اميد نجوان/ omidnajvan@gmail.com

زماني که سيدرضا ميرکريمي براي ساخت يکي از بخش هاي اولين سري «يک فيلم، يک تجربه» از من دعوت به همکاري کرد برايم باورکردني نبود که اين مجموعه بتواند در اين سطح و در اين حجم و اندازه جريان ساز شود خصوصاً اينکه دل خوشي از زمان پخش برنامه در شبکه چهار نداشتم و از آنجا که تلف شدن بسياري از فيلم ها و برنامه هايم را پاي اين شبکه به چشم ديده بودم خدا خدا مي کردم قضيه نمايش اين مجموعه از شبکه مورد بحث منتفي شود؛ آخر اول قرار بود اين مجموعه به سفارش جاي ديگري توليد شود و...
بگذريم. به هر حال کار از نقطه يي ديگر و از يک ايده ناب و کمترتجربه شده (پرداختن از زاويه يي متفاوت به تعدادي از شاخص ترين فيلم هاي تاريخ سينماي ايران) شروع شده بود و کاري نمي شد کرد جز اينکه حالا که قطار راه افتاده، به سرعت دويد، خود را به آن رساند و تلاش کرد تا از ساير رقباي فيلمساز و بقيه همکاران جا نماند. اعتراف مي کنم اگر نفس اين رقابت غيرمکتوب
- دست کم براي من- وجود نداشت کمتر رغبت داشتم انرژي ام را صرف چنين تجربه يي کنم آن هم تجربه دشواري که تا به حال نظيرش ساخته نشده بود (شايد بهتر باشد بگويم من نديده بودم) و از آنجا که ديکته نانوشته غلط ندارد، طبيعي بود که کارگردان يا برنامه سازي با ويژگي هاي نگارنده را با ترديد براي ساخت آن مواجه سازد. البته خوشبختانه ميرکريمي با حفظ فاصله و از بالا بر جريان کار نظارت دقيق داشت و براي نسخه هاي متعددي که از فيلم آماده مي شد ايده هاي جذاب و فوق العاده يي داشت؛ ايده هايي که در بعضي قسمت هاي توليد شده از اين مجموعه پررنگ تر و در بعضي قسمت هاي ديگر بسيار کمرنگ ديده مي شود.
البته در يک نگاه کلي شايد به نظر برسد 45 دقيقه، مدت زماني طولاني براي پرداختن به جنبه هاي گوناگون يک فيلم سينمايي است اما وقتي با فيلمي در حد و اندازه «آژانس شيشه يي» مواجه باشي و قرار باشد به تمام مقوله هاي شاخص آن (فيلمنامه نويسي، کارگرداني، بازيگري، بازيگرداني، فيلمبرداري، تدوين و...) بپردازي متوجه مي شوي اين مدت زمان، بضاعتي ناکافي براي پرداختن به تمام اين مقوله ها است به گونه يي که در مرحله توليد زماني براي طرح مهم ترين مقوله توليد و تولد چنين فيلمي (يعني سرمايه گذاري و بحث تهيه آن) باقي نماند و در ضمن با مخالفت مدير فيلمبرداري فيلم با حضور در مقابل دوربين اين برنامه، بحث بر سر سه عنصر اصلي تر «آژانس...» يعني فيلمنامه، کارگرداني و بازيگري متمرکز شد.
شايد بتوان گفت جذاب ترين بخش توليد اين فيلم، مواجه شدن با ناشناخته ها يا حوادث پيش بيني نشده يي بود که درست سر صحنه تصويربرداري به وقوع مي پيوست و هر کدام از آنها مسير فيلم را از آنچه من به صورت دقيق در ذهن طراحي کرده بودم دور مي کرد. البته به طور حتم اين اتفاقات دلچسب تر از آن بود که در ذهن داشتم در غير اين صورت هرگز از آنها در فيلم خود استفاده نمي کردم. به عنوان مثال اگر هنگام گفت وگو با خالق آژانس شيشه يي، پرواز غافلگيرکننده يک بالگرد اين مصاحبه را به هم نزده بود و حاتمي کيا لبخند نزده و نگفته بود «چنين اتفاقي در محله ما امکان دارد يک در ميليون به وقوع بپيوندد،» من هرگز اين «فرصت طلايي» را پيدا نمي کردم تا آن نما را به صحنه معروف فرود بالگرد در قلب کريمخان کات بزنم. يا اگر گشت سيار پليس ماشين حامل پرويز پرستويي را- که بدون توجه به وجود طرح ترافيک، در حوالي خردمند شمالي پرسه مي زد- متوقف نکرده بود من هرگز به اين فکر نيفتاده بودم تا از آن صحنه که به صورت مستند روي نوار ديجيتال ضبط شده بود براي طرح گلايه هاي فيلمساز (نسبت به عدم همکاري نيروي انتظامي در توليد آژانس...) استفاده کنم. فقط اي کاش تصويربردار محترم به سليقه خود، انگشتش را روي دکمه قطع تصوير نگذاشته بود تا مي ديديد جادوي شهرت سوپراستار خوش قلب و مهربان، جدا از پليس راهنمايي و رانندگي چه تاثيري در رفتار کسبه محل و رهگذران داشته است،
به هر حال اگر قرار باشد مهم ترين تجربه ساخته شدن اين فيلم و مستندهايي نظير آن به کوله بار ذهن و اشتياق علاقه مندان اين نوع سينما منتقل شود به طور حتم بايد پرهيز از دکوپاژ آهنين را به عنوان يک الگوي اساسي در ايجاد ساختار تصويري پيشنهاد کرد؛ نکته يي که با وجود نوشته شدن طرحي دقيق و از پيش تعيين شده، چندان تحت اختيار من فيلمساز نبود و شايد به همين دليل پايان دلچسب و دل انگيزي را براي اين مستند رقم زد. مي توان گفت پايان هر فيلم مثل رها کردن مخاطب آن در خلأ است و بايد به گونه يي انجام شود که هيچ خللي در پرواز عاطفي فيلم و تماشاگر آن ايجاد نشود. در «دلواره» که خودم آن را يک تحليل دلسوزانه از يکي از محبوب ترين فيلم هاي زندگي ام مي دانم (بي جهت نيست که در راي گيري چهارصدمين شماره مجله فيلم، «آژانس شيشه يي» را- البته طبق حروف الفبا- اول از همه نوشته ام،) اين مهم بر دوش يک قايق کوچک کاغذي بود؛ قايقي که مي توانست نمادي از آرزوهاي دوران کودکي تماشاگران فيلم باشد و يکدفعه از لابه لاي حرف هاي طراح اين فيلم «دلي» سر برآورد. حاتمي کيا به اصرار من قرار بود آخرين حرف هايي را که در تنها مصاحبه پيش و پس از نمايش آژانس شيشه يي گفته بود، تکرار کند. او در آن گفت وگو که اتفاقاً خود من آن را به سفارش مجله فيلم انجام داده بودم، گفته بود؛ «در دوران کودکي با بچه محل ها بازي جالبي مي کرديم. تکه چوبي را که مي توانست روي آب شناور باشد از ابتداي خيابان در مسير حرکت آب قرار مي داديم و همراه با آن تا انتهاي راه حرکت مي کرديم. مسابقه اين گونه بود که اگر چوب کسي به جايي گير نمي کرد و تا انتهاي جوي مي آمد، برنده بود. در واقع اين تقدير و سرنوشت بود که برنده اين مسابقه را مشخص مي کرد. در آژانس شيشه يي همچنين مسيري را طي کردم؛ بر مرکب تقدير نشستم و از ب بسم الله تا تاي تمت به انجام و فرجام کار فکر کردم. هيچ گاه براي اينکه فيلم ساخته شود اصرار نکردم و مسير کار، خودش همه چيز را پيش مي بïرد...» (ماهنامه سينمايي فيلم، شماره 215، ص 26) اما در حافظه آن روز فيلمساز، شيء مورد نظر از چوب به قايق کاغذي تغيير کرد و مرا از عذاب دنبال کردن يک تکه چوب غاحتمالاً بدقواره و بي ترکيبف در جوي آب نجات داد، خوشبختانه از زمان نمايش اوليه اين مستند تا تکرار مجدد آن در هفته دفاع مقدس امسال، آن قايق کوچک يکي از مهم ترين چيزهايي است که در ذهن و حافظه تماشاگران باقي مانده است؛ قايقي که مرکب آرزوهاي بي پايان همه ما است و معلوم نيست سرانجام در کجا لنگر بيندازد،