يكشنبه، 24 آبان 1388 - شماره 2103
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
تکنولوژي
ايمني در اقتصاد اعتمادمحور

جادي ميرميراني

بروس اشنايدر، محقق ايمني اين هفته مطلب جالبي درباره کالايي شدن اعتماد و تاثير آن بر ايمني کاربران منتشر کرد. محور بحث او اين است که در گذشته کاربران کامپيوتر آدم هايي فني بوده اند و کاملاً از کاري که مي کرده اند سر در مي آورده اند. آنها درباره سخت افزار و شبکه، اطلاعات کافي داشته اند و اگر هم نداشته اند، يک نفر فني در اطراف شان بوده که اين گونه مسووليت ها را برعهده بگيرد. اما با عمومي تر شدن کامپيوتر اين وضعيت تغيير کرده است.

حالا از طريق وب اي ميل هايمان را مي خوانيم و از هر کامپيوتري که بتوانيم، در سايت هاي مورد استفاده مان لاگين مي کنيم. حالا کامپيوتر و شبکه براي ما يک زيرساخت است يا اگر دقيق تر بگوييم يک کالاي زيرساختي. در مورد زيرساخت ها ما مي توانيم دو نوع کالا و خدمات را تصور کنيم؛ عمومي و تخصصي. در مورد کالاها و خدمات عمومي مي شود شبکه برق و آب را مثال زد و گفت براي مصرف کننده فرقي نمي کند چه کسي آن را ارائه بدهد و تنها نکته مهم در انتخاب، قيمت و در دسترس بودن آن است. در مقابل در مورد کالاها و خدمات تخصصي مثل وکالت يا پزشکي، عاملي که از قيمت در انتخاب مهم تر است، اعتماد و آشنايي با ارائه دهنده سرويس است. صنعت آي تي و وب در اينجا يک حالت خاص است؛ تقريباً تمام آن رايگان عرضه مي شود و در نتيجه عامل قيمت در انتخاب تا حدود زيادي محو مي شود. در اين صنعت مهم ترين عامل براي انتخاب يک سرويس، اعتماد، سابقه و شناخت افراد از ارائه دهنده سرويس است. صنعت آي تي بيشتر و بيشتر در حال حرکت به يک صنعت کاملاً مبتني بر اعتماد و شهرت است و ايمني يکي از مهم ترين عوامل تاثيرگذار در شهرت يک شرکت کامپيوتري فعال در زمينه زيرساخت آي تي است.

در اقتصاد مبتني بر اعتماد، ارائه دهندگان سرويس بيشتر از گيرندگان آن به ايمني اطلاعات توجه مي کنند چرا که فقط يک مورد از افشاي اطلاعات يک مشتري مي تواند منجر به خدشه دار شدن اعتماد و شهرت و در پي آن مهاجرت دسته جمعي مشتريان به ارائه دهندگان ديگر شود. اما هميشه هم اين طور نيست. بگذاريد نگاهي به نمونه مشهور اقتصاد مبتني بر اعتماد بيندازيم تا اشکال اين شکل از اقتصاد به راحتي ديده شود؛ اقتصاد رستوران ها. بعضي رستوران ها شهرت خوبي دارند و پر از مشتري هستند. در مقابل بعضي ها مشهور نيستند و حتي اگر غذاي خوبي هم داشته باشند، معمولاً خالي مي مانند. هميشه يکسري رستوران توريستي وجود دارند که با تبليغات گسترده، کساني که پول خوبي براي خرج کردن دارند اما هيچ چيز از کيفيت غذا و حتي شهرت يک رستوران نمي دانند- مانند توريست ها- را جذب مي کنند. از طرف ديگر اکثريت آدم ها نام رستوران هايي را که هميشه بايد به آن جاها رفت، مي دانند و اين رستوران ها هميشه پر مي شوند از آدم هايي که مي دانند براي مثلاً خوردن پيتزا در فلان منطقه بايد به فلان پيتزافروشي رفت - حتي اگر مدت ها باشد که سرويس و کيفيت غذا ديگر به خوبي سابق نباشد- و اين بزرگ ترين مشکل اقتصاد مبتني بر اعتماد است.

