چهارشنبه، 20 آبان 1388 - شماره 2100
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
گفت وگو با عنايت سميعي درباره شعر دهه هفتاد و پس از آن
شاعران سرگردان

علي اسداللهي

در شعر دهه 70 بسياري از کساني که قبل از اين دهه شعر مي نوشتند به محاق رفتند و جريان تاثيرگذار و در عين حال کوتاهي که بعد به «شعر 70» مشهور شد مورد توجه قرار گرفت. عنايت سميعي از شعرا و منتقداني است که قبل و بعد از دهه 70 فعاليت ادبي داشته و از نزديک با محافل ادبي در ارتباط بوده است. ببينيم پس از کمتر شدن گرد و غبار آن دهه و ميل به جريان سازي که از آن پس در ادبيات ايران ايجاد شد، عنايت سميعي چه نگاهي به ماجرا دارد.

---

-همان طور که مي دانيد شعري داريم که به شعر دهه 70 معروف شده و عده يي آن را حاصل آشنايي با انبوه نظريه هاي ادبي غربي و شروع جديد و جدي ترجمه رمان، فلسفه و ساير کتب حوزه علوم انساني مي دانند. و در عين حال همواره در بررسي اين جريان درباره تاثير رضا براهني با کتاب «خطاب به پروانه ها» و البته يدالله رويايي که خيلي قبل تر کتاب هاي «دريايي ها» و «لبريخته ها» را عرضه کرده بود، به عنوان بانيان اصلي شعر دهه 70 بحث مي شود. حال با توجه به اين مقدمات شما شعر امروز ما را ادامه جريان دهه 70 مي دانيد يا کلاً به شعر دهه 70 به عنوان پديده يي منفرد و موجي ناگهاني نگاه مي کنيد. به عنوان مثال چيزي شبيه جريان دادائيسم که پس از مدتي به بن بست رسيد؟


من تمايز قاطعي بين شعر دهه 80 و پيش از آن نمي بينم. يعني وقتي مي گوييم شعر دهه 80 بايد جرياني به وجود آمده باشد که در آن زبان، سبک، تکنيک و ساختار پيوندي دست کم دورادور با هم داشته باشند تا بتوانيم همه اين فعاليت هاي پراکنده را ذيل هم جمع کنيم و بگوييم که شعر دهه 80 چنين مشخصاتي دارد. من چنين ويژگي هايي در شعر دهه 80 نمي بينم تا بخواهم همه اين فعاليت ها را ذيل يک عنوان جمع کنم. اما عرض کنم که درباره شعر 70 بايد گفت فقط يک جريان شعري در دهه 70 نداشتيم و اگر بخواهيم فعاليت ها را تقليل بدهيم بايد بگوييم عمدتاً با دو گونه شعر روبه رو بوده ايم. يکي شعري که متکي بر جهان تجربي شاعر بود که اين تجربه هم متاثر مي شد از حوزه اجتماعي يا عرصه عمومي و هم متاثر از سوابق شعري پيش از خود. اين يک نوع شعر بود که از دهه 60 شروع شد و تفاوت هاي عمده يي با شعر قبل از انقلاب داشت.

- قبل از ادامه بحث اگر ممکن است نمونه يي از اين تفاوت ها را مشخص کنيد.

اين تفاوت ها از حيث زباني بود يعني ديگر زبان فخيم شاملويي، زبان کلاسيک اخواني و حتي زبان محاوره تهراني فروغ و نصرت رحماني کمتر به چشم مي خورد. در شعر 60 ما تمايز زباني را مي بينيم که متناسب با تحولات تاريخي بود که اتفاق افتاد. از لحاظ صناعت کمتر از استعاره استفاده مي شد و وجه غالب شعر مجاز مرسل بود. يعني در اصل شعر به نثر نزديک شد. از حيث زاويه ديد، حوزه عمومي را از منظر فردي مي ديد. بر خلاف پيش از انقلاب که به قول نورتروپ فراي شاعر سخنگوي جامعه بود، بعد از انقلاب با چنين شاعراني سر و کار پيدا نمي کنيم. اما از اواخر دهه 60 و کلاس هاي براهني که نمود آشکارش را در دهه 70 و کتاب خطاب به پروانه ها مي بينيم، در بعضي از شعرهاي اين کتاب نه البته همه شعرهايش زيرا بعضي از اين شعرها وجه ساختاري قديمي را حفظ کردند اما بعضي از شعرهاي اين کتاب تحت تاثير فلسفه پست مدرن به ويژه نظريه ادبي دريدا به نوعي فرماليسم کشيده شدند که با فرماليسم رويايي از اساس متفاوت بود. فرماليسم رويايي تحت هر نحله فکري اگر قرار گرفته به خصوص که مي دانيم تحت تاثير شاعر فرانسوي سن ژون پرس و فرماليسم او قرار داشت، فرماليسم خاص خود را در زبان فارسي بنيان گذاشت. اما اين فرماليسم با فرماليسم براهني از اساس متفاوت بود. اما براهني نتوانست تاثيرات خودش را از فلسفه معاصر به خورد شعر معاصر بدهد يعني کاملاً دو عنصر واگرا بين نظريه ادبي و اجراي آن در شعرهاي براهني مي بينيم. تلاش براهني بر نفي معناست در حالي که فرماليسم رويايي در جهت تاييد معنا حرکت مي کرد.

-تاثير اين دو را بر شعر دهه 70 چگونه مي بينيد؟

بي ترديد فعاليت اين دو بر شعر بعد از خود تاثير مي گذارد. همان طور که هگل مي گويد پديده هايي ضدخود را توليد مي کنند و ما با بررسي همان پاد است که به جريان واقعي پيش از آن پي مي بريم. يعني با براهني است که ما به امکانات زبان در شعر پي مي بريم.

-پس شما شعر امروز ايران را حاصل سنتز شعر دهه 70 و شعر پيش از آن مي دانيد؟

بله. منتها بايد توجه داشت که آن چهره تخريبي براهني امروز ترميمي شد و باعث جلب شدن توجه شاعر به امکانات زباني شد زيرا تا وقتي در وضعيتي عادي به سر مي بريد، نسبت به پديده ها نگاهي انتقادي نخواهيد داشت. با توجه به همان معنايي که توضيح دادم شعر در ارتباطي ديالکتيکي با شعر و عرصه عمومي پيش از خود همواره شکل مي گيرد.

-تحليل شما نسبت به شعر امروز چيست؟ شعر امروز برعکس دهه 70 زبان بسيار ساده يي دارد. و تمرکز خود را در حوزه کشف تصاوير متمرکز کرده است. بسياري بر اين گونه متون خرده مي گيرند که انشاست اين گونه نوشتن يا عبدالجبار کاکايي نام شعر ترانه بر بسياري از شعرهاي امروز ما مي گذارد .براي چه اين اتفاق افتاده در حالي که کافي است 10 سال به قبل برگرديم و ببينيم شاعران دهه 70 چقدر بر برونه زبان تمرکز دارند و نگاه فرماليستي آنها به شعر بسيار پررنگ است.

