
لادن نيکنام

وقتي قرار باشد شاعري در چند سطر و فقط چند سطر تمام شعور و شهود خود را به ما منتقل کند، يعني سخت ترين راه را برگزيده است. چند سطر که مي گويم يعني نهايتش در شش سطر. انگار که با خود و ذهنش و فرشته الهامش قرار گذاشته که بيشتر از اين پر پروازش را باز نکند. شايد هم شتاب اين روزگار و آدم هايش به گونه يي است که شاعر و نويسنده به قدر حوصله شنيداري مخاطبان مي نويسد. نمي دانم. اما وقتي به دفتر شعري برمي خورم که در آن شعرها همگي کوتاهند، فکر مي کنم يا شاعر شعرهاي کوتاه مي سرايد يا فقط شعرهاي کوتاهش را منتشر کرده است و باز با خود فکر مي کنم پا به عرصه پرمخاطره ايجاز گذاشتن ساده نيست. ولي «کيوان مهرگان» با چشمي باز اين عرصه را برگزيده و از اين ساختار موجز مدد گرفته تا شعر بگويد و آن هم فقط شعر عاشقانه. يعني تمام شعرهاي اين دفتر به جز يکي شان عاشقانه اند. شاعر هر بار محبوبش را از منظري نگريسته و حادثه ها و لحظه ها، کنش ها و کشش ها، دوري ها و نزديکي ها، حسادت و خيانت و خلاصه هر چه به عشق اندکي ربط دارد را دستمايه ساختارهاي کلامي نردباني موجز خود قرار داده است.
در اين دفتر ما با نت هاي سرگردان ذهني روبه روييم که سرانجام به دور آتش عشق رهبري مي شوند. لحظه يي آنجا قرار مي گيرند ولي سرانجام به نظر مي رسد باز از يکديگر دور و هر کدام بر ساز خويش مي کوبند. گويي هر يک پاره يي يا تکه يي از ذهن شاعر را باز مي نمايانند؛ تصوير واحد از يک نگاه عاشقانه که در پس «منً» شعرهاي «مهرگان» ديده نمي شود. او تمام اسباب و لوازم شهودي اش را به کار مي گيرد تا ما را به ادراکات گاه متناقض اش از عشق راهنمايي کند. مانند دوربيني عمل مي کند که از يک پديده از چند جهت عکس مي گيرد. در آن دستکاري هم مي کند و باز عکس مي گيرد. دفتر شعر «تو و جاده همدستيد» از سه عنصر عمده «من» شاعر و «تو»ي محبوب و جاده بيشترين استفاده را کرده است. از نگاه «مهرگان» ميان عشق و جاده به شکل جدي ارتباطي وجود دارد و اين ارتباط را در قالب چند شعر برجسته کرده و چنان بر آن پافشاري مي کند که مي پذيريم اش. مي دانيم در شعر تصوير از چه اهميتي برخوردار است و نياز به گفتن نيست. هر کجا که شاعر به مدد تصوير ايده هاي عاشقانه اش را به شکل شعر درآورده کارش ماندني است و خواندني ولي هر جا به بيان بي پرده و ابهام مفاهيم عاشقانه روي آورده کار از حيث اجرايي افت کرده است. مثلاً وقتي مي خوانيم؛ «بخشيدم/ تمام گل ها را/ به قالي که قرار بود/ تو از روي آن عبور کني/ مي بيني/ مشتم چه مهربانانه خارها را نگه مي دارد» تصوير بخش يا سطر آخر چنان در ذهن مي ماند که اوج عشق مدنظر شاعر. در عين حال در اين تصوير خود «من» شعري هم در دل قالي مستتر است و تصويري فراواقع سرانجام تکوين يافته که تابلويي است ديدني. در اين تابلو «من» شاعر و گل ها و خارها زير پاي «تو»ي محبوب قرار مي گيرند؛ قالي که در آن تن آدمي بافته مي شود يا آدمي خود را در قالي مي بافد. اين نوع تواضع با همان سطر اول که با «بخشيدم» آغاز مي شود، مناسبت دارد.

