سه شنبه، 19 آبان 1388 - شماره 2099
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
به ياد کلود لًوي ستروس
بربر کسي است که ديگران را بربر مي داند

مديا کاشيگر

آشنايي ام با آثار کلود لًوي ستروس برمي گردد به اوايل دهه ي پنجاه خودمان، وقتي تازه دانشجو شده بودم و در سرگردانيً ميان معماري، تئاتر، ادبيات و علوم انساني، چهار جلد «اسطوره شناخت» او را در زيرزمين ساختمان رستم گيو، در کتابخانه ي موسسه تحقيقات اجتماعي کشف کردم و عملاً... بلعيدم. کتابخانه، کتاب بيرون نمي داد و يک ماهي که خواندن چهار جلد طول کشيد، درس و دانشکده را تعطيل کردم. هميشه ي زندگي ام، کًرم کتاب بودم، همه را مي خواندم و اين همه خواني مارکسيستم کرده بود، به دليلً پاسخي که به هر پرسش هستي شناختانه ام داشت و قدرتً انديشه رباش در فروکاهشً کل جهان به روبنا و زيربنا و اميدً چابک سري که برمي انگيخت به چيزي به نام جبر يا قهر تاريخ. اما حرفي از همين مارکس مرا - بي اين که خود از آن آگاه باشم - در مسيري قرار داده بود که مسير جدايي ام از مارکسيسم بود که ده يا دوازده سال ديرتر محقق شد. و اين حرف اين بود که ايدئولوژي فقط شعور کاذب است - حرفي که مطلقاً نمي فهميدم تا خواندنً همين «اسطوره شناخت» کلود لًوي ستروس که مرا با جهاني مواجه ساخت که جهانشمول بودنش را اتفاقاً مديون پيچيدگي و تنوع بي حدش بود و نه فروکاهش، جهاني که در آن حتا شيوه ي غذا خوردن و طباخي نه زيربنا بود و نه روبنا و بل که عينً زندگي بود در همه ي تنوع و پيچيدگي هايش. هنوز اسطوره يي را به خاطر دارم - از يادم رفته از کدام قبيله از سرخپوستان آمازوني - که براي همه ي زندگي از اين رو به آن رويم کرد؛ مانيتو- روح اکبر - نخستين زن و نخستين مرد را آفريد و آنان را در بهشت خود جاي داد بي آن که از هيچ چيز منع شان کند يا برحذر دارد. تنها چيزي که مار - شيطان - به اين زن و مرد فهماند اين بود که از دو جنس مختلف و مکمل اند و چون زن از مرد باردار شد، بانگ از مانيتو برآمد که جاودانگي را به شما دو نفر داده بودم، اينک آن را ميان فرزندان تان و فرزندانً فرزندان تان تا مادام الابد تقسيم کرديد. شباهت و تفاوت انکارناپذير اين اسطوره ي سرخپوستان امريکا با روايت هاي عهدين و قرآن از قصه ي آدم و حوا همه ي نظام فکري ام را به هم ريخت؛ هبوط نخستين زن و مرد سرخپوست حاصل آگاهي به تعلق شان به دو جنس مختلف مکمل بود، حال آن که حاصل گناه آدم و حوا در اديان توحيدي، آگاهي به برهنگي شان و حس شرمي است که وجودشان را فرامي گيرد. در آن سنً کم، ذهنم هنوز تحليل ناايدئولوژيک را نياموخته بود، اما خيلي چيزهايي که پيش تر بي ارزش مي دانستم و فرعً جرياني اصلي به نام زندگي - بخوان انقلاب اجتماعي - برايم ناگهان اصل شده بود؛ سنت را کشف مي کردم و مقام سنت يا درست تر بگويم مقام سنت ها را. هنوز به درک موضوع نرسيده بودم، اما حس مي کردم که تنها راه رستگاري، ايقان به تعدد راه هاست. حاصل، سرگيجه ي لذت بخشي بود که منً کرم کتاب را کرم کتاب تر کرد.

ده سالي ديرتر، هر آن چه را کلود لوي ستروس تا آن زمان نوشته بود خوانده بودم که - شگفت - نقل قولي از او را به قلم تزوتان تودوروف در کتاب «ما و ديگران» خواندم که به من فهماند کرم کتاب بودن لزوماً به معناي دقت در کتاب خواني نيست. در مصاحبه يي، در برابر خبرنگاري که از او - به عنوان بزرگ ترين انسان شناس سده ي بيست - تعريف انسان را مي پرسيد، کلود لًوي ستروس از ارائه ي هر تعريفي از انسان سر باز زد فقط به اين دليل ساده که هر تعريفي از انسان، هرقدر جامع، آن قدر مانع نخواهد بود که عده يي در آن نگنجند و به همين دليل به بردگي و مسلخ کشانده نشوند. 30 سال پيش تر، در 1949، در هياهوي موافق و مخالفي که انتشار «جنس دوم» سيمون دو بوار برانگيخته بود و جنگ ايدئولوژيک موافقان و مخالفان، همين آدم به يک اظهار نظر علمي بسنده کرده بود و اين که «هيچ يک از نتيجه گيري هاي اين کتاب غجنس دومف با دستاوردهاي انسان شناسي منافات ندارد». از همان لحظه فهميدم که بعد از مارکس، پوپر را هم که اين همه دوست داشتم براي هميشه از دست داده ام؛ عالمي را مي ديدم که خطر علمي گرايي را با پوست و استخوانش حس مي کرد. از خودش نقل مي کنم؛ «من هرگز نگفته ام و نه اين چنين القا کرده ام که تفکر علمي مدرن به اسطوره ملحق شده است. فقط مي خواستم بر اين نکته تاکيد کنم که براي ما که نه اخترفيزيکدان ايم و نه زيست شناس، جهاني که دانشمندان براي مان به نمايش مي گذارند همان قدر غيرقابل فهم و چه بسا بسيار غيرقابل فهم تر از جهاني است که اسطوره ها آن را توصيف مي کنند» تا فوري بيفزايد؛ «مقصر طبعاً دانشمندان نيستند. مقصر، معلوليت آدم کوچه و خيابان - يعني تک تک ما - است در مقابل شناخت هاي اثباتي که علم امروز پرداخته است.» و مهم تر اين که؛ «علوم انساني نيز فقط از سر مداحي و فريب عنوان «علم» يافته اند زيرا با حدي مواجه اند که قابل عبور نيست چون هدف شان، شناخت واقعيت هايي است که از لحاظ پيچيدگي با آن وسايل فکري هم تراز است که مستلزم شناخت همين واقعيت هاست.»

و دلم مي خواهد اين سپاس به انساني را که هرگز نديدم اما از او بيش از همه آموختم با حرف هايي از خودش تمام کنم که در 1999 گفت، در کولژ دو فرانس، در جشني که به مناسبت 90 سالگي اش برپا شد؛ «هرگز تصور نمي کردم به چنين سني برسم که يکي از شگفت انگيزترين اتفاق هاي غيرمترقبه زندگي من است. احساسم اين است که به هولوگرامي درهم شکسته شبيه شده ام که ديگر فاقد کليت وحدت خويش است، اما هولوگرامي که هر تکه بازمانده از آن، تصويري و بازنمايي اي از کل آن را در خود نگه داشته است. پس امروزه در من، مني واقعي وجود دارد که يک چهارم يا نيمي از يک انسان است و مني مجازي که هنوز تصوري زنده از کلً غخودشف دارد. و اين منً مجازي طرحي از يک کتاب مي ريزد و فصل هاي آن را مي بندد و بعد به منً واقعي مي گويد؛ «ادامه ي کار با تو». و منً واقعي که ديگر طاقتش طاق شده به او پاسخ مي دهد؛ «مشکل، مشکل خودت است چون ديگر فقط تويي که کل را مي بيني.»

کلود لًوي ستروس جمعه 8 آبان 1388 درگذشت. سال ها بود براي همه فقط «شما» بود و هيچ کس «تو» خطابش نمي کرد - فقط خويشان هم سال و دوستان دوران مدرسه اش جرئت داشتند به او «تو» بگويند و سال ها بود همه مرده بودند. بنا به وصيتش، خانواده او را در خلوت دفن کردند و سه يا چهار روز بعد، خبر مرگش را نشر دادند. چون همان قدر جهاني بود که جهانشمول، سه کشور از 192 کشور عضو سازمان ملل متحد در سوگش نشستند.

مجموعه داستان «از چهارده سالگي مي ترسم»
سرگيجه هاي بي نام و نشان
علي چنگيزي

مجموعه داستان «از چهارده سالگي مي ترسم» نوشته «حسن محمودي» هشت داستان کوتاه دارد و به تازگي از سوي نشر چشمه منتشر شده است. هشت داستان اين مجموعه از نظر کيفيت روايت، زبان و فضا در يک سطح هستند. از اين نظر مي توان مجموعه داستان «از چهارده سالگي مي ترسم» را مجموعه يي يکدست به حساب آورد. در اين مجموعه داستان الگوهاي واقع گرايي با خيال، وهم و عناصر روياگونه و گاهي سحرآميز درهم آميخته اند و رويا و واقعيت چندان در هم جوش خورده اند که خيالي ترين وقايع جلوه يي طبيعي و واقعي پيدا کرده است. اتفاقاتي که در تک تک داستان هاي کتاب رخ مي دهد حوادثي نيستند که با «منطق» و «عقل» بشود شرح شان داد يا توجيه شان کرد. چه بسا از نظر متافيزيکي رخ دادن همچو حوادثي دور از ذهن هم نباشد و هر کدام از ما - در جهان خيالات و خواب ها و توهمات مان - کم و بيش کابوس ها و روياهايي اينچنين داريم. «حسن محمودي» همين کابوس ها و روياها را وارد جهان داستاني اش کرده است. داستان «ديشب توي باران گم شديم» نمونه خوبي در اين کتاب است. راوي «ديشب توي باران گم شديم» از هزار و يکمين بلاي ناخوشايندي مي گويد که در خانواده اجدادي اش نازل مي شود. راوي طبق شجره نامه به جامانده پانصد و هفتاد و سومين پسر اين خاندان است و حالا دارد از نازل شدن اين بلا مي گويد؛ بلايي که دير يا زود و طبق پيش بيني ها بايد نازل مي شد. در طول روايت ما با زندگي راوي آشنا مي شويم، با آمد و شد هايش، خانواد ه اش و... آن جور که راوي نقل مي کند در روزي نحس اين حادثه رخ مي دهد و دختر راوي گم مي شود؛اتفاقي که هيچ مورد مشابهي در سرتاسر تاريخ مفصل و پر و پيمان خاندان راوي نداشته است. طبق سنت اين خاندان شماره اتفاق هاي بي همتا و عجيب را به ياد مي سپارد و هر اتفاق محرمانه در تاريخ پر فراز و نشيب اين خاندان مکتوب مي شود. کم کم که به انتهاي داستان نزديک مي شويم خواننده به گفته هاي راوي شک مي کند و کم کم شواهدي به دست مي آورد که حادثه يي را که راوي نقل مي کند و باور دارد رخ داده در هاله يي از ابهام مي برد. دختر راوي انگار در آن روز نحس جاي ديگري بوده و مشخص مي شود اتفاق شوم در واقع - و طبق پيش بيني ها و آن جور که انتظار مي رفته - بر سر خود راوي آمده است. در شبي شوم، باران بهاري در خيابان هاي تهران سيل راه مي اندازد. گربه ها از ترس صداي رعد و برق به خيابان ها مي ريزند. دو تا گربه قرمز وحشت زده چشم هاي راوي را از حدقه درمي آورند. درست نمي شود يقين کرد آيا اين حادثه عجيب براي راوي رخ داده يا ما هنوز از دريچه ذهن او دنيا را مي بينيم. اين ترديد در تمام داستان هاي اين کتاب وجود دارد. نوعي عدم يقين سرگيجه آور. وقتي به پشت سر نگاه مي اندازي انگار همه چيز در ابهام است و نقاط روشن اندکي وجود دارند که حقيقت را به توي خواننده نشان بدهند.بلندترين داستان کتاب «قول و قرار» است. «قول و قرار» هم فضاي مشابهي دارد. پر است از ترديد و اشتباه گرفتن ها و کابوس ها و رويا ها. «قول و قرار» هم مثل بيشتر داستان هاي کتاب رابطه آدم ها را در فضايي وهمناک مي کاود. آدم هايي که انگار اسير چيزي خارج از اختيارشان شده اند. گيج مي زنند و يک تکه از خودشان را پشت سر جا گذاشته اند و به جايش چيزي که از گذشته همراه آورده ا ند، دست و پايشان را بسته. راوي «قول و قرار» 12 سال پيش، وسط گنبدهاي کاهگلي پشت بام خانه پدري با «انيس»، دختر همسايه، قول و قراري مي گذارد که به اين راحتي نمي شود فراموشش کرد. تصوير جذاب و غريب «انيس»، بعد از اين همه سال با وضوح تمام با راوي مانده است. راوي ابايي ندارد اين چيزها را براي «آولشا»، زنش، تعريف کند. راوي تنها وقتي مي تواند عاشق زنش شود که قرارش با «انيس» باطل شود. «آلوشا»، زنش، هم قبول مي کند تا آن زمان صبر کند. راوي زندگي مي کند، بچه دار مي شود، کوچ مي کند و در شهر بي شکل و قواره يي ساکن مي شود اما نمي تواند قول و قرارش را با «انيس» فراموش کند. راوي داستان قول و قرار ديروز و امروز خودش را در هم مي آميزد و نقل مي کند. از آشنايي اش با «انيس» مي گويد. از طالع نحس اش مي گويد و از مطرود بودن خانواده انيس؛ دختر لاغر و بلندقد همسايه. راوي سرگشته «قول و قرار» از ابتدا مهر اين طالع نحس را بر پيشاني دارد. مادرش او را در تاريکي پستوخانه به دنيا آورده و دو ماهي او را از نگاه هاي همسايه مخفي کرده. راوي نزد خانوده اش محبوب نيست. همسايه ها وقتي او را مي بينند «چهار قل» مي خوانند و از شر طالع نحس اش پناه مي برند به خدا و...در آميزش رويا و واقعيت در مجموعه داستان «از چهارده سالگي مي ترسم» ترکيبي به وجود مي آيد که به هيچ کدام از عناصر سازنده اش يعني واقعيت و رويا شبيه نيست.
آدم هايي از جنس کاغذ و کلمه - 1
عريضه نويس
محبوبه ميرقديري

اول بار که ديدمش نشسته بود لب خرند ايوان. سيگار مي کشيد و کيف چرمي کنارش بود و پاکت و کاغذ تاشده يي در دست داشت.

اولين حرفي که ازش شنيدم اين بود؛

- کجا رفته بودي زن عمو؟

جلوتر که رفتم، بيشتر که شناختمش دانستم براي مردم عريضه نويسي مي کند. نه که کارش اين باشد، نه، کار اصلي اش چيز ديگري بود - تحصيلدار يک تجارتخانه - منتها عريضه نويسي را دوست داشت و انصافاً خوب مي نوشت. مي گويم خوب به خاطر اينکه خيلي ها مي آمدند سراغش؛ از اهل محل و در و همسايه تا قوم و خويش و او هم با روي باز کارشان را انجام مي داد. اهل پز دادن و افاده آمدن نبود اما به حسن کار خودش واقف بود لابد که يک بار به يکي از همسايه ها گفت؛ تو چارگوشه يي مملکت هيچ کس بهتر از مو عريضه نمي نويسه،

از ظاهرش اگر بپرسيد مي گويم معمولي. نه بلند و چهار شانه و تنومند و نه کوتاه و لاغر و يا برعکس کوتاه و چاق و چله. موي سرش کمي بلند، يک دماغ بزرگ و گردني دراز. گاهي کراوات مي زد، - يک کراوات پهن - و گاهي هم نه. يک نيم تنه گشاد داشت، يک باراني، يک شال گردن و کيفي که هرگز از خودش جدا نمي کرد، انگار شيشه عمرش باشد، از پدر و مادر و فک و فاميلش چيز زيادي نمي دانم الا يک برادر - سرواني بازنشسته. با همين يک برادر هم رابطه چنداني نداشت. خب، خلق و خويشان با هم خيلي فرق مي کرد. عريضه نويس دوست داشته پاي حرف و حديث و درددل مردم بنشيند و برايشان شکايت نامه بنويسد. حالا که سال ها از آشنايي ام با او مي گذرد خيال مي کنم حق داشت وقت بگذارد و براي اين و آن نامه نگاري کند. وقتي کار آدم از راه اصلي، راه قانوني اش درست نشود مجبوري ميانبر بزني. علي الخصوص اگر بي سر و زبان باشي و با چم و خم روابط اداري آشنا نباشي آن وقت است که مي گردي دنبال يک عريضه نويس؛ يک کسي که سواد و انشاي خوبي داشته باشد و روي خوش و طبع بلند. بي منت برايت بنويسد بلکه با جادوي کلمات دل آقا يا جناب رئيس به رحم آيد و گره از کارت باز شود. خود عريضه نويس هم آدم تک و تنهايي بود بي هيچ حاشيه و رابطه. نه پولدار بود و نه بانفوذ. بنابراين از حال دل آدم هايي که به سراغش مي آمدند خوب باخبر بود و چقدر هم به کارش علاقه مند، آنقدر که براي خودش بايگاني درست کرده بود. عريضه هايش همه شماره داشتند. از اين جور آدم ها کم پيدا مي شوند، نه حالا که از قديم اندر قديم هر کس به فکر کار خودش بوده؛ گذراندن خر خودش از پل. لابد به همين خاطر است که اسم آدم هايي نظير عريضه نويس باقي مانده و مي ماند. حالا يا در تاريخ يا در شعر و قصه و امثال و حکم و يا که در سينه مردم. من که مي گويم خوش به حال شان. لياقت مي خواهد که اسم آدم به نيکي بماند و به پاکي و بي آزاري. حاشيه نروم، عريضه نويس ما براي خودش عالمي داشت. بعضي وقت ها مرا ياد دن کيشوت مي انداخت. اما يک زيرکي و يک طنز و گيرايي قشنگي در کارهاي اين بود که جدايش مي کرد از دن کيشوت پير خيالباف دلباخته. از زندگي اش اگر بپرسيد بايد بگويم زندگي ساده و آرامي داشت. يک زن دوست داشتني و مهربان و يک خانه. خانه که مي گويم منظورم يک اتاق است با اسباب و اثاثه يي مختصر اما پاکيزه. اين خانه در اصل متعلق به پدرزن عريضه نويس بود که از دنيا رفته بود و خانه مانده بود براي زن و بچه هايش.

دو پسر و يک دختر که عيال همين آقا - عريضه نويس - باشد. مادربزرگ پيري هم داشتند. يادم است يکسره نماز مي خواند و ذکر مي گفت و گاهي وقت ها قليان هم مي کشيد. خانه شان قديمي بود. حياط و حوض و تنور و يک اتاق اضافي هم داشتند که مي دادند کرايه، کمک خرج زندگي. زماني که من با اهل اين خانه آشنا شدم اتاق اضافي خالي بود و بعدها يک زن و مرد دستفروش آمدند و مستاجرشان شدند. آدم هاي نجيب و بي سروصدايي بودند. دختر جواني داشتند خوش بر و رو و زبر و زرنگ. کارگر يک کارگاه دوزندگي بود و خيلي هم سر و زبان دار و قرص و محکم. اصلاً آن خانه با آدم هايش يک ويژگي هايي داشت که اگر مي ديدي و مي شناختي شان ديگر از خاطرت نمي رفتند چنان که بعد اين همه سال هنوز در خاطر من زنده اند، حي و حاضر. خود همين عريضه نويس، مي شد که من از دست حرف هايش به صداي بلند بخندم. آن هم نه يک بار که بارها و بارها. مي شد که بر زيرکي و جرات و شهامت دختر مستاجرشان احسنت و آفرين بگويم و يا از بوي غذاهاي مادرزن عريضه نويس آب دهانم راه بيفتد و با خودم بگويم چقدر خوشمزه، کاش به من هم تعارف کنند، نگفتم که اين خانه و آدم هايش در کدام شهر بودند؟ اهواز. يادم است چند سال بعد از آشنايي با عريضه نويس به اهواز رفتم و از هر کوچه و خياباني که گذشتم به عريضه نويس و حرف هايش فکر کردم و با تکرار بعضي تکيه کلام هايش چقدر خنديدم، اصلاً ميان جمعيت چشم مي گرداندم تا او را ببينم با وجود آنکه چند سال گذشته بود و عريضه نويس نازنين از دنيا رفته بود و زن و مادرزنش هم از آن خانه رفته بودند. به کجا؟ نمي دانم. مي ببينيد، همه اينها را مي دانستم و باز يک جورهايي دنبال شان مي گشتم. خيال مي کردم الان است که يک نفر از پشت سر صدايم بزند؛

- حالا کجا مي خواي بري؟ و سيگار به دست جلو بيايد و خنده خنده از همه جا بگويد و آخر سر بپرسد؛ تو مي توني اسباب بازي خارجي سي سهراب بياري؟ و من به جاي شهروز جواب بدهم؛ نوکر سهراب م هستم، کادو مي کنم. و او دست به سينه بگذارد و بگويد؛ مخلصيم و تا من بخواهم حرف ديگري بزنم راهش را بگيرد و برود. آدم عجيبي ست، نمي شود فراموش کرد. براي من که اين جور بوده و هست. خب، اين همه از کار و بار و خانه زندگي و شکل و قيافه اش گفتم و اسمش را نگفتم. اسمش نوذر است، نوذر اسفندياري. از جنس کاغذ و کلمه. در کتابي زندگي مي کند به نام «مدار صفر درجه». کتاب «مدارصفر درجه» را احمد محمود نوشته است.
بررسي رمان نقره دختر درياي کابل
زن، اندوه، تنهايي
محمد رضا گودرزي

دو سه دهه است که تني چند از داستان نويسان افغانستاني در ايران خوش درخشيده اند. آخرين آنها حميرا قادري است که پيش از اين رمان، شاهد چاپ مجموعه داستان گوشواره انيس از او بوده ايم. او علاوه بر نوشتن داستان به پژوهش در تاريخ داستان نويسي نويسندگان افغانستان نيز پرداخته است. ابتدا به خلاصه يي از رمان اشاره مي کنم تا خواننده يي که رمان را نخوانده است، تا حدي محمل اين بررسي را دريابد.

هفت زن که در آشپزخانه ارگ پادشاهي، در شهر کابل، حدود نيم قرن قبل کار مي کنند، در لحظه هاي بيکاري و تنهايي شبانه به نقل ماجراهايي مي پردازند که پيش از ورود به آنجا از سر گذرانده اند. در اين ميان نفر هفتم که راوي اصلي رمان است اقليما نام دارد و تنها شاهدي ناظر براي روايت رخدادهاست و جز اين کنش تعيين کننده يي در داستان ندارد. او در آشپزخانه ارگ به دنيا مي آيد و دو سه سال اول را در يک ديگ مي گذراند. انگيزه او براي اين روايت عمدتاً شرح رنج هاي مادرش نقره است که کل جواني اش را در انتظار بازگشت مرد مورد علاقه اش که پدر اقليماست، مي گذراند و در همين انتظار نيز مي ميرد. پس از اين محور روايي، خواننده شاهد خرده روايت هايي است که زندگي اندوهبار و سخت پنج زن ديگر را نيز روايت مي کند. لحظه روايت زماني است که راوي ديگر زني جاافتاده است و تنها در خانه پدري اش زندگي مي کند. زنان ديگر اين رمان عبارتند از؛ بي بي کو، خاله روگل، بوبوي زريماه، زريماه و صفورا که هر کدام عشقي ناکام يا زندگي آشفته يي سراسر درد و رنج داشته اند و نماد يا نشانه يي از ستمي هستند که زنان اين کشور در طول تاريخ مذکرشان متحمل شده اند.

نثر و سبک؛ نثر رمان شيوا و سليس است و ريشه در فارسي دري دارد، اما واژگاني که در افغانستان رواج دارد و دريافت معناي آن براي خواننده ايراني دشوار است، در متن فراوان است. دلايل اين امر مهاجر بودن نويسنده است که باعث شده گاه مخاطب تلويحي او مردم زادگاهش باشد و گاه ايرانيان ميزبان. البته مي دانيم در متن ادبي، واحد معنا نه واژه که بافت متن است، از همين رو معناي کلي برخي از واژه ها در بافت متن درک مي شود، در عين حال در پايان کتاب هم واژه نامه يي در دو صفحه آمده است. نثر متن گاه عادي و داستاني است و گاه شاعرانه مي شود. محمل اين تغيير، ذهنيت راوي از لحظه هايي است که اندوه نقره يا زنان ديگر را روايت مي کند. از نمونه هاي اين نثر شاعرانه مي توان به اين عبارات اشاره کرد؛ «پولي ها در چرخش دامنش به هم مي خورند. دلم مي شود، باد صداي پولي هاي دامن نقره را از کوه هاي چهار طرف تير کند، تير کند از کوه هايي که به آسمان چسپيده اند، برساند به دشت هايي که تا دمي که نقره نفس زد، در چشم هايش پهن ماندند، پر از نعل اسب، و به هيچ جا نرسيدند.»

سبک روايت به گونه يي است که کل رخدادها به کمک نقل قول هاي مستقيمً آن شش زن (منهاي اقليما که شاهد ناظر است) شکل گرفته است. مکان اصلي روايت، آشپزخانه ارگ است و زنان در آنجا در پايان کار روزانه مدت ها بيکار دور هم مي نشينند و کاري جز حرف زدن ندارند. البته چون راوي در بزرگسالي همه ماجراها را روايت مي کند، رد ذهنيت او در روايت مشهود است، به خصوص در صحنه هايي که راوي کودک يا نوجوان است محمل هوشمندانه و بزرگسالانه حرف زدن او همين ذهنيت بزرگسالانه در لحظه روايت، يعني زماني است که نقره مرده و راوي تنها در خانه پدري نشسته است و روايت مي کند. در روايت شناسي اين شگرد، چه کسي مي بيند و چه کسي سخن مي گويد، نام دارد. به اين ترتيب که گاه کساني که مي بينند، کودک يا زناني بي سواد هستند اما کسي که اينک سخن مي گويد، بزرگسالي اهل مطالعه و هوشمند است که برداشت هاي کنوني او در لحن و تنظيم رخدادها دخيل است.

به سبب تکيه متن بر نقل قول هاي مستقيم و علاقه راوي در لحظه روايت به متوني گفتاري چون سمک عيار، هزار و يک شب و اميرارسلان، متن گفتارمحور است. همين گفتار محوري هم عاملي است که متن به جاي توصيف عمدتاً بر روايت استوار است و همين امر باعث شده است ضرباهنگ رمان افزايش بيابد و استراحتگاه هاي رمان کاهش يابد.

نوع رمان؛ داستان از نظر راوي شگفت است، چرا که ما با راوي نامعمولي رو به روييم که از دو ماه مانده به تولدش رخدادها را با دقت و تمام جزييات به خاطر دارد و سخنان بزرگسالان را مي فهمد. اين ويژگي در زمان نوزادي و کودکي راوي هم ادامه دارد. مثلاً زماني که هنوز متولد نشده است، مي گويد؛ مادرم دست گذاشت روي من. به خيالم روي پاهايم بود، پاهايي که هنوز چسپيده به هم بودند. يا در همان زمان وقتي پدرش نام مادرش را مي برد، مي گويد؛ اولين اسم زندگي ام را شنيدم نقره.

اما پس از سپري شدن دوران کودکي راوي ديگر رخدادي فراواقعي يا نامعمول در رمان رخ نمي دهد و همه متن به شکلي واقع گرايانه اما مدرن و با رفت و برگشت هاي زماني روايت مي شود. اين رمان داستان معين و خط روايي خاصي ندارد، لذا تعليق آن کم است و خواننده تنها به انگيزه آشنا شدن با نحوه درد و رنج بردن هاي اين زنان در زندگي بايد آن را دنبال کند. اما همين مساله هم در رمان آنقدر تکرار مي شود که رمان دچار اطناب مي شود. با اين همه همان طور که گفتيم، به سبب سلطه روايت بر توصيف و ضرباهنگ تند گفت وگو، خواندن آن دشوار نيست.

ديدگاه؛ يا به تعبير روايت شناسي چه کسي حرف مي زند؟ همان طور که گفتيم راوي نامعمول و شاهد ناظر است. به اين معنا که واسطه ماجراي متن و خواننده است و خودش کنش عمده يي در داستان بر عهده ندارد. خواننده از ذهن او به رخدادها مي نگرد و او تنها وظيفه دارد مشقت هاي زندگي آن شش زن را براي ما روايت کند. پرسشي که در اين باره ذهن خواننده را به خود مشغول مي کند اين است که چرا راوي در رمان، به خصوص در زمان جواني کنشمند نيست؟ او که بعدها باسواد و آگاه شده است چرا وارد عرصه فعاليت هاي اجتماعي يا بيان مسائل فردي و احساسي خود نمي شود؟ آيا او صرفاً يک صدا براي نقل روايت است؟ يا مي انديشد و مي جنگد و عاشق مي شود؟ اگر چنين نيست پس چرا همه جا هست؟ خواننده در انتظار اين است که راوي با گذر از رنج ها و با درس گرفتن از گذشته هويتي تازه بيابد و داستان در نهايت داستان خود او بشود. پرسش ديگر اين است که در اين رمان چرا حضور مردان محو و گم است؟ اين پرسش پاسخي شکلي دارد، چرا که دليل آن الزامات مکاني و کيستي راوي هاي روايت است. روايت را زناني بر عهده دارند که اغلب اوقات شان را دور از مردان در آشپزخانه سلطنتي و پشت ديوارهاي ارگ مي گذرانند و اگر به مردي هم اشاره مي کنند صرفاً از روي حافظه و مرور خاطرات گذشته است. پس طبيعي است که حضور مردان در اين رمان تنها به سبب تاثير روانشناختي و احساسي آنها بر زنان بوده باشد، نه حضوري واقع گرايانه و منطقي. مي توان گفت اين متن متني زنانه است، نه به دليل راوي هاي زن آن يا نويسنده مونثش ، بلکه به دليل نثر زنانه و آفرينش جهاني است که در آن به اشيا و پديده ها از ديدي زنانه نگريسته مي شود.

ويژگي زماني؛ زمان رمان از زمان تقويمي تبعيت نمي کند و مدام در چرخش است، به گونه يي که خواننده مدام شاهد همزماني تولد راوي و سکونتش در ديگ، با مرگ و فرسودگي مادرش در بزرگسالي راوي است. البته رخدادهاي بيروني، خطي و تقويمي هستند و آمد و رفت پادشاهان به ترتيب تاريخي رخ مي دهد، اما رخدادهاي دروني و ذهني خطي نيستند و ما مدام شاهد بازگشت به گذشته يا پرش به جلو در انديشه راوي هستيم.

گستره زماني روايت، چهار الي پنج دهه از تاريخ افغانستان را دربرمي گيرد، البته برخلاف ديگر نويسندگان امروزي افغانستان که زمان رخدادهايشان در دو سه دهه اخير مي گذرد، نويسنده به دوره هاي ناشناخته تري از تاريخ افغانستان اشاره کرده است. اين کار دو نکته مثبت دربر دارد. اول اينکه ويژگي سياسي رخدادهاي کنوني توجه خواننده را از مباحث اجتماعي و روانشناختي رمان دور نمي کند و دوم اينکه نشان مي دهد ماجراي درد و رنج زن افغانستاني، امري کوتاه مدت نيست و ريشه در تاريخ اين کشور دارد و زنان اين سرزمين مانند بسياري ديگر از زنان کشورهاي توسعه نيافته، همواره رنج و دردي مضاعف را متحمل شده اند.

صحنه؛ با اينکه مکان رخدادهاي رمان ، در اطراف شهر کابل و درون آشپزخانه ارگ سلطنتي است، اما مکان داستان ملموس و ديداري نيست و انگار رخدادها در خلأ مي گذرند. البته ويژگي داستان هاي روانشناختي همين گونه است و يکي از وجوه اين رمان نيز روانشناختي است و نويسنده عمدتاً به درون شخصيت ها اشاره کرده است، اما رمان به سبب دارا بودن وجه جامعه شناختي و اشارات تاريخي، نيازمند عيني بودن مکان هم هست تا خواننده تصوير ملموسي از پس زمينه نيز داشته باشد.

تاويل؛ معناهاي اين متن را از دو ديدگاه مي توان بررسي کرد. اول مطالعات فرهنگي است که توجه مي کند بر باورهاي عاميانه جامعه مانند ناگوار دانستن به دنيا آوردن دختر، يا بچه هاي بد را آل به بالا بردن و در ترازو نشاندن. يا بر اجراي آيين هايي که زنان آبستن براي اينکه فرزندشان پسر شود، متحمل مي شوند، مانند چهل چهارشنبه ناشتا رفتن و تعويذي را خوردن و آداب هاي ديگري در همين باره، يا آداب حنا گذاشتن، آداب عروسي، جشن ها و عزاداري ها به عنوان دلالت هايي فرهنگي. همچنين ضرب المثل ها مانند؛ قبرستان آبادي است. چهار چهارشنبه پشت هم سرً بافت مو را قيچي کردن «آمد» دارد. آدم از گرسنگي و سردي از بين برود، لکن چشمش به دست کسي نباشد. به آب انداختن دندان در آب براي روان بودن عمر فرد تا آخر دنيا. دوم مطالعات تاريخي است که به نحوه گذران زندگي مردم در دوره هاي مختلفي چون حکومت نادرالله خان، ظاهرشاه و برادرانش توجه مي کند و چگونگي برخورد با مردم فرهيخته، در بند انداختن آنها يا سلطه استبداد مطلقه، همزمان با برخورد تسليم طلبانه در برابر بيگانگاني چون انگليسي ها را مي کاود. يا به بررسي جايگاه زن در جامعه و حذف او از مناسبات اجتماعي مي پردازد و در نهايت دغدغه اش پرسش درباره چرايي عدم امنيت اجتماعي- اقتصادي و سياسي مردم است و اينکه چطور قدرت سياسي در کوچک ترين مناسبات انسان ها مانند ميل به تحصيل يا چگونگي مطالعه دخالت مي کند.

همچنين در اين رمان شاهديم چگونه زنان همواره در انتظاري ابدي به سر مي برند. سرگشته عشق هاي گمشده يا دست نيافتني هستند و در چارچوب ديوارها اسير و محبوس اند و زيستي گياه گونه دارند.

پايان بندي رمان؛ پايان رمان از گروه پايان هاي آخر زماني است و رو به نزول رفتن ارزش هاي انساني و تباه شدن آنها را نشان مي دهد. در آن فقر و ستم و بيداد رو به افزايش است و در نهايت از آينده انسان تصويري نااميدانه رسم مي کند. اين گروه پايان ها در دو سه دهه اخير نه تنها در داستان نويسي کشورهاي مختلف بلکه در سينماي آنها نيز رخنه کرده است.
عناوين اين صفحه
بربر کسي است که ديگران را بربر مي داند
سرگيجه هاي بي نام و نشان
عريضه نويس
زن، اندوه، تنهايي

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام