يكشنبه، 24 آبان 1388 - شماره 2103
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
ادبيات ايران در هفته يي که گذشت
وقتي پروست نمي تواند زندگي شما را دگرگون کند

مرضيه رسولي

تصور کنيد ساعت 51/17 عصر روز پنجشنبه که لابد از بهترين ساعت هاي هفته است، نشسته ايد و گرم صحبت با چند نفر درباره فلان چيز يا فلان آدم هستيد که يکدفعه زنگ تلفن خانه به صدا درمي آيد. ليوان چاي را که دست تان گرفته ايد، روي ميز مي گذاريد، بدن تان را تا جايي که مي شود، کش مي دهيد و دست تان را دراز مي کنيد و گوشي را برمي داريد.

- بفرماييد.

- سلام خانوم.

- سلام.

- ببخشيد من شماره شما رو رندوم گرفتم، مي تونم ازتون سوالي بپرسم؟

- خواهش مي کنم. حتماً.

- مي خواستم بدونم شما کتاب «در جست وجوي زمان از دست رفته» رو خونديد؟

مکث خيلي کوتاهي مي کنيد و بلافاصله مي گوييد؛ «نه، نمي خوام هم بخونم، خداحافظ.» تق. گوشي را مي گذاريد.

اولين جواب به سوال روز پنجشنبه ام اين بود. بعدش خودم را فروشنده يي تصور کردم که در طمع فروختن کتاب هاي تلنبار شده «در جست وجوي زمان از دست رفته» توي انبار با تلفن دنبال مشتري مي گردد. خودم را جاي مزاحمي گذاشتم که کتاب هفت جلدي و سنگين «در جست وجو...» را مثل طعمه يي زده سر قلابش و دنبال ماهي چاق و چله يي است. خودم را در هيئت فرشته مرگي تصور کردم که دارد زمان از دست رفته کسي را بهش يادآوري مي کند.

به آقاي حقيقت توي فروشگاه چشمه گفتم مهدي سحابي که از دنيا رفت، اين هفته فروش کتاب هايش بيشتر شد؟ بعد همان هفت جلد معروف چسبيده به هم را که توي سلفون پيچيده شده و پايين قفسه کتاب هاي پليسي گذاشته اند، نشانش دادم. پرسيدم کسي آمد «جست وجو...» بخرد؟ گفت «نه، هيچ کس. عجيب هم بود.»

هر نويسنده يي که از دنيا مي رود، با مرگش کتاب هايش جاني دوباره مي گيرند. از انبارها مي آيند روي پيشخوان و بهترين جاي کتابفروشي مال آنها مي شود. اما کتاب ها حتماً بايد خوش شانس باشند در کم ورقي و قيمت پايين. «در جست وجوي زمان از دست رفته» مهم ترين کتاب پروست که سحابي ترجمه کرده، هفت جلد است، 70 هزار تومان و 11 سال وقت صرف ترجمه اش شده. آدم کمي بايد دودوتا چهارتا کند تا برود سراغش. نفر بعدي که ازش سوالم را پرسيدم يک جلد از رمان پروست را خوانده بود. گفت اين يک جلد را وقتي 17 ، 18 ساله بوده خوانده و بعد با خودش فکر کرده 17 ، 18سالگي سني نيست که زماني را از دست داده باشي که جست وجويش کني. با خودش تصميم گرفته 30 سالش که شد پروست بخواند تا لااقل زماني توي زندگي اش از دست رفته باشد.

- فکر کنم بايد يه زنداني چيزي برم که فرصت کافي بشه براي خوندنش.

- توي اوين که بهت «در جست وجوي زمان از دست رفته» نميدن بخوني.

- اتفاقاً تو کتابخونه زندان اگه يه کتاب وجود داشته باشه، اون کتاب پروسته.

نفر بعدي گفت اگر چند نفر پيدا شوند که در خواندن شريکش شوند و هفت جلد جوري بين آنها تقسيم شود که به هيچ کدام فشار خاصي نياورد، حاضر است برود سراغ پروست. چهارمين يا پنجمين آدمي که باهاش درباره پروست حرف زدم يک جلدش را خوانده بود و بعد از صرافت خواندن بقيه اش افتاده بود. گفت ريتم کندي دارد که زندگي اين روزهاي ما ندارد. مثلاً پروست برمي دارد 30 صفحه حرف مي زند و توي اين 30 صفحه هنوز از رختخوابش بيرون نيامده؛ ايرادي که بقيه حتي برادر پروست هم به او گرفته؛ «محاسن اثر پروست هرچه باشد، حتي سخت ترين طرفدارانش هم نخواهند توانست يکي از ويژگي هاي آزارنده آن را انکار کنند؛ مطول بودن. به قول روبر برادر پروست «گرفتاري اينجاست که مردم يا بايد سخت بيمار باشند يا پايشان شکسته باشد تا فرصت خواندن در جست وجوي زمان از دست رفته را بيابند.» و وقتي با پاي گچ گرفته يا سل ريه در رختخواب افتاده اند، تازه بايد با مشکل ديگري دست و پنجه نرم کنند که همانا طول تک تک جمله هاي پروستي و ساختمان مارپيچ آن است، که طولاني ترين شان که در جلد پنجم است، اگر به صورت يک خط مستقيم دنبال هم قرار بگيرد، اندکي کمتر از چهار متر خواهد بود...» (کتاب پروست چگونه مي تواند زندگي شما را دگرگون کند، آلن دوباتن، ترجمه گلي امامي) اما فکرش را بکنيد که توي رختخواب داريد پروست مي خوانيد، آن کتاب قطور را مي توانيد با يک دست نگه داريد؟ چاره يي جز درگير کردن دو دست نداريد و بايد خيلي مراقب باشيد کتاب از لاي دست تان سر نخورد. چون مثل پاره آجري است که سنگيني اش خطر ضربه مغزي يا شکستگي فک و بيني به همراه دارد. خيلي مراقب باشيد.

خيلي ها سراغ پروست نرفته اند و دليل شان اين است که کتاب زيادي قطور است، 70 هزار تومان پول ندارند خرج خريدنش کنند، پروست خواني را گذاشته اند براي زمان بازنشستگي يا فکر مي کنند به جاي «در جست وجوي زمان از دست رفته» مي توانند 10 کتاب معرکه از 10 نويسنده ديگر بخوانند. شايعاتي هم البته وجود دارد مبني بر اينکه فقط خود پروست کتاب را خوانده و ناشرش و حتماً مهدي سحابي.

ولي حتماً مي دانيد آدم هايي که پروست خوانده اند، آدم هاي انگشت شماري که پروست خوانده اند، با چه ولعي ازش حرف مي زنند. پروست خوان ها از پروست نخوان ها قابل شناسايي اند. مهدي سحابي خودش مي گفت آدم ها به دو دسته تقسيم مي شوند؛ آنهايي که اين کتاب مهم را خوانده اند و آنهايي که نخوانده اند. بشنويد از پروست خوانده ها که مي گويند «در جست وجو...» دايره المعارف راه هاي عاشقانه زيستن است، بهترين رمان عاشقانه يي است که گيرتان مي اندازد، نگاهتان را به زندگي زير و رو مي کند. ذهن تان را تبديل به راداري مي کند که پيش از اين نبوده. به چيزهايي حساس مي شويد که قبلاً نبوديد. دنيا را جوري مي بينيد انگار اولين بارتان است. اصلاً قبل از اينکه برداريد 70 هزار تومان خرج خريد رمان بکنيد، کتابي را که آلن دوباتن نوشته، بخوانيد. «پروست چگونه مي تواند زندگي شما را دگرگون کند» که گلي امامي ترجمه کرده و نشر نيلوفر منتشر کرده، فقط 211 صفحه است، آن وقت مي بينيد با چه سرعتي داريد خود را به آن هفت جلد مي رسانيد. البته سرخورده ها از کتاب پروست کم نبوده اند. آدمي بوده که سه سال وقتش را صرف خواندن در جست وجو کرده و دست آخر نامه يي به پروست نوشته و گفته؛ «حتي يک کلمه هم چيزي نمي فهمم. مطلقاً هيچ چيز. مارسل پروست عزيز، اينقدر پز ندهيد و کوتاه بياييد. لطفاً در دو جمله برايم بگوييد مي خواسته ايد در اين کتاب چه بگوييد.» کسي که هر يک از جمله هايش چهار متر طول داشته، به نظرتان دو جمله اش چند صفحه مي شده؟

کتاب هاي تازه

حالا اگر پروست نمي خوانيد، «دوست بازيافته» فرد اولمن هم هست که سحابي به فارسي برگردانده اش و نشر ماهي در قطع کوچک منتشرش کرده و رمان کوچک تکان دهنده يي است. کتاب هاي تازه ديگري هم چاپ شده. «نام تو آبي است» 20 داستان کوتاه از جمال ميرصادقي که نشر اشاره منتشر کرده، 195 صفحه است و 3500 تومان. هرمس يک رمان چاپ کرده به اسم «جان جهان» نوشته سوزان تامارو نويسنده ايتاليايي ترجمه هاله ناظمي که 321 صفحه است و 4800 تومان. يک رمان هم از اريک امانوئل اشميت درآمده که در اين دو سه سال توي ايران زيادي طرفدار پيدا کرده؛ «اوليس از بغداد» ترجمه پويان غفاري که ناشرش افراز است، 328 صفحه است و 6800 تومان.

نشر ثالث رماني از حسن فرهنگي چاپ کرده؛ «در آغوش خدا گريه مي کرد و مي گفت نمير،»، 156 صفحه و 3000 تومان. «ديوارنوشته هايي از زندان قصر» را شامل نوشته، عکس و نقاشي هاي روي ديوارهاي اين زندان پيش از اينکه تخريب شود، پريناز هاشمي نوشته و نشر چشمه چاپ کرده. 186 صفحه است و 3800 تومان.

مرتضي کلانتريان همان مترجمي که کتاب «وجدان زنو» را ترجمه کرده، يک رمان از موريل باربري به فارسي برگردانده به اسم «ظرافت جوجه تيغي» که ناشرش آگاه است و قيمت کتاب هم 5400 تومان. از ژان ماري گوستاو لوکلزيو برنده نوبل 2008 هم همين جور دارد کتاب هاي بيشتري ترجمه مي شود. تازه ترين رماني که ترجمه شده «ترجيع گرسنگي» نام دارد که مهستي بحريني آن را به فارسي برگردانده و ناشرش نيلوفر است و کتاب هم 4500 تومان قيمت دارد. هرمس يک کتاب ديگر از آگاتا کريستي چاپ کرده به اسم «رارتي زير آفتاب» که مترجمش مجتبي عبدالله نژاد است، يک داستان پليسي در 253 صفحه و 3800 تومان.

«لباس آبي روي بند رخت» و چند داستان ديگر کتابي از ژيلا تقي زاده است که نشر ني منتشر کرده، 11 داستان در 79 صفحه و 1600 تومان. «مرگ همين دور و برهاست» مجموعه داستان هاي پليسي است ترجمه سحر قديمي که ناشرش افکار است. کتاب در قطع کوچک چاپ شده، 295 صفحه است و 2500 تومان قيمت دارد. مجموعه داستان «تاکسي سمند» نوشته جواد احمدي را هم نشر هيلا چاپ کرده. کتاب شامل پنج داستان است و 151 صفحه.

لر مضاعف

هفته پيش دومين سالگرد درگذشت قيصر امين پور در خانه شاعران ايران برگزار شد. چند نفر درباره او حرف زدند و ايسنا هم گزارش اش را روي سايتش گذاشت. جالب ترين حرف ها اما متعلق به يوسفعلي ميرشکاک بود که به تسخير لانه جاسوسي اشاره کرد و گفت؛ «قيصر هم جزء دانشجويان پيرو خط امام(ره) بود که از ديوار سفارت بالا رفت، مدتي از وي بي خبر بوديم تا اينکه بعد از مدتي به سراغ ما آمد و وارد حوزه هنري شد. بعد از ماجراي اشغال لانه جاسوسي، قيصر هرگز وارد سياست نشد و هرچه ما پرسيديم چه ديدي که از سياست بريدي، هيچ نگفت. برخلاف من که چماق کشي سياسي يکي از وظايف عمده ام بوده است، او هرگز ديگر ورود به سياست نداشت. من برخلاف امين پور که لري با خرد يوناني بود، لر مضاعف بودم و مزدور جمهوري اسلامي خطاب مي شدم. درحالي که بعد از 30 سال کارمند قراردادي حوزه هنري جمهوري اسلامي هستم.»

دارن باهاش پز ميدن

مي رسد زماني که مي بينيد فيلمي که براي دل خودتان ساخته بوديد و دي وي دي اش را توي کشوي دراور گذاشته بوديد و درش را قفل کرده بوديد، سر از يکي از شبکه ها درآورده و در حال پخش شدن است؛ مثل اتفاقي که براي آثار خيلي از موسيقيدانان مي افتد، مثل بلايي که سر فيلم هاي خارجي مي آيد، مثل شوکي که به نويسنده ها دست مي دهد وقتي مي بينند دارد از نوشته شان بدون اينکه از قبل خبر داشته باشند، سوء استفاده مي شود. مثل رمان رضا رئيسي که بدون اجازه او دارد در راديو خوانده مي شود. رضا رئيسي که رمان «کبوتر و قلب سنگي» را نوشته به ايسنا گفته؛ «به طور اتفاقي در سايت شبکه جهاني صداي آشنا در تاريخ 26/ 7/¸¸، خبر تهيه يک نمايشنامه راديويي را با استفاده از رمان «کبوتر و قلب سنگي» که يکي از کارهاي خاصم است، ديدم. در اين خبر اعلام شده بود اين کار از شبکه هاي ماهواره يي کانال هاي شبکه صداي آشنا براي اروپا، امريکا، آسيا و اقيانوسيه پخش مي شود و حتي ساعت هاي پخش برنامه را هم نوشته بودند.

براي من جالب است که در پايين همين سايت نوشته اند؛ «کليه حقوق اين سايت متعلق به شبکه جهاني صداي آشناست و هرگونه سوءاستفاده از آن پيگرد قانوني دارد.» دفعه اول شان نيست که اين کار را مي کنند. پيشتر هم براي کتاب «اسير شماره 0339» همين اتفاق افتاد و از آن نمايشي راديويي درست کردند، بدون اينکه هيچ گونه حقوقي اعم از مادي يا معنوي براي نويسنده در نظر گرفته شود.»

45 دقيقه شما شروع شد

هفته کتاب حالا حالاها دست از سرمان برنمي دارد. ابتکار وزارتخانه ها هم در اين چند روز تمامي ندارد. محسن اسلامي مديرکل امور فرهنگي وزارت علوم گفته امسال در يک حرکت نمادين 45 دقيقه از روز 26 آبان به مناسبت ساعت کتابخواني اعلام شده که اين زمان بين ساعت 9 تا 45/9 دقيقه خواهد بود. پس حواس تان به روز سه شنبه باشد. براي آن 45 دقيقه حتماً با خودتان کتاب برداريد وگرنه معلوم نيست چه کتابي به دست تان مي دهند. تمرين کنيد تمرکز داشته باشيد، در آن 45 دقيقه کتاب تان را بخوانيد و به آن مسوولي که تايمر به دست بالاي سرتان ايستاده و مدام مي گويد 10 دقيقه از وقت کتابخواني شما باقي مانده، وقعي ننهيد.

حسادت در دلم چون آب جوشيد

هفته پيش محسن پرويز براي هفته کتاب نشست خبري ترتيب داد، حرف هايش را درباره اين هفته زد و گفت به سوالات خبرنگاران جواب نمي دهد چون بيشتر سوال ها حاشيه يي است و ربطي به هفته کتاب ندارد. گفت بايد در برنامه ديگري شرکت کند بنابراين جلسه را زود ترک کرد. او چند روز قبل ترش درباره جايزه هاي ادبي حرف زده بود. پرويز گفت؛ «يکسري جوايز در کشور بدون داشتن ماهيتي مشخص به افراد خاصي اهدا مي شود و در اين ميان برخي نيز وابسته به بيگانگان هستند. گاهي نيز شاهد اهداي جوايز به طور سليقه يي بوده ايم که عده يي بدون رعايت موازين خاص و به طور سليقه يي تصميم به اهداي جايزه به افراد مورد نظر مي گيرند. براي جوايز ملي بايد حساب جداگانه يي را اختصاص داد و با تقويت اين فعاليت ها مي توان از آثار برگزيده در جشنواره هاي ملي بيش از پيش حمايت کرد.» اين اولين بار نيست که پرويز جايزه هاي غيردولتي را به وابستگي به بيگانگان متهم مي کند و حتماً اسنادي را در وزارت امور خارجه در اين باره نگه داشته تا به موقع رو کند. او طوري از جايزه هاي غيردولتي حرف مي زند که انگار اين جايزه ها هر سال کتاب هايي غيرقانوني را که از خارج به صورت قاچاق وارد کشور مي شود و بدون اطلاع دولت در دسترس مردم قرار مي گيرد، برنده اعلام مي کنند. هيچ کس اين طرف نمانده. همه مي خواهند در آن تيم باشند. حسادت طبيعي است.

جا نيست

به ازاي هر 100 نفر، 140 سانتيمتر فضاي کتابخانه عمومي در کشور داريم و هر ايراني به طور متوسط 18 دقيقه در روز مطالعه مي کند. پس لطفاً هل ندهيد و کتاب تان را بخوانيد.

حس لعنتي شک در رمان سوءظن
مواظب عکس هايتان باشيد

سحر طلوعي

1- براي يک روز يا يک سال بيشتر زنده ماندن چقدر حاضريد هزينه کنيد؟ حاضريد آن کاري را که بيماران بيمارستان زونن اشتاين کرده اند، انجام دهيد؟ حاضريد بدون بيهوشي برويد زير تيغ جراحي؟ ثروتمندان پير و مفلوک سوئيسي براي يک روز، يک سال، يا حتي يک ساعت بيشتر زنده ماندن و نفس کشيدن دست به خطر زده اند. استفاده از داروي بيهوشي نمي گذارد آنها زنده از زير تيغ جراحي بيرون بيايند. آنها دست به دامن دکتر امن برگر پزشک بيمارستان زونن اشتاين مي شوند. او در عمل جراحي بدون بيهوشي تخصص دارد. دکتر امن برگر بيماران ثروتمند و پير سوئيسي را بدون بيهوشي عمل مي کند. شايد تحمل کنند و زنده بمانند، شايد هم جواب منفي بگيرند. دست خودشان است. نه دکتر و نه هيچ کس ديگر مسووليت مرگ شان را به گردن نمي گيرد. ثروتمندان سوئيسي براي درد کشيدن و رنج بردن به زونن اشتاين مي روند. داستان را باور نمي کنيد؟ شک داريد؟ فکر مي کنيد دست تان انداخته اند؟

2- راستش را بخواهيد من ردي از نام بيمارستان زونن اشتاين در فهرست بيمارستان هاي سوئيس پيدا نکردم. احتمالاً نامي خيالي است. اما معناي واژه زونن اشتاين سنگ خورشيد (روشني) است و شايد دورنمات نويسنده رمان سوءظن از زونن اشتاين به گونه يي نمادين استفاده کرده است. يعني جايي که در آن از حقيقت پرده برداري مي شود. سوءظن از يک فريم عکس از دکتر امن برگر در اردوگاه اشتوتهاف که در مجله لايف سال 1945 چاپ شده است، شروع مي شود و تا بيمارستان زونن اشتاين ادامه پيدا مي کند. ذهن مشکوک، پليسي و هميشه در جست وجوي حقيقت دورنمات اين بار در کارآگاهي پير و بازنشسته به نام برلاخ بروز کرده و او است که بايد سرنوشت عکس مجله لايف را دنبال کند و پرده از حقيقت بردارد. اما دکتر امن برگر؛ او از افسران اس اس و پيش از فعاليت در بيمارستان زونن اشتاين در پايگاه نازي ها در اشتوتهاف مشغول طبابت بوده است. در واقعيت دکتر امن برگري در کار نيست. اما او نماينده افسر- پزشک هاي اس اس در دوران جنگ جهاني دوم است. دکتر امن برگر و شهرت خاصش در پزشکي ما را ياد پزشک احمدي در زندان هاي پهلوي اول مي اندازد. احساس سردرگمي مي کنيد؟

3- اردوگاه اشتوتهاف را در عکس پايين صفحه ببينيد. تصوير، سردر ورودي اش را نشان مان مي دهد. اشتوتهاف اولين کمپي است که نازي ها در خارج از آلمان، در دشت دانزيگ (شرق لهستان) ساخته اند و آخرين کمپي است که بعد از سقوط برلين و امضاي پاي توافقنامه آتش بس توسط متفقين آزاد شده است. در جريان درگيري هاي جنگ جهاني دوم 110 هزار يهودي و لهستاني را در خود جاي داد که از جسد بيش از 60 هزارتايشان صابون درست شد، در کنار انتشار ويروس تيفوس و اتاق گاز، بسياري از آوارگان اشتوتهاف به خاطر عمل جراحي بدون بيهوشي جان شان را از دست داده اند. با يک جست وجوي ساده اينترنتي به اين اطلاعات دست پيدا مي کنيد. هنوز به آرامش نرسيده ايد؟

4- سوءظن ميان واقعيتي به اسم اردوگاه اشتوتهاف و زونن اشتاين که خيالي است، در رفت و آمد است؛ رفت و آمدي عذاب آور و پردرد و رنج براي کشف حقيقت. با اين تئوري که رستگاري جز با عرق ريزان روح و جسم حاصل نمي شود. برلاخ کارآگاه کشف حقيقت بايد عرق بريزد تا رستگار شود. اين رستگاري به اين معنا نيست که عدالت برقرار شود يا ... برلاخ فقط مي خواهد از شر سوءظن و از حس نحس تعليق و ناآگاهي خلاص شود. هر چند او اول کار شعار مي دهد براي آنکه قانون را اجرا کند، حق را به حق دار برساند و... وارد ميدان شده، اما همين که از شر سوءظن خلاص مي شود، خداخدا مي کند هونگرتوبل از راه برسد و و نجاتش دهد. يک اسم تازه ديگر، حالا هونگرتوبل کيست؟ او دوست برلاخ است و از طرفي رفاقتي هم با امن برگر دارد. هونگرتوبل شريک حس نحس ترديد برلاخ است. پزشک است و مثل چاشني براي رنگ و بو دادن به ماجرا وارد داستان شده است. او به ايجاد حس شک کمک مي کند. همين طور است حضور اسطوره وار گاليور و آن کوتوله هولناک.

5- مي بينيد من هرچه عناصر موثر در ماجرا را توضيح مي دهم، شخصيت و اسم تازه يي رو مي شود که شرح دادن درباره اش فقط معما را پيچيده تر مي کند. من هنوز از دکتر مارلوک و فورچينگ نگفته ام اگر نبودند آن حس مرموز و کشنده شک، مثل خوره ذهن و جسم بيمار برلاخ را خورده بود و او را به لاشه يي گنديده و بدبو تبديل کرده بود. سوءظن را بايد خواند و آن حس لعنتي را بايد تجربه کرد. سوءظن دورنمات را محمود حسيني زاد براي نشر ماهي ترجمه کرده است. کتاب در سال 1386 با نشر ماهي به بازار آمده و در سال 1387 به چاپ دوم رسيده است.

6- اگر شروع به خواندن کرده ايد و به صفحه هاي 115 تا 120 رسيده ايد، يعني در اوج کل کل هاي کلامي دکتر مارلوک و برلاخ هستيد. همين جا است که برلاخ مي گويد «قانون قانون است.» و دکتر مارلوک به پيرمرد حقنه مي کند «قانون قانون نيست و قانون قدرت است». همين جا است که ناگهان اخلاق و عدالت و حقيقت شکل هاي ديگري از خود نمايش مي دهند و اعصاب مخاطب را به چالش مي کشند. همين جا است که ذهن حقيقت جو ترک برمي دارد و تابوهايش مي شکند و براي جست وجوي بيشتر آماده مي شود.

پيشنهاد؛ در کنار سوءظن، «قاضي و جلادش» هم از دورنمات در بازار نشر موجود است. همين طور «قول»، ديگر رمان پليسي اين نويسنده. مهم نيست اهل خواندن رمان هاي پليسي و جنايي هستيد يا نه. داستان هاي پليسي دورنمات با آنچه از پليسي هاي کلاسيک خوانده ايد، فرق دارد. دورنمات قصد ندارد هوش و ذکاوت کارآگاهانش را به رخ خواننده بکشد. او نمي خواهد خواننده اش را مرعوب کارآگاه هاي خصوصي تيز و بز کند. در عوض ذهن و روح مخاطبش را به چالش مي کشد و او را مرعوب موقعيت ها و اتفاقات هيچ و پوچ مي کند. حتي ممکن است تمام هيبت و شکوه بهترين کارآگاهش را هم بشکند تا نشان دهد واقعيت چيز ديگري است.

نقد و بررسي «عروس نيل» نوشته محمد بهارلو
پشت در حجله جنوب

عباس عبدي

احتمالاً بيشتر نکاتي که در مقاله زير به آنها پرداخته شده، در مورد اغلب قريب به اتفاق آثار ادبيات داستاني که اين سال ها در آمده (و از جمله دو کتاب خود من) قابل طرح و پيگيري اند. شايد انگيزه اصلي پرداختن به اين کتاب خاص، عروس نيل، تجربه و اعتبار نويسنده اش و تاکيدي بوده است که توسط وي چند بار در مورد درست بودن شگردها و شيوه هاي به کار گرفته شده در اين رمان ابراز شده. شايد. هرچند که به هرحال پرداختن به اين نکات هيچ از احترامي که هميشه و بسيار براي قلم و قدم دوست عزيزم، محمد بهارلو، قائلم کم نمي کند. ما همه عاشق ادبيات و داستانيم.

فکر مي کردم آن سفرهاي يکي دوروزه آخر هفته کافي است تا اگر پيش آمد در کسوت آدمي که شمال را مي شناسد و، مثلاً چه مي دانم، احتمالاً طعم و رنگ و بوي غذاهايش را به خاطر دارد، شمال نويسي کنم. اما درست در نيمه شبي از پاييز سالي که براي کار در کارخانه يي در اطراف انزلي به شمال رفته بودم و چندماهي بود در يک ويلاي تقريباً آب گرفته در مجاورت مرداب اقامت داشتم فهميدم يا فکر مي کنم فهميدم شمال حداقل چند پرده پنهان تر از آني است که تا آن موقع ديده بودم. و اين وقتي بود که از صداي باد که در درخت ها مي پيچيد از خواب بيدار شدم. زدم بيرون و، به قول راوي داستان عروس نيل، «پاچه هاي شلوار را تا سر زانوها ورماليدم»، (ص67) و با زحمت از آبي که همه دور و اطراف ويلاي خلوت را در خود گرفته بود، گذشتم و پا به خياباني آسفالت گذاشتم. آن طرف ساختمان کوچک نگهباني شهرک بود و بعد از آن خياباني روشن و پرنور و بعد از آن بلواري که در همان نصف شب باد و توفان هم پر از ماشين هاي کوچک و بزرگي بود که به شهرهاي نزديک و دور مي رفتند. اين طرف تاريکي حوالي مرداب با بوي آب و صداي باد در برگ ها، سبزي گسترده وافري که خيسي مسلط مي پراکند. چيزي در آن اطراف داشت اتفاق مي افتاد که نمي ديدم، نمي شنيدم و نمي شناختم اما از آن جهت که مال همانجا بود و نه هيچ جاي ديگر، مال همان ساعت نصف شب پاييز 15 سال پيش بود و نه هيچ وقت ديگر اهميت داشت و ماندگار شد. اتفاق تازه اين بود که بروم جلو و جلوتر. که خود را آغشته کنم به وسوسه يي که مرداب مي پراکند و به درکي که پراکنده بود در هوا و زمين. درکي که بود يا گمان مي کردم بايد باشد. جلو و جلوتر و تا جايي که خيسي از زانو بالا آمد، با حس حضور مارها و قورباغه ها، برگ ها و باد. و البته مرگ. رفتم و برگشتم. فکر کردم براي بيشتر از آن و پيشتر، قايقي بايد ساخت. فهميدم يا شايد فکر کردم فهميدم آدم ها را نه تاريخ که بيشتر جغرافياي هرجا شکل و قوام مي دهد. تو را هم که به ياد مي آورم به اعتبار زمان و بيشتر از آنجايي بود که بار آخر ديدمت. کجا؟ نزديکي هاي پل کريمخان در تهران بود. سلام کردم. از يکي دو سه سال گذشته جسته گريخته چيزهايي گفتيم؛ از بعضي دوستان مشترک. بار قبل تر از آن را به ياد آوردم. به تهران آمده بودم و داستاني نوشته بودم. داستاني که به تاييد تو در اولين شماره گلستانه بعد از آن ديدار درآمد. و به بار بعد از آن فکرکردم. «بانوي ليل» را شروع کرده بودم و نتوانسته بودم ادامه بدهم. کند پيش رفته بودم و بعد از 70 صفحه کنارش گذاشته بودم. همين را گفتم. و گفتم که براي من و احتمالاً فقط من يکي سخت بود. باور پذير نبود. جوش نمي خورد از آنجا که بيايد بالا. کاش اينقدر سعي نکرده بودي جزئياتش را بنويسي. کاش نگفته بودي جزيره. کاش همان بسنده کرده بودي به يک جاي گرم و پرت در جنوب. وقتي اينقدر بنويسي بايد همين قدر هم دقيق بنويسي. گفتي دقيق نوشته يي. گفتم نه، نيست. اصرار کردي. نمونه هايي آوردم. بعد هم سگ پشمالو را مثال زدم. گفتي هست. گفتي داشتي. گفتي جايي در آن وسط هاي جزيره دو سالي سرباز معلم بوده يي و سگي هم داشتي. گفتم شايد سگي داشتي اما مسلماً پشمالو نبوده. ادامه دادم؛ به همان دليل که گربه پشمالو نيست. به همان دليل که گوسفند با پشم هايش دوام نمي آورد. فقط بïز هست، با موي کوتاه مثل اسب. گفتي اين مي تواند مثل ماکاندوي مارکز باشد. چه ايرادي دارد مگر حتي سگ پشمالو؟

مي خواستي بداني همين؟ گفتم چيزهاي ديگري هم هست. چيزي که نگذاشت پيش بروم دريا بود که پيدا نبود. گرما بود که حضور نداشت. تنوره کشيدن باد در بادگير بود. سيگار کشيدن ناخدا در مسجد. «قربان تان گردم، اسم من داراب است،» و «بفرماييد، کجا؟ بنده منزل،». اشتباهات کوچک بود از نويسنده يي مجرب.

«عروس نيل» را هم دنبال کردم، اما زود عقب نشستم از آن همه غوغا. نام هاي آشنا، آشناهاي نام دار. غول هاي پار از غارهاي پيرار بيرون و فرشته هاي شاعر بيمار از تخت به زير آمده بودند. هرکدام چيزي پيشکش «عروس نيل» مي کردند. يکي نبود اما از قول مثلاً آتشي بخواند؛ آي...، شبانعلي عاشق، زانوي اشتران اجدادت را محکم ببند، که بنه هاي گندم امسال کدخدا از پارسال سنگين تر است.

صحنه

جزيره يي است در جنوب ايران. طول و پهنايش معلوم نيست. جمعيت اش اگرچه به روايتي کم است و رو به نقصان. «اين تنها جزيره يي است که سال به سال از نفوس اش کم مي شود.» (ص15) و« فقط خاکستان اينجا است که هي پهنا وامي کند.» و «اينکه هر کس پاي رفتن داشته گذاشته از اينجا رفته.» (همان جا) با اين حال راوي خيال نمي کند روزي برسد که بگذارد و از جزيره برود (هرچند اين روز خيلي زود مي رسد) چرا که دلش پيش صفورا است. از طرفي «يک هفته يي بود آسمان ابري بود و رعد و برق مي زد.» (همان جا) و از طرف ديگر ناخدا که بايد مثل همه جزيره نشينان جنوب از بابت آسمان ابري و احتمال باران از شادي دل توي دلش نباشد «برگشت از پنجره به خيابان نگاه کرد. سيگارش را گيراند و گفت؛ خدا به دادمان برسد،» (همان جا)

به ادعاي ناخدا جزيره که دارد «شبيه قلعه جذامي ها مي شود و ديگر از لنج پست هم خبري نيست.» (ص 17) «يک وقتي تو اسکله و بازار آن جاي سوزن انداز نبود. لنج ها و جهازهاي بزرگ با پرچم هاي غريبه براي بار انداختن مجبور بودند قطارکش وسط آب لنگر بيندازند. هفته ها و ماه ها انتظار مي کشيدند تا نوبت شان برسد.» (ص 17) غيراز اين، «محشر کبري بود. جزيره بود و همين مسافرخانه. شب ها روي پشت بام تخت مي زدند. تو حياط زير درخت ها کيپ تا کيپ آدم مي خوابيد. نان کولي هاي مطرب تو روغن بود،...» (همان جا) و عجيب تر؛ «روزي که آن سواري فورد بزرگ، با چرخ هاي سيمي اش جلو مسافرخانه ايستاد... تا آن وقت نديده بودم کسي تو آفتاب چتر بالاي سرش بگيرد... هيچ کس نمي توانست آنقدر شبيه اش باشد. گفت؛ واه، پناه بر خدا، جن که نديده اي؟ و غش غش خنديد.» (ص40) و «دم در اتاق و راهرو پرشده بود از گل. گلدان ها و سبد هاي گل را مي گرفتم اما نمي گذاشتم احدي بيايد تو... جلو مسافرخانه مردم از سر و کول هم بالا مي رفتند. چند نفري از ده بالا و پايين، حتي ده خودمان، آمدند که...» (همان جا)

جز اينها که بعضي هايش تصاويري است که خليفه قاطي تب و هذيانش ارائه مي دهد و گويي تنها از اين بابت آورده شده که خيلي مرتب و منظم و سينمايي است (چه هذيان شيکي،) و با لحن غريب نقل قول هايش (واه، پناه بر خدا،) من خواننده را کمي شوکه مي کند کدهاي دم دستي هم هست. فانوس دريايي، اسکله چوبي، ساختمان پاسگاه با پرچم آفتاب خورده اش، لنج هاي روي دريا، ماسه هاي ساحل، صداي موج و هوهوي باد،... و «اين جزيره براي خودش رسم و رسومي دارد. شما که خودتان مي دانيد. دختر بدون اجازه پدرش نمي تواند آب هم بخورد.» (ص50) هرچند آن طور که راوي توصيف مي کند اين حکم ها شامل دختر مورد نظر او يکي نمي شود. «صبح سياه سحر رفتم دم در خانه شان... با صفورا راه افتاديم و از پشت بازار انداختيم (،) تو زمين شيب داري که...» و همين جا حيف است دقت نکنيم به اين گفت وگو؛ «صفورا گفت؛ نمي دانم چرا خليفه آن همه نامه را نوشته بود، با اينکه مي دانست نامه هاش خوانده نمي شوند. گفتم؛ شايد منظورش فقط نوشتن نامه بوده. گفت؛ که چه بشود؟ گفتم که هيچ چيز از يادش نرود؛ فراموش نکند که دلش به چه چيزي خوش است. اين تنها کاري است که مي توانست ازش سر بزند. از خيلي ها همچو کاري برنمي آيد.» (ص 74)

ميان پرده

شايد از نظر خواننده غيرجنوبي، همه آنچه خطه جنوب ناميده مي شود در يک دسته و گروه و سطح طبقه بندي شود. اما اينکه چه خصوصياتي و تا چه اندازه در داستاني که در فضاي اين جنوب نوشته مي شود موثر است نکته حائز اهميتي است و به نظرم بهتر است براي روشن تر شدن آن يکي دو مثال بزنم.

از همه آسان تر دريا است؛ دريا براي کسي که در بندري زندگي مي کند و کسي که با آن (حتي چند کيلومتر) فاصله دارد. اولي همه چيز هر روزش را با نگاه اول صبح به دريا يا گوش دادن به صداي امواج و ملاحظه شدت و ضعف باد مرور مي کند و مي سنجد ولي دومي نقشي تا به اين اندازه براي آن قائل نيست. همه چيزي که در نگاه اولي به دريا در ذهن مرور مي شود همان سرنخ هاي داستاني است. همان چيزهايي است که مي توانند در يک موقعيت معين فرضي براي دو نمونه آدمي که اشاره شد موجب بروز عکس العمل هاي کاملاً متمايزي باشند. من بندري که کارم با درياست (حتي آن نوع کاري که عمو در عروس نيل دارد و شايد دور از چشم آقاي بهارلو و راوي او تصادفاً ماهيگيري يا قاچاق کالا مسافر هم باشد،) مي روم که کار روزانه ام را شروع کنم، صداي باد در گوشم مي پيچد. مي فهمم که امروز کار بي کار. اين است که هر وقت به فردا فکر مي کنم و قرار است کاري انجام بدهم اين نکته را در نظر دارم و اغلب به عادت تکرار مي کنم که اگر هوا خوب بود، اگر موج نباشد، دريا خواهر باشد...

همين رشته را بگيريم به جاهاي ديگري هم مي رسيم. اينکه مثلاً همه بندرها، همين حس و عادت ها را در بين اهالي شان مي کارند؟ بندرهاي بزرگ تر و بندرهاي کوچک تر فرقي ندارند؟ جلوتر بروم؟ فرض کنيم دو بندر، يکي پشت داده باشد به خشکي بزرگ و ديگري روبه روي آن در جزيره يي باشد که مورد توجه داستان ما است. از منظر راوي که در بندر اول است توفاني که به ناگهان در اول صبح روز داستاني به او چهره مي نماياند به معني آن است که نمي تواند به بندر دوم برود. از منظر راوي که در بندر دوم همان صبح داستاني را از سر مي گذراند معناي احتمالي توفان مذکور اين است که نه به بندر اولي که به هيچ يک از صدها شهري که پشت آن قرار گرفته اند هم راهي ندارد. حتي به آن طرف ديگر هم راهي نيست. به بندرهاي آن سوترک در آفاق دورتر. براي اولي توفان به مثابه ديوار است. در حالي که دومي آن را حصار مي بيند. از نکات بي شمار باريک تر و ظريف تري که اين وجوه اشتراک يا افتراق مي تواند ذهن داستان نويس را تشويق به تعقيب کند، مي گذرم. در واقع خودم هم چندان اشرافي بر آنها ندارم اما مطمئن ام خيلي خبرها در همين جاست و اين موضوع نه خاص جنوب يا جزيره که در همه جا صدق مي کند.

فرض کنيم آن عرق ريزان و شرجي که آقاي بهارلو از زبان راوي داستان خود يکي دو باري به رخ خواننده مي کشد، چنان که اتفاق مي افتد، به جاي سر هم آوردن کنوني، کاراکتر مورد نظرش را وادارد لباس از تن برکند و خودش را به آبي برساند. روايت حتماً بر آن مي شود به اين سوال پاسخ دهد کدام آب؟ در آن صورت وجهي از مکان در مسير روايت دخالت موثر مي کند. شخصيت گرماکشيده، يا کوزه سفال(شايد همان حïبانه مثلاً،) بر سر خالي مي کند يا تن اش را به دريا مي زند. يا... مسلماً نمي آيد کنار دست نويسنده اش بنشيند و بخواهد درجه کولر آبي يا اسپيليت يونيت اش را روي درجه کم و کمتر تنظيم کند که... آه، تابستان است، هلاک شدم، و بخواهد اين همه دور از چشم خواننده شاهد عرق ريزاني اش به تسامح بگذرد.

در اين داستان سماوري داريم که قل قل مي جوشد تا هر کس پياله (،)يي چاي سر بکشد، باديه شيري هست که از آن در پياله بريزند يا پا بزنند خود آن را بريزند، سوپ ماهي بي رنگ و بويي که جرعه جرعه خورده شود. اما کسي ليوان آب دست کسي نمي دهد. اگر هم بخواهد چنين کند ديگران نمي گذارند. «رفتم برايش آب بياورم که خواهرم دم در يک پياله شير دستم داد.» (ص42) آيا به اين علت است که «تو تمام جزيره يک قطره آب شيرين به هم نمي رسيد الا آب مانده برکه ها، البته اگر زمستان ها باراني مي باريد.» (ص 17)؟ پس اين چيست؟ «سنبله هاي گندم زير نور آفتاب صبح برق مي زدند. مردي گاوي لاغر و مردني را به خيش بسته بود و با صداي دورگه هاي هاي مي خواند.» (ص 74) يا «زن کولي ديلاق سياه چرده يي از ميان ساقه هاي بلند گندم در آمد.» (ص 75) و نيز «دم در اتاق و راهرو پرشده بود از گل، گلدان ها و سبد هاي گل را مي گرفتم... تا هفته ها اتاق ها و ملافه ها بوي گل مي دادند.»(ص42)

اينکه ضد و نقيض گويي هاي راوي عروس نيل ضعف داستان قلمداد شود به يقين مورد اعتراض آقاي بهارلو قرار خواهد گرفت. «اين داستان هيچ واقعيت بيروني يا مستندي ندارد و در واقع، تصوير خيالي و ساخته و پرداخته يي است از يک واقعيت... واقعيتي که مصالح آن از زبان، از کلمه، تشکيل مي شود. ادبيات، کلمه محور است و خلاقيت ادبي قبل از هر چيز در کلمات متجلي مي شود. به عبارت ديگر اهميت يک متن ادبي بيش از هر چيز در خلاقيتي است که نويسنده در کاربرد درست کلمات از خود نشان مي دهد؛ اينکه چگونه از توالي و توازي کلمات، معنا و تصوير خيالي نغز و بديعي خلق مي شود، به گونه يي که خواننده به نوبه خود بتواند در بازنمايي يا بازسازي آن مشارکت کند.» (محمد بهارلو، فرهنگ آشتي، شماره 1620)

چاره يي نيست جز اينکه دراين مرحله حداقل چند سطر شروع کتاب را به عنوان مشت نمونه خروار کاربرد درست کلمات در يک متن واکاوي کنيم.

متن و تقطيع

«مدت ها بود خبري از مسافر نبود.» (نقل قول ها همه از صفحات 7 و 8 کتاب)

راوي چيزي را با چيزي مقايسه مي کند؛ زمان ديگري را با حالا که از مسافر خبري نيست. اين يعني اشاره به بي رونقي و به تبع آن افسردگي و شکست، که مي تواند علت دلمردگي خليفه هم باشد، که هست. اما نکته هاي ديگري هم مطرح مي شود. مسافر چي؟ از کجا؟ و چرا؟ چرا بايد اصلاً مسافري بيايد و چرا بايد مسافري که مي آيد به مسافرخانه رجوع کند و آيا اين يکي تنهاست يا مشابهاتي هم دارد؟ اين مکان چگونه مي تواند جايگاه مسافر باشد. مسافر مي آيد که برود يا برگردد؟ جزيره در مسير کدام شاهراه تجارت يا سياحت قرار دارد؟ همين که زماني ناخدا با لنجي کوچک چوب چندل به جايي مي برده؟ آن لنج هايي که در لنگرگاه صف مي کشيدند به چه کار مي آمدند و بارشان چه مي شده؟ چه شکلي بودند؟ در کدام اسکله، کجا پهلو مي گرفتند؟ مقصود از اين افسانه هاي مصنوع ايجاد کدام عمق در روايت مسطح کنوني آدم هاي جايي به قول خودتان بي نام و نشان و متروک است؟

«مانده بوديم ما دو نفر. من و خليفه. او هم توي اتاق خودش بود.»

راوي مي خواهد ضمن ادامه توصيف اش از وضعيت، بگويد ماجرا را، ما، من و خليفه پيش مي بريم، ضمن اينکه خود و خليفه را در يک طراز قرار مي دهد؛ لااقل در ارتباط با وضعيتي که وجود دارد؛ نيامدن مسافر و بي رونقي. جمله بعد، از اين هم پيشتر مي رود. مثل اين است که بگويد او توي اتاق خودش و من هم توي اتاق خودم بودم يعني هر کس به کار خودش مشغول بود. هر کس سهم خودش را داشت از اين وضعيت.

اگر مي گفت او هم که توي اتاق خودش بود درست تر به نظر مي رسيد. به اين معني که من راوي هستم که عملاً درگير همه امور مربوط به اين بي رونقي و بي مسافري هستم. خب اين طور است؟ ادامه بدهيم؟

«روي تختش دراز مي کشيد و نگاه مي کرد به تيرهاي ترک خورده سقف. لب هاش مي جنبيد، اما چيزي نمي گفت.»

پس درگير ذهنيات خودش بود. با خودش و فقط خودش حرف مي زد. نگاه کردنش هم به تيرهاي ترک خورده سقف نشانه مرور گذشته، همان گذشته يي است که نمادش وجود ترک خوردگي در تيرهاي سقف است. اما اين عبارت هاي اخير حرف ديگري هم مي زنند. اينکه اتاق سقف چوبي دارد که خودش در مقياس کلي تر هم يعني قديمي. ترک خوردگي تيرها بر اين قدمت تاکيد بيشتر مي گذارد. مي توان تصور کرد که ساختمان به موازات گذشت دوره جواني و ميانسالي خليفه، رو به پيري و ترک خوردگي در تيرهاي سقف گذاشته که نگاه خليفه به سقف، نگاه او به جواني و ميانسالي اش است و اينکه لب مي جنباند اما چيزي نمي گويد، به اين معناست که با کسي يا کساني حرف مي زند اما آنها در دنيايي که راوي در آن رفت و آمد دارد، نيستند. اين يا اينها کيستند؟ چقدر از زمان حال راوي دورند؟

«نگاهش نمي کردم. برمي گشتم. از توي راهرو، از ميان آن همه اتاق خالي، مي رفتم مي نشستم پشت ميز. از پنجره بيرون را تماشا مي کردم.»

احتمالاً اشتباهي رخ داده است؛ نگاهش نمي کردم، مي تواند البته به عنوان نوعي رفتار آمده باشد. يعني کاري به کارش نداشتم. اما جمله بعدي اين گمان را کم اعتبار مي کند. مي شود تصور کرد که راوي از راهرويي با بسياري اتاق هاي خالي در دو طرفش (...از ميان...) عبور مي کرده و به اتاق خليفه مي رسيده، آنگاه بدون آنکه کار به کار او داشته باشد، برمي گشته و مي آمده تا جايي که ميزش قرار داشته. مي نشسته و از پنجره بيرون را تماشا مي کرده است. در اين صورت البته به جاي «مي رفتم» شايد بايد «مي آمدم» نوشته مي شد يا اصلاً جمله «برمي گشتم» حذف مي شد.

اکنون مي توان معماري ساختمان را تا اندازه کمي تجسم کرد. يک ميز که در انتهاي راهرويي قرار دارد. هر دو طرف راهرو اتاق هايي قرار دارند که سقف چوبي دارند. بعداً خواهيم ديد که اتاق ها پنجره يي هم دارند. پنجره يي هم نزديک ميز راوي است که مي تواند از آنجا بيرون را تماشا کند. کدام بيرون را؟ مي بينيم.

«دستم به کاري نمي رفت. کاري هم نبود که بکنم. حوصله ام که سر مي رفت دوربين خليفه را از توي گنجه بر مي داشتم.»

دو جمله اول اضافي اند. اما گنجه کجاست؟ از کجا آمده؟ منظور همان است که به گويش محلي کبن (کابين؟) گفته مي شود؟ در هرحال گنجه که زيادي فارسي است. به خصوص با گاف اش. نيست؟

«تسمه اش را مي انداختم دور گردنم. آنقدر به پرچم آفتاب خورده پاسگاه و دگل لنج ها و مرغ هاي ماهي خوار نگاه مي کردم که چشم هام آب مي افتاد.»

اطلاعات فعلي مي تواند روشن کند ساختمان چند طبقه دارد؟ اگر راوي قبل از اينکه برود روي پشت بام مدت ها با دوربيني که تسمه اش ( بندش؟ بند چرمي اش؟) را دور گردنش انداخته به پرچم پاسگاه و دگل لنج ها و مرغ هاي ماهي خوار نگاه مي کرده تا چشم هايش آب مي افتاده مي توان حدس هايي زد. مثلاً اينکه بين ساختمان و ساحل ساختمان هاي ديگري قرار دارند و پاسگاه نزديک آب است. لنج هاي دگل دار در همان نزديکي پهلو گرفته اند و مرغ هاي ماهي خوار (مرغ هاي دريايي؟) هم زياد مي پلکند. حتماً وجود همين ساختمان هاست که نمي گذارد راوي خود پاسگاه يا لنج ها (غير از لنج پست؟) و اصل دريا و آب را ببيند.

پرچم آفتاب خورده پاسگاه حاکي از قدمت وجود نهاد انتظامي و شدت گرماي منطقه است. براي نخستين بار راوي متوجه مان مي کند در جايي نزديک آب و لنج ها و نيز نزديک به دروازه ورودي و خروجي آن است؛ جايي که به يقين مي تواند يک اسکله کوچک باشد. سوالي مي ماند و آن اينکه نگاه کردن طولاني مدت از توي دوربين شکاري آب به چشم مي آورد؟ جمله آخر هم وضعيت بعدي راوي را آگهي مي دهد؛ رفتن روي پشت بام. اما اين پشت بام کجاست؟ پشت بام همين طبقه است که راوي ميز خود را گذاشته و به لحاظ نوع شغل و لزوم پاسخگويي اش به مراجعان (به فرض مراجعه کنندگاني باشند ) بايد در طبقه همکف باشد يا طبقه ديگري هم هست. شايد بعداً متن راهنمايي هاي ديگري بکند.

«بعد مي رفتم روي پشت بام. براي سïکيدن پنجره اتاق بادگير خانه عمويم بايد مي رفتم روي بورياي خرپشته که شيب تندي داشت. داشت ديگر عادتم مي شد. وقت و بي وقت سينه مال خودم را مي کشيدم بالا.»

مشکل اول سïکيدن است و بعد خرپشته که هر دو از جاهاي ديگري آمده اند. (کي خبر ندارد راوي قرار است در پايان داستان يکي دو روزه تصميم بگيرد براي هميشه آنجا را ترک کند و 30، 40 سال پشت سرش را هم نگاه نکند؟) بورياي خرپشته که شيب تندي هم داشت احتمالاً سقف سبک حصيري و ارزاني است براي جلوگيري از ريزش باران (از نوع رگباري مخصوص مناطق جنوبي) به داخل راه پله. اما اگر بشود سينه مال خود را کشيد بالا و روي بورياي آن رفت، آن هم به صورت يک عادت، پس جاي نسبتاً سفت و محکمي است. طوري که مي شود ماند و يک پنجره را سïکيد، راستي از آن بالا به کجا مي شود نگاه کرد؟ به پنجره يک اتاق بادگيردار (که مسلماً در طبقه همکف است)؟ در اين صورت ساختمان بايد در فاصله دوري از محل قرار گرفتن ناظر باشد که بتواند با زاويه مناسب داخل اتاق را ببيند. بين ناظر و ساختمان هم ساختمان هاي ديگري قرار نداشته باشد. مي شود ساحل شيب مناسبي داشته باشد و بنابراين ساختمان هاي دورتر از ساحل در ارتفاع بالاتري قرار داشته باشند. در اين صورت ممکن است بورياي خرپشته هم تراز با پنجره اتاق بادگير خانه عموي راوي قرار گيرد. اين طور است؟ اما اين جور سواحل که پلاژيک نيستند، صخره يي اند و حرف از ماسه و نور مهتاب روي ماسه هاي راوي معنايي ندارد. در ضمن اگر عموي راوي خانه و بادگيردار دارد به يقين مي تواند بومي منطقه فرض شود. در اين صورت پدر و مادرش کجايند؟ کجا رفته اند؟ قوم و خويش هاي ديگرش چه؟ زمان دو سه سال براي اقامت راوي، با گسستگي هاي طولاني قبل و بعد از آن به شدت بر اين ابهام مي افزايد. (داريد به يک ماکاندوي تازه فکر مي کنيد؟)

باز هم چيزهايي هست که از جاهاي ديگر و زمان هاي ديگر آمده اند؛ گرده ماهي ناودان و لته کنده کاري شده ارسي (به لحاظ نام و البته خود معماري)، خîف کردن(؟) غنج زدن، پرکلاغي. ضمن اينکه راوي نوجوان از دايره شيشه هاي دوربين(،) مي ديده است که چطور صفورا سرش را شانه مي کرده و موهاي پرکلاغي موج دارش (جاي ديگري گفته مي شود تاب دار) تو آفتاب برق مي زده است. آن هم وقت و بي وقت و به قول خودش هروقت حوصله اش از چيزي سر مي رفته اين اتفاق مي افتاده. پر کلاغ هاي جنوبي چه رنگي است؟ کلاغ همه جا کلاغ است؟ مثل سگ ؟ اصلاً منظور پر گردن اردکي نيست که در تهران و جاهاي ديگر مدتي رنگ مد سال بود؟ موي موج دار دخترک مورد توجه راوي چگونه از دايره شيشه هاي آن دوربين شکاري که تنظيم مي شده روي پنجره اتاق بادگيردار خانه عمو تا فعل سïکيدن با موفقيت انجام شود ديده مي شده است؟ از پس ديوارهاي بلند و قطور زمان و فراموشي هاي معمول؟ اين گذشت زمان دراز بر بي اعتباري نسبي و شايد کامل فضاسازي هنري و ادبي که بر اين گونه توصيف جزييات بيروني متکي است، دلالت ندارد؟ با اين همه غريبه ديگر که در متن پرسه مي زنند؛ تخته هاي طبله کرده گچ، پاگرد پله ها، پاش پاش شدن، همچين، نورگير، جîلد پريدن، پله هاي آجري...

«درباره زبان اين رمان همين قدر مي توانم بگويم که اين زبان وجه يا خصلت رسانه يي ندارد، چون آدم هاي رمان، ساکنان آن جزيره بي نام و نشان و نيمه متروک، هنوز در معرض رسانه قرار ندارند. به ياد داشته باشيم در جغرافيايي که رمان توصيف مي کند يک گرامافون هست و يک راديو- که به ندرت روشن مي شود- و لنج پستي که فقط هفته يي يک بار به جزيره مي آيد.» (محمد بهارلو، همان جا)

به نظرم کم کم وقت اش مي رسد که درباره نکته مهم آخر حرف بزنيم. اگر چنين است لازم مي شود باز هم حوصله به خرج بدهيم و به شخصيت هاي داستان نظر دقيق تري بيندازيم.

راوي

پسر نوجواني که دوسه سالي است همراه با خواهرش و در کمک به خليفه و خلوتي و سوت و کوري، وضعيت مسافرخانه را حفظ کرده است. شايد هميشه همان جا بوده و متولد و بزرگ شده جزيره است. شايد هم زماني همراه خواهرش به آنجا آمده و ماندگار شده است. وجود خانواده عمو به فرض اول قوت بيشتري مي دهد اما اگر عمويي هست پدري هم بايد بوده باشد. اگر خواهري هست، مادري، برادري، مرده يا زنده، مانده يا رفته، بايد باشد؛ خانه يي که خواهر آنجا آشپزي مي کند و «پلو و ماهي کباب» مي فرستد براي خليفه. بز و گاوي که روزانه باديه شير را تامين مي کنند. هر چه اين چيزها ناگفته مانده اند چيزهاي ديگر، روي ديگر سکه حضور خواهر در روايت، به تفصيل و تکرار در متن سر کشيده اند که به آنها خواهم پرداخت.

راوي نوجوان که مهم ترين دليل تداوم حضور خود در جزيره را عشق اش به دخترعمويش مي داند، تکليف خودش را با خيلي چيزهاي ديگر روشن نمي کند. معلوم نيست حساب و کتاب داني را کجا ياد گرفته؟ مدرسه رفته؟ اگر در جزيره بوده يا نبوده هيچ مي خواهد درس اش را ادامه بدهد؟ درست است که داستان در قبال آنچه نگفته چندان پاسخگو نيست و مي تواند موضوع را به تخيل خواننده واگذاشته باشد اما اين حکمي نسبي است و اسباب مکاشفه و تدقيق در آن بايد فراهم باشد. اين راوي نوجواني بيش نيست و حداقل بايد مسائل مربوط به سن و سالش بر خواننده آشکار شود. مثلاً وجود دائم گروهبان پاسگاه که مسلماً يکي از وظايف و کارهاي اصلي و روزانه اش سربازگيري است با سن و سال راوي ايجاد سوال نمي کند؟

راوي تنها با يک عبارت ناگهاني در پايان متن به خواننده مي گويد زمان روايت از زمان حال او بسيار دور است و اين شيوه ممکن است دليل محکمه پسندي براي توجيه به کارگيري لحن گاه بسيار نامناسب در نقل بخش هايي از روايت باشد اما مسلماً تاثير منفي خود را در طول مدت خوانش بر او خواهد گذاشت. همين فاصله محسوس بين لحن روايت و مکان و زمان داستان به فرض دوم (تعلق راوي به جاي ديگر) قوت بيشتري مي بخشد و در اين تعليق، خواننده مي انديشد «گفتم نکند يک کاره رو را سفت کند و اوقات تلخي راه بيندازد.» (ص 97)

خليفه

خليفه که پير و تنها و افسرده حال است و اخيراً بر اثر خباثت هاي(،) ذاتي ملعوني به نام خورشيد و و آدم هايش خاکسترنشين (بگو معتاد) هم شده و به قول راوي کاري ندارد جز اينکه دراز بکشد روي تخت اتاق خودش و به تيرهاي ترک خورده سقف آن خيره بشود به حسابي شخصيت کليدي داستان است. او در جواني به همراه برادرش به يک سفر دور و دراز رفته و سر از مصر و ساحل نيل درآورده و همان جا «شب ها دزدکي، دور از چشم من، مي زد بيرون. پول هاش را هم با خودش مي برد.» (ص90) پيرمرد گفت؛ يک شب ديگر نتوانستم جلوي خودم را بگيرم. دنبالش کردم. توي پيچ کوچه، جغد سر راهم پريد. مي دانستم شگون ندارد. اما ديگر زده بودم بيرون. مثل سگ سوزن خورده تو کوچه ها ول مي گشت. سياهي به سياهي اش رفتم تا ديدم جلوي يک مسافرخانه وايستاد. از آن مسافرخانه هاي اعياني بود که روي سر در آينه کاري اش ستاره هاي رنگ وارنگ و ريسه هاي طلايي خاموش و روشن مي شد.» (ص 93) از اين توصيف دقيق(،) مسافرخانه هاي اعياني و صحنه تکان دهنده پريدن جغد تو پيچ کوچه و مثل سگ سوزن خورده مي گذرم و دنبال کلام کشدار پيرمرد را مي گيرم تا برسم به اينکه خليفه، وقتي مي بيند برادرش هم به همان راهي افتاده که او مي رفته، مدتي در کوچه ها و خرابه هاي ديار غربت گم و گور مي شود. برادر هم البته دست کمي از او ندارد. اينها به همراه هزاران مرد عاشق و شيداي ديگر خواننده مصري (آدرس ها به ام کلثوم ختم مي شوند انگار،) که دستمال تانشده يي دستش مي گيرد و مي خواند و دل همه را مي برد آواره کوچه ها و تپه ها و خيابان هاي آن شهر مصرند. بالاخره هم شبي خودش را با هزينه يي گزاف مي رساند به اتاق خواننده محبوبش در آن مسافرخانه اعياني.

«هر چه پول داشته داده بالاي کرايه همان اتاق؛ اتاقي که او توش خوابيده بوده. نگهبان مي گفت اما روي تخت نخوابيده. گفته بوده حاضر است شبانه روز زمين شان را بشويد، حمالي شان را بکند، به جاش در آن اتاق بسته باشد. که کسي پاش را تو آن اتاق نگذارد و هيچ کس روي تخت اش نخوابد. » (ص 101)

مدتي بعد براي برادرش پيغام مي گذارد که مي رود دست به کاري بزند که تا آخرش رفته باشد. آخرش هم اين بوده که برگردد به جزيره و مسافرخانه يي با سقف چوب و تخته يي بسازد و يک اتاقش را هم شبيه به آن اتاق رويايي بيارايد و درش را قفل کند که کسي نرود آن تو روي تخت کذايي اش بخوابد. تصوير اين عشق زماني کامل مي شود که از قول برادر مي خوانيم؛ «بعد از چند روز ديگر سر کارش نيامد. از من، از برادرش، رو پنهان مي کرد. مي دانستم به مطرب هاي دوره گرد پول مي دهد تا تصنيف هاي او را برايش بخوانند. اين طوري عيش کوچه گردها و فقير فقرا را کوک مي کرد. خودش هم مي افتاد دنبال شان و محله ها را زير پا در مي کرد.» (ص 100)

«صبح ها، خروس خوان، پا مي شد و به کمک عصا روي پشت بام مي رفت تا به منبع آب نگاهي بيندازد. مي دانستم تماشاي طلوع خورشيد را از دريا دوست دارد. از عصايي که مي زد بيدار مي شدم. خورشيد که تيغ مي کشيد مي آمد پايين. به اتاق ها، يک به يک سرکشي مي کرد. مي خواست ببيند همه جا را آب و جارو کرده ام يا نه... مي گفت مهم نيست که سر و کله مسافر پيدا بشود يا نه. تا وقتي خودمان هستيم هر چيزي بايد سر جاش باشد.» (ص 12) شخصيت چندوجهي که مي گويند لابد همين است ديگر؟

ناخدا

ناخدا به لحاظ کارش و تخيلي که برمي انگيزد مي توانست شخصيت نمادين داستاني فرض شود که ممکن بود جزيره را روايت کند. مي توانست همه را به ساحل امني برساند. از توفان ها و بادها بگذراند و در آرامش و خوشوقتي لنگر بيندازد. اما او، گويي بيشتر از آنکه به قول راوي در سفرهاي دور و دراز دريايي به سر برده باشد يا شهرهاي آنچناني را در عمق آب هاي فيروزه يي ديده باشد سرگردان کوچه پس کوچه تهران بوده است.

«قوم و خويش دسته ديزي البته که هست.» (ص 13)

«سر آن اتاق کار به جر و منجر مي کشيد. تاجرهاي کله گنده، که عارشان مي آمد تو حياط کنار جاشوها بخوابند، حاضر بودند پول چاق بالاش بسلفند.» (ص10)

اين همان ناخدايي است که راوي چنين معرفي اش مي کند؛ «سال هاي سال پيش، در سفرهاي دور و دراز دريايي اش، آن شهرهاي فراموش شده را به چشم خودش ديده بوده. در يک روز روشن گرم تابستان با دوتا از جاشوهاش، صيادهاي مرواريد، به قعر آب هاي فيروزه يي رفته بوده اند، به کمک طناب لنگر و وزنه هاي سربي و گيره هاي شاخي که به پره هاي دماغ شان زده بودند.» (ص 17)

البته راوي حاضر نمي شود خواننده را با پرس و جويي دقيق تر به ناخدا نزديک سازد و خودش هم محتاطانه در فاصله دور از اين شخصيت مهم داستان مي ايستد؛ «فکر کردم موقعش نيست تا از ماجراي کشتي شکستگي اش تو گرداب درياهاي ناشناخته (،؟) بپرسم.» (ص 18) و از کشتي شکستگي در گرداب درياهاي ناشناخته يادش تنها به مسافرهاي طاق و جفتي مي افتد که براي گرفتن اتاق سر و دست مي شکستند،

گروهبان

پاسگاهي هاي ژاندارمري گويي کاراکترهاي مورد توجه نويسنده «بانوي ليل» و «عروس نيل» هستند چرا که جاي ثابت خودشان را در صحنه هاي «طاق و جفت» روايت او دارند؛ حتي اگر هيچ کاري نداشته باشند. گروهبان اين داستان نيز نمونه آنها است.

مي دانيم به قول آن کولي در ميان ساقه هاي بلند گندم ها، دلش پيش صفورا «رمبيده،» و با وجودي که گفته مي شود يک سالي بيشتر نيست به جزيره آمده و «روي انگشت هاي هر دو دستش خالکوبي داشت اما با اسيد سوزانده بودشان و زير سفيدي و کشيدگي پوست، بالاي انگشت شست و اشاره دست راستش، پره هاي يک ستاره و خط گردن با موي شلال زني ديده مي شد.» (ص 9) اما نمي دانيم به دستور چه کسي هر روز تفنگ به دوش در مسافرخانه حاضر مي شود و اول سري به اتاق خليفه مي زند و بعد مي آيد مي نشيند کناره پنجره و حتماً روي همان صندلي (لهستاني؟ بله درست حدس زديد،)کنار ميز راوي تا او از قوري روي سماور برايش چاي بريزد؟ به کسي شک نمي کند و مزاحم نيست؛ با تفنگي که تا پايان داستان شليک نمي شود.

صفورا و خواهر راوي

در برابر عروس نيل که غايب است، اين دو عروس در سرتاسر روايت حاضرند. اگر او در خواب ها و اوهام خليفه خود را نشان مي دهد، اين دو در بيداري او و سايرين نشان داده مي شوند. شايد هم از اين رو باشد که اين دو مي توانستند متعادل کننده هاي جذابي در برابر نمايش پريشان گويانه عشقي باشند که حول و حاشيه تصويري دور و محو از خواننده مصري توصيف مي شود. عشقي که همان گونه که بر آب است در آن سوي آب هم وانهاده شده تا بعدها در شمايل هذيان هاي تب آلوده خليفه و تا حدي هم برادرش به ضرب و زور به ميان آورده شود. صفورا براي راوي و خواهر راوي براي خليفه در روايتي مفروض مي توانستند نمونه هايي باشند تا داستان رويکردي عاطفي، از نوعي که در فضاي مورد نظر داستان محتمل است و به آن عمقي باورپذير مي دهد، داشته باشد.

اين نتيجه گيري که نويسنده زن هاي جنوبي را نمي شناسد نياز به کنکاش زيادي ندارد؛ «خواهرم مي گفت؛ ماجرا، اين حرف ها زر زيادي است.» (ص 24)

همين خواهر از چشم راوي يک بار درست در آستانه در اتاق مرد محتضر به يک اشاره عمو معطل مي ماند و عقب مي نشيند و در وضعيتي مشابه و در غيبت همان عمو بالاي سر خليفه مي آيد و شمد از روي او پس مي زند و به قول راوي شلوارش را ور مي مالد که پاشويه اش کند. غيراز اين؛ «بر بر، با ابروهاي لنگه به لنگه، نگاهم مي کرد و مي گفت؛ انگار کن که ديده ايم.» (ص 24)

«دو روز بود که خواهرم زبان گرفته بود. توي يکي از اتاق ها در را به روي خودش بسته بود و شيون مي کرد.» (ص 72) همين وقت که خواننده دارد مطمئن مي شود عشقي پرشور و يکطرفه در جريان بوده، مي خواند؛ «بي تابي اش هم از اين بود که چرا زودتر به صرافت نيفتاده که خليفه رفتني است تا پيش از جان کندن دست و پاش را حنا بگذارد و آب تربت به حلقش بريزد. مي گفت؛ پيش از آنکه چانه بيندازد و ستاره اش بيفتد بايد خبردار مي شدم. حالا اگر سوال و جوابي باشد همه اش به گردن من است. مي شنيديم که زبانش سنگين شده، اما حتي بالش از زير سرش برنداشتيم تا راحت تمام کند.» (ص 72)

وضع صفورا و بلاتکليفي او در روايت پسر نوجوان دست کمي از خواهر راوي ندارد. «خواهرم با سيني چاي آمد تو، اما با اشاره دست عمويم رفت بيرون. صفورا هم پس پس رفت و تو راهرو وايستاد.»(ص 38)

« فنجان چاي صفورا را هم دادم. اشاره کردم بيايد تو. نگاهي به عمويم کرد و همان جا دم در وايستاد.»(ص 40)

همين دختر نوجوان محجوب که پشت سر خواهر راوي مي ايستد و ناخن انگشت مي جود، در يک «صبح سياه سحر» با راوي راه مي افتد به طرف بازار و از پشت بازار مي اندازند تو زمين شيب داري که جو و گندم ديم توش کاشته اند تا آن گفت وگوي عجيب درباره منظور احتمالي خليفه از نوشتن آن همه نامه جورواجور شکل بگيرد.

ياسين و ياسر

اشاره ام به اين دو بچه، پسرعموهاي کوچک راوي، که تنها دو بار، يک بار در مسافرخانه و يک بار هم در صحنه خاکسپاري خليفه ظاهر مي شوند به لحاظ اهميت نقش برملاکننده اين دو در نمايش دو نقيصه کلي است که متاسفانه «عروس نيل» سخت به آنها دچار است.

نخست؛ ياسين و ياسر را در صحنه اول، هنگام بالا پايين پريدن روي تخت سفري راوي در اتاق مسافرخانه و در صحنه بعد، در شلوغي قبرستان، وقت فقط يک بار سرک کشيدن مي بينيم. کنش هايي پيش پا افتاده که به هر بچه در هر جايي مي شود نسبت داد.

دوم؛ فکر مي کنم اگر داستاني به حداقل يکي از سه موضوع اصلي زن، کودک و طبيعت در فضاي داستاني اش توجه کافي نداشته باشد به دوراني ماقبل امروز تعلق دارد و از اين روزگار که در آنيم خيلي پرت افتاده است.

مرور دوباره و نکته آخر

از اشاره به وضعيت شخصيت ها در صفحات يک سوم پاياني کتاب به دلايل واضحي (از جمله خودداري از تطويل بيشتر اين مقاله) مي گذرم. به نظرم جمع شدن آدم ها در آن اتاق و خاطره گويي طولاني برادر خليفه که من يکي را به ياد صحنه هاي آثار آگاتا کريستي مي اندازد که مارپل يا پوآرو همه را زير يک سقف مي آورند و در حضور آنها تمام گره ها را باز و رازها را آشکار مي کنند، ارزش مرور ندارد.

وقتي مي شود گفت «من خواسته ام جنوب مجازي و آدم هاي ساکن آن را نه با زبان بومي يا لهجه محلي بلکه با کاربرد فارسي گفتاري، زبان زنده جاري در دهان مردم، توصيف و تصوير کنم. فارسي گفتاري مورد علاقه من به هيچ منطقه جغرافيايي خاصي تعلق ندارد؛ ملک مشاع همه ايراني هاي فارسي زبان يا آشنا به زبان فارسي است.» لابد مي شود راوي را از جايي نامعلوم برداشت، مي شود خواهر او را همين طور بي خانه و خانواده و گذشته و حال روشن گذاشت، مي شود کسي را با يک عالمه خالکوبي روي بدن در کسوت گروهبان پاسگاه مجسم کرد، مي شود ناخدايي افسانه يي را به کل از هرچه درياست انداخت، مي شود حضور بچه هاي جزيره را نديد و به جاي آن به توصيف مفصل جزء به جزء آداب خاکسپاري مرده ها پرداخت، مي شود... و مي شود خليفه (خاکسترنشين،) را در آن اتاق هابي شامي در حالي که تصوير زن محبوب اش را «روي مقواي سفيد زمختي بر سه پايه نقاشي به صورت سه ربع رخ طراحي» مي کند تحويل داد، شايد بشود عروسي را هم از جايي جور کرد و با لنج پست فرستاد به حجله يي در جزيره . کدام جزيره؟ همان که سي، چهل سال پيش رهايش کرده اند و هيچ وقت ديگر هم برنگشته اند نگاه تازه يي به آن بيندازند.

محمد بهارلو، نشر آگه، تابستان 87

عناوين اين صفحه
وقتي پروست نمي تواند زندگي شما را دگرگون کند
مواظب عکس هايتان باشيد
پشت در حجله جنوب

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام