احمد غلامي

عاشق پنهانکاري ام. حتي دوستي هاي معمولي ام را هم دوست ندارم کسي بفهمد. هر کس هر حرفي به من بزند امکان ندارد به کسي بگويم، حتي اگر چيز کم اهميتي باشد. بعضي وقت ها دوست داشتم مي توانستم با قيافه يي ديگر جاهايي بروم که کسي مرا نشناسد.
حالا آدمي با چنين روحيه يي اگر کسي بيايد و برايش اعتراف مهمي بکند چه کار بايد بکند. من بيچاره رفته بودم زاهدان و از آنجا رفتم خاش و بعد از اينکه خاش را ديدم، برگشتم. البته ماشينم را گذاشته بودم يزد. با پژو 405 نوک مدادي از زاهدان به طرف کرمان حرکت کردم. راننده اهل زاهدان بود و جاده را مثل کف دستش مي شناخت. بي اغراق مي توانست چشم بسته پيچ ها را دور بزند. پژو چهار مسافر داشت. مردي که با لباس سفيد بلوچي جلو نشسته بود به نظر آدم متمولي مي آمد. نفر سمت چپ جوانکي سيه چرده بود که دائم گلوله يي ناس توي دهانش مي انداخت و آن را مک مي زد. طرف ديگرم پيرمردي بود که تمام راه خواب بود. راننده هم چاق و گنده بود و لباس بلوچي به تن داشت. گرما همه را کلافه کرده بود و هيچ کس به جز راننده حرف نمي زد. صداي ضبط هم بلند بود و ترانه هايي پخش مي شد که من تا به حال آنها را نشنيده بودم و حيرت آور بود چون من اغلب ترانه هاي مبتذل را شنيده ام و حتي بعضي هايشان را حفظم. اما نمي دانم اين خواننده ها از کجا آمده بودند.
جوانک بغل دستم گهگاه زل مي زد توي چشم هايم و باز برمي گشت به سمت کويري که انگار دور ماشين مي گشت. يک ساعت بعد از پاسگاه نصرت آباد، توي ظل گرما راننده نگه داشت و گفت کمي استراحت مي کنيم بعد راه مي افتيم. روبه روي مغازه يي فکسني ايستاد. آن طرف جاده نخلستان بود؛ نخلستاني غبارآلود و سوخته از گرماي بي پير کوير. حوض کوچکي روبه روي مغازه بود. صورتم را بعد از پيرمرد شستم و نوشابه فانتا خريدم و رفتم توي سايه نشستم. جوانک آمد کنارم. ناس نمي جويد. گفت؛ «اهل تهراني؟» گفتم؛ «آره.» اين همه راه آمده بودم و اين اولين نفري بود که با من حرف مي زد. گفتم؛ «شما کجا مي رويد؟» گفت؛ «کرمان.» گفتم؛ «به خوشي.» گفت؛ «چه خوشي برادر؟» دوست نداشتم مرا برادر خطاب کند. از لب ها و لثه هاي صورتي اش بدم مي آمد. گفتم؛ «زندگي سخته؟» گفت؛ «ها، به خصوص که شهر و ديارت رو ول کني و بري.» گفتم؛ «کجا ميري؟» گفت؛ «يه خراب شده.» انگار نمي خواست بگويد کجا، من هم پيله نکردم. گفت؛ «خانه ام خراب شده.» گفتم؛ «چرا؟» نمي دانم چرا بيخودي کنجکاوي کردم. جوانک شکارش را خوب انتخاب کرده بود. گفت؛ «فرار مي کنم.» گفتم؛ «واسه چي؟» گفت؛ «زنم را کشته م.» شوکه شدم. باورم نمي شد. جرات نمي کردم حرفم را ادامه بدهم. سکوت کردم تا بداند مايل نيستم حرف هايش را گوش کنم. خواستم بلند شوم و بروم پيش راننده، ترسيدم؛ از راننده چاق و گنده و مسافراني که هيچ چيز از آنها نمي دانستم. جوانک دست کرد توي جيبش و يک چاقوي دسته استخواني خون آلود بيرون آورد و گفت؛ «با اين کشتم مي بيني؟» دوباره سکوت کردم. قيافه آدم هاي عاقل و ديرباور را گرفتم که در برابر آدم هاي ديوانه به خود مي گيرند. گلويم خشک شده بود فانتا را سر کشيدم. جوانک چاقويي را که خون روي آن خشک شده بود لاي دستمال پيچيد و گفت؛ «دوستش داشتم، هر جا برم خونش با منه.» نفهميدم منظورش از «خونش» چي بود. سنگيني خونش يا خون خشک شده روي چاقو. سعي کردم باور نکنم، خودم را گول بزنم. با خودم مي گفتم؛ «ديوونه س.» اما جرات نمي کردم حرفي بزنم. حتي مي خواستم بروم از مغازه يک نوشابه ديگر بخرم، مي ترسيدم فکر کند مي خواهم لوش بدهم. سکوت کردم.
خودم را زدم به آن راه که يعني حرف هايش را باور نکردم. گفت؛ «اگه باور نمي کني خودت برگرد خاش بپرس.» بلند شدم. مي خواستم بروم طرف ماشين. مي ترسيدم از پشت مرا با چاقو بزند. قوطي نوشابه را پرت کردم پشت تپه ماهور کوير. پاشد آمد طرفم و گفت؛ «واسه چي هيچي نميگي؟» اين بار رفتم طرف ماشين يعني اينکه حرف هايت را باور نمي کنم. پشت سرم آمد. پيرمرد تا نشست توي ماشين خوابش برد و من هم دوباره افتادم وسط و وحشت زده چشم دوختم به جاده که به سرعت مي رفت زير ماشين و جوانک بي خيال قوطي نقره يي اش را درآورد و تکه يي ناس انداخت توي دهانش و همان طور که آن را مک مي زد زل زد به جاده.