ترجمه؛ توفان راه چمني
ابهام بر آخرين رمان استر- که ماجراهاي آن در پاريس 1967 رخ مي دهد- حکمفرما است
رمان هاي «پل استر» قادرند ذهن تان را درگير کنند. ماجراهاي آخرين اثرش، «ناپيدا»، تا حدودي در پاريس رخ مي دهد- بازگشت به سال 1967، زماني که «سن ژرمن» تا اندازه يي ويران تر از الان بود. «آدام واکر»، يکي از سه راوي اين کتاب، در بيغوله يي به نام «هتل دوساد» واقع در رومازن پنهان شده است. خب، مادر من در دهه 1950 و اوايل دهه 1960 مدت زمان زيادي را در پاريس گذرانده است؛ و مدت ها قبل جاکليدي برنجي سنگيني را به من داد که از هتلي در آنجا کش رفته بود. هنگامي که شروع به خواندن اين رمان کردم آن جاکليدي جايي در کف کشوي ميز تحريري پنهان شده بود- و همان طور که مي خواندم متقاعد شدم که بله، اين کليد متعلق به همان هتل دوساد بوده است.

زماني که من و استر صحبت مي کنيم، به من مي گويد که اگر خاطره ام درست باشد، شگفت زده خواهد شد. او در سال 1965، دو سال قبل از آنکه ماجراهاي رمـان رخ دهد، در آن مکـان بوده است. با آن صـداي بم و جذاب اش- که هنوز ته مايه يي از لهجه محلي نيوجرسي وي دارد- مي گويد «خرابه يي بود، نمي تونم تصور کنم که جاکليدي هم داشتن.» بعد، پس از اندکي جست و جو جاکليدي را يافتم و متوجه شدم حق با او بود. آن جاکليدي متعلق به «هتل سولفرينو» واقع در «رو دو ليل» بود. اما کمي دچار شگفتي شدم؛ «استرلند» مکاني عجيب و انباشته از تصادف است، جايي که اشيا اهميتي جادويي به خود مي گيرند. آخرين باري که با هم صحبت کرده بوديم، درست بعد از 11 سپتامبر 2001 بود که مجموعه يي داستان با ويرايش او به نام «داستان هاي واقعي زندگي امريکايي» تازه چاپ شده بود. اين کتاب (که در امريکا با نام شگفت انگيزتر «فکر مي کردم پدرم خداست» انتشار يافت) مجموعه يي از داستان هاي واقعي بود که استر به عنوان بخشي از يک طرح براي «راديوي ملي مردم» سفـارش گرفته بود؛ در دوران پس از حمله به برج هاي دوقلو، اين داستان ها گاهي وقت ها تکان دهنده و گاهي اوقات ترساننده و داراي طنين خاصي بودند و به نظر مي رسيد اثبات کننده نظريه استر بودند که زندگي با تصادف و اتفاق پيش مي رود و خوشبختي تنها سرنوشتش نيست.
«به يک دليل بسيار موجه» عنوان يکي از رمان هاي مجموعه «موسيقي اقبال» است. از آن زمان به بعد استر که اکنون 62 ساله است، شش رمان چاپ و منتشر کرده است - «کتاب اوهام»، «شب پيشگويي»، «حماقت هاي بروکلين»، «سفر در دفترخانه»، «مرد در تاريکي» و اکنون «نامرئي» - تمامي اين رمان ها نقش اصلي را به افرادي داده اند که خود را در بدترين حد مي يابند. شخصيت هاي استر خانواده، سلامت يا هرگونه حس هويت شان را از دست داده انـد؛ رها شده اند تا جهان را با واژگـان بازآفرينـي کنند و اين برعهده خوانندگـان است که داستان هاي آنها را دنبال کنند تا ميان باور يا عدم باورشان يکي را انتخاب کنند. استر به من مي گويد؛ «نامرئي گفتاري درخصوص آن چيزي است که نمي تواند آشکار شود.»
اين رمان کاري تازه و يک نوآوري براي استر است و با سه صدا روايت شده است. يکي از آنها «آدام واکر» نويسنده جوان و دانشجوي دوره کارشناسي دانشگاه کلمبيا در شهر نيويورک است (درست شبيه خود استر که در زمان رويدادهاي اين رمان دانشجو و نويسنده بود) که تحت سيطره «راندولف بورن» شيطان صفت و جـذاب قرار مي گيرد، يک اروپايي ثروتمند که پيشنهاد تامين مالي جايزه ادبي نشريه يي را مي دهد که واکـر آن را ويرايـش مي کند. «جيم فريمن هم هست که نويسنده يي موفق و هم کلاسي واکر است و واکر خاطرات کامل نشده دوران جواني اش و برخوردهايش با بورن را براي او مي فرستد. «سيسيل جوين» هم يکي از شخصيت ها است که روزگاري تقريباً دخترخوانده بورن بوده و سال ها بعد او را هنگامي مي بيند که به انزوايي «کورتز» (شخصيت مشهور «دل تاريکي» جوزف کنراد) مانند در جزيره يي واقع در درياي کارائيب خزيده است. نامرئي کتابي جالب و پرکشش است و همان چيزي است که آن را داستاني هستي گرايانه مي ناميد. داستان استر همواره از آن نوع دنيا در دنيا است؛ زماني که فريمـن دست نوشته واکـر را دريافت مي کند و آن را مي خواند، مي گويد؛ اگر بهم گفته نشده بود که اين داستاني واقعي است شايد قاطي مي کردم و آن 60 صفحه اضافه را براي شروع رمان مي گرفتم (با اين همه گاهي وقت ها نويسندگان شخصيت هايي را وارد مي کنند که اسم شان مناسب آثار داستاني است)...»

بدون ترديد اسم پل استر در کتاب هاي خودش ظاهر شده است؛ اما چنين تاثيرهايي (همانند ادعاي اينکه شروع يک رمان داستاني واقعي است) خواننده را دچار اين سوال نمي کند که آيا اثر وي کاري مربوط به شرح حال خودش است، بلکه او را وامي دارد تا ماهيت داستان هايي را مورد تفکر قرار دهد که همگي مان در تمام زمان ها روايت کرده ايم. زندگي هايمان داستان هايي است که خودمان شکل مي دهيم. در اين رمان توصيف روشن و قانع کننده يي از رابطه يي نامشـروع ميان واکـر و دخترش گووين است؛ اشـاره يي هم به ايـن نکته مي شـود که بـورن مي تواند مسوول مرگ پدر جوين باشد. آيا استر از خوانندگان اش بيشتر مي دانسته است؟ مي گويد؛«احساس مي کنم آگاه تر از خوانندگانم نيستم. خيلي چيزها را در جايگاه خوانندگان لمس مي کنم. نمي دانم بورن پدر سيسيل را کشته است يا نه. در واقع فکر مي کنم شايد اينچنين نباشد اما او کسي است که مي توانسته به اين کار فکر کند. نمي دانم اين کار را انجام داده است يا خير. جيم فکر مي کند به احتمال پاسخ اين پرسش مثبت است؛ چرا آدام اين رمان را نوشته است؟ اما تکذيب هاي گووين به نظر خيلي قانع کننده مي رسنـد. به همين جهت وقتي نمي داني، فقط آگاه نيستي.» يک شخصيت از رمان قبلي اش، مرد در تاريکي، يادآوري مي کند؛ «بريل به خودش فکر مي کند؛ واقعيت و خيال يکي هستند. افکار واقعي هستند. حتي فکر چيزهاي غيرواقعي. و اين واقعيت است.»
با اندکي ترديد چنين امري از پايه محکم و ازدواجي 30 ساله با يک دوست رمان نويس، به نام «سيري هاستوت» است. منصفانه اين است که بگوييم هاستوت زير سايه استر شروع به کار کرد- نخستين رمان اش، «چشم بسته»، در سال 1992 منتشر شد، زماني که استر با آثار تحسين شده اش «سه گانه نيويورک»، «شهر شيشه يي»، «ارواح» و «اتاق قفل شده» به شهرت رسيده بود- اما هاستوت به خاطر کارهاي خودش مورد تحسين قرار گرفته است، به خصوص براي دو رمان اخيرش «آنچه که عاشق اش بودم» و «غصه هاي يک امريکايي».
«اين عالي است با کسي باشي که درک مي کند داري چه کار مي کني و ما گفت وگويي بي پايان درخصوص کارهاي يکديگر داريم. نخستين خواننده کتاب هاي همديگر هستيم. و گمان نمي کنم زماني باشد، حتي يک لحظه که نصيحت او درخصوص چيزي را گوش نکرده باشم. هميشه حق با اوست. گمان نمي کنم هيچ وقت، هيچ وقت درخصوص کار من اشتباه کرده باشد.» با اين حال دو نويسنده دارند با هم زندگي مي کنند- امکان وجود هيچ گونه رقابتي درميان آنها نيست؟ روشن است که هيچ گاه اين امر اهميتي نداشته است. استر به من مي گويد؛ «با هم عهدي داريم، صداقتي مطلق. من کارهاي او را تحسين مي کنم. فکر مي کنم نويسنده يي بااستعداد و عالي است. از اين نظر دفاع مي کنم و از آنجا که از اين طرح دفاع مي کني، اين آزادي را داري تا ضعف هاي موجود در اين آرزو را نمايان کني که اين کار بهترين خواهد شد اگر بتواند بر اساس معيارهايش باشد. اين مي تواند همان چيزي باشـد که آن را نقـد سازنـده مي ناميد- در مدرسه آن را چه مي ناميديم؟» اين دو نفر خانه يي در بروکلين و دختري 22 ساله به نام «سوفي» دارند که به همان زيبايي است که والدين اش هر دو به ذهن متبادر مي کنند و نخستين کارش به عنوان هنرمند خواننده را ضبط کرده است. مي گويم خانواده يي کاملاً هنرمند. استر مي گويد؛«آه، بله. گاهي وقت ها خودمان را والندان هاي پرنده صدا مي زنيم.»
دقيق تر اين است که بگوييم در سال هاي اخير کتاب هاي استر در اروپا با استقبال بهتري از سرزمين مادري اش روبه رو شده اند؛ دکتراي افتخاري از دانشگاه ليژ دريافت کرده و در سال 2006 برنده جايزه ادبي شاهزاده استورياس شده که به نوعي جايزه نوبـل زبان اسپانيايـي است. براي بعضـي آثـار استـر تجسس مـداوم موضوع هايي تکرارشونده است؛ براي ديگران اثري تکراري است. مي گويد؛«به خودم آموخته ام نقدها را نخوانم. به همين خاطر در واقع آنچه را که مردم مي گويند به هيچ عنوان دنبال نمي کنم اما مي توانم به شما بگويم در همه جا واکنش هايي بسيار مشتاقانه- و واکنش هايي هم بسيار خصمانه - دريافت کرده ام. از تمامي حوزه ها اما چيزي ميان آن دو خيلي اندک بوده است.»
ميان کتاب به عنوان سرگرمي و تلاش هنري تفاوت قائل مي شود. مي گويد؛«مردم دوست دارند رها شوند و فقط درگير داستاني شوند. به همين دليل به سينما مي روند يا تلويزيون تماشا مي کنند. اما افرادي هم هستند که علاقه مند هنر هستند اما اين علاقه تنها رمان و شعر نيست بلکه نقاشي و موسيقي هم هسـت- کل تاريخ هنـر و ادبيات. اين آدم ها کتاب ها را با مفهومي بسيار فراتر از افرادي مي خوانند که تنها رماني محبوب را از قفسه برمي دارند و براي چند ساعت سرگرمي در آن غوطه ور مي شوند.» آيا مرز ميان هنر و سرگرمي به اين روشني است؟ من مي گويم در آثار استر چنين نيست- منظورم بي احترامي نيست. او نوشتن را «فرآيندي عجيب و کاملاً اسرارآميز» مي خواند؛ استر به من گفت؛«در ابتدا هيچ چيزي نبود و بعد ناگهان؛ يک چيزي. اين تجربه براي خواننده کتاب هم به همين شکل است؛ سبک به ظاهر معمولي و رک گويش شگفتي هاي هوشمندانه يي را با تردستي ظاهر مي کند؛ جادويي نامرئي، واقعيتي کامل.»
منبع؛ تايمز، 24 اکتبر 2009