اجتماع
ممکنات

احمدعلي فولادپور(راد)

عنوان مقاله «ممکنات» به منظور جمع «ممکن» به کار رفته و ربطي به فلسفه حيات و خلقت و کائنات ندارد. صحبت در اين مقاله، «کار»هاي به جا مانده و انجام نشده يي است که «شدني» بوده و هستند که به هر علت و توجيه يا بهانه يي انجام آن کارهاي بسيار «واجب» که چون نماز واجب بودند و هستند، انجام نشده است؛ کارهايي که «ممکن» بودند، نه ناممکن.

اولين کار اساسي که انجام آن «ممکن» بود، «بيمه اجتماعي» همگاني بوده و هست که عدم انجام آن باعث «فقر» فزاينده در اجتماع و نمونه توزيع ناعادلانه «ثروت ملي» بوده و هست. با بيمه همگاني مي توان جامعه را از کسالت و خمودگي و عصبيت به شادابي و اميدواري و تعامل اجتماعي تبديل کرد. به ويژه حدود شايد 35 درصد افراد جامعه امروز ما با داشتن يک دفترچه بيمه اجتماعي و با دريافت يک مستمري مثلاً 200 هزار توماني از دايره انسان و انسانيت کش «فقر» رها شده و قدم به محدوده «حيات» اميد و اميدواري مي گذارند و چه لطمه ها و هجمه ها و مصيبت ها اين عدم «بيمه عمومي» خصوصاً بين جامعه «آسيب پذير» بر پيکر کشور و نظام وارد کرده است. و اين همه صندوق هاي صدقات را که در سطح کشور داريم و بعضاً خرج اداري و «بوروکراسي» آن از دخلش بيشتر است و ذاتاً درآمد آن «صندوق»هاي صدقات نامعلوم و نامشخص است و علت وجودي آنها مبهم. و هنوز هم ايجاد و انجام «بيمه عمومي» حداقل قشر آسيب پذير از «ممکنات» است.

دومين کار به جا مانده که انجام آن ممکن بود «کار» است که طي اين 30 سال شاهدش بوديم، هيچ دولتي از دولت هاي بعد از انقلاب در جهت توسعه کار و ايجاد مشاغل اقدامات موثر و زاينده يي نکرده است و حتي کارگران مزاحم بيگانه همانند افاغنه، را با دادن جواز اقامت آسان بر پيکر لرزان کار و کارگري کشور مسلط ساخته اند. تعطيل شدن کارخانه هاي عظيم چيت بافي و... را ساده و طبيعي انگاشته اند. استخدام دولتي هم که به قول ما عوام، از بيخ ممنوع. آمارگران دولتي جهت دريافت پيام اين عضو جامعه که يک فرد دانشگاه نديده و غيرفرهيخته است، زحمت کشيده، بيايند و خانواده هاي همين تهران و تهراني را مورد بازبيني و بازرسي قرار دهند که در هر خانواده حداقل يکي دو نفر، تحصيلکرده يا کارآزموده بيکارند. و اين بيکار مسلم است که بيکار نمي نشيند. اولين قدم يک بيکار جهت رها شدن از غصه و غم بيکاري متاسفانه اعتياد است و پناه بردن به مواد مخدر که سوگمندانه آسان تر از نخود و لوبيا قابل تهيه است و دومين اقدام يک بيکار جهت به دست آوردن پول مواد مخدر، دزدي و ساير اقدامات بزهکارانه است. و قابل ذکر است که هم ايجاد «کار» ممکن بوده و هست و هم قطع دست جنايتکاران مواد مخدرفروش و معتادساز. سومين کار «ممکن» که به جا مانده و انجام نشده است و انجام آن از ممکنات است، «قيمت گذاري» اجناس است و احياي «ضابطه» خوف حکومتي که آزمندان و سودجويان و دلالان سيري ناپذير در جامعه از ضابطين دولتي بترسند و اين همه به مردم اجحاف نکنند. که هنوز هم اين کار ممکن است و مي توان دولت را ناظر بر بازار کرد. چهارمين کار ممکن که از افعال «ممکنات» «شدني»هاست و دولت ها در مدت اين 30 سال بعد از انقلاب اسلامي هيچ اقدامي در مورد آن نکرده اند، «معضل» «افاغنه» در کشورمان بوده و هست. در اين 30 سال گذشته حدود پنج ميليون افغاني بدون هيچ توجيه منطقي و علمي و سياسي و عقلايي در کشور ما جا خوش کرده اند. آنان به طور متوسط يک ميليون و نيم فرصت شغلي را از جوانان بيکار کشورمان در عمل ربوده اند و از نظر جامعه شناسي و همچنين روانشناسي اجتماعي حضور مستمر افاغنه در ايران تاثيرات بسيار مخرب در اعصاب و روان مردم به ويژه قشر آسيب پذير گذاشته است. حال در مورد اثرات بسيار بسيار مخرب اقتصادي افغاني ها صحبت نمي کنم مگر دو نمونه که به عنوان مشتي از خروار يادآور و متذکر مي شوم؛ پنج ميليون افغاني در هر شبانه روز حداقل اگر دو عدد تخم مرغ و دو عدد نان مصرف کنند که مي کنند با يک حساب ساده سرانگشتي مي شود 10 ميليون عدد نان، بلي 10 ميليون نان و 10 ميليون عدد تخم مرغ؛ «قابل توجه محاسبان اقتصادي کشور» و فاجعه آميزتر اينکه افغاني هاي محترم حداقل يک ميليون و نيم واحد مسکوني را در اختيار دارند و يکي از علل گراني کرايه و اجاره مسکن در تهران و ديگر کلانشهرها حضور فاتحانه و جابرانه افغاني ها است و عجيب اينکه هيچ تاريخ درست و حسابي جهت خروج اين ناخوانده مهمانان سي و چند ساله متصور نيست. و اما پنجمين معضلي که من آن را «غفلت بزرگ مسوولان مسکن» مي نامم، مشکل «مسکن» است که در واقع مساله «موجر» و مستاجري در ايران خصوصاً تهرانش، نمونه بارز «استثمار فرد از فرد» است که به مرحله حادي رسيده است.

توضيح؛ نگاه روزنامه الزاماً با نظرات نگارنده همخواني ندارد

آدم ها
زندگي دوگانه مادام رقي
احمد غلامي

مادام رقي کلفت خانه ما بود. دست تقدير او را به خانه ما آورده بود که کلفتي کند که شد همه کاره و رئيس خانه. ما خودمان نان نداشتيم بخوريم. تا چشم باز کرديم، ديديم صاحب يک کلفت فرز و چابک شده ايم. الان نمي خواهم درباره مضرات کلفت در يک خانواده بي بضاعت از طبقه متوسط بگويم چون زندگي دوگانه «مادام رقي» دلکش تر از تئوري پردازي هاي بي بنياد من است. «مادام رقي» در گذشته در خانه بهداشت يکي از روستاهاي بيرجند کلفتي مي کرد. يکي از دستياران دکتر توي آن برهوت خدا چشمش مادام رقي را مي گيرد و حتي تا قول و قرار ازدواج هم پيش مي رود و فريبش مي دهد و ادامه ماجرا. دستيار دکتر که فکر نمي کرد با اين کارش سرنوشت يک نفر را اينقدر عوض کند، مدتي فراري مي شود و مادام رقي مي ماند روي دست دکتر بينوا. دکتر وقتي مي بيند اهالي روستا مي خواهند زن بينوا را با سنگ و چوب بکشند، قول مي دهد بعد از پايان خدمت نظام وظيفه اش او را با خودش به تهران ببرد. مادام رقي به تهران مي آيد. چند سالي را توي خانه دکتر کلفتي مي کند و اين روزها بهترين و خوش ترين روزهاي زندگي مادام رقي در نقش يک کلفت است. انقلاب که مي شود دکتر ناچار مي شود خانواده اش، سگش و کلفتش را هم به فرانسه ببرد. در اينجاست که همه زنان روستا آرزو مي کردند کاش جاي مادام رقي بودند و سر از فرانسه درمي آوردند و يک مادام هم به نام آنها اضافه مي شد. اما اين خوشي هم چندان ديرپاي نبود؛ مثل خوشي هاي ديگر و وقتي مخارج زندگي در خارج از کشور واقعيت را به دکتر تحميل کرد سگش را نگه داشت و مادام رقي را پس فرستاد.

اين روزها بود که «مادام رقي» به سفارش يکي از دوستان به خانه ما آمد تا کلفتي کند؛ اتفاقي که در نوع خودش بي نظير بود و در جنوب شهر بي سابقه. ما کلفت دار شده بوديم. مادرم فوت کرده بود و کسي بايد امور خانه را رتق و فتق مي کرد. مادام رقي که خانه را بدون زن ديد، عرصه را براي ترکتازي آغاز کرد. اول از همه، همه ما را ساعت هشت صبح از خواب بيدار کرد. ترفندش هم اين بود اگر کسي سر ساعت بيدار نشود از صبحانه خبري نيست. خانواده يي که بر پايه بي قيدي شکل گرفته بود روزهاي اول چنان دچار تشنج شد که همه همسايه ها فکر کردند بالاخره يا مادام رقي ما را مي کشد يا ما او را. اما جنگ مغلوبه شد و ما ناچار به عقب نشيني شديم و روز به روز تمام خاکريزهايمان را از دست داديم. ديگر نمي توانستيم دير به خانه بياييم. غذاي مورد علاقه وجود نداشت. هر چه مادام رقي مي پخت همان بود و براي اينکه دندان نداشته پدر را بکشد اولين روزي که سيگارش را در نعلبکي خاموش کرد چنان فريادي کشيد که همه ما قالب تهي کرديم و نعلبکي افتاد توي خيابان و صد تکه شد. همه ماست ها را کيسه کرديم. پدرم مي گفت «خودکرده را تدبير نيست؟» و هر روز صبح پا مي شد لباس هايش را مي پوشيد و راه مي افتاد مي رفت و نزديکي هاي عصر مي آمد و مادام رقي انتقام تمام مردهايي را که در حقش جفا کرده بودند از پدر بينوايم مي گرفت.

روزي به خيال اينکه مادام رقي خانه نيست شروع کردم به غيبت کردن و زيرآب زدنش و تحريک پدر که؛ «آخه اين چه وضعيه اين زنيکه درست کرده» و... پدر سکوت کرده بود و لب نمي زد. نگاهش به بالاي سرم بود و من فکر مي کردم از عوارض پيري است که چشم هاي پدر تا به تا شده است. اما ناگهان نعره «مادام رقي» مرا در جا خشکاند. او پشت سرم ايستاده بود و فرياد زد؛ «خجالت نمي کشي، از صبح تا شب مثل خر کار مي کنم اينه دستمزدم؟»

پا شدم و کفش هايم را پوشيدم و فرار کردم. مادام رقي هم پي اش را نگرفت. به نفع خودش بود که پرده دري نشود اما بيشتر از همه دلم براي پدرم مي سوخت و دلم نمي خواست بعد از مرگ مادرم کسي اينقدر تحقيرش کند. يک روز که صبح رفت و بعدازظهر برگشت چهره اش شاد و بشاش بود. در پوست خود نمي گنجيد. دست به سر تک تک ما مي کشيد و مي گفت؛ «خوبي پسرم؟» ما نمي دانستيم، چي شده است. اما وقتي شب گريه ها و التماس هاي «مادام رقي» را شنيديم فهميديم. پايان جنگ مهم است و پدر تمام روزهاي هزيمت و شکست ، داشت نقشه آبرومندانه يي براي رقيبش مي ريخت و تلاش مي کرد او را به خانه سالمندان کهريزک بسپرد و بالاخره پس از ماه ها دوندگي موفق شده بود. «مادام رقي» فرداي آن روز بايد مي رفت که با اشک و آه و ناله و نفرين رفت. اما حالا که او رفته باز هم ما ساعت هشت صبح بيدار مي شويم و پدرم سيگارش را توي جاسيگاري خاموش مي کند، اما حاضر نيست با او زير يک سقف زندگي کند. هر دو سه هفته يک بار مي رويم کهريزک ملاقاتش و مادام رقي ما را مثل فرزندانش در آغوش مي گيرد و گريه مي کند.
عناوين اين صفحه
ايمني در اقتصاد اعتمادمحور
ممکنات
زندگي دوگانه مادام رقي

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام