پنج شنبه، 21 آبان 1388 - شماره 2101
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: تلويزيون
«يک فيلم، يک تجربه» و فرصت سوزي هايش
تجربه اندوزي با نگاتيوهاي نوستالژيک
نورا حسيني

يکي دو سال است علاقه مندان به سينماي ايران، برنامه عصر پنجشنبه خود را طوري تنظيم کرده اند که مجموعه هاي مستند «يک فيلم، يک تجربه» را ببينند و ساعتي با نوستالژي سينمايي اين مستندها دلخوش باشند و از لحظه هاي شيريني که براي ديدن فيلم هاي ماندگار ايراني، به ويژه در دهه اول پس از انقلاب، در صف هاي سرد سينما و جشنواره ايستادند، ياد کنند.

«يک فيلم، يک تجربه» گرچه بنا به مقتضيات گاه به فيلم هاي برجسته قديمي پرداخت (نمونه شاخص آن فيلم گاو اثر داريوش مهرجويي) و گاه سريال هاي تلويزيوني را به مثابه يک «فيلم ماندگار» مدنظر قرار داد، اما در آغاز با همين رويکرد وارد ميدان شد و قصد داشت مخاطبان خود را نه فقط از بين دانشجويان و عاشقان سينما بلکه از ميان طيف گسترده مخاطباني که فيلم هاي برجسته سينماي ايران را در زمان اکران شان در سالن سينما ديده اند و از آنها خاطره دارند، انتخاب کند اما بنا به دلايلي که البته قابل پيش بيني هم بود، در ميانه راه گام هاي محکم اوليه را فراموش کرد، به طوري که بنا به دلايل مختلف به آثاري پرداخت که هر بيننده منصفي مي توانست درباره مهم نبودن آن در يک روند تاريخي نظر بدهد...

شايد معضلات اساسي «يک فيلم، يک تجربه» را در يک نگاه کلي بتوان در استفاده از مستندسازان گاه بي نام و نشان و از سوي ديگر توجه به آثاري دانست که مشخص است با بي سليقگي يا در يک برنامه ريزي بدون مطالعه انتخاب شده اند و نيز بي توجهي به جامعيت مستندها از بعد آموزشي که اين سه عامل با گذشت زمان بر کيفيت و تعداد مخاطبان اين برنامه اثر منفي گذاشته اند.

«کيانوش عياري» کارگردان سينماي ايران درباره «يک فيلم، يک مجموعه» و مستندهايي که درباره آثار او در اين مجموعه روي آنتن رفته اند، به اعتماد مي گويد؛ در اين مجموعه دو مستند بر اساس دو فيلم من ساخته شده است؛ يکي در مورد «بودن و نبودن» که شهرام مکري آن را ساخت و ديگري در مورد «آن سوي آتش» که کاري از شاه وردي است که هر دو مستندهاي موفقي بوده اند.

او ادامه مي دهد؛ زماني از دوستي شنيدم که فيلم مکري توجه بسياري را به خودش جلب کرده، به خاطر ساختمان جذابي که براي اين مستند قائل شده بود.

اين کارگردان اشاره مي کند؛ اين مستندها لزوماً به بيوگرافي کارگردان نمي پردازند و آنچه مدنظر کارگردانان اين آثار است، نگاهي کارشناسانه به آثاري است که ساخته شده است و در کنار آن کارگردان هم مطرح مي شود و به زيربناي فکري او هم رجوع مي شود و اين خود براي يک فيلم امتياز است که در مقابل نظرات افراد پيراموني و سازندگانش مطرح مي شود.

عياري درباره اينکه اين مستندها چقدر مي توانند به عنوان يک آرشيو حرفه يي در اختيار فيلمسازان جوان قرار بگيرند، مي گويد؛ تا اين لحظه اين هدف که اين مستندها کلاس درسي براي فيلمسازان جوان باشند زياد برآورده نشده است اما در کار «شهرام مکري» درباره فيلم «بودن و نبودن» سکانس پلکاني بود که برگرفته از پلان پلکان فيلم بود و در آن سعي شده بود يک شکل ترسيمي براي اين صحنه قائل شود که يکي از استادان دانشگاهي کارگردان نيز در ترسيم اين پلان کمک کرده بود. اين مي تواند نمونه يي باشد از آنچه تلويزيون و تهيه کنندگان اين مجموعه براي آموزش نکات فني به هنرجويان در نظر داشته اند. تجسم اين پلان براي من جذاب بود و گاهي احساس مي کردم نکات تازه يي را درخصوص اين پلان دريافت مي کنم. اما در کل اين مساله که اين مستندها آرشيوي باشند براي سينماگران جوان پيگيري نشده است و بايد در ادامه اين مسير به آن توجه بيشتري شود.

عياري درباره اينکه اين مستندها براي ماندگاري چه ويژگي هايي بايد داشته باشند، مي گويد؛ اولين نکته يي که براي ماندگاري بايد در نظر گرفته شود، اين است که اين مستندها خارج از ظرف زمان و مکان بررسي و ساخته شود به گونه يي که غبار زمان شامل آن نشود و خود فيلم هايي که درباره آن مستند ساخته مي شوند نيز موجوديت و ويژگي هاي ماندگاري داشته باشند.

او درباره انتخاب فيلم هايي که براي اين مجموعه انتخاب شده، مي گويد؛ گاهي جاي برخي از فيلم ها را خالي مي ديدم و زماني از خودم دليل ماندگاري فيلمي که از آن مستند ساخته شده بود را مي پرسيدم و مواردي بود که خود اثر ويژگي ماندگاري نداشت و مشخص بود تنها به خاطر آوازه نام سازنده اش درباره آن مستند ساخته شده است. اميدوارم در ادامه آثار ماندگاري که جايشان در ليست خالي بود پرداخته شود.

عياري درخصوص مخاطب اين مستندها مي گويد؛ تلويزيون به دليل فراگيري مخاطب مي تواند مخاطب خاص را در نظر بگيرد و نبايد انتظار داشت مستندي با جذب مخاطبان محدود در تلويزيون ساخته شود. اولين نکته يي که به ذهن مي رسد اين است که وظيفه ساخت مستندهاي تکنيکي با هدف جذب مخاطب خاص و حرفه يي چرا برعهده دانشکده هاي سينمايي گذاشته نمي شود؟ و پاسخ آن هم در نبود سرمايه خلاصه مي شود که جوابي قانع کننده است چرا که نمي توان اين انتظار را از تلويزيون داشت که فروتنانه سرمايه خود را صرف ساخت مستندهاي تخصصي کند و آن را از آنتن فراگير خود پخش کند. پس بايد با انديشه يي متعادل هر دو جنبه را در نظر گرفت.

«محمدحسين لطيفي» کارگردان سينما و تلويزيون نيز که «يک فيلم، يک تجربه» به سريال «صاحبدلان» او پرداخته، مي گويد؛ هر فيلمي که ساخته مي شود، مي تواند کلاس درسي باشد براي بعد. اگر اين حرکت آگاهانه و درست آغاز شده باشد، حرکت بزرگ و خوبي است که ما بتوانيم از زمان آفرينش تا پايان يک کار تجربه کسب کنيم.

او ادامه مي دهد؛ در اين مستندها بايد از لحظاتي استفاده شود که بيننده آنها را نديده است. چه از لحاظ حسي و چه از نظر علمي، بيننده بسيار دوست دارد از لحظه آغازين اثر يا از مسائلي که در هنگام تماشاي اثر نهايي متوجه آن نمي شويم، آگاه شود. جوان ترها حق دارند بدانند فيلم چه لحظاتي را گذرانده و با چه مسائلي روبه رو بوده که حالا نتيجه اش اين گونه شده است.

وي با اشاره به ذهنيت غالب بر مخاطب از فيلم پشت صحنه به اعتماد مي گويد؛ بيشتر پشت صحنه هايي که الان پخش مي شود، شامل تصوير مفرح اشتباهاتي است که حين خلق يک سريال يا فيلم رخ مي دهد. حرکتي در اثر اشتباه چندبار تکرار مي شود يا خنده هايي که در زمان گفتن يک ديالوگ باعث قطع صحنه مي شوند و... اما تکرار اين روش بعد از مدتي ديگر براي مخاطبان جذاب و ديدني نيست.

لطيفي اعتقاد دارد؛ خاطرات بچه هاي سازنده و آنچه باعث شده اين اثر ماندگار خلق شود، از جمله بخش هاي مهمي است که در اين گونه مستندها بايد وجود داشته باشد.

او درباره نقش کارگردان اصلي اثر در مستندهايي که از پشت صحنه ها ساخته مي شود، مي گويد؛ کارگردان فيلم تنها بايد همراه خوبي باشد و حتماً بايد براي ساخت مستندهاي پشت صحنه از کارگرداني ديگر و با تفکر و هدف گيري جداگانه استفاده شود و کاملاً از بيرون به فيلم نگاه شود.

او نظري درباره مستندي که از صاحبدلان در اين مجموعه ساخته شده است، نمي دهد و مي گويد؛ هنوز موفق نشده ام اين مستند را ببينم.

«سعيد ابراهيمي فر» هم که «نار و ني» او در اين مجموعه مستند روي آنتن رفته، مي گويد؛ برنامه «يک فيلم، يک تجربه» به فيلم هاي قابل توجهي که در 30 سال گذشته در سينماي ايران ساخته شده، مي پردازد. تهيه کننده ليستي از اين فيلم ها تهيه کرده و هر مستندساز بر اساس علاقه و برداشت خود از آن فيلم، مستند خودش را ساخته است.

او ادامه مي دهد؛ اين مستندها با آنچه «شما و سيما» از پشت صحنه فيلم ها نشان مي دهد، تفاوت دارد. در اينجا مستندسازان در دايره يي محدود، متناسب با تفکر و تاثيري که از فيلم گرفته اند، پلات خود را درست مي کنند و مستند را مي سازند.

ابراهيمي فر اشاره مي کند؛ گاهي اطلاعات کافي به دليل آنکه اين فيلم ها مربوط به 30 سال گذشته است به دست کارگردان نمي رسد. يا متريال اوليه کمي از پشت صحنه فيلم باقي مانده يا آدم هايي که مي توانند درخصوص فيلم صحبت کنند در دسترس نيستند. اين کمبودها خودبه خود، سبب ضعف فيلم ها مي شود، اما در مجموع شروع اين حرکت قابل تقدير است؛ اينکه يادآوري شود در تاريخ کوتاه سينماي معاصر ما چه فيلم هايي و چگونه ساخته شده اند.

ابراهيمي فر پرداخت کم اين مجموعه به مسائل فني را هم به دليل محدوديت هاي زماني مي داند و مي گويد؛ يک زمان فيلمي که قرار است مستندش ساخته شود، از نظر ويژگي هاي بصري بسيار خاص و حائز اهميت است اما مثلاً مدير فيلمبرداري آن در دسترس نيست و کارگردان مستند قادر به کسب اطلاعات موردنظر خود نيست. اگر هم باشد، نمي تواند تمام اطلاعات را در يک مستند 35 يا 40 دقيقه يي منتقل کند و بيان ويژگي هاي تکنيکي، فني، هنري و بازشکافي و تحليل يک اثر در 40 دقيقه کار ساده يي نيست.

او تاکيد مي کند؛ براي موشکافي هنري و فني يک اثر نياز به زمان بسياري است. زماني که آقاي راستين مي خواست مستند «نار و ني» را بسازد، من مشغول ساخت تله فيلمي بودم. ايشان سه روز پياپي مي آمد و لابه لاي پلان هاي آن تله فيلم، با من درخصوص «نار و ني» صحبت مي کرد و يک روز هم در منزل از ب بسم الله از «نار و ني» سخن گفتم تا انتها... شايد سه الي چهار ساعت درباره اين فيلم با هم صحبت کرديم... به همين اندازه آقاي «همايون پايور» فيلمبردار کار درخصوص «نار و ني» حرف زد و همين طور آقاي «جهانگير الماسي» درباره بازي اش در فيلم که اگر قرار بود چکيده حرف هاي ما آورده شود، مستندي چهار ساعته ساخته مي شد اما محدوديت زمان سبب شده بسياري از حرف ها حذف شود و «نار و ني» در همان 40 دقيقه معرفي شود.

ابراهيمي فر معتقد است؛ «يک فيلم، يک تجربه» در حد يک يادآوري است. اينکه به جوان ترها تلنگري بزند که 30 سال پيش چنين فيلمي در اين سينما ساخته شده است و به آنها بگويد اگر کنجکاو هستي، درخصوص اش تحقيق کن.

او مي گويد؛ قطعاً حق هيچ فيلمي در اين مستندها به دليل محدوديت ها ادا نشده است اما ما به همين يادآوري هم قانع هستيم.

اما «رسول صدرعاملي» نظر متفاوتي در اين خصوص دارد. او به اعتماد مي گويد؛ ساخته شدن اين مستندها فرصت خوبي بود که بسيار هم دير اتفاق افتاد، اما آنچه انتظار مي رفت رخ نداد.

او ادامه مي دهد؛ هميشه بيوگرافي و اتوبيوگرافي براي کساني که در زمينه يي کار تخصصي و تحقيقي مي کنند و مي خواهند از راز و رمز حرفه يي مطلع شوند، بسيار مفيد است و خواندن بيوگرافي، خاطرات، ضدخاطرات و... از آدم هايي که چند دهه در يک حرفه فعاليت کرده اند، توصيه شده است. به همين دليل اميد مي رفت سازندگان اين مستندها به جاي آنکه در پي ساختن مستندي تبليغاتي باشند، از اين زماني که در اختيارشان گذاشته مي شد، بر اساس اهدافي آموزنده تر و تاثيرگذارتر حرکت کنند.

صدرعاملي گفت؛ مستندسازان بايد چگونگي رسيدن فيلمساز به فيلم ها را بررسي مي کردند تا اينکه به طور مقطعي به خود فيلم مي پرداختند. اينکه چرا اين فيلمساز با وجود محدوديت هايي که در سينما - به خصوص در سينماي اجتماعي - دارد، فيلم خود را ساخته و اينکه هميشه تحولات اجتماعي و دانش تماشاگر به دليل سرعت تحولات از فيلمي که قرار است ببيند جلوتر هستند و مميزي و سانسور هميشه دست و بال فيلمساز را بسته و اين گونه او سراغ ساختن فيلم خود رفته است. به عبارتي ديگر چگونگي رسيدن فيلمساز به خلق اثري که محبوب مردم است در اين مستندها بايد در نظر گرفته مي شد که اين اتفاق رخ نداده است.

او همچنين عقيده دارد با وجود همه کاستي ها، ايده «يک فيلم، يک تجربه» خوب بوده و نبايد زياد به سازندگان آن خرده گرفت، اما به اعتقاد صدرعاملي شوق و ذوقي که هنگام شروع کار با سازندگان اين مجموعه برنامه مستند بوده، ديگر همراه مجموعه نيست و انگار قرار است کارهايي ساخته شوند تا قراردادها به انتها برسند.

سازنده «من ترانه 15 سال دارم» مي گويد؛ اين کار بايد همچنان تداوم داشته باشد اما با اين تفکر که به مسيري که کارگردان براي رسيدن و خلق آن اثر طي کرده، بپردازد.

او اضافه مي کند؛ در هنرهايي که قائم به فرد است مثل نقاشي، فيلمسازي، نويسندگي و... بايد به اين پرداخته شود که اين فرد براي رسيدن به اين مقصد چه مسيري را طي کرده و در اين مسير چه فراز و نشيب ها و موانعي را گذرانده تا به حال رسيده است. آن زمان است که مي فهميم فلان فيلمساز چگونه بعد از ساخت پنج تا شش فيلم ارزشي حالا به ساختن فيلم هاي عامه پسند با استفاده از هر ابزاري روي مي آورد و آن وقت است که هويت جعلي برخي آدم ها روشن مي شود... کارگرداني که قرار است مستندي درخصوص «من ترانه 15 سال دارم» بسازد، بايد ببيند روند فيلمسازي کارگردان آن چه بوده که حالا به «من ترانه...» رسيده است.

صدرعاملي مي گويد؛ وقتي قرار است درباره يک فيلم مستندي ساخته شود بايد درباره کارنامه کاري کارگردان و چگونگي رسيدن کارگردان به لحني که خاص خود اوست، تحقيق شود.

توليد «يک فيلم، يک تجربه» همچنان ادامه دارد و در سري جديد آن نام چند سريال مطرح تلويزيون هم ديده مي شود که نشان از اين دارد که پرداختن به سريال ها براي سازندگان اين مجموعه مستند از استثنا به قاعده بدل شده است. تهيه کننده «يک فيلم، يک تجربه» آن را فرصتي براي کارآفريني فيلمسازان جوان مي داند اما با توصيفاتي که سه کارگردان مطرح سينما به عنوان نماينده خيل فيلمسازاني که در اين مجموعه در موردشان مستند ساخته شده، از نقاط ضعف آن کردند، بايد ديد تا چه زماني اين برنامه، به دليل نبود يک طرح از پيش تعيين شده و هوشمند، فرصت سوزي مي کند و به جاي کارآفريني براي مستندسازهاي شناخته شده، فرصت تجربه اندوزي بر فراز نگاتيوهاي نوستالژيک را در اختيار افرادي قرار مي دهد که گاه خود با فيلم و فيلمسازي که درباره اش مستند مي سازند، بيگانه اند،
يک فيلمساز، يک تجربه
قاعده مندي يا خلاقيت

شهرام مکري

ايده ساخت مجموعه «يک فيلم، يک تجربه» توسط آقاي ميرکريمي مطرح شده و هدف آن پرداختن به 13 فيلم مهم و مطرح تاريخ سينماي ايران، به شکلي بود که براي دانشجويان و هنرجويان سينما جنبه آموزشي داشته باشد. در ابتدا قرار بود اين 13 برنامه در کنار 13 فيلم ديگر با موضوع بررسي روند کاري کارگردانان مطرح سينماي ايران، به صورت يک بسته دي وي دي به بازار بيايد که البته اين طور نشد و هر 26 قسمت ساخته شده از شبکه چهارم سيما پخش شد که گويا از برنامه هاي پربيننده آن شبکه هم بود و شايد همين باعث شد ساخت آن با تهيه کنندگي خانم دل آگاه (مدير توليد قسمت هاي قبل) ادامه پيدا کند.

من در آن مجموعه اول مسوول ساخت فيلمي درباره «بودن يا نبودن» ساخته آقاي کيانوش عياري بودم که با نظر مساعد تهيه کننده و البته گروه پخش و گويا استقبال مخاطبان، هم در آن زمان به پخش مجدد رسيد و هم انگار در مجموعه جديد دوباره پخش شده که بهانه نوشتن اين يادداشت به دليل همين پخش مجدد است.

ساخت مستند هايي با ايده محوري بررسي يک متن ديگر (حالا چه اين متن يک فيلم باشد و چه يک شخصيت) جذابيت ها و گرفتاري هاي خاص خودش را دارد. جذابيت ها احتمالاً شامل کشف لحظه به لحظه فيلمساز از روند شکل گيري خلاقانه آن متن است که گاهي همه آن هم به اثري که توليد مي کند منتقل نمي شود و شايد گوشه يي در ذهن فيلمساز باقي مي ماند و گرفتاري ها اکثراً شامل شکل و ساختمان فيلمي است که مي سازد چون بايد از الگو و متد از قبل سفارش داده شده يي پيروي کند که چندان قابل تغيير نيست و نمي توان در آن تحولي اساسي به وجود آورد. در همه اين دست فيلم ها بايد با عوامل و گروه سازنده فيلم گفت وگو کرد، بخش هايي از پشت صحنه فيلم (اگر وجود داشته باشد) را به نمايش گذاشت و شايد گاهي به مخاطبان اثر، سري زد و از آنها درباره تاثيري که فيلم بر آنها گذاشته است، پرسيد. اينجاست که حيطه خلاقيت تو به عنوان فيلمساز محدود مي شود به اينکه مثلاً عوامل فيلم را در چه پس زمينه يي بنشاني يا بخش هاي کوچکي را که بدنه اصلي فيلم را به هم متصل مي کنند، چطور طراحي کني، شايد بتواني از شکل معمول اين فيلم ها کمي فاصله بگيري، خب البته حالا اين سوال پيش مي آيد که اصلاً لزوم اين فاصله گرفتن ها در چيست و شايد اين درست تر باشد که همه از يک الگوي ثابت پيروي کنيم و اساس اين باشد که در هر فيلم تنها اطلاعات جديد و متفاوتي را بگوييم که خب اين نظريه براي ساخت مجموعه «يک فيلم، يک تجربه» مورد توافق قرار گرفت و نتيجتاً همه ما در همان حيطه کار کرديم و فيلم هايمان بسيار شبيه هم شد (که باز تاکيد مي کنم اين را نقطه منفي براي مجموعه نمي دانم). شايد بتوان تنها فيلم «هامون بازان» ساخته ماني حقيقي را که با محوريت فيلم هامون ساخته شد اسم برد که از اين قاعده سرپيچي کرد و فيلم متفاوتي ساخت که البته به نظر من بهترين فيلم اين مجموعه هم بود.

اما به شخصه اتفاق مهمي که برايم در ساخت اين مجموعه افتاد امتيازي بود که آقاي ميرکريمي در انتخاب سوژه برايم قائل شد و من امکان نزديکي چند روزه يي را با آقاي کيانوش عياري و فيلم محبوب «بودن يا نبودن» پيدا کردم. اول قرار بود فيلم بيوگرافي عياري را هم بسازم که يک ملاقات چندساعته با آقاي عياري و دعوت به نوشيدن يک ليوان آبميوه و گفت وگويي کوتاه از جانب ايشان تصميم ام را عوض کرد. آقاي عياري چند جمله يي راجع به خودشان گفتند و همان چند جمله ترسي بزرگ در من به وجود آورد که احتمالاً نمي توان در يک فيلم سفارشي جمع وجور اين همه تسلط و ريزبيني را نمايش داد، اين بود که گرفتاري کاري شان را بهانه کردم و هنوز در اين فکر هستم که شايد روزي با توافق شان فيلمي شخصي درباره عياري بسازم.

يادم مي آيد در آن روزها دوست خوبم امير قادري تدوين فيلم آقاي کيميايي را تازه تمام کرده بود. به نظرم قادري فيلمي ساخته بود که نتيجه برداشت شخصي اش از کيميايي بود و به راحتي آن ديوار قطور برداشت هاي روشنفکري از پديده کيميايي را کمرنگ کرده و تصويري از مردي عاشق سينما و موسيقي به ما ارائه مي داد که خيلي ملموس تر از کاراکتري بود که از او در ذهن مان ترسيم کرده بوديم. من هم فکر کردم نبايد درباره عياري فيلمي ساخت که گرفتار هزار اما و اگر براي توليد و پخش از تلويزيون باشد و نبايد خود را به عنوان فيلمساز از آن جذابيتي که در سطرهاي بالا به آن اشاره کردم، محروم کرد. تنها ايراد ساخت چنين فيلمي کم شدن انرژي در من براي پرداخت دوباره اين موضوع بود. اين شد که ساخت بيوگرافي کيانوش عياري را در آن زمان نپذيرفتم.

اما نکته آخر اينکه هنوز به نظرم آن ايده اوليه آقاي ميرکريمي براي ارائه آن بسته دي وي دي جذاب است و روزي کسي بايد دوباره سراغ آن برود؛ مجموعه يي که به راحتي بتوان درباره فيلم ها و فيلمسازان در آن حرف زد و جاي کساني مثل کيارستمي، تقوايي، نادري و خيلي هاي ديگر هم خالي نباشد.

يک فيلمساز، يک تجربه
آن قايق کوچک کاغذي
اميد نجوان/ omidnajvan@gmail.com

زماني که سيدرضا ميرکريمي براي ساخت يکي از بخش هاي اولين سري «يک فيلم، يک تجربه» از من دعوت به همکاري کرد برايم باورکردني نبود که اين مجموعه بتواند در اين سطح و در اين حجم و اندازه جريان ساز شود خصوصاً اينکه دل خوشي از زمان پخش برنامه در شبکه چهار نداشتم و از آنجا که تلف شدن بسياري از فيلم ها و برنامه هايم را پاي اين شبکه به چشم ديده بودم خدا خدا مي کردم قضيه نمايش اين مجموعه از شبکه مورد بحث منتفي شود؛ آخر اول قرار بود اين مجموعه به سفارش جاي ديگري توليد شود و...

بگذريم. به هر حال کار از نقطه يي ديگر و از يک ايده ناب و کمترتجربه شده (پرداختن از زاويه يي متفاوت به تعدادي از شاخص ترين فيلم هاي تاريخ سينماي ايران) شروع شده بود و کاري نمي شد کرد جز اينکه حالا که قطار راه افتاده، به سرعت دويد، خود را به آن رساند و تلاش کرد تا از ساير رقباي فيلمساز و بقيه همکاران جا نماند. اعتراف مي کنم اگر نفس اين رقابت غيرمکتوب

- دست کم براي من- وجود نداشت کمتر رغبت داشتم انرژي ام را صرف چنين تجربه يي کنم آن هم تجربه دشواري که تا به حال نظيرش ساخته نشده بود (شايد بهتر باشد بگويم من نديده بودم) و از آنجا که ديکته نانوشته غلط ندارد، طبيعي بود که کارگردان يا برنامه سازي با ويژگي هاي نگارنده را با ترديد براي ساخت آن مواجه سازد. البته خوشبختانه ميرکريمي با حفظ فاصله و از بالا بر جريان کار نظارت دقيق داشت و براي نسخه هاي متعددي که از فيلم آماده مي شد ايده هاي جذاب و فوق العاده يي داشت؛ ايده هايي که در بعضي قسمت هاي توليد شده از اين مجموعه پررنگ تر و در بعضي قسمت هاي ديگر بسيار کمرنگ ديده مي شود.

البته در يک نگاه کلي شايد به نظر برسد 45 دقيقه، مدت زماني طولاني براي پرداختن به جنبه هاي گوناگون يک فيلم سينمايي است اما وقتي با فيلمي در حد و اندازه «آژانس شيشه يي» مواجه باشي و قرار باشد به تمام مقوله هاي شاخص آن (فيلمنامه نويسي، کارگرداني، بازيگري، بازيگرداني، فيلمبرداري، تدوين و...) بپردازي متوجه مي شوي اين مدت زمان، بضاعتي ناکافي براي پرداختن به تمام اين مقوله ها است به گونه يي که در مرحله توليد زماني براي طرح مهم ترين مقوله توليد و تولد چنين فيلمي (يعني سرمايه گذاري و بحث تهيه آن) باقي نماند و در ضمن با مخالفت مدير فيلمبرداري فيلم با حضور در مقابل دوربين اين برنامه، بحث بر سر سه عنصر اصلي تر «آژانس...» يعني فيلمنامه، کارگرداني و بازيگري متمرکز شد.

شايد بتوان گفت جذاب ترين بخش توليد اين فيلم، مواجه شدن با ناشناخته ها يا حوادث پيش بيني نشده يي بود که درست سر صحنه تصويربرداري به وقوع مي پيوست و هر کدام از آنها مسير فيلم را از آنچه من به صورت دقيق در ذهن طراحي کرده بودم دور مي کرد. البته به طور حتم اين اتفاقات دلچسب تر از آن بود که در ذهن داشتم در غير اين صورت هرگز از آنها در فيلم خود استفاده نمي کردم. به عنوان مثال اگر هنگام گفت وگو با خالق آژانس شيشه يي، پرواز غافلگيرکننده يک بالگرد اين مصاحبه را به هم نزده بود و حاتمي کيا لبخند نزده و نگفته بود «چنين اتفاقي در محله ما امکان دارد يک در ميليون به وقوع بپيوندد،» من هرگز اين «فرصت طلايي» را پيدا نمي کردم تا آن نما را به صحنه معروف فرود بالگرد در قلب کريمخان کات بزنم. يا اگر گشت سيار پليس ماشين حامل پرويز پرستويي را- که بدون توجه به وجود طرح ترافيک، در حوالي خردمند شمالي پرسه مي زد- متوقف نکرده بود من هرگز به اين فکر نيفتاده بودم تا از آن صحنه که به صورت مستند روي نوار ديجيتال ضبط شده بود براي طرح گلايه هاي فيلمساز (نسبت به عدم همکاري نيروي انتظامي در توليد آژانس...) استفاده کنم. فقط اي کاش تصويربردار محترم به سليقه خود، انگشتش را روي دکمه قطع تصوير نگذاشته بود تا مي ديديد جادوي شهرت سوپراستار خوش قلب و مهربان، جدا از پليس راهنمايي و رانندگي چه تاثيري در رفتار کسبه محل و رهگذران داشته است،

به هر حال اگر قرار باشد مهم ترين تجربه ساخته شدن اين فيلم و مستندهايي نظير آن به کوله بار ذهن و اشتياق علاقه مندان اين نوع سينما منتقل شود به طور حتم بايد پرهيز از دکوپاژ آهنين را به عنوان يک الگوي اساسي در ايجاد ساختار تصويري پيشنهاد کرد؛ نکته يي که با وجود نوشته شدن طرحي دقيق و از پيش تعيين شده، چندان تحت اختيار من فيلمساز نبود و شايد به همين دليل پايان دلچسب و دل انگيزي را براي اين مستند رقم زد. مي توان گفت پايان هر فيلم مثل رها کردن مخاطب آن در خلأ است و بايد به گونه يي انجام شود که هيچ خللي در پرواز عاطفي فيلم و تماشاگر آن ايجاد نشود. در «دلواره» که خودم آن را يک تحليل دلسوزانه از يکي از محبوب ترين فيلم هاي زندگي ام مي دانم (بي جهت نيست که در راي گيري چهارصدمين شماره مجله فيلم، «آژانس شيشه يي» را- البته طبق حروف الفبا- اول از همه نوشته ام،) اين مهم بر دوش يک قايق کوچک کاغذي بود؛ قايقي که مي توانست نمادي از آرزوهاي دوران کودکي تماشاگران فيلم باشد و يکدفعه از لابه لاي حرف هاي طراح اين فيلم «دلي» سر برآورد. حاتمي کيا به اصرار من قرار بود آخرين حرف هايي را که در تنها مصاحبه پيش و پس از نمايش آژانس شيشه يي گفته بود، تکرار کند. او در آن گفت وگو که اتفاقاً خود من آن را به سفارش مجله فيلم انجام داده بودم، گفته بود؛ «در دوران کودکي با بچه محل ها بازي جالبي مي کرديم. تکه چوبي را که مي توانست روي آب شناور باشد از ابتداي خيابان در مسير حرکت آب قرار مي داديم و همراه با آن تا انتهاي راه حرکت مي کرديم. مسابقه اين گونه بود که اگر چوب کسي به جايي گير نمي کرد و تا انتهاي جوي مي آمد، برنده بود. در واقع اين تقدير و سرنوشت بود که برنده اين مسابقه را مشخص مي کرد. در آژانس شيشه يي همچنين مسيري را طي کردم؛ بر مرکب تقدير نشستم و از ب بسم الله تا تاي تمت به انجام و فرجام کار فکر کردم. هيچ گاه براي اينکه فيلم ساخته شود اصرار نکردم و مسير کار، خودش همه چيز را پيش مي بïرد...» (ماهنامه سينمايي فيلم، شماره 215، ص 26) اما در حافظه آن روز فيلمساز، شيء مورد نظر از چوب به قايق کاغذي تغيير کرد و مرا از عذاب دنبال کردن يک تکه چوب غاحتمالاً بدقواره و بي ترکيبف در جوي آب نجات داد، خوشبختانه از زمان نمايش اوليه اين مستند تا تکرار مجدد آن در هفته دفاع مقدس امسال، آن قايق کوچک يکي از مهم ترين چيزهايي است که در ذهن و حافظه تماشاگران باقي مانده است؛ قايقي که مرکب آرزوهاي بي پايان همه ما است و معلوم نيست سرانجام در کجا لنگر بيندازد،
عناوين اين صفحه
تجربه اندوزي با نگاتيوهاي نوستالژيک
قاعده مندي يا خلاقيت
آن قايق کوچک کاغذي

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام