محمد رضا گودرزي

دو سه دهه است که تني چند از داستان نويسان افغانستاني در ايران خوش درخشيده اند. آخرين آنها حميرا قادري است که پيش از اين رمان، شاهد چاپ مجموعه داستان گوشواره انيس از او بوده ايم. او علاوه بر نوشتن داستان به پژوهش در تاريخ داستان نويسي نويسندگان افغانستان نيز پرداخته است. ابتدا به خلاصه يي از رمان اشاره مي کنم تا خواننده يي که رمان را نخوانده است، تا حدي محمل اين بررسي را دريابد.
هفت زن که در آشپزخانه ارگ پادشاهي، در شهر کابل، حدود نيم قرن قبل کار مي کنند، در لحظه هاي بيکاري و تنهايي شبانه به نقل ماجراهايي مي پردازند که پيش از ورود به آنجا از سر گذرانده اند. در اين ميان نفر هفتم که راوي اصلي رمان است اقليما نام دارد و تنها شاهدي ناظر براي روايت رخدادهاست و جز اين کنش تعيين کننده يي در داستان ندارد. او در آشپزخانه ارگ به دنيا مي آيد و دو سه سال اول را در يک ديگ مي گذراند. انگيزه او براي اين روايت عمدتاً شرح رنج هاي مادرش نقره است که کل جواني اش را در انتظار بازگشت مرد مورد علاقه اش که پدر اقليماست، مي گذراند و در همين انتظار نيز مي ميرد. پس از اين محور روايي، خواننده شاهد خرده روايت هايي است که زندگي اندوهبار و سخت پنج زن ديگر را نيز روايت مي کند. لحظه روايت زماني است که راوي ديگر زني جاافتاده است و تنها در خانه پدري اش زندگي مي کند. زنان ديگر اين رمان عبارتند از؛ بي بي کو، خاله روگل، بوبوي زريماه، زريماه و صفورا که هر کدام عشقي ناکام يا زندگي آشفته يي سراسر درد و رنج داشته اند و نماد يا نشانه يي از ستمي هستند که زنان اين کشور در طول تاريخ مذکرشان متحمل شده اند.
نثر و سبک؛ نثر رمان شيوا و سليس است و ريشه در فارسي دري دارد، اما واژگاني که در افغانستان رواج دارد و دريافت معناي آن براي خواننده ايراني دشوار است، در متن فراوان است. دلايل اين امر مهاجر بودن نويسنده است که باعث شده گاه مخاطب تلويحي او مردم زادگاهش باشد و گاه ايرانيان ميزبان. البته مي دانيم در متن ادبي، واحد معنا نه واژه که بافت متن است، از همين رو معناي کلي برخي از واژه ها در بافت متن درک مي شود، در عين حال در پايان کتاب هم واژه نامه يي در دو صفحه آمده است. نثر متن گاه عادي و داستاني است و گاه شاعرانه مي شود. محمل اين تغيير، ذهنيت راوي از لحظه هايي است که اندوه نقره يا زنان ديگر را روايت مي کند. از نمونه هاي اين نثر شاعرانه مي توان به اين عبارات اشاره کرد؛ «پولي ها در چرخش دامنش به هم مي خورند. دلم مي شود، باد صداي پولي هاي دامن نقره را از کوه هاي چهار طرف تير کند، تير کند از کوه هايي که به آسمان چسپيده اند، برساند به دشت هايي که تا دمي که نقره نفس زد، در چشم هايش پهن ماندند، پر از نعل اسب، و به هيچ جا نرسيدند.»
سبک روايت به گونه يي است که کل رخدادها به کمک نقل قول هاي مستقيمً آن شش زن (منهاي اقليما که شاهد ناظر است) شکل گرفته است. مکان اصلي روايت، آشپزخانه ارگ است و زنان در آنجا در پايان کار روزانه مدت ها بيکار دور هم مي نشينند و کاري جز حرف زدن ندارند. البته چون راوي در بزرگسالي همه ماجراها را روايت مي کند، رد ذهنيت او در روايت مشهود است، به خصوص در صحنه هايي که راوي کودک يا نوجوان است محمل هوشمندانه و بزرگسالانه حرف زدن او همين ذهنيت بزرگسالانه در لحظه روايت، يعني زماني است که نقره مرده و راوي تنها در خانه پدري نشسته است و روايت مي کند. در روايت شناسي اين شگرد، چه کسي مي بيند و چه کسي سخن مي گويد، نام دارد. به اين ترتيب که گاه کساني که مي بينند، کودک يا زناني بي سواد هستند اما کسي که اينک سخن مي گويد، بزرگسالي اهل مطالعه و هوشمند است که برداشت هاي کنوني او در لحن و تنظيم رخدادها دخيل است.
به سبب تکيه متن بر نقل قول هاي مستقيم و علاقه راوي در لحظه روايت به متوني گفتاري چون سمک عيار، هزار و يک شب و اميرارسلان، متن گفتارمحور است. همين گفتار محوري هم عاملي است که متن به جاي توصيف عمدتاً بر روايت استوار است و همين امر باعث شده است ضرباهنگ رمان افزايش بيابد و استراحتگاه هاي رمان کاهش يابد.

نوع رمان؛ داستان از نظر راوي شگفت است، چرا که ما با راوي نامعمولي رو به روييم که از دو ماه مانده به تولدش رخدادها را با دقت و تمام جزييات به خاطر دارد و سخنان بزرگسالان را مي فهمد. اين ويژگي در زمان نوزادي و کودکي راوي هم ادامه دارد. مثلاً زماني که هنوز متولد نشده است، مي گويد؛ مادرم دست گذاشت روي من. به خيالم روي پاهايم بود، پاهايي که هنوز چسپيده به هم بودند. يا در همان زمان وقتي پدرش نام مادرش را مي برد، مي گويد؛ اولين اسم زندگي ام را شنيدم نقره.
اما پس از سپري شدن دوران کودکي راوي ديگر رخدادي فراواقعي يا نامعمول در رمان رخ نمي دهد و همه متن به شکلي واقع گرايانه اما مدرن و با رفت و برگشت هاي زماني روايت مي شود. اين رمان داستان معين و خط روايي خاصي ندارد، لذا تعليق آن کم است و خواننده تنها به انگيزه آشنا شدن با نحوه درد و رنج بردن هاي اين زنان در زندگي بايد آن را دنبال کند. اما همين مساله هم در رمان آنقدر تکرار مي شود که رمان دچار اطناب مي شود. با اين همه همان طور که گفتيم، به سبب سلطه روايت بر توصيف و ضرباهنگ تند گفت وگو، خواندن آن دشوار نيست.
ديدگاه؛ يا به تعبير روايت شناسي چه کسي حرف مي زند؟ همان طور که گفتيم راوي نامعمول و شاهد ناظر است. به اين معنا که واسطه ماجراي متن و خواننده است و خودش کنش عمده يي در داستان بر عهده ندارد. خواننده از ذهن او به رخدادها مي نگرد و او تنها وظيفه دارد مشقت هاي زندگي آن شش زن را براي ما روايت کند. پرسشي که در اين باره ذهن خواننده را به خود مشغول مي کند اين است که چرا راوي در رمان، به خصوص در زمان جواني کنشمند نيست؟ او که بعدها باسواد و آگاه شده است چرا وارد عرصه فعاليت هاي اجتماعي يا بيان مسائل فردي و احساسي خود نمي شود؟ آيا او صرفاً يک صدا براي نقل روايت است؟ يا مي انديشد و مي جنگد و عاشق مي شود؟ اگر چنين نيست پس چرا همه جا هست؟ خواننده در انتظار اين است که راوي با گذر از رنج ها و با درس گرفتن از گذشته هويتي تازه بيابد و داستان در نهايت داستان خود او بشود. پرسش ديگر اين است که در اين رمان چرا حضور مردان محو و گم است؟ اين پرسش پاسخي شکلي دارد، چرا که دليل آن الزامات مکاني و کيستي راوي هاي روايت است. روايت را زناني بر عهده دارند که اغلب اوقات شان را دور از مردان در آشپزخانه سلطنتي و پشت ديوارهاي ارگ مي گذرانند و اگر به مردي هم اشاره مي کنند صرفاً از روي حافظه و مرور خاطرات گذشته است. پس طبيعي است که حضور مردان در اين رمان تنها به سبب تاثير روانشناختي و احساسي آنها بر زنان بوده باشد، نه حضوري واقع گرايانه و منطقي. مي توان گفت اين متن متني زنانه است، نه به دليل راوي هاي زن آن يا نويسنده مونثش ، بلکه به دليل نثر زنانه و آفرينش جهاني است که در آن به اشيا و پديده ها از ديدي زنانه نگريسته مي شود.
ويژگي زماني؛ زمان رمان از زمان تقويمي تبعيت نمي کند و مدام در چرخش است، به گونه يي که خواننده مدام شاهد همزماني تولد راوي و سکونتش در ديگ، با مرگ و فرسودگي مادرش در بزرگسالي راوي است. البته رخدادهاي بيروني، خطي و تقويمي هستند و آمد و رفت پادشاهان به ترتيب تاريخي رخ مي دهد، اما رخدادهاي دروني و ذهني خطي نيستند و ما مدام شاهد بازگشت به گذشته يا پرش به جلو در انديشه راوي هستيم.
گستره زماني روايت، چهار الي پنج دهه از تاريخ افغانستان را دربرمي گيرد، البته برخلاف ديگر نويسندگان امروزي افغانستان که زمان رخدادهايشان در دو سه دهه اخير مي گذرد، نويسنده به دوره هاي ناشناخته تري از تاريخ افغانستان اشاره کرده است. اين کار دو نکته مثبت دربر دارد. اول اينکه ويژگي سياسي رخدادهاي کنوني توجه خواننده را از مباحث اجتماعي و روانشناختي رمان دور نمي کند و دوم اينکه نشان مي دهد ماجراي درد و رنج زن افغانستاني، امري کوتاه مدت نيست و ريشه در تاريخ اين کشور دارد و زنان اين سرزمين مانند بسياري ديگر از زنان کشورهاي توسعه نيافته، همواره رنج و دردي مضاعف را متحمل شده اند.
صحنه؛ با اينکه مکان رخدادهاي رمان ، در اطراف شهر کابل و درون آشپزخانه ارگ سلطنتي است، اما مکان داستان ملموس و ديداري نيست و انگار رخدادها در خلأ مي گذرند. البته ويژگي داستان هاي روانشناختي همين گونه است و يکي از وجوه اين رمان نيز روانشناختي است و نويسنده عمدتاً به درون شخصيت ها اشاره کرده است، اما رمان به سبب دارا بودن وجه جامعه شناختي و اشارات تاريخي، نيازمند عيني بودن مکان هم هست تا خواننده تصوير ملموسي از پس زمينه نيز داشته باشد.
تاويل؛ معناهاي اين متن را از دو ديدگاه مي توان بررسي کرد. اول مطالعات فرهنگي است که توجه مي کند بر باورهاي عاميانه جامعه مانند ناگوار دانستن به دنيا آوردن دختر، يا بچه هاي بد را آل به بالا بردن و در ترازو نشاندن. يا بر اجراي آيين هايي که زنان آبستن براي اينکه فرزندشان پسر شود، متحمل مي شوند، مانند چهل چهارشنبه ناشتا رفتن و تعويذي را خوردن و آداب هاي ديگري در همين باره، يا آداب حنا گذاشتن، آداب عروسي، جشن ها و عزاداري ها به عنوان دلالت هايي فرهنگي. همچنين ضرب المثل ها مانند؛ قبرستان آبادي است. چهار چهارشنبه پشت هم سرً بافت مو را قيچي کردن «آمد» دارد. آدم از گرسنگي و سردي از بين برود، لکن چشمش به دست کسي نباشد. به آب انداختن دندان در آب براي روان بودن عمر فرد تا آخر دنيا. دوم مطالعات تاريخي است که به نحوه گذران زندگي مردم در دوره هاي مختلفي چون حکومت نادرالله خان، ظاهرشاه و برادرانش توجه مي کند و چگونگي برخورد با مردم فرهيخته، در بند انداختن آنها يا سلطه استبداد مطلقه، همزمان با برخورد تسليم طلبانه در برابر بيگانگاني چون انگليسي ها را مي کاود. يا به بررسي جايگاه زن در جامعه و حذف او از مناسبات اجتماعي مي پردازد و در نهايت دغدغه اش پرسش درباره چرايي عدم امنيت اجتماعي- اقتصادي و سياسي مردم است و اينکه چطور قدرت سياسي در کوچک ترين مناسبات انسان ها مانند ميل به تحصيل يا چگونگي مطالعه دخالت مي کند.
همچنين در اين رمان شاهديم چگونه زنان همواره در انتظاري ابدي به سر مي برند. سرگشته عشق هاي گمشده يا دست نيافتني هستند و در چارچوب ديوارها اسير و محبوس اند و زيستي گياه گونه دارند.
پايان بندي رمان؛ پايان رمان از گروه پايان هاي آخر زماني است و رو به نزول رفتن ارزش هاي انساني و تباه شدن آنها را نشان مي دهد. در آن فقر و ستم و بيداد رو به افزايش است و در نهايت از آينده انسان تصويري نااميدانه رسم مي کند. اين گروه پايان ها در دو سه دهه اخير نه تنها در داستان نويسي کشورهاي مختلف بلکه در سينماي آنها نيز رخنه کرده است.