اما در مقابل وقتي مي خوانيم؛ «مي دانم،/ دنيا دو روز اولش سخت است/ يک روز/ بي تو به سر مي شود/ روز ديگر/ با تو به غروب مي رسد» از شعر دور مي شويم. چون سختي حيات يک عاشق يا يک انسان در مفهوم عام ترش با بيان بي پرده و مستقيم شاعر از سختي ساخته مي شود. يعني شاعر به ما تصويري نمي دهد. آنچه مي دانيم را فقط يک بار ديگر به ما مي گويد. بين گفتن و تصوير کردن طبيعتاً در شعر تفاوت است. وقتي با اشاره مستقيم به «سختي» نزديک مي شويم در حقيقت از آن دور مي شويم. نه فقط ما که مخاطب هم از آن دور مي شود. او مي خواهد بداند سختي يک روز بي محبوب بودن چگونه است. آيا آن روز آفتاب تاريک مي شود يا ابرها رنگ ديگري مي گيرند يا به هر حال اتفاقي غيرمعمول براي شاعر، در چشم شاعر، و سرانجام در چشم ما به وقوع مي پيوندد؟
در بهترين حالت بايد بگوييم شاعر شعرهاي کوتاه بايد بيشترين بار را از تصوير بکشد تا شعرها در ذهن ماندگار شود. او بايد متخصص شکار لحظه ها و بزنگاه هاي تصويري عاشقانه باشد تا بتواند ديگران را با عشقي که تجربه کرده، همراه کند در غير اين صورت متن به جاي شعر به نامه عاشقانه تبديل مي شود. در دفتر «تو و جاده همدستيد» نگاه تغزلي شاعر باعث شده با مقوله يي به نام «عشق» درگير شويم چرا که هر بار در هر شعر تلاش مي کند گوشه يي از آن را به ما نشان دهد؛ آن هم با زباني بسيار ساده. تمام شعرهاي اين دفتر با زباني سروده شده اند که بسيار به زبان معيار نزديک است. با آنکه شعرها اکثراً خطاب به «تو»يي که هر بار هم اتفاقاً شکل عوض مي کند سروده شده اند اما لحن يکساني داشته و مي توان گفت لحن ندارند يعني از تاکيد، تکرار، مکث، فاصله، درهم ريختگي نحوي استفاده از واژه هاي خاص که بار عاطفي مشخصي را منتقل کنند، خبري نيست. اگر در بعضي شعرها، شاعر به گونه يي خاص اين محبوب را مورد خطاب قرار مي داد طبيعتاً در کنار آن تصويرسازي که شرح اش رفت، ضريب درگيري مخاطب را بالا مي برد. حقيقتاً نمي دانم چطور شاعر توانسته لحن را در اين حالت شعري از متن اش بگيرد يعني نمي توان کسي را بدون لحني که خاص همان آدم است، مورد خطاب قرار داد. شايد همچنان متواضعانه او به مقوله نگريسته که خواسته اين شعرها، در حد نجواهاي عاشقانه يي باشد که به سختي به گوش مي رسد به گونه يي که بايد گوش هاي خود را تيز کنيم تا رنج «من» شاعر را بخوانيم، بشنويم و بر آن حتي تکه هايي بيفزاييم. ويژگي ديگر اين دفتر، دقت «کيوان مهرگان» در ايجاد فضاي سپيد در پايان بندي شعرهاست. کاري مي کند که يک حس ناشناخته و گنگ، يا يک حس آشنا و لطيف ذهن مان را مشغول کند. معمولاً هم اين حس در همان سطرهاي پاياني ساخته مي شود. يکي از بهترين نمونه هاي سپيدخواني در پايان بندي در اين شعر ديده مي شود؛ «به چشمانم/ که مانند دو سيب قرمز/ بوي تو را گرفته اند/ تماشا کن/ نگاهم/ طعم بادام دارد». طعم بادامي که در پايان شعر به آن اشاره مي کند هم به طرح چشم آدمي نزديک است، هم ارجاعي است از جنس ديگر. متفاوت با فضايي که در ابتدا ساخته مي شود. دو سيب قرمز در ابتداي شعر به زيبايي در دو هجران «من» شاعر را برمي سازد و طراوت دردناکي را به ذهن متبادر مي کند. حالتي پارادوکسيکال که از يک طرف ماهيت سيب و سرخي اش به نيکويي آشنايي زدايي مي شود و از طرف ديگر به همان وسوسه ازلي و کهن الگوها پرداخته مي شود. اما «بادام» در پايان شعر شکلي يا مفهومي را در ذهن شکل مي دهد که از مخاطبي تا مخاطب ديگر تاويل اش متفاوت است. هر کسي مي تواند از «نگاه بادامي» برداشتي داشته باشد. در نهايت اينکه به شعرهاي «کيوان مهرگان» طرح هاي «اردشير رستمي» هم حال و هواي تازه تري داده است. انگار که وارد فضايي در اين جهان پر از خشونت و سبعيت مي شويد، که رنگ دارد. يک طرف شعر است از نوع عاشقانه اش، طرف مقابل طرح هاي «اردشير رستمي». زبان به کمک تان مي آيد. ساده مي خوانيد. سهل از منزلي به منزل ديگر وارد مي شويد. در هر منزل پنجره يي فرا رويتان باز مي شود سمت گستره خيال انگيز ذهن شاعري که اين تازه اولين دفتر شعر اوست.