ما در واقع در مورد امور انتزاعي صحبت مي کنيم. اما آن حرکات زباني که فرموديد تبديل به يک اصل ساختاري نمي تواند بشود چون امکانات شاعرانه، خلاقيت و خود زبان محدود است. و خلاقيت، يک امر نامحدود در يک فرد نيست اما امکان پذير است که انسان به معناي واقعي کلمه در زبان نامحدود باشد زيرا با کلمات محدود مي تواند ساختارها و جملات نامحدود بيافريند. اما شما به عنوان يک فرد به هر حال محدوديت هايي داريد در توليد هر چيزي. به هر حال در شعرهايي که با نحو زبان سر و کار داشتند و مي خواستند نحو زبان را تبديل به يک امر زيبايي شناختي بکنند بايد برويم سراغ تک تک آثار و ببينيم از پس ادعاي خود برآمدند يا نه. پس به شکلي انتزاعي با واقعه نمي توان برخورد کرد. ما صورت مساله را مي دانيم که آنها مي خواستند چه کنند. در نظريه ادبي دريدا بحث در بررسي رابطه دال هاست نه دال و مدلول، اما دريدا اين دال ها را تبديل به امري لايتناهي مي کند يعني تا ابد اين بررسي مي تواند ادامه پيدا کند و به اين ترتيب زبان را از وجه تاريخي و اجتماعي خودش تهي مي کند. بنابراين ما در فلسفه او به عنوان امري مرموز و متافيزيکي روبه رو هستيم. امروز اين پيش زمينه را که براهني بر اساس آن مي خواست شعر پست مدرن بنويسد در اختيار داريم و مي دانيم تمرکز در هر حوزه يي به اشباع مي رسد بنابراين مي بينيم که بعد از يک دهه شايد شعري که بر زبانيت زبان متمرکز بود جاي خود را به شعري ديگر با تمرکز بر نوع ديگري از بازي هاي زباني داده است.

-در برخوردهايي که با شعرهاي دهه 80 داشتيد، به خصوص شعر جوانان اين دهه، آيا با اشعار قابل توجهي روبه رو بوده ايد؟ شما خودتان اين شعرها را مي پسنديد؟ چه نقدي بر اين اشعار به طور کلي داريد؟ يا به قولي وضعيت شعر را در حال حاضر چگونه مي بينيد؟

ببينيد ما هرگز در هيچ زمينه يي از شعر گرفته تا رمان تا نقد تا سياست نتوانستيم جريان بسازيم. نتوانستيم مکتب ادبي بسازيم به گونه يي که بتوانيد به خاطر بسپاريد فلان نويسنده پيرو فلان نويسنده مي نويسد و ادامه جريان يکديگرند. نه هيچ شاعري اين گونه بوده و نه هيچ سياستمداري.

-در چنين فضايي ما فقط انسان منفرد داريم. يعني فرضاً مي گوييم نيما. مي گوييم هدايت، فروغ، چوبک و...

آن وضعيتي که ما در کشورهاي غربي مي بينيم، در کشور ما ديده نمي شود. ما با آدم هاي منفرد هميشه روبه روييم که ممکن است بسيار هم خوب باشند اما هيچ ارتباط ارگانيکي با افراد ماقبل نداشته باشند تا جرياني بسازند. در اين دوره من شعرهاي خوبي خواندم. راجع به شعر دهه 80 بايد گفت شعر کمي متعادل شده و چيزي که خود به شخصه به آن علاقه مندم و غيبتش را در شعر احساس مي کردم و البته اول آن را به حساب امتياز شعر مي گذاشتم و بعدها پشيمان شدم، حضور پررنگ استعاره در شعر اين دوره است. شاعري که استعاره مي سازد ذهنيتي همگرا از لحاظ جامعه شناختي دارد. براي اينکه در استعاره مي خواهيد بين دو امر نامتجانس رابطه برقرار کنيد. از طرف ديگر استعاره امکانات بالقوه يي دارد که يک وجه آن مي تواند شاعر را به سنت هاي گذشته برگرداند؛ چيزي که عمدتاً در شعر بعد از انقلاب ما کمرنگ شده بود بنابراين اين جنبه استعاره سازي که در آثار منفردي ديده شده از امتيازات شعر امروز است.

-پس شما به اين شعر خوشبين هستيد،

بله، نسبت به آن بحراني که در دهه 70 شکل گرفت بيشتر اميدوارم.

-در همين ميان و در چند سال اخير بحثي به نام غزل پست مدرن مطرح شد که به اعتقاد بسياري اين اسم پارادوکس است. شما کلاً چه ديدي نسبت به اين متون و البته گهگاه غزل ها داريد؟

عرض کنم غزل امروز با سيمين بهبهاني شروع مي شود. غزل او نسبت چنداني با غزل گذشته مثلاً غزل شهريار ندارد. شهريار صرفاً محتواي غزل را نو مي کند و تحت تاثير زبان ايرج غزل را به زبان محاوره نزديک مي کند. اما سيمين فرم و محتوا را يکجا متحول مي کند و چيزي که به نام غزل امروز از آن ياد مي شود داراي همين دو ويژگي تفاوت فرم و محتوا با شعر کلاسيک است. اما صفت پست مدرن خيلي ترسناک است.

-مدرن بهتر نيست؟

ببينيد اين واژه ها به قد و قامت ما نمي خورد. ما مي آييم از آن مکاتب و تفکرات استفاده مي کنيم اما اين فرهنگ، فرهنگ ديگري است. اينها درواقع نوعي برچسب زدن و ساده کردن ماجراست. مدرن ما نهايتاً همان «نو» است، چون مدرن کلاً داستان ديگري را از سر گذرانده است و متعلق به جغرافيا و تاريخ ديگري است و ربطي ندارد به ما. اين جور شبيه سازي ها خيلي مشکل دارد و ناشي از عادت مالوف ماست که همواره بايد چيزي را شبيه چيز ديگري ببينيم.

-بحث من اين صفت پست مدرن براي غزل است. حال از هر تکنيکي استفاده شود. چطور اين صفت که بر بي شالودگي و تمرکزگريزي و تکثر پافشاري دارد با غزل سنتي ما مي تواند در هم بياميزد؟ نويسنده هاي متون غزل پست مدرن گويي از لحاظ محتوا هم از پست مدرن تنها آن وضعيت ديد طنزآلود به دنياي پيرامون را برتابيده اند آن هم به شکل فکاهي. بسياري اوقات متن شان را که مي خواني واقعاً فکر مي کني متن فکاهي روبه رويت گذاشته اند، نظر شما چيست؟

من هم موافقم. اما من اصلاً نگاه کلي تري به قضيه دارم. شخصاً اعتقاد دارم اشکال هنري منتج ادوار تاريخي اند. غزل شکلي است مبتني بر تفکر ثنوي. يعني جهان بيني خير و شري. اما اين نوع جهان بيني مربوط به غزل نيست. شما در نقش قالي،در معماري، در موسيقي و همه هنرهاي سنتي اين ساختار متقارن را مي بينيد. شعر کلاسيک بيت مدار است. قالي تقابل چپ و راست دارد. معماري سنتي و... اينجا هم کاري که غزل پردازان مي کنند در حد به اصطلاح تحولي کمرنگ در محتواست که فرم خود را چندان نمي تواند دچار بحران بکند. يعني يک حد و مرزي دارد. اگر وزن و قافيه را از غزل بگيري بهتر است نام ديگري بر آن بگذاري. حال مي خواهد روايت وارد غزل کني يا از مجاز مرسل به جاي استعاره استفاده کني يا از شگردهاي زباني جديد استفاده کني. اما آن ساختار اصلي دست نخورده مي ماند و خيلي متحول نمي شود. ما در وضعيتي زندگي مي کنيم که جهاني است و آن هم همزماني اشکال ناهمزمان است. و اين وضعيت که خيلي ها ممکن است از آن به عنوان وضعيت پست مدرن ياد کنند در قالبي سنتي به نام غزل نمي گنجد.

- شما بحران مخاطب شعر امروز را چگونه مي بينيد؟ آيا علت آن خارج شدن شعر از حالت رسانه يي است؟

ببينيد قبل از انقلاب شعر در غياب رمان، فلسفه و نظربازي هاي جامعه شناختي و سياسي وظيفه روشنگري را بر عهده گرفت و اين وظيفه را مدرنيزاسيون يا نوسازي جامعه به آن تحميل کرد. يعني شاعر تبديل شد به سخنگوي جامعه. من بايد مي ديدم احمد شاملو درباره فلان چريک يا فلان جريان سياسي در شعرش چه برخوردي مي کند تا من تابعش باشم. اين وضعيت بعد از انقلاب به پايان رسيد زيرا ما وارد فضاي جديدي شديم که هيچ شناختي نسبت به آن نداشتيم و حتي همان شاعران گذشته هم سرگردان بودند که چگونه با وضعيت جديد برخورد کنند. آنها يا سبک خود را تعالي دادند يا خود را تکرار کردند ولي به زبان جديد نرسيدند. اين زبان جديد تبديل شدن نگاه شاعر است از وضعيت اجتماعي به وضعيت فردي. شاعر در واقع همه چيز را از منظر ايدئولوژيک که در آن قدرت ها و ضعف ها برايش شناخته است نشان نمي دهد. شاعر بعد از انقلاب ديگر در جايگاه روشنگري نيست و اصلاً پايبند چنين ايدئولوژي بسته بندي شده يي نيست. بنابراين ناچار است شخصاً با هر امري درگير شود. حال به نسبت زاويه ديد او ممکن است برخورد او با حوزه عمومي محدود باشد يا نسبتاً فراگير و افراد بيشتري را به دستاوردهاي خودش دعوت کند.

-وضعيت آموزشي چگونه است؟ کتب درسي چه تاثيري بر آشنايي نسل جديد با شعر معاصر و کاهش بحران مخاطب دارند؟ چقدر موفق بوده اند؟ به عنوان مثال دانش آموزان ما حتي با اسم فروغ و شاملو هم برخورد نمي کنند چه برسد به شعرشان.

در بحث آموزشي از مدرسه تا دانشگاه با افراد منفردي در ارتباطيم که اتفاقاً ممکن است شعر معاصر را بشناسند. ولي وضع خراب تر از آن است که بتوان در چند جمله خلاصه کرد، ولي بنده به کساني که جوانند و شعر مي خواهند بنويسند چند توصيه مي کنم؛ شعر جوان در واقع تحت تاثير همه تحولاتي قرار دارد که پيش از اين به تفصيل از آن ياد کردم. به اعتقاد من شاعر جوان فعلاً در آغاز راه است اما بايد سعي کند يا به جايي برسد که دچار حواس پرتي نشود و خيلي سراغ نظريه ها و فلسفه هاي عجيب غريب که همخوان با وضعيت تاريخي ما نيستند نرود. بايد هرچه هست را از درون سنت هاي شعر خودمان چه شعر کلاسيک چه شعر معاصر بجويد. شما بايد گذشته را نو کنيد تا بتوانيد ارتباط به هم برسانيد و شعر را ببريد به دل جامعه. اگر اين گذشته رابطه اش با حال قطع شود و فرضاً محور را ببريد به سمت پست مدرن هاي فرانسه بي ترديد کسي شعرت را نخواهد پسنديد. تجارب آنها بايد به ما ديد بدهد که چطور به جهان و تحولاتش نگاه کنيم، نه اينکه آنها را شبيه سازي کنيم. من مطالعه شعر را بسيار پيشنهاد مي کنم. چه شعر معاصر چه شعر کلاسيک. شما هيچ شاعر قدري را در اين کشور پيدا نمي کنيد که شعرش متکي بر ادبيات کلاسيک نباشد. اگر شاملو، اگر فروغ و اگر طاهره صفارزاده تحولي در زبان شعر پديد آوردند ناشي از تجربه يي بود که از سنت کسب کردند و اگر آن پشتوانه سنت نبود هرگز اينها به چنين مرتبه يي نمي رسيدند.

پل استر توضيح مي دهد چگونه رمان «ناپيدا» واقعيت و خيال را در هم مي آميزد
سي سال ديوانگي از پاريس تا نيويورک
ترجمه؛ توفان راه چمني

ابهام بر آخرين رمان استر- که ماجراهاي آن در پاريس 1967 رخ مي دهد- حکمفرما است

رمان هاي «پل استر» قادرند ذهن تان را درگير کنند. ماجراهاي آخرين اثرش، «ناپيدا»، تا حدودي در پاريس رخ مي دهد- بازگشت به سال 1967، زماني که «سن ژرمن» تا اندازه يي ويران تر از الان بود. «آدام واکر»، يکي از سه راوي اين کتاب، در بيغوله يي به نام «هتل دوساد» واقع در رومازن پنهان شده است. خب، مادر من در دهه 1950 و اوايل دهه 1960 مدت زمان زيادي را در پاريس گذرانده است؛ و مدت ها قبل جاکليدي برنجي سنگيني را به من داد که از هتلي در آنجا کش رفته بود. هنگامي که شروع به خواندن اين رمان کردم آن جاکليدي جايي در کف کشوي ميز تحريري پنهان شده بود- و همان طور که مي خواندم متقاعد شدم که بله، اين کليد متعلق به همان هتل دوساد بوده است.

زماني که من و استر صحبت مي کنيم، به من مي گويد که اگر خاطره ام درست باشد، شگفت زده خواهد شد. او در سال 1965، دو سال قبل از آنکه ماجراهاي رمـان رخ دهد، در آن مکـان بوده است. با آن صـداي بم و جذاب اش- که هنوز ته مايه يي از لهجه محلي نيوجرسي وي دارد- مي گويد «خرابه يي بود، نمي تونم تصور کنم که جاکليدي هم داشتن.» بعد، پس از اندکي جست و جو جاکليدي را يافتم و متوجه شدم حق با او بود. آن جاکليدي متعلق به «هتل سولفرينو» واقع در «رو دو ليل» بود. اما کمي دچار شگفتي شدم؛ «استرلند» مکاني عجيب و انباشته از تصادف است، جايي که اشيا اهميتي جادويي به خود مي گيرند. آخرين باري که با هم صحبت کرده بوديم، درست بعد از 11 سپتامبر 2001 بود که مجموعه يي داستان با ويرايش او به نام «داستان هاي واقعي زندگي امريکايي» تازه چاپ شده بود. اين کتاب (که در امريکا با نام شگفت انگيزتر «فکر مي کردم پدرم خداست» انتشار يافت) مجموعه يي از داستان هاي واقعي بود که استر به عنوان بخشي از يک طرح براي «راديوي ملي مردم» سفـارش گرفته بود؛ در دوران پس از حمله به برج هاي دوقلو، اين داستان ها گاهي وقت ها تکان دهنده و گاهي اوقات ترساننده و داراي طنين خاصي بودند و به نظر مي رسيد اثبات کننده نظريه استر بودند که زندگي با تصادف و اتفاق پيش مي رود و خوشبختي تنها سرنوشتش نيست.

«به يک دليل بسيار موجه» عنوان يکي از رمان هاي مجموعه «موسيقي اقبال» است. از آن زمان به بعد استر که اکنون 62 ساله است، شش رمان چاپ و منتشر کرده است - «کتاب اوهام»، «شب پيشگويي»، «حماقت هاي بروکلين»، «سفر در دفترخانه»، «مرد در تاريکي» و اکنون «نامرئي» - تمامي اين رمان ها نقش اصلي را به افرادي داده اند که خود را در بدترين حد مي يابند. شخصيت هاي استر خانواده، سلامت يا هرگونه حس هويت شان را از دست داده انـد؛ رها شده اند تا جهان را با واژگـان بازآفرينـي کنند و اين برعهده خوانندگـان است که داستان هاي آنها را دنبال کنند تا ميان باور يا عدم باورشان يکي را انتخاب کنند. استر به من مي گويد؛ «نامرئي گفتاري درخصوص آن چيزي است که نمي تواند آشکار شود.»

اين رمان کاري تازه و يک نوآوري براي استر است و با سه صدا روايت شده است. يکي از آنها «آدام واکر» نويسنده جوان و دانشجوي دوره کارشناسي دانشگاه کلمبيا در شهر نيويورک است (درست شبيه خود استر که در زمان رويدادهاي اين رمان دانشجو و نويسنده بود) که تحت سيطره «راندولف بورن» شيطان صفت و جـذاب قرار مي گيرد، يک اروپايي ثروتمند که پيشنهاد تامين مالي جايزه ادبي نشريه يي را مي دهد که واکـر آن را ويرايـش مي کند. «جيم فريمن هم هست که نويسنده يي موفق و هم کلاسي واکر است و واکر خاطرات کامل نشده دوران جواني اش و برخوردهايش با بورن را براي او مي فرستد. «سيسيل جوين» هم يکي از شخصيت ها است که روزگاري تقريباً دخترخوانده بورن بوده و سال ها بعد او را هنگامي مي بيند که به انزوايي «کورتز» (شخصيت مشهور «دل تاريکي» جوزف کنراد) مانند در جزيره يي واقع در درياي کارائيب خزيده است. نامرئي کتابي جالب و پرکشش است و همان چيزي است که آن را داستاني هستي گرايانه مي ناميد. داستان استر همواره از آن نوع دنيا در دنيا است؛ زماني که فريمـن دست نوشته واکـر را دريافت مي کند و آن را مي خواند، مي گويد؛ اگر بهم گفته نشده بود که اين داستاني واقعي است شايد قاطي مي کردم و آن 60 صفحه اضافه را براي شروع رمان مي گرفتم (با اين همه گاهي وقت ها نويسندگان شخصيت هايي را وارد مي کنند که اسم شان مناسب آثار داستاني است)...»

بدون ترديد اسم پل استر در کتاب هاي خودش ظاهر شده است؛ اما چنين تاثيرهايي (همانند ادعاي اينکه شروع يک رمان داستاني واقعي است) خواننده را دچار اين سوال نمي کند که آيا اثر وي کاري مربوط به شرح حال خودش است، بلکه او را وامي دارد تا ماهيت داستان هايي را مورد تفکر قرار دهد که همگي مان در تمام زمان ها روايت کرده ايم. زندگي هايمان داستان هايي است که خودمان شکل مي دهيم. در اين رمان توصيف روشن و قانع کننده يي از رابطه يي نامشـروع ميان واکـر و دخترش گووين است؛ اشـاره يي هم به ايـن نکته مي شـود که بـورن مي تواند مسوول مرگ پدر جوين باشد. آيا استر از خوانندگان اش بيشتر مي دانسته است؟ مي گويد؛«احساس مي کنم آگاه تر از خوانندگانم نيستم. خيلي چيزها را در جايگاه خوانندگان لمس مي کنم. نمي دانم بورن پدر سيسيل را کشته است يا نه. در واقع فکر مي کنم شايد اينچنين نباشد اما او کسي است که مي توانسته به اين کار فکر کند. نمي دانم اين کار را انجام داده است يا خير. جيم فکر مي کند به احتمال پاسخ اين پرسش مثبت است؛ چرا آدام اين رمان را نوشته است؟ اما تکذيب هاي گووين به نظر خيلي قانع کننده مي رسنـد. به همين جهت وقتي نمي داني، فقط آگاه نيستي.» يک شخصيت از رمان قبلي اش، مرد در تاريکي، يادآوري مي کند؛ «بريل به خودش فکر مي کند؛ واقعيت و خيال يکي هستند. افکار واقعي هستند. حتي فکر چيزهاي غيرواقعي. و اين واقعيت است.»

با اندکي ترديد چنين امري از پايه محکم و ازدواجي 30 ساله با يک دوست رمان نويس، به نام «سيري هاستوت» است. منصفانه اين است که بگوييم هاستوت زير سايه استر شروع به کار کرد- نخستين رمان اش، «چشم بسته»، در سال 1992 منتشر شد، زماني که استر با آثار تحسين شده اش «سه گانه نيويورک»، «شهر شيشه يي»، «ارواح» و «اتاق قفل شده» به شهرت رسيده بود- اما هاستوت به خاطر کارهاي خودش مورد تحسين قرار گرفته است، به خصوص براي دو رمان اخيرش «آنچه که عاشق اش بودم» و «غصه هاي يک امريکايي».

«اين عالي است با کسي باشي که درک مي کند داري چه کار مي کني و ما گفت وگويي بي پايان درخصوص کارهاي يکديگر داريم. نخستين خواننده کتاب هاي همديگر هستيم. و گمان نمي کنم زماني باشد، حتي يک لحظه که نصيحت او درخصوص چيزي را گوش نکرده باشم. هميشه حق با اوست. گمان نمي کنم هيچ وقت، هيچ وقت درخصوص کار من اشتباه کرده باشد.» با اين حال دو نويسنده دارند با هم زندگي مي کنند- امکان وجود هيچ گونه رقابتي درميان آنها نيست؟ روشن است که هيچ گاه اين امر اهميتي نداشته است. استر به من مي گويد؛ «با هم عهدي داريم، صداقتي مطلق. من کارهاي او را تحسين مي کنم. فکر مي کنم نويسنده يي بااستعداد و عالي است. از اين نظر دفاع مي کنم و از آنجا که از اين طرح دفاع مي کني، اين آزادي را داري تا ضعف هاي موجود در اين آرزو را نمايان کني که اين کار بهترين خواهد شد اگر بتواند بر اساس معيارهايش باشد. اين مي تواند همان چيزي باشـد که آن را نقـد سازنـده مي ناميد- در مدرسه آن را چه مي ناميديم؟» اين دو نفر خانه يي در بروکلين و دختري 22 ساله به نام «سوفي» دارند که به همان زيبايي است که والدين اش هر دو به ذهن متبادر مي کنند و نخستين کارش به عنوان هنرمند خواننده را ضبط کرده است. مي گويم خانواده يي کاملاً هنرمند. استر مي گويد؛«آه، بله. گاهي وقت ها خودمان را والندان هاي پرنده صدا مي زنيم.»

دقيق تر اين است که بگوييم در سال هاي اخير کتاب هاي استر در اروپا با استقبال بهتري از سرزمين مادري اش روبه رو شده اند؛ دکتراي افتخاري از دانشگاه ليژ دريافت کرده و در سال 2006 برنده جايزه ادبي شاهزاده استورياس شده که به نوعي جايزه نوبـل زبان اسپانيايـي است. براي بعضـي آثـار استـر تجسس مـداوم موضوع هايي تکرارشونده است؛ براي ديگران اثري تکراري است. مي گويد؛«به خودم آموخته ام نقدها را نخوانم. به همين خاطر در واقع آنچه را که مردم مي گويند به هيچ عنوان دنبال نمي کنم اما مي توانم به شما بگويم در همه جا واکنش هايي بسيار مشتاقانه- و واکنش هايي هم بسيار خصمانه - دريافت کرده ام. از تمامي حوزه ها اما چيزي ميان آن دو خيلي اندک بوده است.»

ميان کتاب به عنوان سرگرمي و تلاش هنري تفاوت قائل مي شود. مي گويد؛«مردم دوست دارند رها شوند و فقط درگير داستاني شوند. به همين دليل به سينما مي روند يا تلويزيون تماشا مي کنند. اما افرادي هم هستند که علاقه مند هنر هستند اما اين علاقه تنها رمان و شعر نيست بلکه نقاشي و موسيقي هم هسـت- کل تاريخ هنـر و ادبيات. اين آدم ها کتاب ها را با مفهومي بسيار فراتر از افرادي مي خوانند که تنها رماني محبوب را از قفسه برمي دارند و براي چند ساعت سرگرمي در آن غوطه ور مي شوند.» آيا مرز ميان هنر و سرگرمي به اين روشني است؟ من مي گويم در آثار استر چنين نيست- منظورم بي احترامي نيست. او نوشتن را «فرآيندي عجيب و کاملاً اسرارآميز» مي خواند؛ استر به من گفت؛«در ابتدا هيچ چيزي نبود و بعد ناگهان؛ يک چيزي. اين تجربه براي خواننده کتاب هم به همين شکل است؛ سبک به ظاهر معمولي و رک گويش شگفتي هاي هوشمندانه يي را با تردستي ظاهر مي کند؛ جادويي نامرئي، واقعيتي کامل.»

منبع؛ تايمز، 24 اکتبر 2009
عناوين اين صفحه
شاعران سرگردان
سي سال ديوانگي از پاريس تا نيويورک

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام