فجايع، رستگاري نازل شود.

ليکن تنها چيزي که در اين ساختار بالا مي رود، فاجعه است. چگونه اين پيشرفت مي تواند نام خود را پيشرفت گذارد؟ پيشرفت به آسمان؟ کارگران خود به اشکال هندسي درآمده اند (اکنون حتي ابرها نيز شبيه قطعات هندسه پراکنده اند).

ساختن اگر زماني تجلي اراده آدمي بود، حالا خود به پيشوند تکنولوژي بدل شده است؛ تکنولوژي ساختن. ساختن بدل به چيزي از پيش آماده شده است؛ خانه هاي پيش ساخته، آسمانخراش هايي که در هر نقطه يي از عالم تنها به واسطه دانش تکنولوژي قابل اجرا هستند، لوازمي با دستور

«do it yourself» يا به عبارتي خودتان بسازيد يا تعميرکار خود باشيد، نصب خط توليد يک کارخانه در هر کجا، راهنماي مدير يک دقيقه يي، چگونه آدم موفقي باشيد، فرهنگ آپارتمان نشيني، فرهنگ دفع زباله، چگونه پيشرفت خود در زندگي را تضمين کنيد و... جملگي نشانگر جانشيني تکنولوژي به جاي علم يا فرهنگ به جاي هنر تحت قيمومت پيشرفت در نظام ارزش- مبادله است.

علي الظاهر چيزي قادر نيست مانع حرکت کارگران به سمت بالا شود حتي افتادن خود آنها. ساختمان در حال ساخت که در پس زمينه خود تنها آسمان را دارد، رقيبي ندارد جز خود آسمان. آنچه در نظام ارزش-مبادله و پيشرفت حائز اهميت است، داشتن رکورد است. مهم اين است که در دفاتر رکورد جهاني بتوان فلان برج يا فلان تونل در عالم را براي رقم و آمار ثبت کرد. حتي در يادبودها تنها چيزي که به چشم مي خورد اين است که چه تعداد فاجعه براي پيشرفت کردن ساخته شده است، حال آنکه آنچه نياز است عمل باي پس مسيانيک است.

*دانش آموخته رشته دکتراي فلسفه دانشگاه اسکس

کشور هفتاد و دو ملت
جشني براي شاد بودن

پاکسيما مجوزي

در يکي از روزهاي هفته گذشته که روز دانشجويان خارجي نام گرفته بود، همه دانشجويان کشورهاي مختلف زير يک سقف جمع شدند. کسي به سياست، جنگ و اختلاف دولت ها فکر نمي کرد. همه با هم دوست بودند و با انگيزه مشترکي به هند آمده بودند. ماساکو دختر ژاپني روي نحوه زندگي هندي هايي که براي کار به ژاپن رفته بودند، تحقيق مي کند و تاثير جامعه مدرن ژاپن را روي زندگي سنتي هندي ها مي سنجد؛ در آن شب با کيمونوي سفيدي (لباس سنتي زنان ژاپن) به جشن آمد. سوسيما سريلانکايي است و چهره تيره رنگش که او را مانند مردم جنوب هند نشان مي دهد، با آواز سنتي سريلانکايي توجه همه را جلب کرد. کاترينا که از سوئيس آمده و حقوق مي خواند، سوئيس را با فيلم کوتاهي نشان داد. استفاني و مايکل ايتاليايي که براي تقويت زبان انگليسي به هند آمده اند، رقص سنتي جنوب ايتاليا را اجرا کردند. افغان ها بيشترين جمعيت دانشجويان خارجي را دارند و بورس دولت هند در مقاطع مختلف از ليسانس تا دکترا درس مي خوانند. با گويش خاص و دلنشيني به قول خودشان فارسي گپ مي زنند؛ در آن شب به رقص و آواز افغاني پرداختند. عراقي هايي که ديگر با ايران جنگ ندارند با رفتار دوستانه شان، باعث مي شوند نتواني باور کني روزي جنگي بين کشورهايتان وجود داشته است؛ از تاريخ کشورشان صحبت مي کنند. آفريقايي ها با پوست هايي تيره با رقص و لباس محلي برنامه اجرا کردند. تايلندي ها با چشم هايي بادامي آوازي غربي خواندند، بوتاني ها و تبتي ها با رقص و آوازي آهسته، رفتار آرامش شان را بيش از پيش توجيه مي کنند و در آخر ايراني هاي پرشور و حساس، با وجود همه اختلاف ها دور هم جمع مي شوند و چگونگي برپايي آغاز سال نو و نوروز را با هنرنمايي بچه هاي کوچک ايراني به ديگر کشورها نشان مي دهند. هرچند هيچ وقت نتوانستم درک کنم چرا چيزهاي کوچک تا اين حد برايشان مهم است و به خاطر همان ناچيزها مهر و دوستي را خيلي زود فراموش مي کنند و دلگيري را جاي آن مي کارند ولي با تمام اختلافاتي که گاهي بين شان پيش مي آيد در روزي که به دانشجويان خارجي اختصاص داشت به جشن مي آيند، دور هم جمع مي شوند و همه چيز را فراموش مي کنند. به قول يکي از فيلسوفان هندي؛ «براي شاد زيستن، هر چيزي که ناراحت تان مي کند را از ذهن تان پاک و خوبي ها را حتي کوچک، بزرگ کنيد. سپس مي بينيد چقدر خوبي و زيبايي در کنار شماست که از آنها غافل بوده ايد.»

آدمها
ستوان مکري
احمد غلامي

ما آدم هاي بيچاره يي بوديم و ستوان مکري بيچاره تر از ما. درست است که او ليسانس وظيفه بود و فرمانده ما،اما کسي او را به رسميت نمي شناخت و همه به او مي گفتند؛ «ستوان سوتي». اين حرف معني اش اين بود که درجه هاي ستوان مکري را جدي نگيريد. ما بيچاره بوديم چون عدل شده بوديم سرباز پياده و ستوان مکري بيچاره تر بود چون شده بود فرمانده ما. اما بيچارگي او همين جا تمام نمي شد. ستوان مکري گرفتار بيماري وسواس بود و اين بيماري در خط مقدم جبهه در ميان آتش و خون، خاک و پشه و مگس و مردار وضعيتي تراژيک به ستوان مکري مي داد. بهترين شرايط براي غذا در جبهه زماني بود که غذا در يقلاوي سرو مي شد و مگس هاي گرسنه در بيابان براي به نيش کشيدن آن از هر موجود ديگري حريص تر بودند. در اين شرايط ستوان مکري چه بايد مي کرد؟ اينجاست که مي گويند جانم را بگير و خلاص کن، روزي اين دنياي پلشت ارزاني خودتان. ستوان مکري 10 بار مي رفت سر تانکر آب و سر و گردنش را با صابون نخل زيتون مي شست و با لنگ مخصوص، خودش را خشک مي کرد و دست هايش را توي کيسه نايلوني مي کرد و مي دويد طرف سنگر تا ناهار بخورد. البته قبل از هر چيز يقلاوي غذا را در کيسه نايلوني گذاشته بود تا مگس ها را ناکام بگذارد. ليوانش هم در نايلوني ديگر بود. ستوان مکري هرگز از شير کلمن آب نمي خورد چون بارها مگس ها و پشه هاي تشنه را ديده بود که در سوراخ شير کلمن جا خوش کرده اند و آب نوش جان مي کنند. اينجاست که ستوان مکري مي فهميد غذا خوردن چه وضعيت بغرنج و غيرانساني است. آرام قاشقش را مي برد زير نايلون و پر مي کرد و فوري مي گذاشت توي دهانش. غذا خوردنش زياد طول نمي کشيد، براي همين لاغر و استخواني بود و ذره يي گوشت به تن نداشت. هر روز صورتش را مي تراشيد و بارها اتفاق افتاده بود که کف صابون زير چانه اش يا روي گردنش خشکيده باشد. شب ها که پشه ها با اشتهاي تمام خون ما را مي مکيدند ستوان مکري روغني به صورت، دست و گردنش مي ماليد و دست هايش را در کيسه نايلوني فرو مي کرد و از مچ آنها را با کش مي بست. حالا همه اين بيچارگي ها به کنار، ستوان مکري هر شب بايد گشتي مي رفت چون افسرهاي کادر با القاب مکري تو شيري، مکري بي باک، مکري جان بر کف سر او شيره مي ماليدند و او ما را چون بزغاله هاي خواب زده که از گله عقب مانده و در بيابان گم شده اند با يک بي سيم فکسني به اين سو و آن سو مي برد و در اين گشت زني ها ما هرگز به عراقي ها برخورد نکرديم به جز يک بار که ستوان مکري چنان در بي سيم وحشت زده فرياد زد؛ «عراقي ها، عراقي ها» که افسر کادر از بي سيم مخابرات ناچار شد براي بازگشت آرامش به ستوان مکري بارها با هيجاني اغراق آميز فرياد بزند؛ «مکري، مکري تو شيري نترس.» اين واژه ها کارگر افتاد و او آرام شد و کم کم ما را دور خود جمع کرد و گفت؛ «نترسيد از اين گدار فرار مي کنيم.» شايد اين اقدام ستوان مکري در تاريخ جنگ ثبت نشود که چهار تا سرباز پيزوري را به گشتي برد و سالم برگرداند اما براي ما واقعه مهمي بود، چون بعد از آن ستوان مکري با لحن پدرانه يي گفت؛ «خسته شديد، برويد بخوابيد.» اين جمله يعني صفا،يعني برو تخت بگير بخواب، يعني گور باباي هر چي پشه است. ستوان مکري به دليل وسواس اش در پاکيزگي هرگز با کسي دست نمي داد و هرگز سنگر سربازها نمي رفت. اما يک شب آمد سنگر ما و آن هم قبل از فرماندهي تاريخي اش يعني عبور از کرخه کور گوشه سنگر نشست. ما سه نفر بوديم، با او شديم چهار نفر. پشه ها دور فانوس چرخ مي زدند و ما ناباورانه به ستوان مکري چشم دوخته بوديم که بدون دستکش نايلوني آمده بود توي سنگر ما. مي ترسيديم به او چاي تعارف کنيم. اما کرديم. چاي را گذاشتيم جلو پايش و گفتيم؛ «عجب است ستوان.» خنديد و گفت؛ «چه بارون خوبي مياد.» و آن وقت بود که فهميديم باران گرفته و قطره هاي باران مي خورد روي نايلون دم سنگر و تريک تريک صدا مي دهد. گفتم؛ «جناب سروان.» جواب نداد، گفت؛ «اين صداي بارون منو ديوونه مي کنه.» گفتم؛ «ياد خاطره يي مي افتين؟» گفت؛ «نه ياد يه ترانه قديمي.» گفتم؛ «چه ترانه يي؟» گفت؛ «بارون مياد شر شر، رو پشت بوم سنگر... چهار تا مرد بيدار...» فکر مي کنم ترانه را با حال و هواي خودش اندکي دستکاري کرده بود. هرچه بود با حال و هوايش جور بود. چايش را نخورد. ناگهاني آمد و ناگهاني رفت. با فرماندهي ستوان مکري از خاکريز عراقي ها آن طرف کرخه کور گذشتيم. اما در پاتک عراقي ها عقب نشيني کرديم و جنازه او را جا گذاشتيم. يک هفته بعد که دوباره خاکريز را گرفتيم جنازه را پيدا کرديم. دستکش هاي نايلوني به دست داشت و جاي کش دور مچ اش کبود شده بود. هنوز کف خشکيده شده زير چانه و روي گردنش سفيدي مي زد. ستوان مکري آرام خوابيده بود و اصلاً از مگس هايي که بيرحمانه توي حفره سينه اش بالا و پايين مي رفتند عصباني نمي شد.
عناوين اين صفحه
سازندگان بزرگ
جشني براي شاد بودن
ستوان مکري

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام