شنبه، 23 آبان 1388 - شماره 2102
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه نخست
در نبود مهدي سحابي

مسعود بهنود

مهدي سحابي گرچه اين سال هاي آخري اصرار داشت به تصادف روزنامه نگار شده و تحصيلاتش هم نشان مي داد به هنر بيشتر متمايل بوده است تا روزنامه نگاري، اما شوخي مي کرد و وقتي اين را مي گفت طنز تلخي در کلامش بود. مثل خيلي از وقت ها که انگشتش را مي کشيد زير سبيل پرپشتش و سخني مي گفت که چند تا معنا داشت. مهدي روزنامه نگار بود. گرچه هيچ گاه مصاحبه نکرد. هيچ وقت پاورقي ننوشت. جز يک بار يادم نمي آيد گزارشي هم تهيه کرده باشد اما مهدي معتدل بود. جدي مي گرفت کار را. مصلحت انديش بود. در عين نرم رويي بر سر موازين مي ايستاد سخت. و اگر روزنامه نگاري ايران چنان بود که بايد، خانه يي گرم داشت، سقفي داشت تا از باران حفاظتش کند و پنجره يي که نور از آن به درون بتابد، اميدي داشت و گرما و آينده يي. اگر به اندازه نجاري در اين ملک، قاعده و قراري داشت، بي شک مهدي سحابي روزنامه نگار مي ماند. روزنامه نگار خوبي هم مي ماند.وقتي انقلاب شد فقط چند سالي بود که روزنامه نگاري مي کرد، مقاله مي نوشت اما نماينده و مورد احترام روزنامه نگاران بود و در انتخاب ها و صف ها قدر مي ديد، متفکر و بالانگر بود. اما چيزي نگذشت که آشکار شد در اين خانه زلزله و توفان دائمي است، تب و تابش مدام است، آنقدر که طبع او برنمي تافت.پس از اينکه از روزنامه نگاري نوميد شد بي آنکه دل کنده باشد رفت و راه ترجمه در پيش گرفت. با آن وسواس که داشت، با آن تسلطي که به دو زبان زنده داشت، با آن همه که خوانده بود چه کسي بهتر از وي براي ترجمه مارسل پروست؟ روزي را به ياد مي آورم که سخن از وي و کارهايش بود و آقاي انجوي شيرازي تمايل داشت مهدي را ببيند. من مامور دعوتش، و کريم امامي مقدم شد و پرويز داريوش بر عهده گرفت چندصفحه يي از يک ترجمه وي را مقابل کنند. اين بزرگواران مي خواستند خوب سبک سنگينش کرده باشند، عيار سنجيده باشند به قول شرف خراساني به ذره محکش زده باشند. دل نگران نبودم که مهدي از عهده امتحان غيابي برنيايد که پهلوان بود و استاد. نگران فاصله نسل ها بودم. دغدغه اما از نوآوري هايش بود که مبادا درکش نکنند. اما چنين نبود. زنده ياد کريم امامي که تا بود جوان و تر و تازه مانده بود اما و حتي پرويز داريوش هم شهادت داد. آن هم نه به سادگي. وقتي بازگفت که چگونه مهدي سحابي را امتحان کرده است غيابي، معلوم شد سه صفحه يي از پروست را برگزيده و با متن انگليسي اش تطبيق داده و هم در آن زمان نوشته يي از آلن بارت را بلند برايمان باز کرد و معنا کرد که چه خوش معياري داده بود براي برگردان از يک زبان به زبان ديگر، براي درک و فهم ديگران. و چنين بود که پرويز داريوش که به دشواري فلک را در جاي خود بي نکته مي ديد و بي سوسه مي پذيرفت و براي هر يک از ناموران لطيفه يي و لغزي نغز در گوشه ذهن پنهان کرده داشت، و عبيدگونه طنزي تيز، از در درآمد، بلند و محکم گفت نخير بايد من و غ...ف کچل و فيلسوف غ...ف کلاه مان را برداريم و ديگر هم نگذاريم، نه سر خودمان و نه سر هيچ کسي. بهتر است که دم کني را بگذاريم که زمانمان گذشته. و بزرگان شهادت دادند که زمان مهدي آغاز شده است. و ما که نسلي بوديم که ادبيات جهان را از پشت آينه کدر و معوج ترجمه هاي قلابي کم مايگان خوانده بوديم و چه عجب اگر کج بار آمده بوديم، بايد حسرت مي خورديم به نسل تازه که کسي مانند مهدي سحابي گذرش مي دهد از گردنه هاي سخت زبان و فهمش را آسان مي کند.

کيست که هنگام خواندن روزگار ازدست رفته سطر به سطر نايستد، و گاهي نفسش نگيرد از نازک کاري و کج تابي پروست. و کي بود که چنين هيولايي را بتواند برگرداند به زباني ديگر.

چنين بود که وقتي روزنامه نگاري قفس تنگي شد، مهدي به هنري که داشت و به پشتکاري که به کار انداخت، مترجمي پيشه کرد. و اين همه کتاب که از وي مانده يادگار همان سال هاست. منتظر بوديم که تئاتري هم برپا دارد، کارگرداني هم کند يا حتي بازي. اما جدي نگرفت و از ميان هنرها که داشت قلم مو را برداشت و نگذاشت. به همين اندازه امکان داشت در گرافيک يا در عکاسي صاحب نام شود. اما نقاشي نگهش داشت. طبعي را که آرام مي نمود نقاشي آرامش بخشيد.

اما تا اين بخش را نگويم حديث مهدي سحابي و روزنامه نگاري اين ديار را به پايان نبرده ام.

وقتي «صنعت حمل و نقل» به همت عميد و فيروز که او دوست شان داشت پا گرفت، مهدي هم گرم شد دوباره و فيلش ياد هندوستان کرد. و چنين بود تا ماهنامه پيام امروز هم. و چه خوش احوالي بود در شوراي دبيران اين هر دو ماهنامه وقتي مهدي تهران بود و ابتدا سبيلش و بعد خودش از راه مي رسيدند. خنده ها و شوخي هايش، و ايستادگي هايش، تيزبيني و درکش. و در اين دوران هر شماره گزارشي نوشته يکي از يکي خواندني تر. نگاهش به غرب و گاجت هايش موشکاف و سختگير است و به شرق مهربان اما منتقد. وقتي سرگذشت آن ايراني را نوشت که ساليان دراز است که در فرودگاه پاريس مانده، محبوس و اسير بوروکراسي کهنه اروپا شده، انگار همان نوشته بعدها سناريوي اسپيلبرگ شده است در فيلم فرودگاه.

در نوشته هاي مهدي سحابي پيداست که اين همه از اروپايي ها آموخته اما هرگز در درون خودش برابرشان کم نياورده. مبهوت هنرش، مبهوت رافائل و ميکل آنژ و داوينچي بود. مجذوب لو کوربوزيه بود. عاشق دالي بود. اما انگار در آفرينندگي اينان حيران بود، در آن چه آفريده بودند. سرشکسته نبود قزويني مرد در برابرشان.

اما اين همه گفتم هنوز هيچ نگفته ام از غبني که روزنامه نگاري اين ملک دارد که 30 سالي مهدي سحابي را نداشت، و فقط هشت نه سالي داشت. اگر اين خانه دري داشت و درش بر پاشنه يي مي چرخيد، اگر اين حرفه به اندازه نيم رنجي که اعضايش مي کشند سامان مي گرفت، مهدي سحابي داعيه نداشت عمر به کار ديگر بسپارد. گرچه در عمر پربارش که هيچ کم نداشت آثاري از خود نهاده که کافي است تا نامش را بزرگ دارد.

غبن بزرگ تر اينکه رماني را که در ذهن داشت به پايان نبرد. و با همين چند قصه که نوشت نشان داد دارد سرش را برمي آورد از پشت ابرها. افسوس که زمانه مجالش اندک بود و اين را هيچ نمي دانستيم. اما گويا خودش مي دانست خيلي جدي اش نمي گرفت. جناب زندگي را. و اين جمله آندره مالرو را فراوان دوست داشت و مي گفت به هر چند زبان که مي دانست. آنجا که گفته است زندگي چيز بي ارزشي است و باارزش تر از آن چيزي نيست.

يادي از حسين صبحدل

احمد مسجدجامعي

کسي او را نمي شناخت. گفت شاگرد استاد هستم و مسافر. اجازه خواست قرآن بخواند براي شادي روح استادش و خواند. خواند و خداحافظي کرد و رفت. آنان که اهل قرائت و موسيقي اند گفتند آيه ها را به قاعده انتخاب مي کرد و درست و دقيق مي خواند. استاد حسين صبحدل از اين شاگردان کم نداشت. قرائت آواز، سرود، گروه خواني و موسيقي آييني ما مديون مديريت و درايت اوست. بسياري از بهترين و فاخرترين آثار آييني و قرآني و نغمه هاي دلنشين مذهبي که هنوز در جان ما مي نشيند و ما را به زلال ملکوت راهنما مي شود، به همت او توليد شده است. ربناي استاد شجريان يکي از ميراث هاي ارجمند قرائت و موسيقي مذهبي ماست که سال هاست افطارهاي ما را معنوي تر مي کند. يک بار استاد محمد احصايي شخصيت برجسته و جهاني نقاشي- خط ايران مي گفت من دلم مي خواهد بتوانم ربنا را همان طور که شجريان خوانده است، بنويسم. اين نغمه ملکوتي به پيشنهاد و مديريت استاد صبحدل اجرا شده است. در آن روزگار که معمولاً نهادهاي رسمي فرهنگي به هنرمندان دوره قبل از انقلاب ارجي نمي گذاشتند و از توان و دانش آنان براي خلق آثار گرانقدر کمتر بهره مي گرفتند، حسين صبحدل ارج گزار هنر بود، اما تنها ارج گذاشتن کافي نيست. او موسيقي را مي شناخت و شناخت کافي از توانايي هاي هنرمندان داشت و مهم تر از همه اينها خلوص، سعه صدر و معرفتش ستودني بود. اين روزها بيشتر نغمه هاي مذهبي که از راديو و تلويزيون پخش مي شود، و قرآن هاي چاپ دولتي تحت تاثير لحن، نگارش و شيوه عربي است. قرائت قرآن و اذان ما نيز از همين روال تبعيت مي کند. شايد بتوانيم بگوييم استاد صبحدل علاوه بر اينکه تهيه کننده، نويسنده و بنيانگذار نغمات مذهبي در صدا و سيما است، آخرين و مهم ترين مدير و هنرمندي بود که در توليد موسيقي آييني به مکتب ايراني توجه داشت. اذان او که يکي از اذان هاي باشکوه و دلنشين و بر پايه اصول موسيقي آييني استوار است از مکتب و لحن ايراني پيروي مي کند. هرچند سال ها اجازه پخش اين اذان از رسانه سراسري داده نمي شد. آشنايي او با دستگاه هاي موسيقي ايراني و اصول و فنون قرائت قرآني باعث شده بود چنين دغدغه ارجمندي داشته باشد؛ دغدغه يي که در مديران و دست اندرکاران موسيقي آييني امروز بسيار کمرنگ است و بيشتر توليدات موسيقي آييني ما متاثر از موسيقي عربي و مصري است. حضور او در صدا و سيما در بيش از دو دهه حضوري با برکت بود. هم بسياري از سرودها و نغمه هاي مذهبي به خصوص دعاهاي ماه مبارک رمضان با صداي در اوج، محزون و دلنشين او خوانده شده است و هم نغمه هاي زيادي را با صداهاي خوانندگان معتبر، مديريت و اجرا کرده است. يکي از دستاوردها و يادگارهاي ارجمند استاد، اذان اوست که از جانب بزرگان به نام اذان انقلاب ناميده شده است. در سال هاي آغازين دهه 50، پخش آن از گلدسته هاي بلند و باشکوه مساجد نشانگر گرايش به ديدگاه هاي انقلابي تلقي مي شد. اذان صبحدل در نغمه بيات ترک اجرا و با مقدمه يي شکوهمند آغاز مي شد. در روزگاران پيشين اذان هر وقت با وقت ديگر فرق داشت و بعضاً خصوصيات بومي خود را داشت. مرحوم استاد رحيم موذن زاده دو اذان يکي در مايه ترک و ديگري در مايه شور از خود به يادگار گذاشت که هر کدام در وقت مناسب خود اجرا مي شد. اين استادان ميراث دار بخشي از اين ذخاير فرهنگي بودند.

رسانه سراسري مي توانست با حفظ اين تنوع پاسدار اين ارزش ها باشد، اما متاسفانه با عدم شناخت يا بي توجهي به نغمه ها و لحن هاي ايراني و ترويج نغمه ها و لحن هاي عربي و مصري خود به وسيله يي براي از بين بردن اين ميراث تبديل شد.

با عنايت به اينکه منابع موسيقي آييني اعم از قرائت، مناجات و منابع موسيقي رديفي و مقامي جهان اسلام مديون ايرانيان است، ذخاير فرهنگي و هنري ارزشمندي در زمان و زمين اين مرز و بوم نهفته است. در حوزه قرائت، مناجات و اذان در ايران هميشه جغرافيا لحاظ مي شد و زبان، لهجه و گويش در آنها تاثيرگذار بود از اين رو در سحوري خواني به عنوان يک سنت پايدار شاهد تنوع چشمگيري در مناطق مختلف کشور بوديم و هر منطقه و هر ناحيه با تکيه بر زبان و جغرافيا و همچنين زمان اجراي برنامه از حيث صبح و ظهر و شب متفاوت بود. در مناطق استان ماهور در مازندران چهارگاه، در گيلان دشتي، در جنوب شوشتري اصفهان و... اجرا مي شد. همچنين در شب و صبح و ظهر نيز تفاوت داشت مثلاً هيچ گاه چهارگاه در پايان شب خوانده نمي شد. به همين دليل تنوع اذان و مناجات قرائت قرآن با تکيه بر شيوه ايراني بسيار گسترده بود و تنوع و غناي مقام ها و دستگاه هاي ايراني باعث اين تنوع بوده است.نکته يي که درباره اين استاد بزرگوار مي توان به آن اشاره کرد، آن است که براي خواندن نغمه هاي مذهبي فقط صداي خوب و علاقه کفايت نمي کند و به همين اندازه معرفت و شناخت نيز لازم است. او هم زبان عربي مي دانست، هم موسيقي عربي و هم موسيقي ايراني را مي شناخت و هم دانش مذهبي اش بالا بود و هم اهل جوشش و کوشش بود. او استعداد خدادادي اش را با کسب معرفت کامل کرده بود.

مرحوم صبحدل پس از اينکه از صدا و سيما کناره گرفت، مدتي منزوي و بيمار بود، اما پس از اينکه در موزه ملي قرآن کريم از او تجليل شد، بار ديگر نهادهاي مختلف سراغش آمدند. دوست دارم با نقل خاطره يي از او مطلب را به پايان ببرم. در سال هاي آخر دچار فراموشي شده بود و بيشتر ساکت بود. يک بار فرهنگسراي هنر مراسمي براي تجليل از او برگزار کرد. من هم مهمان بودم و براي تجليل از او روي صحنه رفتم. وقتي گل را انداختند به گردنش، گل را برداشت و انداخت گردن من. استاد علي معلم که در صحنه حضور داشت گفت چه کسي گفته استاد دچار فراموشي است؟

او با بسياري از علما، چهره هاي ديني و فرهنگي مراوده داشت؛ بهشتي، طالقاني، مطهري، مفتح، شريعتي، مهدوي کني، لاله زاري، حبيبي، هاشمي نژاد. و مدتي نسبتاً طولاني در حسينيه ارشاد به نويسندگي و اجراي برنامه هاي آييني مي پرداخت و آنجا را به پايگاهي براي ارائه نخستين تجربه هاي هنر ديني در دوره جديد تبديل کرد. سرود ماندگار «خميني اي امام» يادگار يکي از تلاش هاي او در آن سال هاي سخت و پراضطراب اش دلنشين است.

باري اينک که استاد از ميان جمع دوستداران خود رخت بربسته و به ملکوت اعلي پيوسته است بجاست براي حفظ نام و ياد و تجربه گرانقدر ايشان از جمله در حوزه اذان ماندگار و پرخاطره انقلاب با اختصاص «جايزه صبحدل» هرساله ياد او را گرامي داريم.

برلين و ديوارش

س. محمود حسيني زاد

اولين بار که برلين را ديدم، سال ها پيش بود. جوان بودم و دانشجو. با گروهي از دانشگاه مونيخ رفته بوديم. براي رفتن از آلمان غربي به برلين غربي مجبور بودي فقط از سه، چهار جاده عبور کني که اطراف هر کدام شان کيلومتر ها سيم خاردار بود و سرباز. برلين هم با ديواري از وسط به دونيم.تا آن زمان يک عالم فيلم ديده بودم و کتاب خوانده بودم و سخنراني شنيده بودم در مورد «جنگ سرد» و اينکه غرب با تبليغات خود مي خواهد آبروي کمونيست ها را ببرد و اصلاً باور نکنيد آنچه را که آنها مي گويند و از اين حرف ها. در جاده که مي رفتيم، آن سيم خاردار ها و آن همه سرباز را هم فکر کردم براي امنيت است و پيشگيري از نفوذ غرب و حتماً آن سمتش انسان هاي خوشبختي زندگي مي کنند. اما - ربطي به اين نوشته ندارد و بحثش جاي ديگري مي طلبد - آنچه ديدم و حس کردم، قابل تصور نبود.

همان زمان هم بود که اولين بار ديوار برلين را ديدم.

اينکه ديگر قابل تصور نبود اصلاً.

بعد ها که مدرس شدم هر کار کردم و هرچه به کمک کلمات و عکس و فيلم زور زدم تا به دانشجوي ايراني تصويري از «ديوار» بدهم، نتوانستم.

يعني شهر شده نصفه؟

يعني ديوار از وسط يک خيابون مي گذره؟

يعني ديوار يک خونه رو نصف کرده؟

براي من نه چندان مسن آن روزگار هم غريب بود، اما وقتي ديدم، ديگر ملموس.

دروازه براندنبورگ را که آنقدر در فيلم ها ديده بوديم و عکس ها، رها شده انگار در بياباني درندشت. و از مقابلش ديوار مي گذشت. از ميان دروازه هم خيابان تاريخي و معروف «زير درختان زيزفون» را مي ديدي. آنقدر غريب که باورتان نمي شد و مي گفتيد اي بابا، اين خيابان مگر تحفه يي بود که رفته در ادبيات و فيلم و موسيقي؟

ميدان «پتسدام» بياباني پرعلف واقعاً. کنارش سر تا سر ديوار. شايد در فيلم «آسمان فراز برلين» ديده باشيد.جا به جا پلکاني گذاشته بودند به سکويي منتهي. مي رفتي آن بالا و بخش شرقي را مي ديدي. عين يک شهر کمونيستي در فيلم هاي هاليوودي ضدکمونيستي بود. بي حال و خواب زده و انگار غبارگرفته.روزي رفتيم به آن سمت. در نقطه مرزي «چک پوينت چارلي» بايد به صف مي ايستادي و جواب پس مي دادي و نگاه مشکوک پليس ها را روي سر و صورت و بدن حس مي کردي و احمقانه لبخند مي زدي که نکند مثل همه کشور هاي خودکامه، يکي از پليس ها ويرش بگيرد و به تو گير بدهد.بعد هم رفتيم خود شهر و آن جامعه «با برنامه هاي مدون» را ببينيم که کاش نمي ديديم،

آنچه به ديوار مربوط مي شد؛ اطراف ديوار تا چندين و چند متر خالي و برهوت. پنجره ها تخته کوبيده، سرباز و پليس که وول مي زد. رفتيم به بازديد از يکي از معروف ترين مجموعه موزه هاي دنيا. جزيره موزه ها. آثار کم نظير از مصر و ايران و همه جا. از آن موزه هاي پربار که سردي محيط و پرسه زدن نگهبان هايي که به اجبار همه جا مي پلکند، دل و دماغي براي لذت بردن نمي گذارد. در مونيخ يکي از برنامه هاي من در تعطيلات کسل کننده براي ما خارجي ها، رفتن به موزه ها بود که لذت خاصي داشت. فکر کردم خوب شد اولين موزه هاي اروپا را اينجا تجربه نکردم،شبي گفتند کساني که علاقه دارند برويم به تئاتر برشت در بخش شرقي. نمايش «آدم آدم است». هنوز هلنه وايگل زنده بود و سرپرست تئاتر.

چند نفري رفتيم. همان تحمل ايستادن در صف مرزي و تحمل نگاه هاي مشکوک. بعد ها که فيلم «پرده پاره» هيچکاک را ديدم، باز ياد آن شب افتادم. از مرز که گذشتيم، ديديم وقت داريم و رفتيم به رستوران کنار تئاتر. براي ما که جوان بوديم و متنفر از کاپيتاليسم غرب، همه اش آزاردهنده. انگار خاک قبرستان ريخته باشند روي همه جا. مرده. يادم نمي رود که گارسن فراک پوشيده نيم ساعت معطل کرد تا يک نيمرو بياورد. تماشاچي ها که کم هم نبودند، بي حال و پرهراس تر از آن که توجهي جلب کنند. البته که نمايش در تئاتر خود برشت همه را از يادمان برد. حالا به همه اينها اضافه کنيد که هر دو طرف ديوار آلماني ها بودند و از يک نژاد و يک قماش و يک فاميل. يعني خودکامگي اين همه خسارت دارد؟ سال ها بعد فروپاشي ديوار را در تلويزيون ها ديدم و حتي براي من خارجي، انگار که خواب مي ديدم. مي خواندم و مي شنيدم که برلين شده بزرگ ترين کارگاه ساختماني دنيا.

باز سال ها گذشت و رفتم برلين

من که باورم نمي شد. با تمام شناختي که از آلمان داشتم و از آلماني ها و از اقتصاد کاپيتاليستي و از رو کم کردن هاي بلوک ها از هم و از کمک هاي اتحاديه اروپا و همه و همه، باورم نمي شد.براندنبورگ را تازه ديدم، آن ديوار غريب مقابل دروازه براندنبورگ شده خطي فلزي در زمين. براي توريست ها که ببينند ديوار از کجا ها مي گذشته. اطراف دروازه ساختمان هاي بيشتر دولتي و حکومتي. غيرقابل تصور از زيبايي معماري.آن «چک پوينت چارلي» شده موزه يي براي آثار و يادبود هاي کساني که تلاش داشتند تا از «ديوار» بگذرند. نزديکش تکه هايي از ديوار را يادگاري نگه داشته اند و همان جا هم خرابه يي از وزارتخانه يي هيتلري.آن ميدان پر از خار و خاشاک پتسدام شده مرکز تجاري و اداري و سينما ها و از جمله «سوني سنتر». بي نظير در نوع خود از نظر ساختمان سازي و آنچه که ما مدرن مي ناميمش.آن خيابان مفلوک اما تاريخي «زير درختان زيزفون» شده بلواري حسرت برانگيز. از آن مجموعه پربار اما دل آزار موزه ها، مجموعه يي ساخته اند که مردم از کشور هاي مختلف براي ديدن خود ساختمان موزه و بازسازي ها به آنجا مي آيند. آن پليس ها شده اند حالا «پليس». آن رخوت و آن خواب آلودگي و آن همه....؟ تئاتر برشت را هم رفتم. نمايش «ژان پل مارا» پتر وايس. در مورد تفاوت هاي مکاني و محيطي و رفتاري آن شب برشت و اين شب وايس نگويم سنگين ترم، تازه آن موقع 10 ،15 سال از برچيدن ديوار مي گذشت. حيرت آور بود. در برلين کدام ديوار را برداشته اند که برچيدنش آنقدر موثر بوده که مردم زنده شده اند و لبخند مي زنند و آدم از پليس ها نمي ترسد و پروژه هاي عظيم ساختماني و عمراني در کوتاه ترين مدت به سرانجام مي رسند؟

گافي که منجر به سقوط ديوار برلين شد

منصور بيطرف

از نگاه تاريخي سقوط ديوار برلين، سقوط نماد جنگ سرد و سلطه کمونيسم بر اروپا بود. اما چه شد که اين ديوار 140 کيلومتري که حول برلين غربي کشيده شده بود تا مانع فرار مردم آلمان شرقي شود پس از 28 سال سقوط کرد و به اين ترتيب دومينوي سقوط اقمار بلوک شرق را به وجود آورد. اکنون پس از 20 سال از سقوط ديوار برلين فاش مي شود که گاف سخنگوي حزب کمونيست آلمان شرقي نقش بسيار مهمي در سقوط اين ديوار سرد ايفا کرده است. ولکر وارکنتين خبرنگار آلماني زبان رويترز در زمان سقوط ديوار برلين بود. او پس از 20 سال در خاطره يي که روي خطوط خبري اين خبرگزاري قرار گرفت فاش ساخت که گاف گونتر شابوفسکي سخنگو و عضو پوليت بورو آلمان شرقي باعث رويداد تاريخي 9 نوامبر سال 1989 شد. او نوشت؛ من به اندازه کافي خوشبخت بودم که شاهد مشهورترين کنفرانس خبري تاريخ آلمان مدرن در 9 نوامبر که از سوي گونتر شابوفسکي سخنگو و عضو پوليت بورو آلمان شرقي بود، باشم.او براي يک ساعت ما را درخصوص نشست کميته مرکزي حزب کمونيست حاکم سرگردان کرد. تقريباً بسياري از روزنامه نگاران اتاق بي پنجره و کوچک مرکز بين المللي خبر را که در طبقه همکف بود و در آنجا کنفرانس هاي خبري برگزار مي شد، ترک کرده بودند. برخي به سمت منازل خود رفتند، تعدادي ديگر هم به سمت رستوراني که پليس امنيتي به طور مرتب با دوربين هاي مخفي خبرنگاران خارجي را مراقبت مي کرد، رفتند.با آنکه دولت آلمان شرقي براي ماه ها تحت فشار قرار داشت تا مجوز آزادي سفر را به اتباع خود بدهد اما شابوفسکي درباره آن سخني بر زبان نراند تا آنکه در پايان سخنانش، ريکاردو اهرمن از آژانس خبري ايتاليا (آنسا) در ساعت 6 و 53 دقيقه بعدازظهر از وي درباره اين موضوع پرسيد.شابوفسکي گفت؛ «ما غمکثف امروز تصميم گرفته ايم غمکثف مقرراتي را اعمال کنيم که غمکثف هر شهروند آلمان شرقي اين اجازه را داشته باشد غمکثف از هر مرز آلمان شرقي که بخواهد عبور کند.»به نظر مي آمد او هم باوري به کلمات خودش ندارد و همه ما انگار کر شده بوديم. او همين الان چه گفت؟از شابوفسکي پرسيده شد اين مقررات جديد از چه زماني نافذ است.شابوفسکي با لکنت گفت؛ «بر اساس اطلاعاتي که دارم... اين مقررات از همين حالا... قابل اجرا است. بدون هيچ تاخير.» و بي هدف سعي مي کرد در کاغذهايي که در جلويش است به دنبال اطلاعات بيشتري بگردد.بعداً مشخص شد اين خبر نبايد تا ساعت چهار صبح روز بعد پخش شود. او همچنين نتوانست بگويد که براي خروج بايد طبق معمول ويزاي خروج گرفته شود. آخرين چيزي که شابوفسکي در ذهن خود داشت هجوم ناگهاني مردمي بود که به سمت مرز راه افتاده بودند تا از آن بگذرند.

عناوين اين صفحه
در نبود مهدي سحابي
يادي از حسين صبحدل
برلين و ديوارش
گافي که منجر به سقوط ديوار برلين شد

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام