دوشنبه، 18 آبان 1388 - شماره 2098
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
دوشنبه زار
پس از تعطيل روزنامه

علي اکبر قاضي زاده

دوستم عبدالله نوروزي تا چند سال پيش وقتي من را مي ديد، مي گفت؛ «الان داري کدوم روزنامه رو تعطيل مي کني؟» شوخي مي کرد.

براي کسي که قرار است زندگي اش از راه کار خبر بگذرد، لحظه يي ويرانگرتر از شنيدن خبر تعطيل روزنامه يي نيست. به خصوص وقتي قرار باشد اين سکته و تعطيل مثل يک کابوس هميشه در دسترس آدم باشد. مي خواهم براي کساني که نمي دانند بنويسم تعطيل روزنامه چگونه پيامدهايي دارد.

تعطيل روزنامه را - به هر علت - با تعطيل هيچ حرفه يي نمي شود قياس کرد. اول اينکه در هيچ شغلي اين کابوس يکباره و غافلگير از آسمان هوار آدم نمي شود. هميشه اهل حرفه هاي ديگر آرام آرام به فضاي بحران وارد مي شوند، بحران گسترده مي شود، آثار بحران در محيط کار چهره مي کند تا روز بيکاري از راه برسد. براي خود من بسيار اتفاق افتاده است که در گرماگرم تدارک شماره فردا، خبر «ايست» را گرفته ام. اين تعطيل ناگهاني را در حرفه يي که کارکرد اصلي آن ارتباط است، به چه مي توان تشبيه کرد؟ تصور کنيد گرم حرف زدن براي گروهي هستيد و ناگهان دستي شما را از برابر گروه مخاطبان شما دور کند. مجسم کنيد داريد در جمعي حرف مي زنيد و يکباره حاضران غيب شوند. فکر کنيد قصه يي را تعريف مي کنيد و همه با شگفتي و توجه و تمرکز به دهان شما چشم دوخته اند و ناگهان صداي شما ببرد. تعطيل روزنامه چيزي در اين حدود است و به طور حتم بدتر.

يقين دارم در هيچ حرفه يي، پايان چنين ويرانگر نيست. اين پايان، پيامدهايي هم دارد. اول آنکه مخاطبان وفادار روزنامه از اين قطع گفتمان، ناراحت و عصبي مي شوند اما نبايد از آنان انتظار واکنش چنداني داشت. يادم هست وقتي يکي از روزنامه هاي ما از انتشار بازماند، چند جوان در حياط روزنامه ما را با اين پرسش غافلگير کردند؛ حالا ما چه کار کنيم؟ همين جا بنويسم که تعطيل يک روزنامه هرگز به معناي روي کردن مخاطبان آن، به روزنامه هاي در تضاد با روزنامه اول نخواهد بود. آن گروه مخاطبان شايد پس از تعطيل روزنامه دلخواه خود ديگر روزنامه يي را نخوانند. اما هرگز سراغ «هر روزنامه يي» نمي روند. وقتي يک کارگاه نجاري، يک آموزشگاه، يک شرکت ترخيص کالا يا يک موسسه حمل و نقل تعطيل مي شود، کارکنان اين حرفه ها مي توانند به هر مغازه يا موسسه مشابه براي گرفتن کار مراجعه کنند بدون کمترين دغدغه از چند و چون اين جابه جايي. پيداست همه به محيط کار خود دلبستگي هايي پيدا مي کنند. اين دلبستگي در کار روزنامه از جنس ديگري است. در ذهن و حس روزنامه نگار پس از تعطيل حفره يي، خلأيي و يادماني باقي مي ماند که براي هميشه آزاردهنده است. روزنامه نگار پس از تعطيل، با هر روزنامه يي نمي تواند دوباره آغاز کند.

برخلاف حرفه هاي ديگر، روزنامه وقتي تعطيل مي شود، گروه پرتعداد بدهکاران قيدي براي تسويه حساب هاي خود احساس نمي کنند. روزنامه هميشه در شبکه توزيع (پخش روزنامه در تهران و شهرستان ها)، آگهي ها و به احتمال از محل يارانه هاي عقب افتاده، طلب هايي دارد. بدهکار روزنامه بايد خيلي شيرً پاک خورده باشد که اين طلب ها را پس بدهد. همين اتفاق به طور معمول براي کارکنان روزنامه هم مي افتد؛ با تفاوت هايي؛ خبرنگاران و ديگر کارکنان روزنامه هميشه نوعي همدردي و همدلي با ناشر روزنامه حس مي کنند. يعني اگر قرار باشد براي روزنامه ختمي بگيرند، اينان در صف «صاحبان عزا» مي ايستند. به همين سبب براي گرفتن سوخته طلب هاي خود خيلي پا در يک کفش نمي کنند. وقتي روزنامه تعطيل شد، خيلي غيرمعمول نيست که پديدآورندگان روزنامه از خير طلب ها بگذرند. اگر ناشري، کارکنان را صدا بزند و دستمزد- فقط دستمزد- روزهاي کاري روزنامه را بپردازد، در ميان اهالي روزنامه، به ناشري بزرگ منش شهرت خواهد يافت.

حرف ديگري هم هست؟ هست، ملاحظه کنيد؛ يک نشريه را مجموع ابتکارها، تجربه ها، شهامت ها، دانسته ها و کارايي هاي خبرنگاران، طراحان، عکاسان، ويراستاران، هنرمندان و گروه خدماتي آن نشريه پديد مي آورد. نشريه يي وقتي پذيرش عام يافت، نام نشان آن نشريه تبديل به يک ثروت معنوي و البته مادي مي شود. يعني مجموع آن عوامل، آن ثروت و اعتبار را در پي مي آورند. درست اينکه تمامي آن عناصر که در اين نام آوري کاري کرده اند، به نسبت کارکرد خود، از آن ارزش به دست آمده سهمي ببرند. روزنامه وقتي تعطيل مي شود، کارکنان آن سهم را بايد از چه کسي طلب کنند؟

بگذار بگذرم. مرجعي که تعطيل روزنامه يي را روا مي داند، بد نيست به اين نکته ها هم توجه کند؛ روزنامه نويس در جامعه ما از دست به دهان ترين - به اصطلاح- دهک هاي جامعه است؛ آنان که با اعتبار روزنامه سودا مي کنند، به کنار. به اين دل خوش دارد که با مخاطبان خود گفتمان مي کند. روزنامه که تعطيل شد، ناگهان با دو بحران بزرگ مالي و ذهني درگير مي شود. اگر پاسخ اين باشد که؛ مي خواست اين شغل را انتخاب نکند، من يکي قانع مي شوم. حرف درستي است. وقتي در فضايي تکليف بنيان ها و نهادهاي درخور و مناسب با چنين کارهايي روشن نيست، آدم چرا بايد روزنامه نگاري کند؟ تازه به همين هم قانع نباشد و نبود آن بنيان ها و بنيادها را هم به رخ بکشد. نه؟،

کشور هفتاد و دو ملت
ماه و ستاره هايي که با هم دويدند
پاکسيما مجوزي

مطابق آماري که هر سال در هندوستان ارائه مي شود، هر 30 دقيقه يک زن مورد تجاوز قرار مي گيرد و در هر 75 دقيقه نيز يک زن کشته مي شود. غير از اين در مقايسه با 10 تا 15 سال گذشته، مي توان شاهد بود که خشونت عليه زنان در هندوستان افزايش يافته است، به اين صورت که در هر 29 دقيقه، يک مورد تجاوز به عنف و هر 9 دقيقه، خشونت از سوي شوهر يا بستگان عليه زن رخ مي دهد. بنابراين مي توان به اين نتيجه رسيد که هندوستان يکي از کشورهايي است که آمار خشونت عليه زنان در آن بالاست. در هندوستان قواعد سخت و عجيبي براي زنان حاکم است. تعداد زناني که به دليل نياوردن جهيزيه کافي به منزل همسر خود مورد آزار و اذيت قرار مي گيرند کم نيست. با نگاهي به گذشته يي نه چندان دور مي توان به ياد آورد که زنان همراه با شوهران مرده خود، زنده سوزانده مي شدند، هرچند اين روزها انجام چنين عملي بعيد به نظر مي رسد. اما شايد بتوان يکي از مهم ترين دلايل نفي چنين آدابي را مديون فعاليت هاي فرهنگي و اجتماعي تشکل هاي غيردولتي (NGO) زنان در سال هاي متوالي دانست به خصوص که اين روزها تشکل هاي غيردولتي هندي با حمايت هاي داخلي و خارجي، در هر زمينه يي براي آگاهي يافتن مردم و حمايت از حقوق آنان دست به فعاليت مي زنند. تشکل غيردولتي «ماوا» (MAVAA) يکي از آنها است که با هدف آموزش دادن به مردان، براي مبارزه با خشونت عليه زنان به وجود آمده است و به مردان ياد مي دهد چگونه قدرت را با زنان زندگي شان تقسيم کنند و رفتاري برابر با آنها داشته باشند. اين گروه معتقدند براي جلوگيري از خشونت عليه زنان، بايد مردان و زنان در کنار هم به آگاهي دست يابند و آموزش ببينند. از اين رو چنين فعاليت هايي را در هندوستان جنبش هاي مردان فمينيست عليه خشونت زنان مي گويند. همگي اين مسائل سبب شد در کارگاهي به نام «حساسيت زدايي جنسيتي» شرکت کنم که از سوي دانشکده علوم اجتماعي برپا شده بود. در کنار سخنراني ها و آمار ارائه شده، نحوه اجراي مباحث جدي، بسيار جالب بود که همراه با بازي و تفريح به دانشجويان دختر و پسر و استادان ارائه داده مي شد. درست در ساعات ميانه کارگاه، يکي از سخنرانان مطالب جمع آوري شده اش را در قالبي متفاوت ارائه داد. او تمامي حضار را به دو گروه ماه و ستاره تقسيم کرد و از گروه ستاره خواست در سالن بدوند و گروه ماه آرام به راه خود ادامه دهند. بعضي از افراد که در گروه ستاره بودند قصد داشتند بدوند ولي سرعت کم افراد ماه و کوچکي سالن، مانع دويدن شان مي شد. خانم سخنران سپس از هر دو گروه خواست با هم بدوند و در اين مقطع ماه و ستاره بدون هيچ مشکلي در کنار هم دويدند. نتيجه بازي اما جالب تر بود. خانم سخنران گفت اين سالن تمثيلي از جامعه تنگ و بسته ما است. ستاره زنان هستند و ماه مردان. زناني که مي خواهند بدوند به خاطر سرعت کم مردان در پذيرش برابري زن و مرد، همچنين بسته بودن جامعه با مشکل مواجه مي شوند و سرعت شان گرفته مي شود. دويدن زماني ممکن مي شود که هر دو گروه با سرعت حرکت کنند. بنابراين براي مقابله با خشونت عليه زنان يا هر نوع خشونتي که در کشوري رخ مي دهد دانش، آگاهي و حمايت، زنان و مردان آن جامعه مورد نياز است تا با تحمل سختي ها و بردباري در برابر حوادث پيش رو، بتوان به نتيجه مورد نظر رسيد.
آدم ها
بلوچ
احمد غلامي

عاشق پنهانکاري ام. حتي دوستي هاي معمولي ام را هم دوست ندارم کسي بفهمد. هر کس هر حرفي به من بزند امکان ندارد به کسي بگويم، حتي اگر چيز کم اهميتي باشد. بعضي وقت ها دوست داشتم مي توانستم با قيافه يي ديگر جاهايي بروم که کسي مرا نشناسد.

حالا آدمي با چنين روحيه يي اگر کسي بيايد و برايش اعتراف مهمي بکند چه کار بايد بکند. من بيچاره رفته بودم زاهدان و از آنجا رفتم خاش و بعد از اينکه خاش را ديدم، برگشتم. البته ماشينم را گذاشته بودم يزد. با پژو 405 نوک مدادي از زاهدان به طرف کرمان حرکت کردم. راننده اهل زاهدان بود و جاده را مثل کف دستش مي شناخت. بي اغراق مي توانست چشم بسته پيچ ها را دور بزند. پژو چهار مسافر داشت. مردي که با لباس سفيد بلوچي جلو نشسته بود به نظر آدم متمولي مي آمد. نفر سمت چپ جوانکي سيه چرده بود که دائم گلوله يي ناس توي دهانش مي انداخت و آن را مک مي زد. طرف ديگرم پيرمردي بود که تمام راه خواب بود. راننده هم چاق و گنده بود و لباس بلوچي به تن داشت. گرما همه را کلافه کرده بود و هيچ کس به جز راننده حرف نمي زد. صداي ضبط هم بلند بود و ترانه هايي پخش مي شد که من تا به حال آنها را نشنيده بودم و حيرت آور بود چون من اغلب ترانه هاي مبتذل را شنيده ام و حتي بعضي هايشان را حفظم. اما نمي دانم اين خواننده ها از کجا آمده بودند.

جوانک بغل دستم گهگاه زل مي زد توي چشم هايم و باز برمي گشت به سمت کويري که انگار دور ماشين مي گشت. يک ساعت بعد از پاسگاه نصرت آباد، توي ظل گرما راننده نگه داشت و گفت کمي استراحت مي کنيم بعد راه مي افتيم. روبه روي مغازه يي فکسني ايستاد. آن طرف جاده نخلستان بود؛ نخلستاني غبارآلود و سوخته از گرماي بي پير کوير. حوض کوچکي روبه روي مغازه بود. صورتم را بعد از پيرمرد شستم و نوشابه فانتا خريدم و رفتم توي سايه نشستم. جوانک آمد کنارم. ناس نمي جويد. گفت؛ «اهل تهراني؟» گفتم؛ «آره.» اين همه راه آمده بودم و اين اولين نفري بود که با من حرف مي زد. گفتم؛ «شما کجا مي رويد؟» گفت؛ «کرمان.» گفتم؛ «به خوشي.» گفت؛ «چه خوشي برادر؟» دوست نداشتم مرا برادر خطاب کند. از لب ها و لثه هاي صورتي اش بدم مي آمد. گفتم؛ «زندگي سخته؟» گفت؛ «ها، به خصوص که شهر و ديارت رو ول کني و بري.» گفتم؛ «کجا ميري؟» گفت؛ «يه خراب شده.» انگار نمي خواست بگويد کجا، من هم پيله نکردم. گفت؛ «خانه ام خراب شده.» گفتم؛ «چرا؟» نمي دانم چرا بيخودي کنجکاوي کردم. جوانک شکارش را خوب انتخاب کرده بود. گفت؛ «فرار مي کنم.» گفتم؛ «واسه چي؟» گفت؛ «زنم را کشته م.» شوکه شدم. باورم نمي شد. جرات نمي کردم حرفم را ادامه بدهم. سکوت کردم تا بداند مايل نيستم حرف هايش را گوش کنم. خواستم بلند شوم و بروم پيش راننده، ترسيدم؛ از راننده چاق و گنده و مسافراني که هيچ چيز از آنها نمي دانستم. جوانک دست کرد توي جيبش و يک چاقوي دسته استخواني خون آلود بيرون آورد و گفت؛ «با اين کشتم مي بيني؟» دوباره سکوت کردم. قيافه آدم هاي عاقل و ديرباور را گرفتم که در برابر آدم هاي ديوانه به خود مي گيرند. گلويم خشک شده بود فانتا را سر کشيدم. جوانک چاقويي را که خون روي آن خشک شده بود لاي دستمال پيچيد و گفت؛ «دوستش داشتم، هر جا برم خونش با منه.» نفهميدم منظورش از «خونش» چي بود. سنگيني خونش يا خون خشک شده روي چاقو. سعي کردم باور نکنم، خودم را گول بزنم. با خودم مي گفتم؛ «ديوونه س.» اما جرات نمي کردم حرفي بزنم. حتي مي خواستم بروم از مغازه يک نوشابه ديگر بخرم، مي ترسيدم فکر کند مي خواهم لوش بدهم. سکوت کردم.

خودم را زدم به آن راه که يعني حرف هايش را باور نکردم. گفت؛ «اگه باور نمي کني خودت برگرد خاش بپرس.» بلند شدم. مي خواستم بروم طرف ماشين. مي ترسيدم از پشت مرا با چاقو بزند. قوطي نوشابه را پرت کردم پشت تپه ماهور کوير. پاشد آمد طرفم و گفت؛ «واسه چي هيچي نميگي؟» اين بار رفتم طرف ماشين يعني اينکه حرف هايت را باور نمي کنم. پشت سرم آمد. پيرمرد تا نشست توي ماشين خوابش برد و من هم دوباره افتادم وسط و وحشت زده چشم دوختم به جاده که به سرعت مي رفت زير ماشين و جوانک بي خيال قوطي نقره يي اش را درآورد و تکه يي ناس انداخت توي دهانش و همان طور که آن را مک مي زد زل زد به جاده.
عناوين اين صفحه
پس از تعطيل روزنامه
ماه و ستاره هايي که با هم دويدند
بلوچ

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام