ايمان پاکنهاد
«بگذاريد «کافه پيانو» حتي 30 بار چاپ شود؛ خوانده مي شود يا خريده مي شود، آن هم به چه طريقي؟ نمي دانيم. بگذاريد کتاب «دا» 60 بار چاپ شود، گيرم با همان تيراژ معمول ادبيات ايران؛ 2500 نسخه. خوانده مي شود يا فقط . . . نمي دانيم. بگذاريد ظرفيت دانشگاه ها را چند برابر کنند و از هر دو کنکوري، يکي دانشجو شود، خروجي اين پروژه چيست؟ بگذاريد ورزشکاران المپيکي را افزايش دهند، حالا مدال هم نياوردند، نياوردند؛ يا «اخراجي ها 2» پرفروش ترين فيلم تاريخ سينما باشد. اصلاً آمار شگفت انگيز موفقيت ها را انگار قرار است از اين پس هفتگي يا حتي روزانه به ملت شريف گزارش دهند. باشد. چنين بادا، اما در اين مملکت تيراژ بالا هيچ گاه ملاک ارزشمندي اثر نبوده است. پرويز پرستويي در اختتاميه جشنواره فيلم فجر که فيلم «اخراجي ها يک» به جز جايزه تماشاچيان جايزه ديگري نبرد، بعد از شيرين کاري کارگردان فيلم، هر آنچه حرف داشت را در گلو فرو خورد و فقط گفت؛ «خداوند به همه ما صبر عطا کند.» اما صبر خدا هم حدي دارد.»
---
آنچه خوانديد از سرمقاله مجله يي است تخصصي به اسم «نويسار» که در همدان چاپ مي شود؛ مجله يي در حوزه ادبيات. مرتضي پرورش که عضو شوراي سردبيري «نويسار» است، در سرمقاله، پس از آنکه از مصائب انتشار چنين نشرياتي سخن گفته، دغدغه هاي خود را يکجا جمع کرده و به چيزي رسيده که آن بالا خوانديد. «نويسار» با پول بسيار اندکي که دارد توانسته در اين روزگار سخت نوشتن، از نويسنده هاي شناخته شده هم عصرمان مطلب بگيرد و در تيراژي اندک چاپ و منتشر کند. نام ها را ببينيد؛ «عبدالله کوثري، علي عبداللهي، کوروش همه خواني و...» روزنامه خوان يا مجله خوان حرفه يي اگر باشيد حتماً مي دانيد که جمع کردن و کنار هم گذاشتن قلم نويسنده هايي از اين دست، دست کم در روزهاي امروز دشوار است؛ از آن روي که چندي است پيدا کردن دل و دماغي چاق براي نوشتن آن هم در حوزه يي خاص مثل «ادبيات» و براي انتشار در نشريه يي با تيراژ کم کار ساده يي نيست. فصلنامه «نويسار» بعد دو سال، شماره هفت و هشت خود را چندي است چاپ کرده است. روي جلدش طرحي ندارد. لوگو در گوشه سمت چپ بالا به رنگ سبز در پس زمينه سفيد قرار گرفته است. زير لوگو با فونتي کمي بزرگ تر از معمول نوشته؛ «فصلنامه تخصصي ادبيات؛ سال سوم، شماره هفت و هشت؛ بهار و تابستان 88 ، 1000 تومان». پايين تر هم اسم نويسنده هاي اين شماره با رنگ سياه آمده است. صاحب امتياز مجله «کانون ادبي هشتاد» در دانشگاه بوعلي همدان و مديرمسوولش عليرضا سبزواري است. افشين رضاپور، فرياد ناصري، محمد بياتي، عليرضا سبزواري، صفر پاک بين و مرتضي پرورش هم اعضاي شوراي سردبيري هستند. عليرضا سبزواري در مقاله خود درباره ادبيات دانشگاه ها چنين نوشته است؛ «ما در بهترين حالت، حواس مان پرت است. يعني اينکه اصل و فرع را مي دانيم، درست و غلط را درک مي کنيم، اما کمي نگرانيم و حواس پرت. ذائقه غذايي و پوششي مان تغيير مي کند، اما حاضر به تغيير در ذائقه ادبي و حتي قبول تغيير در ذائقه ديگري در اين زمينه نيستيم. تا گروهي به هر دليل و نگاهي به جاي بره کباب، دعوت مان به خوردن «ميرزاقازانيا با سس فرد اعلاي فرانسه» نکنند. و آن وقت داد بزنيم که ببينيد با اين زبان نازنين چه کرده ايد؟» سبزواري چند پايان نامه را مثال زده تا به اين نتيجه برسد؛«... هنوز هم مي توان زاويه يي ديگر را براي نگاه به اين موضوع برگزيد و آن، ادامه دادن شرايط موجود است، شرايطي که ظاهراً قرار است هر کس کار خود را انجام دهد و با طرف مقابل تا وقتي نياز نيست، وارد ستيز و در شرايط معقول تر وارد بحث و مجادله نشود اما غ...ف بهتر نيست تا با دقت و وسواس و عنايت بيشتري به اين موضوع حياتي نگاه شود؟»
شعر
پس از اين دو يادداشت نسبتاً مفصل است که «نويسار» وارد بخش شعر مي شود. صفر پاک بين، حسن رضا هنري، علي اسداللهي، عليرضا نوري، سعدي گل بياني، فرياد ناصري، کوروش همه خواني، زهرا معمارياني، محمد بياتي، ليلا کردبچه، مرتضي پرورش، عليرضا سبزواري و شيدا نوذري شعر گفته اند و براي چاپ در بخش شعر به «نويسار» سپرده اند. شعري از صفر پاک بين را بخوانيد؛ «آدم هايي که پاي حرف هايشان بايستند سنگ مي شوند/ مثل بوعلي که پاي فلسفه اش ايستاد/ و مخفي ترين کتابش را زير بغل گرفت/ و سنگ شد/ جمادات حتي/ پاي حرف هايشان که بودند شنگ شدند/ به حرف آدم برفي ها اما نمي شود اعتماد کرد/ گيرم در دامنه الوندي باشند که روي کوه بودن خود ايستاد/ در هر صورت شاعرها رودخانه مي شوند/ از بخارا بگير تا شيراز/ مثل رودکي/ که شاعر بود.»
داستان
بخش بعدي مجله «داستان» است. نويسنده هايي جوان در اين بخش داستان هايشان را منتشر کرده اند. سردار صالحي يکي از آنهاست. در داستانش به اسم «شکار ابراهيم» مي نويسد؛ «تا ابراهيم قصابي باز نکرده بود، ما براي خوردن، حيوان نمي کشتيم. تنها شکار پرنده مجاز بود. بلبل و هدهد و اين جور چيزها و گاه گاهي راني از شتر شبان که از کوه پرت شده بود و به دست ابراهيم مي افتاد. ابراهيم شکارچي ما بود. مادر ايستاده بود و داشت ...» چند صفحه بعدتر مهکامه رحيم زاده قصه يي نوشته به نام «سومين راز»؛ «... لباس زنان اوکرايني را پوشيد. که دامنش بلند بود و سياه و چين دار و بلوزش کتان سفيد و شال قلاب دوزي سفيد و سياهي هم بر دوش انداخت و بال هايش را جلوي سينه گره زد و کلاه گردي هم از همان جنس بر سر گذاشت و لبه اش را تا تاج ابروها پايين کشيد. مي دانست که مي آيد. چون امروز روز تولدش بود و روز تولد برايشان اهميت بيشتري داشت تا سالروز مرگ. به همه دوست و آشناها هم خبر داده بود که براي ديدن خواهرش به تورنتو مي رود ...»
سه داستان از عليرضا محمودي ايرانمهر به نام هاي «خواب شفيره ها»، «قديس پتک به دست» و «سنجاقک» نيز در اين بخش است. در قديس پتک به دست مي نويسد؛ «... دم دمه هاي غروب، وقتي نيمي از خانه ويران شده و کار من به پايان رسيده، بهترين لحظه هاي زندگي ام آغاز مي شود. آن وقت دوست دارم روي سر بچه هايي که توي کوچه بازي مي کنند، دست بکشم؛ زنبيل پيرزنان را به خانه شان ببرم؛ به رهگذراني که از مقابلم مي گذرند، سلام کنم و اگر بچه گربه يي روي درختي گير کرده، او را زمين بگذارم. آن وقت است که لبخند رضايتي روي صورتم مي نشيند، آن لبخند عميقي که هيچ کس نمي تواند در برابرش مقاومت کند.»
مقاله
مقاله يي به نام «گلشيري و داستان نويسان ديگر» هست که قهرمان شيري نويسنده و استاد دانشگاه رازي همدان نوشته است. او در اين مقاله که شايد براي مخاطبان مجله جذاب ترين بخش هم باشد، جدال هوشنگ گلشيري با نويسندگاني چون محمود دولت آبادي، رضا براهني و احمد محمود را بازخواني کرده است. مي نويسد؛ «گلشيري آنچنان که خود گفته است، در نقد ادبي بسيار بي رحم بود و با کسي تعارف تکه پاره نمي کرد.» سپس نقل قولي از خود گلشيري مي آورد؛ «من در ادبيات با کسي شوخي ندارم و بي رحمم و انتظارم در اين است که ديگران هم بي رحم باشند.» شيري در جايي ديگر از مقاله اش مي نويسد؛ «... از صافي نقادي هاي او، هيچ نويسنده يي سالم عبور نکرده است. همين موضوع متقابلاً موضع گيري منفي و چالش هاي آشکار و پنهان بعضي از همان چهره هاي برجسته را که در نقد داستان نيز دستي داشته اند، باعث شده است و از اين طريق گاه فضاي ادبيات معاصر ايران، به عرصه يي انباشته از حب و بغض هاي سليقه يي و پرافراط و تفريط بدل شده است. با آنکه گلشيري در نقدهاي خود اغلب محق است، اما لحن تند و تيز و بي انعطاف و حکم صادر کردن هاي قاطع و مقتدرانه او آن هم در حق نويسندگان صاحب نام، بعضي را چنان برآشفته کرده است که از بنياد منکر مقبوليت فکري و ادبي شماري از داستان هاي شاخص او شده اند...» خواندن اين مقاله را نبايد از دست داد.
مخصوصاً آنجايي که نقل قولي از گلشيري درباره رفتن او به وزارت ارشاد و حرف هايش درباره ممنوعيت انتشار کتابش به ميان مي آيد. در همين بخش مقاله پونه بريراني درباره کتاب «آنجا که پنچرگيري ها تمام مي شوند» نوشته است. سلمان زند هم درباره داستان «همنوايي شبانه ارکستر چوب ها» نوشته است. باشو بزرگ ترين هايکوسراي ژاپني موضوعي ديگر است که «نويسار» به آن پرداخته است. خلاصه مقاله يي از سيروس نوذري چاپ کرده اند که به زندگي و آثار باشو پرداخته است. عنوان مقاله هم اين است؛ «باشو و تنهايي جاودانه».
صفر پاک بين هم در بخش مقاله يادداشتي نوشته با عنوان «بودن، مثل انزوا» و دفتر شعر «گنجشک ها روي برف راه مي روند» سروده فرياد ناصري را نقد کرده است. شروعش را بخوانيد؛ «اينکه شعري به شانه ات نمي زند که؛ «هي...» و تو فراموش کرده يي که کلاهت را آخرين بار به احترام کدام شاعر از سر برداشته يي، تقليل ما است شايد، تقليل شعر، شاعر...» اين دفتر شعر فرياد ناصري را دو نفر ديگر هم نقد کرده اند؛ محمد بياتي و منصور خورشيدي. بياتي عنوان يادداشتش را «تمهيداتي براي تو» گذاشته و خورشيدي «مشتي از دلهره کبوترها» را براي تيتر مطلبش انتخاب کرده است.
ترجمه
عبدالله کوثري مترجم توانا يکي از نويسنده هاي ثابت «نويسار» است. او در اين شماره سراغ آنا آخماتوا رفته و سوگسرودي از او ترجمه کرده است. سوگسرود چنين آغاز مي شود؛ «نه زير طاق آسماني بيگانه/ نه در پناه بال هايي غريبه/ آن زمان با مردم ميهن خود بودم/ همان جا که، افسوس مردم ميهنم بودند» اين رکوئيم با «به جاي مقدمه» شروع مي شود، با «تقديم نامه» و «درآمد» و «حکم» و «به مرگ» و «تصليب» ادامه مي يابد و در آخر با موخره يي چنين پايان مي يابد؛ «و قمري زندان در دوردست مي خواند/ و کشتي ها آرام مي گذرند بر رود نوا.» آزاده کاميار هم از لوييز بوگان چند شعر ترجمه کرده است. «نويسار» از چند روز پيش در کتابفروشي ناشران معتبر در تهران عرضه شده است؛ مرکز در خيابان باباطاهر، چشمه در پل کريمخان، ثالث در کريمخان، مرکز موسيقي بتهوون در خيابان سنايي، پنجره در سهروردي شمالي نرسيده به سيدخندان و کافه پراگ در بلوار کشاورز.«نويسار» 1000 تومان است.