دوشنبه، 18 آبان 1388 - شماره 2098
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
نقدي بر دفتر شعر «تو و جاده همدستيد» سروده کيوان مهرگان
آن که نگاه مي کارد

لادن نيکنام

وقتي قرار باشد شاعري در چند سطر و فقط چند سطر تمام شعور و شهود خود را به ما منتقل کند، يعني سخت ترين راه را برگزيده است. چند سطر که مي گويم يعني نهايتش در شش سطر. انگار که با خود و ذهنش و فرشته الهامش قرار گذاشته که بيشتر از اين پر پروازش را باز نکند. شايد هم شتاب اين روزگار و آدم هايش به گونه يي است که شاعر و نويسنده به قدر حوصله شنيداري مخاطبان مي نويسد. نمي دانم. اما وقتي به دفتر شعري برمي خورم که در آن شعرها همگي کوتاهند، فکر مي کنم يا شاعر شعرهاي کوتاه مي سرايد يا فقط شعرهاي کوتاهش را منتشر کرده است و باز با خود فکر مي کنم پا به عرصه پرمخاطره ايجاز گذاشتن ساده نيست. ولي «کيوان مهرگان» با چشمي باز اين عرصه را برگزيده و از اين ساختار موجز مدد گرفته تا شعر بگويد و آن هم فقط شعر عاشقانه. يعني تمام شعرهاي اين دفتر به جز يکي شان عاشقانه اند. شاعر هر بار محبوبش را از منظري نگريسته و حادثه ها و لحظه ها، کنش ها و کشش ها، دوري ها و نزديکي ها، حسادت و خيانت و خلاصه هر چه به عشق اندکي ربط دارد را دستمايه ساختارهاي کلامي نردباني موجز خود قرار داده است.

در اين دفتر ما با نت هاي سرگردان ذهني روبه روييم که سرانجام به دور آتش عشق رهبري مي شوند. لحظه يي آنجا قرار مي گيرند ولي سرانجام به نظر مي رسد باز از يکديگر دور و هر کدام بر ساز خويش مي کوبند. گويي هر يک پاره يي يا تکه يي از ذهن شاعر را باز مي نمايانند؛ تصوير واحد از يک نگاه عاشقانه که در پس «منً» شعرهاي «مهرگان» ديده نمي شود. او تمام اسباب و لوازم شهودي اش را به کار مي گيرد تا ما را به ادراکات گاه متناقض اش از عشق راهنمايي کند. مانند دوربيني عمل مي کند که از يک پديده از چند جهت عکس مي گيرد. در آن دستکاري هم مي کند و باز عکس مي گيرد. دفتر شعر «تو و جاده همدستيد» از سه عنصر عمده «من» شاعر و «تو»ي محبوب و جاده بيشترين استفاده را کرده است. از نگاه «مهرگان» ميان عشق و جاده به شکل جدي ارتباطي وجود دارد و اين ارتباط را در قالب چند شعر برجسته کرده و چنان بر آن پافشاري مي کند که مي پذيريم اش. مي دانيم در شعر تصوير از چه اهميتي برخوردار است و نياز به گفتن نيست. هر کجا که شاعر به مدد تصوير ايده هاي عاشقانه اش را به شکل شعر درآورده کارش ماندني است و خواندني ولي هر جا به بيان بي پرده و ابهام مفاهيم عاشقانه روي آورده کار از حيث اجرايي افت کرده است. مثلاً وقتي مي خوانيم؛ «بخشيدم/ تمام گل ها را/ به قالي که قرار بود/ تو از روي آن عبور کني/ مي بيني/ مشتم چه مهربانانه خارها را نگه مي دارد» تصوير بخش يا سطر آخر چنان در ذهن مي ماند که اوج عشق مدنظر شاعر. در عين حال در اين تصوير خود «من» شعري هم در دل قالي مستتر است و تصويري فراواقع سرانجام تکوين يافته که تابلويي است ديدني. در اين تابلو «من» شاعر و گل ها و خارها زير پاي «تو»ي محبوب قرار مي گيرند؛ قالي که در آن تن آدمي بافته مي شود يا آدمي خود را در قالي مي بافد. اين نوع تواضع با همان سطر اول که با «بخشيدم» آغاز مي شود، مناسبت دارد.

اما در مقابل وقتي مي خوانيم؛ «مي دانم،/ دنيا دو روز اولش سخت است/ يک روز/ بي تو به سر مي شود/ روز ديگر/ با تو به غروب مي رسد» از شعر دور مي شويم. چون سختي حيات يک عاشق يا يک انسان در مفهوم عام ترش با بيان بي پرده و مستقيم شاعر از سختي ساخته مي شود. يعني شاعر به ما تصويري نمي دهد. آنچه مي دانيم را فقط يک بار ديگر به ما مي گويد. بين گفتن و تصوير کردن طبيعتاً در شعر تفاوت است. وقتي با اشاره مستقيم به «سختي» نزديک مي شويم در حقيقت از آن دور مي شويم. نه فقط ما که مخاطب هم از آن دور مي شود. او مي خواهد بداند سختي يک روز بي محبوب بودن چگونه است. آيا آن روز آفتاب تاريک مي شود يا ابرها رنگ ديگري مي گيرند يا به هر حال اتفاقي غيرمعمول براي شاعر، در چشم شاعر، و سرانجام در چشم ما به وقوع مي پيوندد؟

در بهترين حالت بايد بگوييم شاعر شعرهاي کوتاه بايد بيشترين بار را از تصوير بکشد تا شعرها در ذهن ماندگار شود. او بايد متخصص شکار لحظه ها و بزنگاه هاي تصويري عاشقانه باشد تا بتواند ديگران را با عشقي که تجربه کرده، همراه کند در غير اين صورت متن به جاي شعر به نامه عاشقانه تبديل مي شود. در دفتر «تو و جاده همدستيد» نگاه تغزلي شاعر باعث شده با مقوله يي به نام «عشق» درگير شويم چرا که هر بار در هر شعر تلاش مي کند گوشه يي از آن را به ما نشان دهد؛ آن هم با زباني بسيار ساده. تمام شعرهاي اين دفتر با زباني سروده شده اند که بسيار به زبان معيار نزديک است. با آنکه شعرها اکثراً خطاب به «تو»يي که هر بار هم اتفاقاً شکل عوض مي کند سروده شده اند اما لحن يکساني داشته و مي توان گفت لحن ندارند يعني از تاکيد، تکرار، مکث، فاصله، درهم ريختگي نحوي استفاده از واژه هاي خاص که بار عاطفي مشخصي را منتقل کنند، خبري نيست. اگر در بعضي شعرها، شاعر به گونه يي خاص اين محبوب را مورد خطاب قرار مي داد طبيعتاً در کنار آن تصويرسازي که شرح اش رفت، ضريب درگيري مخاطب را بالا مي برد. حقيقتاً نمي دانم چطور شاعر توانسته لحن را در اين حالت شعري از متن اش بگيرد يعني نمي توان کسي را بدون لحني که خاص همان آدم است، مورد خطاب قرار داد. شايد همچنان متواضعانه او به مقوله نگريسته که خواسته اين شعرها، در حد نجواهاي عاشقانه يي باشد که به سختي به گوش مي رسد به گونه يي که بايد گوش هاي خود را تيز کنيم تا رنج «من» شاعر را بخوانيم، بشنويم و بر آن حتي تکه هايي بيفزاييم. ويژگي ديگر اين دفتر، دقت «کيوان مهرگان» در ايجاد فضاي سپيد در پايان بندي شعرهاست. کاري مي کند که يک حس ناشناخته و گنگ، يا يک حس آشنا و لطيف ذهن مان را مشغول کند. معمولاً هم اين حس در همان سطرهاي پاياني ساخته مي شود. يکي از بهترين نمونه هاي سپيدخواني در پايان بندي در اين شعر ديده مي شود؛ «به چشمانم/ که مانند دو سيب قرمز/ بوي تو را گرفته اند/ تماشا کن/ نگاهم/ طعم بادام دارد». طعم بادامي که در پايان شعر به آن اشاره مي کند هم به طرح چشم آدمي نزديک است، هم ارجاعي است از جنس ديگر. متفاوت با فضايي که در ابتدا ساخته مي شود. دو سيب قرمز در ابتداي شعر به زيبايي در دو هجران «من» شاعر را برمي سازد و طراوت دردناکي را به ذهن متبادر مي کند. حالتي پارادوکسيکال که از يک طرف ماهيت سيب و سرخي اش به نيکويي آشنايي زدايي مي شود و از طرف ديگر به همان وسوسه ازلي و کهن الگوها پرداخته مي شود. اما «بادام» در پايان شعر شکلي يا مفهومي را در ذهن شکل مي دهد که از مخاطبي تا مخاطب ديگر تاويل اش متفاوت است. هر کسي مي تواند از «نگاه بادامي» برداشتي داشته باشد. در نهايت اينکه به شعرهاي «کيوان مهرگان» طرح هاي «اردشير رستمي» هم حال و هواي تازه تري داده است. انگار که وارد فضايي در اين جهان پر از خشونت و سبعيت مي شويد، که رنگ دارد. يک طرف شعر است از نوع عاشقانه اش، طرف مقابل طرح هاي «اردشير رستمي». زبان به کمک تان مي آيد. ساده مي خوانيد. سهل از منزلي به منزل ديگر وارد مي شويد. در هر منزل پنجره يي فرا رويتان باز مي شود سمت گستره خيال انگيز ذهن شاعري که اين تازه اولين دفتر شعر اوست.

کارآگاه وبلاگ نويس

مژده دقيقي

کاربراني که اين روزها به وبلاگ پرطرفدار ightjack.wordpress.com سر مي زنند با اين پيام روبه رو مي شوند؛ «نويسنده اين وبلاگ را حذف کرده است. مطالب ديگر در دسترس نيست.» «نايت جک- کارآگاه انگليسي» وبلاگي است- يا بهتر است بگوييم بود- درباره جنايت ها و خلاف هاي ريز و درشت شهر کوچکي در انگلستان و اقدامات پليس. ماجرا در واقع از بهار گذشته آغاز شد که داوران جايزه ادبي جرج اورول تصميم گرفتند اولين جايزه خود را در حوزه وبلاگ نويسي به اين وبلاگ اهدا کنند. جک نايت نام مستعار کارآگاه پليس ريچارد هورتن از نيروي پليس لنکاشر است که تا پيش از تعلق گرفتن اين جايزه به وبلاگش موفق شده بود هويت خود را پنهان نگه دارد. گزارش هاي جذاب و انتقادي وبلاگ او از ماجراها و اقدامات نيروهاي پليس از ديد فردي از درون اين نيرو نظر داوران جايزه اورول را جلب کرده بود. هدف جايزه جرج اورول ارتقاي کيفيت نوشتار سياسي و تبديل نويسندگي سياسي به هنر است، و از سال گذشته جايزه يي نيز به وبلاگي در اين زمينه اختصاص داده است.

ريچارد هورتن (يا همان جک نايت) نوشتن در وبلاگ ناشناس «نايت جک» را در فوريه 2008 آغاز کرد. در ژانويه 2009 احساس کرد به تکرار افتاده است و نوشتن را متوقف کرد. ولي در مارس همان سال برنده جايزه اورول در بخش وبلاگ نويسي شد. فرداي روزي که اين جايزه را به دست آورد، وبلاگش تيتر اول «گاردين» شد و روزنامه پرتيراژ «سان» يک صفحه کامل به آن اختصاص داد. تعداد بازديدکنندگان وبلاگش ناگهان از 1500 نفر به 60 هزار نفر در روز رسيد. سيل پيشنهادها از سوي مطبوعات و کارگزاران ادبي و ناشران و فيلمسازان و تهيه کنندگان تلويزيون به سويش سرازير شد که مودبانه به همه آنها جواب رد مي داد. هورتن جايزه را پذيرفت، ولي براي پنهان نگه داشتن هويتش در مراسم اهداي آن شرکت نکرد. با اين حال شهرت باعث دردسر نويسنده اين وبلاگ پرطرفدار شد و کنجکاوي خبرنگاران بالاخره کار دستش داد. وقتي پاتريک فاستر خبرنگار «تايمز» موفق شد رد او را در دنياي مجازي دنبال و هويتش را کشف کند، ريچارد هورتن مطالب وبلاگش را حذف و سعي کرد از طريق حقوقي جلوي افشاي هويتش را بگيرد و مانع آسيب بيشتر به نيروي پليس و خانواده خود شود. ولي قاضي دادگاه عالي انگلستان به اين نتيجه رسيد که مردم حق دارند از هويت او باخبر شوند و نويسنده وبلاگ بايد مسووليت نوشته ها و همچنين مسووليت حفظ هويت خود را بپذيرد. در ماه ژوئن دادگاه به نفع روزنامه «تايمز» راي داد و اين روزنامه هويت هورتن و محل خدمتش را فاش کرد. هورتن نيز در مقاله يي در «تايمز» دليل شروع و حذف وبلاگش را توضيح داد؛«اسم من ريچارد هورتن است و 17 سال است براي نيروي پليس لنکاشر کار مي کنم. 12 سال هم هست که کارآگاهم. در واقع در تمام عمرم هيچ کار ديگري را اينقدر دوست نداشته ام. ولي در يک سال و نيم اخير به عنوان نويسنده وبلاگ پليسي ناشناسي به نام «نايت جک» زندگي دوگانه يي داشته ام.»

اگرچه هورتن مطالب وبلاگش را حذف کرده و جايزه نقدي خود را هم به بنياد نيازمندان پليس بخشيده و اعلام کرده کارآگاه بودن برايش از وبلاگ نويسي مهم تر است، ولي اخطار شديداللحني گرفته و مافوق هايش مشغول بررسي مطالب وبلاگ او هستند. «حالا ديگر وبلاگم از بين رفته، حذف شده، پست به پست ذوب شده و از لبه حافظه نهاني گوگل پايين چکيده است. چند هزار پوندي گير بنياد نيازمندان پليس آمده که شايد تنها حسن اين ماجرا باشد. زندگي خانوادگي ام از بعضي جهات که خانواده ام نمي خواستند تغيير کرده و همه اش تقصير من است. من از لطمه يي که به آبروي نيروي پليس لنکاشر خواهد خورد بسيار متاسفم؛ اين هم تقصير من است. علاوه بر اين آينده شغلي خودم هم به خطر افتاده است.» بنياد استانداردهاي رسانه يي که از بنيانگذاران جايزه جرج اورول است، با اين اقدام روزنامه تايمز و راي دادگاه عالي انگلستان مخالف است و دست اندرکاران اين جايزه به تازگي از ريچارد هورتن دعوت کرده اند در هيات داوران بخش وبلاگ نويسي اين جايزه در سال 2010 شرکت کند و هورتن هم - البته با موافقت مافوق هايش- اين دعوت را پذيرفته است.

ماجراي نايت جک/ ريچارد هورتن و افشاي هويت اين وبلاگ نويس در روزنامه «تايمز» بحث هاي زيادي را موجب شده که با پيچيدگي هاي اخلاقي همراه است. از يک سو مامور پليسي در وبلاگ خود به طور ناشناس از پرونده هايش صحبت کرده و مطالب بحث انگيزي درباره اقدامات پليس و سياست بيان کرده است و از سوي ديگر روزنامه يي پرتيراژ که تلاش مي کند حق خود را براي فاش نکردن منابعش حفظ کند، هويت يک وبلاگ نويس برنده جايزه را افشا کرده است. «تايمز» عنوان مي کند اقدام نادرست مامور پليسي را افشا کرده، گواينکه حرفي از درستي يا نادرستي مطالب وبلاگ او يا مصلحت عمومي در افشاي هويت اين وبلاگ نويس به ميان نياورده است. اقدام روزنامه «تايمز» در افشاي هويت نايت جک بي گمان دنيا را از صداهايي که در غير اين صورت به سخن درمي آمدند محروم کرده است. اين ماجرا احتمالاً بسياري از افراد و منابع مطلع را در افشاي اطلاعات خود به ترديد مي اندازد و گام مهمي در محدود کردن آزادي بيان محسوب مي شود. گزارشگري و نوشتن به صورت ناشناس با وبلاگ نويسي شروع نشده، ولي بدون شک پس از پيدايش وب بسيار گسترش يافته است. بر اساس آخرين شمارش موتور جست وجوي بلاگ پالس در زمان نگارش اين مطلب 122 873 770 وبلاگ در فضاي مجازي وجود دارد و روزانه قريب به 100هزار وبلاگ به اين تعداد اضافه مي شود. ناشناس بودن ويژگي اين مرحله از نشر مطالب در وبلاگ ها و ابراز عقيده در بخش نظرات آنهاست که محاسن و معايب خود را دارد. از جمله معايبش يکي اين است که اعتبار مطلب به دليل ناشناس بودن نويسنده ممکن است محل ترديد باشد يا نويسنده مطلب درباره آنچه مي نويسد احساس مسووليت نکند و آزاد باشد که هر چه مي خواهد بنويسد. ولي محاسن زيادي هم دارد که يکي از آنها شکوفايي حيرت انگيز صداهاي تازه در اينترنت است. فوران صداهاي تازه يي که تاکنون شنيده نشده اند، نه تنها بر کيفيت نوشتار سياسي بلکه بر جامعه و سطح فهم عمومي اثر مي گذارد.

نگاهي نو به هوشمندي رولشتاين
سال بلو و ماهي بدہ

ران رزنبام  /  ترجمه ؛ نشميل مشتاق

يک حدس هايي زده ام که فکر کنم درست از آب دربيايد؛ سم «سي گوي ترا» آدم را نمي کشد بلکه قوي تر مي کند.

اينها را در شيکاگو مي نويسم جايي که دانشگاه معروف آن شهر به من کمک هزينه يي داد تا به عنوان نويسنده به حرفه ام يعني نوشتن مشغول شوم. گوشه دنجي در محله يي خوش آب و رنگ فلامينگو در مستغلات ليک شور درايو که روزگاري سال بلو و سومين زنش (از مجموع پنج تا) در آن زندگي کرده بودند. بنگاهي ها مي گفتند آلکاپون- خلافکار معروف هم- روزگاري حوالي اين درياچه پرسه مي زده است و من دوست دارم اين داستان را (هر چند اگر آن را براي بالا بردن قيمت خانه هايشان بافته باشند) باور کنم.

در همان روزها بود که «رولشتاين» رمان سال بلو را خواندم؛ داستاني بر اساس زندگي روشنفکرانه آلن بلوم فقيد و سلوک روشنفکرانه اش در دانشگاه شيکاگو، جايي که سال بلو و آلن بلوم با هم سمينارهايي برگزار مي کردند. داستان«پايان ذهن امريکايي» بلوم بدون شک با نقدهاي حاشيه يي بلو تبديل به اثري پرفروش شد.

در نظر من رولشتاين نه بهترين اثر بلو، که بهترين نوشته يي است که تاکنون خوانده ام. کتابي در ستايش شادي هاي زندگي و مراقبه يي بر لذت هاي جسمي و مرز تراواي مبهمي که همه روزي از آن خواهيم گذشت؛ در شکاف بين مرگ و زندگي. همان طور که به عيد پاک نزديک مي شديم داستان رولشتاين بيشتر به زندگي من شباهت پيدا مي کرد. چرا اين رمان بلو را از بقيه نوشته هايش بيشتر دوست داشتم؟ شايد چون من هم يک بار مرده و دوباره زنده شده بودم.

شخصيت خود بلو و سبک نوشتن اش در نوشته هاي قبلي وي ضد و نقيض بود. به عنوان مثال آدم زرنگه «ويندي سيتي» طوري رازآلوده حرف مي زد که گفته هايش را نمي شد به هم ربط داد. با اين حال بدون شک معنايي عميق و فلسفي در سطر سطر آن داستان مستور بود. چيزهاي دنيوي و فرادنيوي چنان در نثر او به هم تاب خورده اند که اصلاً از شکل افتاده اند.

به نقل از ريچارد استرن رمان نويس مکتب شيکاگو در داستان زندگي جيمز اطلس؛ «بلو دو دلخوشي دارد؛ فلسفه بافي و مغازله. مشکلي با اين دو سرگرمي ندارم اما بعد فلسفي وجود بلو با وجود جسمي اش جور درنمي آيد. نوشته هايش هم که انگار بازتاب صداهاي سرگردان ذهني اسکيزوفرنيک هستند.»

هرچند در هرتزوگ مشکلات زناشويي قهرمان داستان محوريت دارد اما نويسنده سعي دارد مخاطب را به ديدگاه هاي تاريخي هگل بکشاند؛ چيزي که بي شباهت به يک تردستي داستان نويسانه، به ناپختگي تمام عياري مي انجامد که مضموني بدقواره را آفريده است. اما داستان رولشتاين نوشته يي متفاوت است. به طور کلي اين داستان با آنچه بلو در چنته نوشته هاي دهه 80 خود دارد، فرق مي کند. از همان لحظه اول که پاره هاي داستان را در مجله نيويورکر ديدم، فهميدم رولشتاين چيز ديگري است؛ نوشته يي که هم از نظر تغزلي و هم از ديد فلسفي اثري درخور محسوب مي شود. در اين رمان بارقه آثار برتر، با شکوهي عظيم بر جنبه يي نفساني تابيده و از نوشته، بافتي با يک تاروپود يکپارچه و منسجم ساخته است. فکر مي کنم خيلي ها نتوانسته اند اين نوشته را درک کنند و شايد دليل اين همه نقد و حاشيه هم همين باشد. کافي است يک بار داستان را بخوانيد تا حرفم را باور کنيد. مهم نيست آيا داستان روايتي دقيق از زندگي خصوصي يک استاد دانشگاه معروف به نام آلن بلوم هست يا خير. با اين همه اگر مي خواهيد بلوم را بشناسيد، اين داستان را بخوانيد.

سم تننهاوس در روزنامه تايمز نقدي درباره نوشته هاي سال بلو نوشت با اين مضمون که؛ «با نگاهي کلي به داستان هاي بلو درمي يابيم دغدغه هميشگي او هميشه همين بوده است؛ «نگاه به دنياي آدم ها از ديد يک موجود برتر (يک ضمير والاتر يا همان خداوند)». نوشته هايي سرشار از لغزش هاي سهوي نوشتاري و پيچ و خم هاي داستاني و پرت شدن از موضوع اصلي. «متن هايي پيرامون ماهيت طبيعت و درک بشري و مذهب». از اين روست که بررسي نوشته ها به صورت انفرادي و موردي اهميت چنداني ندارد و نقدشان بيهوده است.» روزنامه تايمز هم آثار بلو را در قواره هاي آثار ماندگار والت ويتمن و «غيرقابل نقد» خوانده است.

شايد همين طور باشد و نتوان آثار بلو را چه تک تک، چه کلي نقد کرد و حساب برخي از داستان ها را از بقيه جدا کرد. با اين حال بدون شک دستاورد نويسنده در داستان رولشتاين از موفقيت هايش در داستان هاي قبلي متمايز است؛ داستان هايي که بلو براي نوشتن شان رنج زيادي برده بود؛ تلاش در پنهان سازي و در لفافه سخن گفتن... در تاروپودي چنان درهم تنيده که رازگشايي شان کار هر کسي نباشد.

دقت بلو در پرداختن به جزئيات بافت ها تصادفي نيست؛ بافت ملافه هاي هتل کريلون پاريس، دستمال گردن هاي سولکا و شيرين کاري رولشتاين در فروشگاه لانون وقتي «يک کت اسپرت» مي خرد.

داستان را که مي داني. داستان در يک آپارتمان مجلل در طبقه هاي بالاي يک برج اتفاق مي افتد؛ جايي که رولشتاين (بلوم) از چيک (بلو) مي خواهد بابت پرفروش شدن داستانش سور بدهد؛ داستان زندگي رولشتاين را بنويسد. در اين داستان خاطرات چيک از رولشتاين (که بعداً مي فهميم رو به موت است) روايت مي شود و در پايان داستان در صحنه يي بسيار تاثر برانگيز چيک قبول مي کند داستان زندگي رفيقش را بنويسد.

بلو هنگام تفسير کالاهاي خيلي مادي، اسراف گرايي را شکوفايي زيباي مدنيت مي داند که در قلب پاريس رخ مي دهد. صحنه هايي که در شهر پاريس مي گذرد مرا ياد «الين اسکاري» دانشگاه هاروارد مي اندازد در کتاب قطور «تن در رنج» که سرشار است از ملاحظات زيرکانه و در عين حال ضد و نقيض. به نظر الين مادي گرايي و کالاهايي که در بافت هايي زيبا توليد شده اند، شهوت سودجويان را خاموش نمي کنند بلکه شکوه هوشياري و زيبايي شعور باطن را به چالش مي کشند و بر پيچيدگي هاي دنياي بيرون مي افزايند.

رولشتاين کت 4500 دلاري اش را اين گونه تفسير مي کند؛ «ژاکت خوشگل لانون يک فلانل قشنگ ابريشمي فوق العاده بود با رنگ طلايي براقي که برق تاروپودش چشم آدم را خيره مي کرد.»

چيک مي گويد؛ «از همان ژاکت هايي که لنگه اش را در مجله «ونيتي فير» مي بيني (مجله يي مربوط به ستاره هاي سينما و زندگي پرخرج شان. اين نام به انگليسي به معناي سراي پوچ و بيهوده است). تن آدم هايي که درد بي دردي دارند و هيچ کاري ندارند جز بيکاري و اين را مي توان در شکوه کثافت وجود خودشيفته شان ديد. حتي نمي تواني خوابش را ببيني که مرد باهوشي چنين چيزي تنش کند. خيلي جالب است اگر چنين چيزي را ببينند.»

و بلو از چه عباراتي استفاده مي کند؛ «ابريشم» و «فوق العاده» که «برق تاروپودش چشم آدم را خيره مي کرد» و «شکوه کثافت وجود خودشيفته شان» گويي دارد از نثر خودش حرف مي زند. ابريشمي و فوق العاده که بارقه هاي بصيرت و بينش در تاروپود داستان سوسو مي زند. در رولشتاين جسم و خرد، فلسفه و مغازله چنان به هم گره مي خورند که دست آخر يکي مي شوند.

شايد رولشتاين را از همين جنبه بتوان منحصربه فرد دانست. وقتي در شيکاگو بخش هاي آخر کتاب را مي خواندم (زماني که بلو تجربه وحشتناک چيک در خوردن سم «سي گوي ترا» را روايت مي کند) يادم افتاد که اين اتفاق يک بار براي خود بلو هم افتاده بود؛ وقتي در سفري به جزاير کارائيب با خوردن يک ماهي عجيب و غريب کارش به بيمارستان کشيد.

در اينجا به نظرم بلو از چيزي سخن مي گويد که تا پيش از آن در داستان هايش مسکوت باقي مانده بود. او به دامان حقيقتي پناه مي برد که قبلاً همواره از آن مي گريخت. در اين بخش که جيمز اطلس، کسي که داستان زندگي بلو را نوشت از آن با تعبير «پرت شدگي از موضوع» ياد مي کند، چيک قاشق قرمزي را مي خورد که در سايه مرجان هاي دريايي زندگي مي کند و سمي کشنده و نادر دارد و سم آن با پخته يا حتي جوشانده شدن هم از بين نمي رود. کافي است ماهي اشتباهي را بخوري آن وقت ديگر هيچ شانسي نداري.

چيک رو به موت حتي روح قوم و خويش مرده اش را هم مي بيند. بعد از برده شدن به بيمارستان و تحت اثر داروهاي ضدسم دچار توهماتي در مورد مرگ و زندگي مي شود؛ «عجيب بودن اين توهمات در آن است که يک جوري آدم را آزاد مي کند طوري که دلم مي خواهد گاهي براي داشتن چنان حسي باز هم بميرم- داستان هايي که لازم نبود هيچ وقت بافته شوند.»

داستان هايي که لازم نبود هيچ وقت بافته شوند، بلو حال مي کرد، او به نوعي خاص با مسموم شدن حال مي کرد، بلو با همنشين اش همنشيني مي کرد و با مرگ خود معاشرتي روياگونه داشت. چيک پس از مسموميت به طور کلي عوض مي شود. قبول مي کند داستان زندگي رولشتاين را بنويسد. بلويي نو از گور برمي خيزد.

چيزي که من آن را اثر سم «سي گوي» مي خوانم بر اين واقعيت صحه مي گذارد که چگونه فرهنگ و هنر هم مي توانند از سم و مرض متاثر شوند. شايد حدسي که زدم، زياد درست به نظر نرسد اما از اين لحاظ بد نيست که با يادآوري اين حقيقت که اراده آدم چقدر بر زندگي اش ناچيز است، هميشه جانب تواضع را حفظ کنيم. شايد اين خرده افاضات من در مورد بلو و رولشتاين هم اثر سمي باشد که يادم نمي آيد کي خورده ام.

براي نويسنده هاي امريکايي هم بد نيست اگر سري به جزاير کارائيب بزنند و يک ماهي سمي نوش جان کنند تا شايد سطح خلاقيت شان با يک خرده سم «سي گوي» بيشتر شود.

ہ عنوان مقاله اشاره به تمثيلي دارد در مورد تفکيک مومنان راستين از رياکاران در آخرت همچون جداکردن ماهيان خوب از ماهيان بد در تور ماهيگيران

منبع؛ مجله اسليت

عناوين اين صفحه
آن که نگاه مي کارد
کارآگاه وبلاگ نويس
سال بلو و ماهي بدہ

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام