پنج شنبه، 21 آبان 1388 - شماره 2101
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
مارکر
قاطرها و عصاي شاهي
علي اصغر سيدآبادي

جبران خليل جبران را اگرچه جسته و گريخته مي شناختم و قطعه هايي از او خوانده بودم اما با ترجمه درخشان نجف دريابندري از «پيامبر و ديوانه» او را بيشتر شناختم؛ کتابي که تا مدت ها در کنار «چنين گفت زرتشت» نيچه با ترجمه داريوش آشوري، کتاب هاي باليني ام بودند و هنوز گاه به گاه به ياد آن روزها آنها را تورقي مي کنم.

اخيراً انتشارات افق مجموعه يي از کتاب هاي جبران خليل جبران را با ترجمه موسي بيرج، عبدالرضا رضايي نيا و... منتشر کرده است، با گرافيک و چاپ خوب. از کتاب «آواره و خدايان زمين» با ترجمه رضايي نيا دو قطعه را انتخاب کرده ام که از نظر مضمون بسيار شبيه به هم هستند و بسيار ملموس.

پل سازان؛ در انطاکيه- در محل اتصال رود خروشان به دريا- پلي ساخته شد که دو سوي شهر را به هم وصل مي کرد. اين پل از تخته سنگ هاي پهني ساخته شد که بر پشت قاطرهاي انطاکيه از کوهستان حمل شد. وقتي بناي پل به پايان رسيد بر يکي از پايه هاي آن به زبان يوناني و آرامي نوشته شد؛ «اين پل را پادشاه آنتيوخوس دوم بنا نهاده است.» مردم- دسته دسته- از کناره يي به کناره ديگر مي رفتند؛ بر پلي که دو سوي شهر را به هم وصل مي کرد. شبي جواني- که برخي ديوانه اش مي دانستند- از پل پايين رفت تا به پايه يي رسيد که بر آن اين کلمات نوشته شده بود. جوان کلمات را با زغال پوشانيد و بالاي آن نوشت؛ «تخته سنگ اين پل بر پشت قاطرها از صخره آورده شده است و شما وقتي بر اين پل آمد و رفت مي کنيد، در حقيقت بر پشت قاطرهاي انطاکيه- که سازندگان اين پل اند- سواريد.» وقتي مردم نوشته جوان را خواندند، برخي خنديدند و برخي تعجب کردند. کسي از آنان گفت؛ «آري نويسنده اين کلمات را مي شناسيم، او همان ديوانه کوچک نيست؟» قاطري- خنده کنان- به قاطر ديگر گفت؛ «آيا به ياد مي آوري که ما سنگ ها را حمل کرديم؟ با اين همه- هنوز هم- کساني مي گويند پادشاه آنتيوخوس بود که پل را بنا کرد.» عصاي شاهي؛ اميري به همسرش گفت؛ «تو اي بانوي من، ملکه واقعي نيستي، تو زني پيش پاافتاده و معمولي هستي که شايسته همسري من نيستي،» ملکه گفت؛ «تو خودت را امير مي پنداري، حال آنکه در حقيقت چيزي نيستي جز پژواک صداي انساني مسکين که پيش از تو بوده است،» اين سخنان امير را به خشم آورد، عصاي سلطنتي را در دست گرفت و با قبضه طلايي اش بر پيشاني ملکه کوبيد. همان وقت سرخيل خادمان وارد شد و فرياد زد؛ «چيست؟ چيست اي عاليجناب، اين عصا را بزرگ ترين هنرمند جهان ساخته است. واي، روزي خواهد رسيد که شما و ملکه فراموش خواهيد شد اما اين عصا چون شاهکار هنري بي نظيري- نسل به نسل- نگهداري مي شود و اکنون که با ضربت آن خون از سر ملکه بزرگ جاري شده، اعتباري دوچندان يافته و در يادها بيشتر خواهد ماند.»
اجتماع
شأن مردم ايران

حميد مافي

1- آقاي وزير راه در حاشيه نمايشگاه حمل و نقل در پاسخ به سوال خبرنگاري که از او پرسيد آيا اين وضعيت حمل و نقل ريلي در شأن مردم ايران است، اظهار داشت خير. طبيعتاً شأن مردم ايران بسيار بالاتر از اين چيزي است که الان داريم.

2- آقاي سردار مومني رئيس پليس راهور نيز همان روز در جمع خبرنگاران از وضعيت بغرنج جاده ها در ايران گلايه کرد. ايشان البته در گلايه هاي خود به نکته ظريفي اشاره داشت؛ در کشورهاي همسايه قيمت خودرو پايين است و قيمت سوخت و لوازم جانبي بالا. به همين خاطر آنها زود به زود خودرو هايشان را عوض مي کنند اما اينجا قيمت خودرو بالاست و تبديل به يک کالاي سرمايه يي شده است. البته به گفته سردار مومني کيفيت خودروهاي توليد داخل هم پايين است و همين موجب بروز حوادث ناگوار حين تصادف هاي جاده يي مي شود.

3 - آمار انتشاريافته توسط نهاد هاي دولتي حکايت از آن دارد که در شش ماهه اول سال جاري 12 هزار و 286 نفر در تصادفات جاده يي جان خود را از دست داده اند. در همين حال 152 هزار و 994 نفر نيز در تصادفات جاده يي شش ماه نخست سال جاري مجروح شده و به پزشکي قانوني رفته اند. بر اساس اين آمار روزانه 66 نفر از ايرانيان در جاده ها به کام مرگ رفته اند يعني در هر ساعت به طور متوسط 7/2 نفر بر اثر تصادف فوت کرده اند. اين تعداد مرگ و مير جاده يي در هر سه روز به صورت تقريبي برابر با سقوط يک هواپيماي مسافربري است. در همين زمان به طور متوسط روزانه 822 نفر در جاده هاي ايران بر اثر تصادف مجروح شده اند. هزينه هاي ناشي از اين تصادفات و جراحات وارده چندين ميليارد تومان است.

4- بنا بر همين اخبار و روايت هاي دولتي معاون آموزشي پليس راهنمايي و رانندگي اعلام کرده شش درصد از تصادفات جاده يي ناشي از نقص فني خودروهاست. به گفته سرهنگ غلامرضا روشني اين نقص فني شامل نقص و عدم استاندارد ترمز خودروها است. اين در حالي است که پيش از اين اعلام شده بود تمامي خودروها بايد داراي سيستم ABS باشند اما گويا باز هم خودروسازان که اين سال ها از تمام مواهب دولتي برخوردار بوده اند اجراي اين پروژه را يک سال ديگر عقب انداختند. حالا بياييد يک بار ديگر حرف هاي آقاي وزير را مرور کنيم و بعد ربطش بدهيم به حرف هاي دست اندرکاران راهور و يادمان نرود که عامل يک سوم مرگ ومير هاي جاده يي هم مشکل جاده هاست که مسووليتش برعهده همين آقاي وزير است. ايشان راست مي گويد. اين وضعيت در شأن مردم ايران نيست اما بد نيست نگاهي هم به رفتار همطرازان خود در دنيا بيندازند. در مصروزير راهش به خاطر برخورد دو قطار استعفا داد اما اينجا نه تنها اين اتفاق به خاطر مرگ روزانه سه نفر رخ نمي دهد که ايمن کردن ترمز خودروها يک سال به تاخير مي افتد تا خودروسازان سود بيشتري ببرند و وزير راه هم مي خندد و مي گويد؛ اگر به گفته هاي من در گذشته مراجعه کنيد، مي بينيد گفته ام اين وضع در شأن مردم ايران نيست. راست مي گوييد آقاي وزير....

مسافر تاکسي
رفتني و ماندني
سروش صحت

سه روز پيش همين که سوار تاکسي شدم مردي که جلو نشسته بود، گفت؛ «امروز بيستمين سالگرد فرو ريختن ديوار برلينه.» راننده گفت؛ «بله؟» مرد گفت؛ «20 سال از خراب کردن ديوار بين دو آلمان گذشت.» راننده گفت؛ «چند سال؟» مرد گفت؛ «20 سال.» راننده گفت؛ «عمر عين برق و باد مي گذره...، چشم به هم بزنين 20 سال ديگه هم گذشته.» مرد گفت؛ «مثل اينکه شما متوجه اهميت موضوع نيستيد.» راننده پرسيد؛ «کدوم موضوع؟» مرد گفت؛ «خراب شدن اين ديوار پايان يک دوره بود... با ريختن اين ديوار دوران جديدي شروع شد. جهان کوچک تر شد و آدم ها نزديک تر شدن.» راننده پرسيد؛ «گفتيد چند ساله اين ديوار رو خراب کردن؟» مرد گفت؛ «20 سال.» راننده گفت؛ «من شنيده بودم اين ديوار تو چين بوده.» مرد گفت؛ «اين ديوار اون ديوار نبود، خيلي با هم فرق داشتن.» راننده پرسيد؛ «فرق شون چي بود؟» همين که مرد خواست توضيحاتش را شروع کند اس ام اسي به من رسيد که متن آن اين بود؛ «مهدي سحابي مترجم، نقاش و نويسنده بزرگ کشورمان درگذشت.» بعد از رسيدن اين پيام ديگر کسي حرف نزد و نوشته ستون اين هفته که قرار بود درباره بيستمين سالگرد تخريب ديوار برلين باشد، ناتمام ماند.
شرط بندي
احمد غلامي

ابراهيم آقا هفته يي يکي دو بار زنش اکرم خانم را سير کتک مي زد. وقتي از سر کار مي آمد قبل از اينکه بخوابد اول اکرم خانم را مي زد، بعد مي خوابيد. ابراهيم آقا شب کار بود و توي کارخانه مينو نگهباني مي داد. ابراهيم آقا ساعت هشت صبح به خانه مي رسيد تا ساعت 10 و 11 با اکرم خانم جنگ و دعوا داشت و بعد مي خوابيد. ابراهيم آقا يک دستش را زماني که در کارگاه ريخته گري بود از دست داده بود و فقط يک دست و نصفي داشت. اکرم خانم هر وقت او را نفرين مي کرد، مي گفت؛ «الهي آن دستت را هم خدا بگيرد.» اما فکر نکنم اين نفرين از ته دل بوده باشد، چون سال ها بود اتفاقي براي ابراهيم آقا نمي افتاد و هميشه دو تا نان سنگک مي خريد و مي زد زير بغل آن دستي که قطع شده بود و با دست ديگرش گوجه و خيارها را مي گرفت. مادرم مي گفت؛ «ابرام آقا چون اجاقش کور است زنش را مي زند.» هيچ کس نمي دانست واقعاً عيب بچه دار نشدن از مرده بود يا زنه. حتي فضول ترين زن هاي کوچه هم که هر روز جلوي خانه اکرم خانم مي نشستند و سبزي پاک مي کردند نتوانستند از زير زبانش چيزي بيرون بکشند. قبلاً که ابراهيم آقا دل و دماغ داشت، مي آمد سر کوچه و تو سايه کنار ما مي نشست و کارهاي عجيب و غريب مي کرد که دهان ما باز مي ماند. مثلاً يک روز با يکي از بچه ها شرط بست تخم مرغ خامي را با پوست بخورد، ابراهيم آقا پنج تومان گرفت و جلوي چشم همه تخم مرغ را توي دهانش گذاشت و مثل مار افعي آن را به راحتي بلعيد. پسري که شرط را باخته بود آنقدر عصباني و بور شد که فرياد زد؛ «اگه مردي اين سوسک رو بخور.» و اشاره کرد به سوسک مرده يي که توي جوي آب افتاده بود و پاهايش رو به آسمان بود. ابراهيم آقا گفت؛ «چقدر ميدي؟» پسره گفت؛ «ده تومن...» پسره مي خواست با اين شرط هم باخت پنج تومانش را جبران کند، هم پنج تومان ببرد. ابراهيم آقا گفت؛ «اول پول رو نشون بده.» پسره پول را درآورد و داد دست يکي از بچه ها که بزرگ تر از بقيه بود و گفت؛ «اين هم داور.» ابراهيم آقا توي جوي آب را نگاه کرد و خنديد و گفت؛ «نه بابا نمي شود اين سوسک را خورد.» پسره خوشحال شد. دست برد تا پولي را که برده بود بگيرد. ابراهيم آقا گفت؛ «صبر کن،» و دست کرد از توي جوي سوسک را بيرون آورد. پاي سوسک ميان انگشت شست و سبابه ابراهيم آقا بود و توي آسمان چرخ مي زد. همه بچه ها داد مي زدند بندازيد ابراهيم آقا... بندازيدش.» ابراهيم آقا دوباره به پسره نگاه کرد و گفت؛ «نه نمي شود خورد.» و ناگهان چون پرنده يي شکاري سوسک را گذاشت توي دهانش و قورت داد. همه از ديدن اين کار شنيع منزجر شدند و هر کس به گوشه يي دويد و از ابراهيم آقا فاصله گرفت. ابراهيم آقا 10 تومان را گرفت و رفت يک نوشابه خريد و يک ضرب بالا کشيد و از همان جا رو به پسره داد زد؛ «اگه پول داري بازم شرط مي بندم.» اين ماجراها مال قبل از اين بود که دست ابراهيم آقا قطع شود و دکترها بگويند آنها بچه دار نمي شوند. الان ابراهيم آقا چون سايه از پياده رو مي رود خانه و از خانه مي رود سر کار. يکي از بچه ها مي گفت شايد اگر ابرام آقا سوسک نمي خورد بچه دار مي شد. من هم خواستم بارها اين را به مادرم بگويم. اما اگر اين حرف درست بود پس ابراهيم آقا چرا زنش را مي زد. يک روز دعوا مرافعه مثل هميشه بالا گرفت و خيلي زود فروکش کرد و فقط صداي گريه اکرم خانم بود که تبديل به هوار شد و از در و همسايه کمک مي خواست. همسايه ها هم ريختند خانه آنها و از پشت جمعيت سرک مي کشيديم. ابراهيم آقا دراز به دراز افتاده بود روي زمين و تکان نمي خورد. اکرم خانم هم به همسايه ها التماس مي کرد يک جوري شوهرش را بيدار کنند. اما هر چقدر به صورتش زدند، آب به گونه هايش پاشيدند ابراهيم آقا پلک نزد که نزد. تا وقتي آمبولانس قراضه يي نيامد و ابراهيم آقا را نبرد باورم نمي شد او مرده است و فکر مي کردم با کسي شرط بسته که نقش مرده را بازي کند تا از اين زندگي نکبتي که دارد خلاص شود. بعد از سال ها که از اين ماجرا گذشت اکرم خانم شوهر کرد و خدا يک دختر تپل به او داد و از محله ما رفت. من که هنوز باورم نمي شود ابراهيم آقا مرده باشد. هر روز صبح که مي روم مدرسه انگار ابراهيم آقا را مي بينم که دارد از سر کار برمي گردد و زل مي زند به من و مي گويد؛ «شرط مي بندم کسي باور نکند من زنده ام و تو مرا ديده يي...»
عناوين اين صفحه
قاطرها و عصاي شاهي
شأن مردم ايران
رفتني و ماندني
شرط بندي

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام