دوشنبه، 25 آبان 1388 - شماره 2104
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه نخست
گفت وگو با محمدمهدي عبدخدايي
قدرت دست اصولگرايان هم نيست

کيوان مهرگان

دهه 30 شمسي را که ورق بزني در کنار نام هايي که تاريخ را متاثر از خود کرده اند کساني هم هستند که نمي توان و نمي شود از نام و کاري که کرده اند به سادگي گذشت؛ گروهي اسلامي که مسلح شدند و ترور کردند و نام فداييان اسلام را براي خود انتخاب کردند. از آن گروه جز يک تن ديگر کسي زنده نيست. محمدمهدي عبدخدايي از نظر فکر سياسي به اصولگرايان وابسته است. محمدمهدي عبدخدايي اگرچه با به قدرت رسيدن محمود احمدي نژاد فراتر و صريح تر از هم کيشان سياسي اش به نقد احمدي نژاد و دولتش روي آورد اما همچنان خود را در اين اردوگاه تعريف مي کند و نظراتش را از تريبون اصولگرايان فرياد مي زند. پنجشنبه به نيمه نرسيده بود که زنگ در خانه عبدخدايي را در يکي از کوچه هاي خيابان نياوران به صدا درآورديم. عبدخدايي در دل مصاحبه از همه جا سخن به ميان کشيد تا در پايان گفت وگو به اينجا برسد که اگرچه ظاهراً مجلس در دست و کف اصولگرايان است اما اعمال قدرت در دست آنان نيست. و ناپيدايي اين اعمال قدرت تا آنجاست که سياستمداري همچون عبدخدايي هم در حل معماي آن مات و مبهوت است. آنچه عبدخدايي با زبان بي زباني با مخاطبان اعتماد در ميان گذاشته همان سوالي است که بسياري در ذهن دارند اگرچه مجالي براي طرحش نيافته اند. يافتن پاسخ به اين پرسش را در گفت وگوهاي بعدي ادامه مي دهيم.

---

-فضايي که امروز ايران تجربه مي کند فضايي پر از بيم و اميد است. انقلابيون ديروز از طيف ها و سلايق متفاوت هرکدام از منظر خود نقدي و نگاهي به آنچه مي گذرد انداخته اند. شما به عنوان يکي از نيروهاي اصولگرا که سابقه مبارزاتي هم داريد درباره اين روزها چگونه فکر مي کنيد؟


هر انقلابي که اتفاق مي افتد ويژگي هايي دارد از جمله آن نسل جديدي که زمام امور انقلاب را به دست مي گيرد، نسل هاي قديمي را قبول نمي کند. آنچه الان مي بينيم همين مساله است. نسل جديدي سر کار آمده است که اين نسل با ايده آل ها و آرمان هايي زندگي مي کند که نسل هاي پيشين را در مقابل آرمان خودش مي بيند. حالا از اين بحث که آرمان ها تا چه اندازه با واقعيت تطبيق دارد، مي گذريم.

-مي شود فاصله اين دو نسل را توضيح بدهيد؟

اين دو نسل انقلابي از نظر شيوه حکومت داري و سياست خارجي با هم متفاوت فکر مي کنند. در حالي که نسل پيشين نمي توانست مادام العمر حکومت را در دست داشته باشد ناگزير حاکميت را به نسل جديد سپرد.

-من هنوز متوجه اختلافات اين دو نسل نشدم. اين چه نوع اختلافي است که پس از 30 سال از پيروزي انقلاب رو در روي هم قرار گرفته اند؟

براي دريافت ريشه اين اختلافات بايد به قبل از انقلاب برگشت. زماني که امام در پاريس اعلام کرد کمونيست ها هم آزاد هستند.

-واضح تر توضيح مي دهيد؟

در زمان انقلاب نيروها دو دسته بودند؛ يک عده طرفدار براندازي رژيم شاه بودند، يک عده هم تمرکزشان را گذاشته بودند روي مبارزه با استبداد. وقتي حضرت امام در پاريس اعلام کرد کمونيست ها هم آزادند اظهارنظر کنند اين دو نيرو به هم نزديک شدند تا استبداد را براندازند. بعد از انقلاب مدتي اين فضا تجربه شد. تا اينکه نيروها در گوشه و کنار کشور وارد فاز جنگ مسلحانه شدند. امام در اين شرايط بين يک دوراهي قرار گرفت. يا بايد مي گذاشت آنها کشور را پاره پاره مي کردند يا بايد تماميت ارضي ايران را حفظ مي کرد. امام حفظ تماميت ارضي را مبنا قرار داد. حتي زماني که کمونيست ها مجوز روزنامه مي خواستند، مسوول وقت در قم نزد امام مي رود. به امام مي گويد کمونيست ها مجوز مي خواهند، امام مي گويد ندهيد. مسوول وقت مي گويد اما شما گفته ايد، کمونيست ها هم آزادند. امام مي گويد، گفتم کمونيست ها هم آزاد هستند، نگفتم خيانتکاران هم آزادند. مسوول مجدداً مي پرسد حالا چه کار کنيم؟ امام براي خاتمه بحث مي گويد برويد به تکليف شرعي تان عمل کنيد. اضافه بر اينها جنگ هم شده بود. منافقين هم در خيابان هاي تهران و شهرستان ها ترور مي کردند. آن نيروهاي پيشکسوت توانستند انقلاب را به سلامت عبور دهند. آن نيروها نگذاشتند شکست بخوريم. بعد از جنگ يک اتفاقي افتاد و آن انقلاب سياسي در انقلاب بود. پيروزي آقاي خاتمي يک انقلاب سياسي بود که خب يکسري مقاومت ها در برابرش وجود داشت. مثلاً يک عده يي پيدا شدند که جلوي ماشين ها را گرفتند و به نوار کاست هاي داخل ماشين ها گير مي دادند. آنها استدلال مي کردند لازمه حفظ استقلال اعمال قدرت است و در اعمال قدرت هم هميشه افراط وجود دارد.

-در آن موقع انتخابات درست انجام مي شد؟

به رغم اينکه در دوم خرداد 76 حکومت در دست اصولگرايان بود انتخابات به درستي انجام شد. در سال 84 هم همين طور. يعني به رغم اينکه اصلاح طلبان در قدرت بودند انتخابات به درستي برگزار و قدرت به اين نسل سوم واگذار شد. با اين تفاوت که در زمان آقاي خاتمي يک انقلاب سياسي در دل انقلاب اجتماعي صورت گرفت.

-آقاي خاتمي محصول اين انقلاب بود يا عامل آن؟

هم محصول آن و هم عامل آن بود. آقاي خاتمي درک درستي از زمان خودش داشت. با در نظر گرفتن آنچه در دهه هاي 60 و 70 مي گذشت شعارهاي آقاي خاتمي پاسخي بود به نيازهاي آنها. کساني که در دوره آقاي خاتمي به قدرت رسيدند، حاضر نبودند قدرت را به سادگي واگذار کنند.

-اما ديديم که واگذار کردند.

بله علتش اين بود که انتخابات آزاد برگزار شد.

-خب حالا چه کسي نمي خواهد قدرت را واگذار کند؟

به علت ناکامي هايي که دولت آقاي خاتمي داشت نسلي که بعد از اين سيد پاک قدرت را به دست گرفت در پاره يي موارد افراطي تر از انقلابيون اوليه بود.

-چه افراطي گري داشتند؟

طرح برخي مباحث به نظرم اصلاً ضرورتي نداشت. اين نسلي که سر کار آمده و قدرت را از نسل اول گرفته تحت هيچ شرايطي هم حاضر نيست پس بدهد. نسل اول انقلاب هم متوجه شده و حاضر نيست کل قدرت را به اين نسل بدهد. الان دعوا سر اين است.

-دعوا سر قدرت است، چون شخصيتي مانند آيت الله هاشمي رفسنجاني بارها اعلام کرده اختلافات موجود نبايد تعبير به جنگ قدرت شود.

دعوا سر اين است که دو طرف خودشان را ميراث دار انقلاب مي دانند. نسل اول مي گويد من انقلاب کردم، من هشت سال جنگيدم و يک وجب زمين هم ندارم. نسل اول مي گويد من مظهر مبارزه با قدرت برتر جهاني شدم. اين نسل مي گويد من شاخ هاي اين غول استعمار اقتصادي را شکستم. زمينه هاي شکست آن را فراهم کرده ام. اما نسل جديد اين را قبول ندارد.

-خب ادعاي نسل سوم چيست؟

نسل سوم مي گويد شما فاسد هستيد يعني انگشت را روي فساد گذاشته که اين اتهام هم هست و هنوز هم ثابت نکرده . به شخصيت هاي نظام که يک روزهايي تا پاي مرگ هم رفته اند، رحم نکرده و آنها را متهم کرده است. وقتي از او مي پرسي جواب هم نمي دهد. آمده دو دستي به قدرت چسبيده و فکر مي کند روزهاي اول انقلاب است. نمي داند از روزهاي اول انقلاب 30 سال گذشته است. اين نسل سوم نمي داند اگر همين شخصيت ها، همين نسل اول نبودند اصلاً انقلابي به پا نمي شد که حالا اين نسل اول خودش را ميراث دار آن بداند.

-اين دعوا تا کي مي خواهد ادامه پيدا کند، يعني انتهاي اين دعوا کجاست؟

اين دعوا بالاخره پاياني دارد. من حدس مي زنم اين ميوه ممکن است هنوز نرسيده باشد. اين بحران را بايد با آرامش حل کرد.

-مساله اين است آن کس که قدرت را در دست دارد به دنبال آرامش نيست.

اشکال اينجاست که آقاي احمدي نژاد خودش را يک کارشناس ارشد مي داند. مي گويد من کارشناس ارشد هستم. نمي داند که در جايگاه کارشناس ارشد نشسته و اين دو با هم فرق مي کند. در تمام دنيا روساي دولت ها در جايگاه کارشناس ارشد نشسته اند اما در همه مسائل کارشناس ارشد نيستند. براي همين است در تمام مسائل مشاور ارشد دارند. متاسفانه مشکل همين جاست که خودشان را عقل کل مي دانند. اين مشکلاتي که به وجود آمده به خاطر عقل کل دانستن خودشان است. شما ديديد رهبري مي نويسد اين فرد نباشد، مسووليت مهم به او ندهيد، يا عوض نمي کنند يا او را در پست هاي مهم و حساس مي گذارند. اينها زباناً ولايت پذيرند اما در عمل و در مواقع حساس نظر خودشان را اعمال مي کنند. الان هم من به تدبير ولايت فقيه اميدوارم. وقتي حضرت امام(ره) چارت ولايت فقيه را ترسيم کرد نظرشان بر اين بود که در مواقع حساس کشور را از شرايط سخت عبور بدهند. بعضي ها مي گويند امام به عنوان ولي فقيه زمان از بني صدر هم حمايت مي کرد. من اميدوارم با تمسک به قانون اساسي که مظهرش در ولايت فقيه تبلور پيدا کرده قطعاً جلوي اين افراط گري ها گرفته شود چون اگر جلوي اين افراط گري ها گرفته نشود ما کلاه مان پس معرکه است.

-يعني چه اتفاقي مي افتد؟

آقايان در مسائل اقتصادي که موفق نبودند. معلوم نيست با اين مديريت چه خواهد شد. البته يک چيزي را مطمئنم. چون انقلاب اسلامي به صورت نهادينه در درون مردم وجود دارد ممکن است کمي بالا و پايين داشته باشيم اما اتفاقي براي انقلاب نمي افتد.

-از کجا اينقدر مطمئنيد؟

چون شعارهايي که امام مطرح کردند هم بر زبان يک نوجوان 16 ساله جاري بود هم يک فرد 80 ساله. هم يک روشنفکر آن را بيان مي کرد هم يک روحاني. الان هم رهبران اين اتفاقات مذهبي هستند. در درون خانواده نظام هستند. ممکن است عده يي پيدا بشوند شعارهايي هم بدهند اما رهبران اين حرکت همه مردمي، مذهبي و در درون نظام هستند.

-خب براي اينکه اين وضعيت را پشت سر بگذاريم چه بايد کرد؟

اول از همه افراط گري را کنار بگذاريم. بايد افراط گراها را کنترل کرد. از هر جناحي هستند. اگر برخي حرکات در اوايل انقلاب صورت گرفت، ضرورت داشت. اما الان حرکت هاي افراطي نه تنها ضرورتي ندارد، که خطرناک هم هست.

-خب الان طوري شده که شخصيت هايي نظير خاتمي، هاشمي و کروبي تريبون ندارند، رسانه ندارند، امکان ديدار با مردم را ندارند. به آقاي هاشمي اجازه داده نمي شود نماز جمعه بيايد...

والله من هم گيج شده ام. از يک طرف رهبري انقلاب مي آيد آن تعبير زيبا را درباره امريکا به کار مي گيرد که امريکا مشتي آهني با دستکشي مخملي است. اما از آن طرف يک عده مي روند مذاکره مي کنند. به نظر من اگر آقاي احمدي نژاد آن سخنراني را در ميدان وليعصر نمي کرد و آن حرف ها را نمي زد مسلماً کار به اينجا کشيده نمي شد. به هر حال 14 ميليون نفر به ايشان راي نداده بودند. اين 14 ميليون نفر که مخالف نظام نبودند و نيستند ولي با حاکميت آقاي احمدي نژاد مخالف بودند.

-اصولگرايان نمي خواهند اين دولت را مهار کنند؟

نمي توانند و قدرتش را ندارند.

-مگر قدرت دست اصولگرايان نيست؟

شما که عکس العمل مجلس را در همين لايحه هدفمند کردن يارانه ها ديديد. مجلس تا آمد کاري بکند، نشد. بار اول مي خواستند لايحه را خارج کنند، نشد. در ماده 13 فشار آوردند، ماده 16 را در عوضش تصويب کردند. حالا هم معلوم نيست در اجرا چگونه بشود.

-اگر قدرت دست اصولگرايان نيست دست کيست؟

من هم گيج شده ام، من نمي دانم دست کيست. من نمي دانم چه کسي اين جريان را مي چرخاند. شما نگاه کنيد به رفتار آقاي خاتمي سر لايحه اختيارات رئيس جمهور و رفتار آقاي احمدي نژاد. آقاي خاتمي وقتي لايحه اش تصويب نشد، آرام لايحه را پس گرفت و سر و صدا هم نکرد ولي الان چه کار مي کنند. بي جنجال هم پس نمي گيرند.

-خب قدرت هم که دست اصولگرايان نيست. مي خواهيد چه کار کنيد؟

بايد به خدا واگذار کنيم. ما که پير شده ايم و از صحنه خارج.

به مناسبت 25 آبان ماه يازدهمين سالگرد علامه محمدتقي جعفري(ره)
از من گذشتن ما شدن

فريد صلواتي

دريادلان، دريادلان دريادلي پيدا شده،

از تن گذشته جان شده، از «من» گذشته «ما» شده

خورشيد ديگر گشته و از شرق ديگر سر زده

جان سوخته، افروخته، تنهايي تن ها شده،

با گفت وگوي مردمي، با جست وجوي گندمي

از صورت منها چنين، برخاسته منها شده

عين القضاتي در قضا، از ابتدا تا انتها

آري برادر پير ما، اين گونه از سر وا شده

معنا ترين، گوياترين، در شرح غم شيواترين

در پرسشت «آياترين» دين را چنين مانا شده

11 سال از عروج انديشمند شرق، فيلسوف معاصر، استاد علامه محمدتقي جعفري مي گذرد. او که نامي آشنا و ماندگار در ايران و جهان است،علي القاعده تا دهه هاي آينده شخصيت و تفکر و آرا و مکتب ديني و اجتماعي اش مطرح و مورد گفت وگو و بحث و مناقشه خواهد بود و از اين طريق بر فکر و فرهنگ شمار بيشتري از متفکران و به ويژه جوانان اثر خواهد گذاشت. علامه جعفري انسان شناسي باريک بين بود. ايشان داراي قوه خلاقيت و ابتکار در سطوح بالا بود و به محض ارزيابي زيربنا و تمرکز دقيق در مقدمات و موخرات نظرياتي نو و شگفت افزا ارائه مي کرد.

دلايل مختلفي بر اين تداوم و ماندگاري ايشان در جامعه مان وجود دارد که از جمله مي توان به جامعيت ايشان در شخصيت و تفکر و آرا، پيشگامي شان در طرح مسائل متعدد در حوزه عرفان، فلسفه، هنر، تفکر اجتماعي، دين شناسي، نوآوري هاي آشکار و فراوان در شناخت فکر و مکتب و تاريخ اسلام، شورمندي بي نظير، قلم و بيان کم نظير و شعور و شوربرانگيز و بالاخره آثار مکتوب 15 جلد تفسير مثنوي معنوي، 27 جلد تفسير نهج البلاغه و 90 جلد آثار متعدد با موضوعات مختلف اشاره کرد.

در هر دوره مردان بزرگي چون علامه جعفري در کشور ما ايران مي زيسته اند که ناي آنها بسان ني بوده است. اين ني بر لب هاي بزرگان بوده است که مي توان آنها را جلوه يي از عقل کل و شعور مطلق ناميد. جامعه ما به ويژه روشنفکران و بخش هاي آگاه تر مردم در حال گذار از يک دوران انتقالي يا دوران بحران هويت به سمت يک هويت نوين هستند. مصالح و عناصر سازنده اين هويت نوين در فرآيند نقد و بررسي و احياناً طرد و جايگزيني عناصر هويت ساز پيشين در حال شکل گيري است. نوع رويکرد به غرب بخشي از اين هويت را تشکيل داده و مي دهد. اين رويکرد مي تواند غرب ستايانه يا غرب ستيزانه يا احياناً غرب شناسانه باشد. تغيير و تحولات بين المللي اخير به دنبال فروپاشي بلوک شرق از يک سو و ملموس شدن رويکرد به مذهب کلاسيک در مقياس داخلي از سوي ديگر، حساسيت و حتي حقانيت خاصي براي رهيافت هاي غربي در ميان قشرهايي از مردم و روشنفکران ايجاد کرده است. عکس العمل در برابر غرب ستيزي هاي سطحي و بي پايه، غوغاسالارانه و گاه عوام پسندانه نيز بر اين زمينه افزوده شده است.

اما اينک که جامعه و فضاي روشنفکري ما پس از فراز و فرودهاي خاص يک دهه اخير در حال قرار گرفتن بر بستر خردگرايي است و در اين جهت به ارزيابي دوباره و گاه تجديدنظر در برخي انديشه ها و روش ها و کنش هاي پيشين دست مي زند، نوع رويکرد به غرب نيز از اهميت بالايي برخوردار است. اين ارزيابي در فضاي روشنفکري بايد مبتني بر خردگرايي و با پرهيز از افراط هاي گذشته و تفريط ها عکس العملي در مقطع فعلي باشد. حداقل آنکه بايد ذهن را از پيشداوري هاي کليشه يي زدود و عواطف را از قضاوت ها و عکس العمل هاي احساسي نيز پرهيز داد و به اين گونه به ارزيابي و بازنگري آموزه هاي پيشين پرداخت. براي همين بزرگاني چون علامه محمدتقي جعفري بر طبل عقول و منطق خفته مي کوفتند و به راستي که فحول عصر خويش بوده و هستند و اگر تاريخ مان را از اين بزرگان منها کنيم ديگر هيچ واقعه برجسته يي به چشم نمي خورد؛ هرگاه درخششي در تاريخ گذشته مان مي بينيم، به واسطه نوري بوده که از درون اين بزرگان ساطع شده است.

بنده به کساني که امروزه مدافع تمدن غرب هستند و مي گويند نيروهاي مذهبي سنتي يا نوگرا با حرف هايي که داشتند و با جوي که ايجاد کردند، مانع آن شدند که ايران بينش غربي و مدرنيسم را از غرب فرا بگيرد، مي گويم از آغاز ورود تمدن غرب به ايران هيچ يک از جناح ها و گرايش ها در تبيين بنيادي و اساسي بينش و جهان بيني غربي براي ايراني ها هيچ اقدامي نکردند. آنان يکسري مظاهر را گرفتند و آنها را ستايش کردند. آنها که سطحي بودند ظاهر و لباس و آرايش را گرفتند و روشنفکرترها نظام سوسياليستي غرب را گرفتند و براي ما تشويق و تبليغ و تعريف کردند. يک عده هم نظام دموکراسي آنجا را گرفتند. در حالي که اگر در غرب زندگي مردم نو شده و پيشرفت کرده يا آنجا دموکراسي پا گرفته يا به تعبير امروزي ها در غرب جامعه مدني پياده شده، همه اينها معطوف به سوابقي است. بخشي از اين سوابق بينش نظري است و بخشي هم ناشي از تحولات اجتماعي است. يعني اجتماع بايد تکامل بيابد تا به آنجا برسد. متاسفانه بزرگان ما و آنها که فضاي فکري را يدک مي کشند اينها را براي ما نشکافتند. کنار گذاشتن بزرگان و الگو قرار دادن بي سوادان است که ما را به بن بست مي رساند.

بدون وجود بزرگاني چون علامه محمدتقي جعفري يا امثال دکتر علي شريعتي و... حوادث تنها مجموعه يي از اتفاقات بدون معناست. حادثه در حضور اين عزيزان حماسه مي شود. اينها نه از دنيا بريدند و نه در دنيا ذوب شدند؛ نه از مردم گريزان شدند و نه با مردم همتا. سلوک آنان در زندگي بر مبناي حيات معقول بود. تکاپوي آنان نشان از انديشه داشت و انديشه شان نيز حاصل تکاپوها بود. به اين سان در قرن پنجم با ابن سينا روبه رو مي شويم. در قرن هفتم مولانا ما را متوجه خود مي کند. در قرن يازدهم ملاصدرا مي درخشد و در قرن حاضر استاد محمدتقي جعفري را مي يابيم. از اين روست که پروفسور ديلي کاستاپولوس که يکي از استادان مهم فلسفه در دانشگاه آتن است، استاد جعفري را ارسطوي زمان خطاب مي کند و امام خميني ايشان را ابن سيناي زمان مي خواند و جالب اينجاست که هيچ گاه اين تعابير استاد را نفريفت. ايشان همواره معتقد بود چراغ عقل و فکر انسان بايد بيرون از خودش و مسير جاده حرکتش را روشن کند، نه اينکه با خودبيني و خودخواهي نور را بر خودش بتاباند و پيوسته خود را ببيند. هميشه علم و جايگاه علم براي او بسيار جدي بود و وقت خاصي را براي کساني که از ايشان سوال داشتند، قائل بود.

استاد علامه به مدت يک هفته قول سخنراني به جايي داده بودند. يکي از اين شب ها مصادف شد با فوت يکي از دامادهاي ايشان. آن شب جمعي از مستمعان که براي شنيدن سخنراني ايشان آمده بودند، وقتي متوجه مطلب شدند، مکان را ترک کردند چون مطمئن بودند استاد نخواهد آمد و جمعي ديگر ماندند. چيزي نگذشت که استاد با تاخير وارد مجلس شد. ورود ايشان تعجب همگان را برانگيخت؛ مرحوم علامه همچون کوهي مقاوم و استوار با صبر و پايداري به تعهد علمي خود عمل کردند و به طرف جايگاه سخنراني رفتند و مثل شب هاي قبل دنباله مطالب خود را ادامه دادند، بي آنکه حتي در جايي از سخنراني به تصريح يا کنايه به اين حادثه که برايشان پيش آمده بود اشاره يي کنند، آيا مي شود انساني بدون هيچ زحمتي بزرگ منش و باعظمت شود؟

متاسفانه افرادي بدون اينکه درک و تحليل درستي از علامه جعفري و افکار ايشان داشته باشند به قضاوت هاي نادرست و کاملاً اشتباه يا بهترين حالت ناقص و ابتر در مورد پاره يي از نظريات و افکار وي دست زده اند، کساني بودند که بر کار عظيم (تفسير مثنوي) خرده گرفتند و به ايشان تاختند؛ اما استاد چون به درستي کارشان مطمئن بودند، آن را ادامه دادند. هميشه گذر زمان همه چيز را براي مردم ثابت کرده است و همواره اين مردم بوده اند که با عقل و منطق و درايت خود داوري کرده اند که چه کسي راهش درست است و چه کسي نادرست. در شيوه کار مرحوم علامه در ترجمه و تفسير 27 جلدي نهج البلاغه اين شاهکار عظيم انساني بايد گفت به عقيده برخي منحصر به فرد و در حد اعلاست. ترجمه و تفسيري نو، نمونه و بي همتاست و نسبت به ترجمه ها و تفسيرهاي موجود در قله عظمت قرار گرفته است.علامه در هر يک از خطبه ها بنا به موقعيت تمام مطالب و نکات تفسيري و جنبه ها و ابعاد مختلف آن را جامع و مفصل بيان کرده و پس از نقل قول بزرگان و صاحب نظران هر فني، بدون دخالت دادن عقايد شخصي ايشان به نقد و بررسي آن مي پرداختند و قضاوت مي کردند و از پيشداوري و زودداوري پرهيز مي کردند. ايشان در باب نهج البلاغه معمولاً به دوستان مي گفتند؛ «اگر اشخاصي که مشتاق شناخت خود و تشنه شناخت معناي دنيا هستند به نهج البلاغه رجوع کنند هرگز القائات و بيماري هاي فکري در آنها اثر نخواهد گذاشت.»

بعضي نيز به ايشان خرده مي گرفتند که «چرا شما به جاي نهج البلاغه ابتدا سراغ تفسير مثنوي رفتيد؟» و علامه به بهانه گيران اين گونه پاسخ دادند؛ «در حقيقت طرح مثنوي که معارف بسيار زيادي از اسلام دارد، مي تواند براي ما راهگشا باشد و مي تواند مقدمه يي باشد جهت شناخت نهج البلاغه،»

مرحوم علامه وقتي به موضوع هنر و شناخت آن مي پردازند معمولاً مخاطبان شان را به تعجب وامي داشتند که چگونه است يک روحاني مذهبي اين گونه هنر و زيبايي آن را مي شناسد. ايشان در اين رشته سخناني دارند که شگفتي خواننده را برمي انگيزد که چگونه علامه به طرح ديدگاه هاي پيکاسو، بتهوون، کامو، باخ و... مي پردازند. استاد جعفري در باب هنر عقيده داشتند بايد نخست به اين امر حياتي توجه کنيم که اگر نبوغ هنري را به آب حيات تشبيه کنيم، مسير اين آب حيات مغز پر از مخاطرات و تجارب و برداشت هايي است که هنرمند از انسان و طبيعت به دست آورده است. مسلم است جريان چشمه سار نبوغ از يک خلاء محض نيست، بلکه مسيرش همان مغز پر از محتويات پيشين است که به طور قطع آب حيات را دگرگون خواهد کرد. علامه جعفري در باب هنر از توماس هابز ياد مي کرد که اگر اين شخص هنرمندي واقع گرا بود و مي خواست يک اثر هنري درباره انسان به وجود بياورد، بدون ترديد آن مواد و برداشت هاي بدبينانه و درندگي که از طبيعت آدمي سراغ داشته است، در آن اثر نمودار مي شد. استاد مي فرمودند هنر به آن جهت که هنر است مطلوب است زيرا هنر کاشف نبوغ و روشن کننده عشق آدمي است بر شهود واقعيات آنچنان که بايد باشد، و هيچ قانون و الگويي نبايد براي هنر که ابرازکننده شخصيت هنرمند و نبوغ اوست، وجود داشته باشد. اگر ما براي هنر حد و مرزي قائل شويم، در حقيقت فرديت فرد را از نظر امتيازي که دارد نابود ساخته ايم و مي توان گفت هنر براي هنر يکي از عالي ترين موارد آزادي در عقيده و بيان است که مطلوبيت و مقيد بودن آن ثابت شده است. هنر مانند ديگر محصولات فکري بشري براي تنظيم و بهره برداري در حيات جامعه است. بنابراين ضرورت دارد ما هر هنري را نپذيريم و نگذاريم هنرهايي که به ضرر جوامع تمام مي شود، در معرض و ديدگاه ملت ها قرار گيرد.استاد جعفري همواره در سخنراني ها و اثراتي که از خود منتشر کرده اند به دو موضوع حياتي بسيار توجه مي کردند؛ يکي آزادي و ديگري حقوق بشر و اگر دوستان آثار ايشان را مطالعه کرده باشند، متوجه خواهند شد ايشان چقدر بر اين دو موضوع تاکيد داشتند. علامه سرگذشت بشر را در طول تاريخ اين گونه بيان مي داشتند که پيروزمندان تاريخ کساني بودند که از نعمت بسيار بزرگ صبر و تحمل و متانت، در حد اعلا برخوردار بودند. صبر آنان به جهت علم به علل، علم به شرايط و توجه به اين نکته بود که اين طور نيست که هرکس با حق باشد، همان لحظه بايد پيروز شود. بارها بود که وقتي با علامه در اين باره صحبت مي کردم معمولاً ايشان بيان مي داشتند که بايد به همديگر بفهمانيم که واقعيت چنان نيست که هر وقت حق از آن کسي بود، يا حق در اختيار کسي بود، مي تواند آن را اجرا کند يا بتواند آن را به جا بياورد و از مردم براي احقاق حق استفاده کند. کسي که با خدا تعهد ندارد، به هيچ انساني تعهد نخواهد داشت. مگر چند روز مي توان کسي را فريب داد؟ چند روز انسان مي تواند خودش را فريب دهد؟ اگر بشر فردايي نداشته باشد، اين دنيا رقاص خانه است. يعني اگر هر کس نîبïرد، نکشت، نîزîد و غارت نکرد، باخته است. ولي فقط قوانين نيست که دست بشر را اين طور بسته باشد. اگر چه کيفرها و مجازات ها موثر بوده و واقعاً موثر است، اما اصل، آن انديشه يي است که در درون انسان ها مي گويد؛ آيا واقعاً من در اينجا تمام مي شود؟ باور نمي کنم، مخصوصاً در موقعي که آرامش باشد و جان، کمي دقيق و صاف درباره خودش فکر کند، از خود مي پرسد آيا کار من در اينجا تمام مي شود؟ مني که تمام هستي را در يک مشت دريافت مي کنم، مني که به هستي مشرف مي شوم، آيا من در اينجا نابود مي شوم؟

يکي از موارد مهمي که در جوامع مختلف انسان ها با آن دست به گريبانند قدرت و قدرت طلبي است. اين موضوعي است که همه جهان را تحت الشعاع خود قرار داده است. به راستي چه شد که سعادت ابتدايي انسان ها به تاريخ رنج ها و خون ها و تبعيض ها تبديل شد. علامه جعفري در مقدمه بحث حکمت عاليه خداوندي چه زيبا مي فرمايند که اين حکمت عظماست که نفس آدمي را از مسير مواد بي جان و در مراحل آخر از چند قطره نطفه به حرکت درمي آورند و آن را به متعالي ترين درجه جمال و کمال نايل مي سازد. به مقتضاي همين حکمت بالغه رباني است که سازنده ترين جريان ها به دنبال پليدترين حادثه ها به وجود مي آيد. استاد جعفري مثالي از شيطان مي آورند که به علت کبر و غرور به اصل خود که آتش بوده است، به حضرت آدم سجده نمي کند و با دستور خداوند مخالفت مي کند. در نتيجه به پست ترين پليدي ها سقوط مي کند و از پيشگاه خداوند رانده مي شود. در عين حال اين موجود پليد به دليل قرار گرفتن در موقعيت فريب دادن فرزندان آدم موجب مي شود آنان به وسيله رياضتي که در نتيجه مخالفت با اغوا هاي او متحمل مي شوند، به درجاتي عالي از کمال توفيق يابند. به راستي آيا همه ما انسان ها به درجات عالي از کمال توفيق يافته ايم؟ يا نه تنها به اين درجات نرسيده ايم بلکه سد راهي شده ايم که انسان هاي ديگر نيز به اين درجات عالي از کمال نرسند. اين گونه است که ديکتاتور و قدرت طلبي به وجود مي آيد و اين گونه فکر مي کند که هرچه من مي گويم درست است و ديگران بايد تابع من باشند. اگر حيات انساني به طور صحيح شناخته نشود و به هدف اعلاي خود توجيه نشود، پست ترين پديده عالم طبيعت خواهد بود. استاد در دنباله اين مبحث بيان مي دارند اگر گردانندگان يک جامعه به مساله شناسايي حيات و توجيه آن به هدف عالي اش اهتمام نورزند و مردم را رها کنند تا چيزي را جز آنچه محيط و انگيزه هاي خودخواهي و لذت پرستي براي آنان پيش مي آورد، نفهمند و نپذيرند. آيا مي توان براي چنين حياتي تفسير و توجيه و اصلي را در نظر گرفت که بر مرگ و نابودي ترجيح داشته باشد. استاد علامه جعفري واقعاً زيبا در ارتباط با تحرکات قيام ها و انقلاب ها مي فرمايند که؛ اي کاش همان گونه که اکثريت مردم با تحريکات پيشتازان سياسي خود براي به دست آوردن طرق معاش مادي و اعتبارات دنيوي دست به قيام ها و انقلاب ها مي زنند براي دفاع از ارزش هاي روحي و حيات معقول خود نيز دست به قيام و ايجاد تحولات مي زدند. ما در آن موقع مي فهميديم که سطح عظمت انسان ها تا چه حد بالا مي رود. و با اين گفتار علامه با نظر به ملاک همين آرزوي سازنده تاريخ يکي از انسان شناسان بزرگ چه زيبا مي گويد که؛ «اگر مقدار کمي از آن اشک هايي که براي شکم هاي گرسنه و بدن هاي برهنه ريخته شده است، درباره ارواح گرسنه معرفت و فضايل انساني و برهنه از لباس شرافت و کرامت، بر رخسار بشر سرازير مي شد نه روحي گرسنه و برهنه روي زمين مي ماند و نه شکمي گرسنه و بدني برهنه.» هيچ گاه در خلوت خود به اين موضوع حياتي انديشيده اند که انسان با داشتن آن همه تکامل، زيبايي و پيشرفت در زندگي خود چگونه به درجه يي از تنزل و سقوط مي رسد که حتي از جانوران نيز پست تر و گمراه تر مي شود؟ علامه محمدتقي جعفري پاسخ به اين سوال را اين گونه بيان مي دارند که؛ آدمي با داشتن آن همه وسايل اعتلا و تکامل سقوط مي کند، در صورتي که حيوانات از آن وسايل محرومند. پستي و گمراهي يک حيوان هرقدر هم که درنده باشد به قدري محدود و ناچيز است که به هيچ وجه با ضلالت و شقاوت انسان هاي جنايتکاران و خيانت پيشه قابل مقايسه نيست. چه زيبا علامه در قسمتي از گفتارشان از دو تن از جنايتکاران روي زمين چون چنگيز و نرون مثال مي آورند مبني بر اينکه اگر شما تعدي ها و تجاوز هاي همه حيواناتي را که تاکنون روي زمين زندگي کرده اند، در نظر بگيريد، نمي توانيد آنها را برابر شقاوت يک انسان نماي شقي مانند چنگيز بگذاريد و با يکديگر مقايسه کنيد. اگر بخواهيم همه تجاوزها و کشتارهاي حيوانات کره زمين را در برابر اين نيت و آرزوي نرون که مي گفت؛ «اي کاش همه مردم يک سروگردن داشتند، و من آن را با يک ضربه شمشير از بدن شان جدا مي کردم» بگذاريد و با يکديگر مقايسه کنيد، ملاحظه مي کنيد که يک نيت و آرزوي نرون ستمکار، از همه آنها پليدتر و گمراهانه تر است. کاش مي شد تعريفي و قانوني براي جايگاه انسانيت داشت. يادم مي آيد علامه محمدتقي جعفري مثل زيبايي را در سخنراني هاي خود مي آورند مبني بر اينکه تاکنون در هيچ مورد مشاهده نشده و از هيچ کس شنيده نشده و از هيچ تحقيق علمي به دست نيامده است که حيواني چون مار پس از آنکه يک انسان را نيش زد و کشت به لانه خود برود و با حالت انبساط و خوشحالي براي خود يا با همنشينانش مجلس جشن و سرور برپا کند و به وسيله نظم يا نثر و با کمال مباهات خطاب به کشته شده خود بگويد؛ ديدي که تو را چگونه از پاي درآوردم؟ اگر کمي دقت کنيم و در زندگي حيوانات تحقيق کنيم، مي بينيم که معمولاً حيوان براي غذا و مسکن و اطفال خود، به اندازه يي که ضرورت حياتي دارد، دفاع مي کند و چه بسا که ديده شده به اين خاطر به کشتار مي پردازد، ولي آيا هيچ گاه ديده ايد تاکنون حيوان ها بر مبناي خيال ها و اعتبارات بي اساسي که در نوع بشر ديده مي شود، به کشتار بپردازند. استاد در ارتباط با اين مساله اين شعر را مي خوانند که؛ بر خيالي صلح شان و جنگ شان /بر خيالي نام شان و ننگ شان

ايشان بيان مي دارند متاسفانه احتکار مواد معيشت و مواد ضروري زندگي مانند دار و ديگر وسايل حيات مردم، براي به دست آوردن سود و اعتبار بيشتر، در افراد نوع بشر که با کمال وقاحت خود را تکامل يافته ترين موجودات عالم هستي معرفي مي کنند، به فراواني ديده مي شود نه در حيوانات. حال با اين انديشه يي که استاد بيان مي دارند، مي بينيم چنين انسان نماهايي به راستي پست تر و گمراه تر از حيوانات هستند همان گونه که خداوند فرموده است. مي خواهند مديريت جامعه ها را با زور و شمشير به دست گيرند. فکر مي کنيد انسان هايي که در اين جوامع و زير نظر اين مديران پرورش مي يابند چگونه خواهند شد.

علامه جعفري در قسمتي از کتاب امام حسين شهيد فرهنگ پيشرو انسانيت مي فرمايند؛ آيا امکان داشت که امام حسين(ع) مرگ باشرافت را که همان شکوفايي «حيات معقول و طيبه» او بود به زندگي با آن دشمنان انسان و انسانيت و ارزش هاي آن ترجيح ندهد؟ به راستي اگر حسين بن علي(ع) به زندگي چند روزه دنيا تن مي داد تا چند صباحي از مواد معيشت بهره مند شود و به دليل عدم مخالفت با يزيد مورد محبت عده يي از کاسه ليسان سفره هاي رنگين يزيد قرار گيرد و حتي از لذايذ تخيلي مقام و منزلت نيز برخوردار شود، آيا در مقابل شخصيت الهي و وجدان پاک خود و وجدان حساس تاريخ، مسوول و شرمنده نمي شد؟ آيا بالاتر از همه اينها در پيشگاه خدا سرافکنده نمي شد؟ استاد در سخنراني هاي خود در ايام محرم در مورد غفلت انساني اين گونه بيان مي داشتند؛ دريغا که اکثريت ناآگاه مردم، از درک معناي سعادت غافل و ناتوان هستند. آنان با کمال ساده لوحي يا بي اعتنايي به حقايق، خور و خواب و خشم و شهوت و مقام و شهرت را سعادت تلقي مي کنند و با اين تخيل منحرف، خود را از سعادت واقعي محروم مي سازند. ايشان منطق رباني حضرت امام حسين(ع) الگوي آزادگي و مردانگي را اين گونه مي دانند که ايشان رسيدن به ساحل زندگي و ورود به اقيانوس حيات ابدي را در برابر زندگي با ستمکاران و جنايتکاران، سعادت مطلق تلقي مي کنند و از ادامه تماشاي ستارگان و خورشيد و ماه و همزيستي با ضدانسان هاي انسان نما انصراف مي دهد. و در پايان مي خواهم با موضوع حيات انساني و کرامت و شرافت ذاتي حقوقي جهاني بشر از ديدگاه علامه محمدتقي جعفري گفتارم را به پايان برسانم که؛ علامه حيات را عطاي خداوندي مي دانند و حق آن را براي همه انسان ها يکسان مي شمارند. ايشان تاکيد دارند بر اين مساله که همه دولت ها و جمعيت ها و افراد، مکلف به حمايت و دفاع از حق حيات در مقابل هرگونه تعدي و وارد شدن اخلال بر بقاي طبيعي آن، مانند بيماري ها و بلاياي طبيعي و انساني هستند. جدا کردن هيچ روحي از بدن، بدون مقتضي شرعي جايز نيست.

اگر در گفتارهاي علما و بزرگان شرق و غرب مطالعه و تحقيق کنيم آنها نيز بر اين نکته تاکيد دارند که استفاده از هر وسيله يي براي نابودي چشمه سار حيات بشري اعم از کلي و جزيي حرام است. علامه در اين ارتباط بيان مي دارند؛ حفظ ادامه حيات بشري تا آنجا که خدا اجازه داده است، واجب است، خواه حفاظت هر فرد بر حيات خود در مقابل تعدي ديگران يا تعدي بر خويشتن يا محافظت او درباره حيات ديگران باشد. ايشان ادامه مي دهند؛ بر هر کسي که مورد استضعاف قرار گرفته و حيات و کرامت او از ناحيه عوامل طبيعي يا از طرف قدرتمندان مورد تهديد واقع شده، واجب است که قيام کند به دفع استضعاف و دفع خطر از حيات و کرامت خويشتن به هر نحو مشروعي که توانايي آن را دارد. علامه در قسمتي از کتاب امام حسين فرهنگ پيشرو تاکيد دارند؛ هر کس که به انجام اين تکليف قيام نکند، به ظالم در مستضعف ساختن و تهديد حيات و کرامت خود کمک کرده است.ايشان چنين شخصي را از کساني مي دانند که فرشتگان آنان را در حال مرگ در وضعي مي يابند که تن به بينوايي و استضعاف داده و ظلم بر خويشتن کرده اند. علامه از سوره نساء آيه 97 کد مي آورند که از اين افراد مي پرسند؛ «کساني که بر خويشتن ستمکار بوده اند، وقتي فرشتگان جان شان را مي گيرند، مي گويند؛ شما در زندگي دنيوي در چه حالي بوديد؟ آنان پاسخ مي دهند ما روي زمين بينوا و بيچاره بوديم. و فرشتگان به آنان مي گويند؛ آيا زمين خدا پهناور نبود تا در آن هجرت کنيد؟ آنان کساني هستند که منزلگه نهايي آنان دوزخ است و دوزخ سرنوشت بدي است.»

اکنون 11 سال است که استاد علامه محمدتقي جعفري از ميان ما رخت بربسته است و به خيل رفتگاني پيوسته که زندگي شان سرمشق براي کساني بود که تن به هر ذلتي نمي دهند تا زنده بمانند و در آخر اينکه 11 سال پيش در 25 آبان ماه 1377 کتاب زندگي دنيوي استاد علامه محمدتقي جعفري بسته شد و زندگي حقيقي و راستين او شروع شد. يادش و راهش پررهرو باد.

نگاهي به زندگي علامه محمدتقي جعفري
تهيه و تنظيم؛ محمدعلي ميري

علامه محمدتقي جعفري به سال 1302 خورشيدي در يکي از خانواده هاي متدين شهر تبريز چشم به جهان گشود و کودکي خويش را در پناه پدري راستگو و مادري سيده و پاکدامن آغاز کرد.

«البته پدرم درس نخوانده بود، اما حافظه يي غيرعادي داشت و اغلب سخنان وعاظ شهر را جمله به جمله بيان مي کرد. بعدها ما به عظمت پدرمان پي برديم. او روحيه بسيار بالايي داشت و آدم رقيق القلبي بود. شغلش نانوايي بود و بدون وضو دست به خمير و نان نمي زد. يک بار با پدرم خدمت آقا ميرزاهادي حائري که از هم دوره هاي مرحوم عصار بود، رفتيم. ايشان به من گفت راهي را که ما با مشقت- آن هم 70 سال علم و حکمت- طي کرديم، پدر تو در خونش دارد. پدرم به کار خيلي علاقه مند بود و مي گفت کار جوهر زندگي من است و بيکاري را براي خود مرگ تلقي مي کرد. مادرم برخلاف پدرم باسواد بود و جوان هم از دنيا رفت. هنگام مرگ (1321 خورشيدي) 32 سال داشت. نخستين بار، او قرآن را به من ياد داد. حتي يادم مي آيد وقتي با او به مشهد رفتيم، در طول راه قرآن مي خواند و ميان راه که براي استراحت و نماز توقف مي کرديم، فرزندانش را دورش جمع مي کرد و يک سوره قرآن را به ما تعليم مي داد.»در آغازين سال هاي حيات، کودکي که «محمدتقي» نام داشت، با ورود به مدارس جديد و تعليماتي که در تبريز آن زمان، تازه داير شده بود، راه خود را براي صعود به قله هاي تفکر گشود. محمدتقي چون خواندن و نوشتن را پيش از آغاز دبستان از مادر فرزانه خويش فراگرفته بود، به صلاحديد مدير مدرسه (جواد اقتصادخواه) درس و تحصيل را از کلاس چهارم ابتدايي آغاز کرد. اين آغاز نشان مي داد کودکي در مسير علم قرار گرفته است که منازل دانش را به خوبي طي مي کند و همين حاکي از استعدادي بود که سال ها بعد توسط آيت الله ميرزا فتاح شهيدي کشف شد.

«در آغاز تحصيل، علم براي ما جلوه يي حياتي داشت. متاسفانه الان اين حالات را در افراد بسيار کم مي بينيم. اگر معلم به ما مطلبي مي گفت، احساس مي کرديم اگر آن را ياد نگيريم، دنيا به هم خواهد خورد. ما با اين روحيه درس مي خوانديم. من الان اشعاري را که از منوچهري دامغاني در کلاس پنجم ابتدايي مي خوانديم، در حافظه دارم.» پس از پايان دروس ابتدايي، محمدتقي وارد حوزه علميه طالبيه شد، سپس راه تهران و قم را در پيش گرفت. «پس از پايان تحصيلات ابتدايي، درس هاي حوزوي را شروع کردم. در اين دوران غذاي ما نان و ماست بود. در طول روز هم با دوستان چاي با کشمش مي خورديم. در دوران تحصيل با مشکلات مالي روبه رو بوديم و زندگي سختي داشتيم، اما جنبه هاي روحي ما طلاب خيلي قوي بود... يک بار غدر دوران تحصيل در شهر قمف دو سه روز چيزي نداشتم، به ناگزير سراغ بقال رفتم و از او مقداري برنج و روغن و خرما گرفتم. به محض اينکه فهميد آنها را نسيه مي خواهم بخرم، اجناس را از دستم گرفت و سر جاي خودشان گذاشت. به حجره بازگشتم و بر اثر ضعف، دچار بي حالي شدم و چاره يي جز استراحت نداشتم. در اين هنگام، همسايه ام که طلبه سيدي بود، به حجره آمد و به من گفت اشکالي در لمعه دارم، شما برايم حل کنيد. گفتم حال ندارم، لطفاً بعدازظهر مراجعه فرماييد. او گفت به حجره من بياييد تا با هم ناهار بخوريم و پس از آنکه حال تان بهتر شد، اشکال مرا برطرف کنيد. من هم رفتم و از گرسنگي رهايي يافتم.»وي در تهران و قم از محضر فقها و حکمايي چون ميرزا مهدي آشتياني، شيخ محمدرضا تنکابني، عارف داناسرشت و ميرزا محمدتقي زرگر تبريزي بهره هايي شايان گرفت. آقاي تنکابني از فقهاي والامقام بود. «من مقداري از کفايه و مکاسب را نزد ايشان خواندم. در فلسفه هم خدمت ميرزا مهدي آشتياني رسيدم و حکمت منظومه حاج ملاهادي سبزواري و بخشي از امور عامه اسفار را در محضر ايشان خواندم. ايشان روح والايي داشت و در معقول و منقول بسيار والا بود، ولي دانش خود را اظهار نمي کرد. نزد آقا شيخ محمدتقي زرگر هم مسائل عرفاني را خواندم.»وي به دنبال آن، به سبب بيماري و رحلت مادر، به تبريز برگشت و در درس آيت الله شهيدي حضور يافت. اندکي بعد با اصرار شديد و اکيد آن جناب مواجه شد که مصرانه از او مي خواست راه نجف را پيش گرفته، هر چه زودتر به کانون علمي حوزه علميه نجف بپيوندد. مي توان گفت شهيدي فقيد که نسبت به حضور وي در ساحل درياي علم علي(ع) اصرار و الحاح تمام و جدي داشت، با خدمت خويش در روانه کردن جعفري به نجف- در سال 1322 خورشيدي مطابق با سال 1363 قمري- نيز مهيا کردن شرايط مقدماتي آن، در سرنوشت علمي و تکامل فکري وي، نقشي اساسي ايفا کرده است. «مدتي در درس هاي مرحوم شهيدي حاضر شدم. ايشان مرد والامقامي بود و از وي جز دو فرش کهنه و مقداري اثاثيه معمولي چيزي باقي نماند. او وصيت کرده بود من کتاب هايش را به مدرسه مرحوم سيد کاظم غدر نجفف تحويل دهم. با آنکه ايشان مرجع تقليد بود و مردم به او علاقه بسياري داشتند، اما فقيرانه زندگي مي کرد.»حضور 11ساله محمدتقي جعفري در دانشگاه ديني بزرگ نجف اشرف که آکنده از استاداني بسيار ممتاز و صاحب نظر همچون حضرات آيات سيد ابوالقاسم خويي، سيد محسن حکيم، شيخ کاظم شيرازي، سيد عبدالهادي شيرازي، سيد جمال الدين گلپايگاني، شيخ مرتضي طالقاني و... بود، تاثير قاطعانه يي در شکل گيري شخصيت علمي و عملي وي داشت، به گونه يي که در 23سالگي (سال 1366 ق) موفق به اخذ درجه اجتهاد از جانب آيت الله شيخ کاظم شيرازي شده. ايشان سپس خود يکي از مدرسان و استادان کانون علمي نجف به شمار مي رفت.«در نجف درس فلسفه و معارف را شروع کردم. اين درس را مرحوم ميرزا عبدالهادي شيرازي پيشنهاد کردند. در آن هنگام علامه طباطبايي با آقاي مطهري و ديگران زودتر از نجف بحث هاي جديدي را در ايران آغاز کرده بودند. من آنجا تدريس را در مدرسه صدر شروع کرده، از مدارس ديگر نيز به اين مدرسه مي آمدند تا در درس شرکت کنند. مرحوم آقاي غسيدمحمد باقرف صدر نيز يک سال در اين درس حضور داشت.»

در اين دوره از زندگي، وي با وضعيت معيشتي آزاردهنده يي، روزگار خود را مي گذراند. با آنکه هزينه هاي زندگي در آن زمان پايين تر از امروز بود، ولي چون استاد به غير از شهريه اندکي که از طرف آيت الله سيد ابوالحسن اصفهاني پرداخت مي شد، منبع درآمد ديگري نداشت، بنابراين همزمان با تحصيل، بخشي از زندگي روزانه خود را به کار اختصاص داده بود تا بتواند زندگي ساده خود را اداره کند. به عنوان نمودي بارز از زندگي ايشان در آن دوره، مي توان به خانه يي زيرزميني اشاره کرد که در اوان زندگي مشترک در آن اسکان گزيده بود. «در تابستان هاي گرم شهر نجف مجبور بوديم در سرداب هايي اقامت کنيم که چندين متر در زير زمين قرار داشت. در آنجا حيواناتي گزنده از قبيل مار نيز زندگي مي کردند و بي آنکه آزاري برسانند، گاهي از غذاهاي باقيمانده ما استفاده مي کردند.»

گوينده اين سخن کسي جز همسر فداکار استاد جعفري نيست؛ مرحومه خانم جميله فرشباف انتظار بانويي که از جواني خويش با آرمان هاي شوي مکرمش عهد بست و تا پاي جان نيز بر عهد خويش بماند و او را مشفقانه همراهي کرد. اين بانوي بسيار کوشا، در راه به ثمر رسيدن و بسامان شدن ارکان زندگي علمي و قوام حيات خانوادگي- اعم از انجام وظايف همسري و مادري فرزندان و تحمل مشکلات و مسائلي که محمدتقي جعفري همواره با آنها مواجه بود- نقشي به يادماندني و خاطره آميز در درون خانواده ايفا کرد که کمتر کسي از آن اطلاع دارد. استاد جعفري به مناسبت رحلت اين بانو و پس از خاکسپاري، در حضور جمعي از بستگان و آشنايان، در خصوص فداکاري هاي همسر خود، طي سخناني اين گونه گفت؛ اين بانوي از دست رفته، ساليان بسيار متمادي که مسلماً از 40 سال بيشتر بود، در زندگي زناشويي ما بود؛ تحمل کارهاي ما، مانع نشدن، جاده را آماده کردن و مقتضيات نفٍس را کنار گذاشتن تا شوهر کار خود را انجام دهد و... خيلي بايد قدرداني شود. دوراني را ما در نجف مي گذرانديم و ايشان با کمال تحمل، با ما هم کارواني کرد... 40 سال اين تحمل، حقيقت اين است که من جز اينکه از ايشان تشکر و طلب عفو کنم، چاره يي غيراز اين غپيش روي خودف نمي بينم، چون خيلي گذشت کرد...

هم انديشي با مرحوم محمدرضا مظفر فيلسوف، فقيه و منطقي نوانديش در نجف و احمد امين رياضيدان برجسته دانشگاه بغداد مولف کتاب «التکامل في الاسلام» که سال هاي سال تداوم يافت، نشان از جامعيت خاصي بود که سبب شد وي در موضوعاتي چون «فقه و فيزيک»، «فلسفه و زيبايي شناسي»، «تاريخ و روانشناسي» و برخي ديگر از دانش هاي گونه گون، پلک ديدگان خود را به آفاق دانش هاي جديد و نوپايي که از مغرب زمين سرازير شده بود، نبندد و در شناخت تمدن علمي غرب و اروپا و ادبيات دوران پس از رنسانس- با تمام جوانبي که داشت- گام هايي علمي بردارد.

اين موضوع را در آيينه نخستين اثر ارزشمندش، کتاب «ارتباط انسان- جهان» که در سن 28 ، 30 سالگي به رشته تحرير درآمد، بهتر مي توان نگريست. اين کتاب که با گرايش فيزيک و فلسفه تاليف يافته، محصول پويندگي هايي بود که سال ها به طول انجاميد و حضور مولف خويش را در مرزهاي واقعي دانش هاي نوين تثبيت کرد. وي تا واپسين روزهاي عمر، مطالب و مسائل جدي دنياي جديد را مورد اهتمام قرار مي داد. اين اهتمام در درجه اول، شناخت واقعيات و سعي در فهم و درک درست آنها و در درجه دوم، تحليل و تشريح منتقدانه آنها بود. تحليل و آراي علامه جعفري درخصوص جريانات فکري، منطبق بر تفکراتي بود که به عنوان دانشمندي جوان و اسلامي انديش، آنها را از استادان زبده و جريانات زنده دوران تحصيل خود به ارث برده بود و به نظر مي رسد اصل آن به زيربناي تربيتي تمدن علمي اسلام برمي گشت. علامه جعفري پس از اتمام تحصيلات، وقتي در خلال سال هاي دهه 30 به ايران بازگشت، باز به بررسي جريانات فکري روز پرداخت. بي گمان او با روشنفکري هاي واقعي موافق بود و اساساً همين موضوع بود که وي را به تحقيق و تفحص واداشته بود؛ تحقيق و تفحص هايي که شايد پررنگ ترين عنصر حياتش در طول 60 سال زندگي علمي او محسوب مي شود. از نظر استاد جعفري روشنفکر حقيقي کسي است که ارتباط خود را با واقعيات گسترده در جويبار زمان، تنظيم منطقي کرده و با درک صحيح درباره علت ها، معلول ها، ثابت ها و متغيرها، براي تحقق بخشيدن به حيات معقول جامعه، رسالتي در خود احساس کند و از هيچ گونه گذشت و فداکاري در اين راه دريغ نورزد. پس از اتمام تحصيلات و ارتقا به مراتب بالاي علمي، ساده زيستي او کماکان تداوم يافت. از ايام تحصيلش در نجف اين گونه نقل کرده است؛ «با شهريه يي که آيت الله سيد ابوالحسن اصفهاني در نجف مي داد، گاهي اوقات مخير بودم بين اينکه غذا تهيه کنم يا کتاب بخرم، کتاب مي خريدم.»وي که در دامن مشکلات زيسته و دوره دانش اندوزي را با شرايط سخت اقتصادي و معيشتي به سر آورده بود، پس از آنکه به مقام استادي رسيد و در اندازه توانايي اش به تدريج بر مشکلات اقتصادي چيره شد، باز به سنت روزگار دانش اندوزي وفادار ماند و زندگي اش را تا آخرين حد ممکن، از آلايش به هر نوع تجمل و دنيازدگي مبرا نگه داشت. نظام شخصيت اش به گونه يي بود که با کارهاي اقتصادي و غيرعلمي پيوندي نمي يافت و تنها به مسائل علمي مي انديشيد؛ اينکه چگونه مي توان بحران هويت را مهار کرد و به پرسش هاي بحق و منطقي افراد جامعه- خصوصاً جوانان- جواب سازنده و صحيح داد. اين ديرين ترين مشغوليتي بود که افکارش از سال ها پيش به آنها معطوف شده، همواره نيز متوجه آن بود. علامه محمدتقي جعفري در هيچ يک از موقعيت هاي زندگي، از آرمان هاي خويش فاصله نگرفت و مرعوب جريان هاي غيرپايدار و گذرا نشد. او با تمام جولان هاي فکري و فلسفي اش، در پافشاري بر حفظ آرمان هايي که آنها را با کليدواژه هايي چون «تعهد»، «مسووليت» و «تکليف» بيان مي داشت، ثابت قدم بود و تغيير بي بنياد و ناهنجار را در آنها روا نمي دانست. در همين راستا، اشاره به يک خاطره از خانمي يهودي، خالي از فايده نخواهد بود.

سال ها پيش خانواده ما يک مشکل قضايي پيدا کرد، به طوري که به بن بست رسيديم. مي خواستيم سراغ کسي را بگيريم که مشکل ما را حل کند، ولي چون کليمي بوديم، خود را تنها احساس مي کرديم. به ذهن مان خطور کرد سراغ استاد جعفري را گرفته، از ايشان کمک بطلبيم. بنابراين به منزلش رفتيم و او با گرمي ما را پذيرفت و محبت بسيار کرد. مدت ها وقت گذاشت و پرونده ما را به طور دقيق مطالعه کرد. چون احساس کرد ممکن است حقي از ما ضايع شود، در دفاع از ما نامه يي به قوه قضائيه نوشت و گام موثري براي حل مشکل ما برداشت. از مقولات علمي که بگذريم، اين مورد که ذکر آن رفت و نظاير بي شماري مثل آن، نمونه يي از حق گرايي مسوولانه اوست که در ادامه نوشته خواهيم کوشيد بخش هايي از آن را روايت کنيم. از ديگر ويژگي هايش اينکه در مقولاتي مثل علم و تفکر، قائل به توقف نبوده، مسير آن را آشکارا پايان ناپذير مي ديد و پيوسته بيان مي داشت؛ «در مسير علم و دانش هيچ گاه قانع نشدم.» تنها با لحاظ و فهم اين ويژگي است که مي توان سر تاليفات و انديشه هاي پردامنه ايشان را گشود؛ از زيبايي شناسي تا فلسفه و ادبيات و از شناخت و تحليل هنر تا دريافت روان و انسان و حيات. وي جزء متفکراني بود که ديدگاه هاي خويش را پيوسته با عنصر زمان هماهنگ مي کرد. او به تفکر «تطبيقي»، «روزآمد» و «زمان گرا» ايماني راسخ داشت. بخش مهمي از جهت گيري هاي فکري و علمي اش در اصل به ايده يي با عنوان «فرهنگ مشترک بشري» برمي گشت. فرهنگ مشترک بشري که از تفکرات اساسي و اوليه استاد جعفري به شمار مي رود، به اين معناست.فرهنگ هاي بشري در ريشه هاي فوق ظاهري خويش با همديگر اشتراک داشته، پيوندهاي زوال ناپذير دارند که عوامل محيطي و جغرافيايي نمي توانند بر آنها دسترسي پيدا کرده و تاثير انفعالي در آن بر جاي بگذارند. باري، برخي از متفکران معاصر يوناني وقتي مي خواهند او را معرفي کنند، به اين خصلت وي انگشت مي نهند که؛ علامه جعفري هيچ کس را رد نمي کرد، چون او معلم بود نه قاضي،آري، او معلم بود، ولي معلمي که از «عنوان» و «افتخار» گريزان بوده، به مسووليت هايي مي انديشيد که يک معلم واقعي، بايد به فکر اداي آنها باشد و دانش اندوزان خويش را از لحاظ مجهز کردن به آنها مطمئن و آسوده خاطر کند. وي درباره تعليم و تربيت با احتياط و دقت فراوان سخن مي گفت، چون اعتقاد داشت تعليم و تربيت کاري خدايي است، در حق موجودي که مخلوق اوست و راهش نيز به سوي او منتهي مي شود.

آيا در چنين عرصه يي لغزاننده، مي توان به نوعي ديگر بود؟، پاسخ علامه جعفري به اين سوال، آشکارا منفي بود، زيرا اين معلم در حق خودش نيز يک معلم بود، نه يک قاضي. ديگر موضوعي که بايسته است مورد توجه جدي محققان قرار گيرد، اين است که استاد محمدتقي جعفري به پاس بهره گيري از خرمن استادان والامقام در حوزه علميه نجف و حکمت و عرفان عصر و مطالعات دامنه دار در مسائل اصيل اسلامي و اجتماعي، با قرآن و زبان تفسير کلام الله مجيد کاملاً آشنا بود. به گواه آثار قلمي که از وي به يادگار مانده، او به مبادي و مجاري قرآن به واقع تسلط اساسي و بنيادين داشت. مطالعه در مجلدات گوناگون و مباحث مختلف تفسير مثنوي و تفسير نهج البلاغه و مشاهده استناد و تمسک علامه جعفري به صدها آيه متعدد و متنوع قرآني در ابواب گوناگون، نشان دهنده علاقه علمي و مکتبي ايشان به قرآن به شمار مي رود. او معلومات بشري را در برابر تابش انوار وحياني قرآن، بسي کم نور مي نگريست و هيچ گاه اصالت را به تئوري هاي ضدقرآني نمي داد.
گفتار منتشرنشده يي از علامه فقيد محمدتقي جعفري تبريزي
از «من» گذشتن «ما» شدن
از خدا علم کامل بخواهيد چراکه علم ناقص بيچاره تان مي کند. انگيزه ها چيست که اين دردها در انديشه ورزي فراموش شده است. امروز منطق جاي خودش را به مشت داده و به همان سان عقل جاي خود را با چوب و چماق عوض کرده است. مخصوصاً اگر کار اين ابزار حالت دادگري و داوري نيز داشته باشد؛ کاري که ممکن است نيازمند يک سال مطالعه، البته براي يک انسان انديشه ورز و دقيق باشد.اين روزها (روي سخن من با اهالي حوزه و جوانان عزيز است) بخش عمده يي از نبوغ جوانان ما صرف اين مي شود که به مردم اثبات کنند نبوغ دارند. دريغا که همين نبوغ نمي تواند به درک اين نکته نائل آيد که مردم خود قدرت تشخيص دارند. يکي نيست بگويد برو عزيز، برو کار کن، حيف نبوغي که صرف اثبات موجوديت خودش بشود.يک نکته نيز در مورد کار هنري؛ به باور بنده، اثر هنري بايد موجد وضعيتي مفيد به حال بشر باشد چرا که دو دقيقه تعجب، سه دقيقه شگفتي هشت بار احسنت گفتن نمي تواند و نبايد پاداش کار يک هنرمند باشد. فراموش نبايد کرد که کار هنري برابر است با معناي آزادي. و بايد اين معنا در اثر هنري کشف و بيان شود. هر کسي که يک سرمايه هنري و احساس برين و عميق دارد در اصل به سلاح و ابزار عقل مسلح است. اغلب انسان ها به جهت عدم محاسبه در تمايلات و خواسته هاي خود، در دام هاي پولادين زندگي مي کنند و با تمام ساده لوحي يا رياکاري، نامش را «زندگي آزادانه» مي گذارند، هر کسي که يک سرمايه هنري و احساس برين و عميق دارد در اصل به سلاح و ابزار عقل مسلح است. آيا حقيقت زندگي همين است و بس؟ اين سوالي است که از آغاز تاريخ معرفت بشري تاکنون افکار بشري را به خود جلب کرده است. در مقابل اين سوال، مردم دو صف کشيده اند؛ صف آري گويان، صف نه گويان.پديده زندگي حقيقتي است مولد که چگونگي اراده و برخورداري از آن تحت اختيار آدمي است. نابود ساختن زندگي که مبارزه با مشيت خداوندي است ، دو شکل دارد؛ 1- خودکشي 2- خودشکني. زندگي قالب گيري شده در احساس و حرکت «خودمحوري» مساوي مرگ است. زندگي ايده آل تکاپويي آگاهانه است و هر يک از مراحل زندگي که در اين تکاپو سپري شود، اشتياق ورود به مرحله بعدي افزوده مي شود. هرچه آگاهي و اشتياق بيشتر شود، هماهنگي بين گذشته و آينده عالي تر خواهد شد. شخصيت انساني رهبر اين تکاپوست؛ آن شخصيت که ازليت سرچشمه آن بي نهايت گذرگاهش و ابديت کمال مطلوب آن است، آن حقيقت ابدي که نسيمي از جلال و محبتش، واقعيات هستي گذران را به تموج درآورده، چراغي فراراه پرنشيب و فراز ماده و معنا مي افروزد؛ اين است زندگي ايده آل. هر جامعه يي که به اين سان طعم زندگي را به افراد خود بچشاند، در اصيل ترين تمدن گام برمي دارد. ايده آل زندگي عبارت است از آبياري و شکوفا کردن آرمان هاي زندگاني گذران از چشمه سار حيات تکاملي و انسان و جهان را در خود يافتن و شخصيت انساني را در حرکت به سوي ابديت به ثمر رسانيدن. زندگي بي نيايش و بيرون از جاذبيت کمال الهي همان جام خالي است که هنگام تولد به لبانمان مي چسبانيم و هنگام مرگ آن را دور مي اندازيم.
خاطراتي چند از علامه محمدتقي جعفري

زنده ياد علي شفيق نيا

ايشان درباره سفر خود براي ادامه تحصيل اين گونه تعريف کرده اند؛ در روزهاي جنگ جهاني دوم، من مي خواستم از طريق جنوب کشور، به نجف اشرف بروم. چند روز براي گرفتن بليت قطار به ايستگاه راه آهن رفتم ولي چون قطارها سربازهاي خارجي را جابه جا مي کردند، بليت به زحمت به دست مي آمد. يک روز در گوشه يي از راه آهن نشسته، منتظر خبر و فرجي بودم که ناگهان يک سرهنگ لاغراندام به طرف من آمد. با اينکه او را نمي شناختم، به من سلام کرد و گفت؛ من دو سه روز است شما را مي بينم که به اينجا مي آييد و مي نشينيد، آيا مشکلي داريد؟ گفتم؛ بله، مي خواهم براي خرمشهر بليت تهيه کنم و از آنجا براي ادامه تحصيل به شهر نجف بروم. او اظهار داشت؛ نگران نباشيد، من براي شما بليت تهيه مي کنم. روز بعد، او برايم بليت تهيه کرد. عصر همان روز- يا فرداي آن- من سوار قطار شده، عازم مقصد بودم. وقتي از پنجره به بيرون نگاه مي کردم، ناگهان آن سرهنگ را ديدم که با افسر مافوق خود به طرفم مي آمدند. آنها از پنجره قطار يک بسته شيريني به من دادند و وقتي از بابت اين کار از آنها تشکر مي کردم، گفتند؛ ما تنها از شما التماس دعا داريم و خواهش مي کنيم وقتي به حرم مولاعلي(ع) مشرف مي شويد، سلام ما را به حضرت برسانيد. بعد از آن، هر زمان وارد حرم اميرالمومنين(ع) مي شدم، چهره آنها بود که در نظرم مجسم مي شد.

عليرضا يگانه

بارها در شب هاي مهتابي و در دامنه کوه ها، با ايشان و تني چند از دوستان به تماشاي طبيعت زيباي خداوندي مي نشستيم. ناگاه او با سخناني با اين مضمون، سکوت را مي شکستند؛ اگر از اين جرعه اختيار- که با فيض بزرگ خداوندي به ما عنايت شده- خوب بهره برداري نکنيم، بهتر اين است که مانند يکي از اجزاي اين طبيعت زيباي ملکوتي که نمايش جبر دارند، مطابق دستور، بي سر و صدا به حرکت درآمده و رهسپار مقصد نهايي مي شديم.

شهرام تقي زاده انصاري

استاد جعفري در سال 1355 خورشيدي در اولين سفر خود به اروپا، از کشور آلمان و دانشگاه ها و موسسات علمي آن نيز بازديد کرده، ضمناً از کانت، ماکس پلانک، اينشتين، کپلر و هلمهولتز که روزگاري ستارگان درخشان اين کشور بودند و هنوز هم مي درخشند، ياد کردند.ايشان بعد از ديدن فرشته آزادي، کليساي برلين و ديوار برلين، ضمن توضيحات من از شهر برلين شرقي (کمونيستي) و ديوار آن گفتند؛ اين ديوار يک روز برداشته خواهد شد، زيرا يک فرهنگ و ملت را نمي توان دونيمه کرد.

دکتر فضل الله صلواتي

استاد جعفري درباره اولين سفر حج واجب خود، خاطره جالبي را تعريف کردند که شنيدني است؛ در اين سفر حج که با تعدادي از دوستان و فضلا همسفر بودم، در فرودگاه جده متوجه شدم تعدادي از اهالي روستايي از اطراف مراغه به علت نداشتن روحاني کاروان، ناراحت و مضطرب هستند. از همراهان خود پوزش طلبيده، جهت انجام مناسک حج به جمع روستاييان پيوستم.در اين سفر، بيش از ديگر سفرها لذت بردم، چون آنها عنوان خاصي برايم قائل نبودند و مرا به صورت دانشمند و استاد و اين چيزها نمي شناختند. آنان خيلي ساده و بي پيرايه دور من جمع مي شدند و ضمن طرح مسائل شرعي خود، براي اطمينان، حمد و سوره خود را نيز مي خواندند. حتي براي صدا زدن من، عنوان «شيخ» را به کار مي بردند و پيوسته دستور مي دادند؛ شيخ، چنين کن و چنان کن. براي من بسيار شيرين بود که در ميان آنها باشم و بدون تشريفات و بي ريا، با آنها دعا بخوانم و برخي از مسائل حج را براي آنها بگويم.

دکتر نعمت الله باوند

روزي با استاد جعفري سفري به مازندران داشتم. در اين سفر، در مسير به ايشان گفتم؛ مي خواهم يکي از بستگانم را ديدار کنم که از لحاظ مالي، زندگي مطلوبي ندارد. ايشان با نشاط گفتند؛ بنده هم هستم. وقتي به منزل آشناي مورد نظر رفتيم، استاد چنان با علاقه و اشتياق در برابر يک روستايي ظاهر شدند که گويي در مقابل شخصيت مشهوري نشسته و با او ديدار مي کنند. هنگام مراجعت، ايشان آهسته دست به جيب شان کرده و مقداري از پول ناچيزي را که داشتند، بدون آنکه صاحبخانه بفهمد، در گوشه يي از منزل گذاشتند و بيرون آمدند.

فريد صلواتي

روزي شخص جواني که بسيار آدم متعصبي بود و روي پيشاني اش جاي مهر بود پيش ايشان آمد. آقاجون به ايشان گفت؛ فرزندم من 70 سال است که نماز مي خوانم. روي پيشاني ام حتي به اندازه يک نخود جاي مهر نيست، چگونه شما با اين سن کم روي پيشاني ات جاي مهر حک شده؟

شاهين عرب

مدتي قبل از رحلت استاد جعفري روي تابلويي به نام «حبل الله» کار مي کردم. ايشان وقتي اين اثر را در منزل ما ملاحظه کردند، در رابطه با آن توضيحات و پيشنهاداتي تکنيکي به من ارائه دادند. جالب توجه اين است که مدت زماني بعد، وقتي استاد محمود فرشچيان به منزل ما تشريف آورده بودند، پس از ملاحظه اين اثر دقيقاً همان توضيحات و پيشنهاداتي را متذکر شدند که قبلاً استاد جعفري به من گفته بودند.

عناوين اين صفحه
قدرت دست اصولگرايان هم نيست
از من گذشتن ما شدن
نگاهي به زندگي علامه محمدتقي جعفري
از «من» گذشتن «ما» شدن
خاطراتي چند از علامه محمدتقي جعفري

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام