شنبه، 16 آبان 1388 - شماره 2096
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
يادداشت
جرم خيزي برنامه ها

دکتر حسن سبحاني*

لايحه هدفمند کردن يارانه ها در حال بررسي در مجلس است و در جريان بررسي لايحه با حاشيه هاي زيادي همراه بود که اگر قرار باشد از آخر به ابتداي آن نگاه کنيم منازعه مجلس و دولت بر سر محل واريز منابع اولين آن خواهد بود. دولت تمايل دارد منابع حاصل از افزايش قيمت حامل ها و حذف يارانه هاي کالاهاي اساسي را در صندوقي مخصوص اين کار واريز کند در حالي که نمايندگان با استناد به قانون اساسي به درستي اصرار دارند اين کار از مسير خزانه داري کل و بودجه انجام شود. به استناد اصل 52 قانون اساسي بودجه سالانه کل کشور به ترتيبي که در قانون مقرر مي شود از طرف دولت تهيه و براي رسيدگي و تصويب به مجلس شوراي اسلامي تسليم مي شود. هر گونه تغيير در ارقام بودجه نيز تابع مراتب مقرر در قانون خواهد بود. اصل 53 نيز مي گويد؛ کليه دريافت هاي دولت در حساب هاي خزانه داري کل متمرکز مي شود و همه پرداخت ها در حدود اعتبارات مصوب به موجب قانون انجام مي گيرد. بنابراين به استناد اين دو اصل مسير مشخص شده از سوي مجلس با قانون اساسي سازگارتر است و اتفاقاً رئيس جمهور مسوول اجراي قانون اساسي است بنابراين در اين خصوص بايد به قانون اساسي تمکين کرد. نکته ديگر که مورد دغدغه نخبگان است تبعات اجراي لايحه است. يکي از مواردي که در اين لايحه به چشم مي خورد دردي است که در بسياري از برنامه هاي ما وجود دارد و آن بي توجهي به آثار اجتماعي اجراي برنامه هاست. برنامه هايي که در ايران تدوين مي شود تورم ساختاري و «مزمن» را نهادينه مي کند و منشاء بسياري از مشکلات از قبيل اختلاف طبقاتي و فساد مي شود چنين برنامه هايي که شکاف طبقاتي را تشديد مي کنند عامل شکاف طبقاتي هستند در حالي که تجربه هاي موفق نشان مي دهد با آينده نگري تبعات اجرايي قوانيني را که تصويب کرده اند پيش بيني کنند؛ رويه يي که در جامعه ما اصلاً به کار گرفته نمي شود در حالي که بايد با آينده نگري بر اساس مطالعات ميداني تصويري از چشم انداز پيش روي طرح ها و لوايح مهم به دست آورد. ما در تصويب قوانين بايد به سمتي برويم که نظر اجرايي قوه قضائيه را در تصويب قوانين لحاظ کنيم و با اعمال نظرات کارشناسي در اين خصوص پتانسيل جرم خيزي قوانين مصوب را به حداقل برسانيم. در يک نگاه سيستماتيک قوه قضائيه پيشگيري از وقوع جرم را بايد در مبادي انديشيدن به برنامه هاي رشد اقتصادي دنبال کند و مانع از تدوين برنامه هايي شود که آثار «جرم خيز» دارد. اما اگر رويه يي که تاکنون بوده، ادامه يابد حتي اگر بودجه قوه قضائيه به دو برابر از سطح کنوني برسد باز نمي تواند يکي از وظايف پنج گانه خود را که پيشگيري از وقوع جرم است به درستي انجام دهد. بنابراين مسووليت پيشگيري از جرم قوه قضائيه به اين بستگي ندارد که بودجه بيشتري بگيرد تا بتواند به پرونده ها سريع تر رسيدگي کند بلکه بايد در مرحله تصويب قوانين مورد مشورت قرار گيرد در غير اين صورت همان طور که در نامه نوشتم اينجانب از هم اکنون صحنه هاي محاکمه انسان هاي شريف بسياري را مي بينم که متاثر از اجراي اين قانون گرفتار پيامدهاي رکود، تورم، بيکاري، از هم پاشيدگي خانواده ها، عدم امکان و فرصت رسيدگي به تربيت فرزندان، سوءرفتارهاي فردي و اجتماعي و... شده اند در حالي که اگر اين قانون روند درستي را طي مي کرد درگير چنين گرفتاري نبود.

*نماينده سابق مجلس و عضو هيات علمي دانشگاه تهران

کتاب
پسامدرنيسم از نو

«خودانديشي پسامدرن»

هيلاري لاوسن

ترجمه؛ سينا رويايي نشر مرواريد

204 صفحه

قيمت؛ 2900 تومان


ايليا ديانوش ؛ کتاب «خودانديشي پسامدرن» مدعي ارائه شرحي دقيق از مفهوم محوري «خودانديشي» است؛ مفهومي که ساختار نگاه فلسفي پسامدرنيسم را شکل داده است. هيلاري لاوسن نويسنده کتاب سعي کرده در فصل هاي مجزا مفهوم خودانديشي را اول در تاريخ سنت فلسفي غرب از يونان باستان تاکنون توضيح دهد و سپس در فصول بعدي ريشه اولين استفاده از اين مفهوم را در انديشه نيچه و به تبع او در تفکر هايدگر و دريدا دنبال کند. اين تلاش لاوسن فارغ از موفقيت يا شکست آن، براي حجمي که از اين کتاب مي بينيم در منتهاي ايجاز است.

زبان کتاب زباني خاص است و خوانش آن براي اهل فلسفه راحت تر است تا خواننده علاقه مند به فلسفه. اما از تامل در کتاب نکات مهمي براي خواننده روشن مي شود. تکيه نيچه بر زبان و نيرنگ هاي آن و همچنين نقد او از گذشتگان خود به خصوص کانت يا تبيين او از اراده معطوف به قدرت و چشم اندازگرايي نيچه و... در پرتو «خودانديشي» قابل فهم و تفسير است.

بيان نويسنده در مورد نقش خودانديشي در فلسفه هايدگر نيز روشنگر بسياري از نقاط تاريک فلسفه اوست. ساخت و پرداخت مفهوم وجود در هر دو دوره فکري او و مهم تر اينکه هر آنچه به عنوان مبحث هرمنوتيک مي شنويم پس از فهم موضوع خودانديشي قابليت درک عميق تري پيدا مي کند.

همچنين در مورد دريدا همين وضوح افق معنايي رخ مي دهد يعني پس از روشن شدن مفهوم و نقش معضل آفريني که خودانديشي در رويکرد فلسفي او بازي مي کند، بهتر مي شود فهميد شالوده شکني چيست و نقيضه گويي او و دشوار بودن زبانش معلول چه عاملي است.

خودانديشي در کتاب لاوسن بسان گردابي معرفي مي شود که نيچه آن را ايجاد کرده و فلسفه اش را از حرکت دوراني آن شکل داده. هايدگر با ايستادن بر فراز آن توانسته از وجود و فراموشي آن سخن بگويد و دريدا با آرزوي يک فرازبان در آن غوطه خورده است. از فحواي کتاب اين گونه برمي آيد که گفتمان هاي حوزه فلسفي پسامدرن اگر بدون در نظر گرفتن اين مفهوم محوري شکل بگيرند، در روش و ساختار مفهومي نقصان خواهند داشت.

يکي از اهداف نوعي لاوسن در اين کتاب ايجاد نوعي قرابت و به عبارت بهتر آشتي بين فيلسوفان انگلوساکسون و فيلسوفان اروپاي قاره يي است. به هر حال لاوسن براي تامين مقصود خود، سوءفهم هايي را که از جانب فيلسوفان انگلوساکسون در مورد فلسفه اروپاي قاره يي صورت گرفته، به باد انتقاد مي گيرد و رويکرد فلاسفه انگليسي زبان را تعصب آميز مي خواند.

خودانديشي پسامدرن کتابي است با ترجمه يي روان، سليس و فهميدني که کمتر خواننده يي را به تعمق در برداشت مترجم از مقصود مولف وامي دارد. وسواس مترجم - سينا رويايي - در رساندن معناي دقيق، از سياق جملات و ترکيب ها و حتي تطابق با متن اصلي کاملاً آشکار است و آن را از ترجمه هايي که از اين نحله فکري در بازار کتاب موجود است، متمايز مي کند. رويايي در مقدمه کتاب به خوبي نشان داده است تا چه اندازه بر درک موضوع کتابي که به ترجمه آن همت گماشته است، چيره است؛ کتابي که طي سال هاي اخير يکي از بهترين کتب مرجع در زمينه تفکر پسامدرن براي دانشجويان پايان دوره ليسانس و فوق ليسانس فلسفه در سراسر دنيا بوده و هست. کتابي که تنها شش ماه پس از انتشارش مهم ترين نشريه فلسفه انگليس - mind - آن را «خودآموز حرفه يي پسامدرنيسم» خواند و ريچارد رورتي خواندن آن را به تمام فلاسفه تحليلي و هواداران آنها توصيه کرد.

با خواندن کتاب «خودانديشي پسامدرن» نمي توان انتظار اشراف کامل بر يک گرايش فکري نظير پسامدرنيسم را برآورده کرد اما موضوع کتاب به گونه يي است که خواندن آن را پيش از شروع هر گفتماني چه از سوي مخالفان تفکر پسامدرن و چه از سوي موافقان آن ضروري مي نمايد. فکر مي کنم اين حرف ارسطو هنوز هم اعتبار دارد که براي فيلسوف نبودن هم بايد فيلسوف بود. پيشروترين فيلسوفان، پيش از سايران به استقبال تفکر جديد روزگار خود مي رفتند و پس از فهم دقيق آن بود که چاقوي نقادي را برايش تيز مي کردند. آشنايي با تفکر جديد در عرصه فلسفه نيازمند جسارتي است که اصلي ترين آن «فرزند زمانه خود بودن» است؛ جسارت کنار گذاشتن پيش داوري ها و تعصبات ناشي از ميراث سنت فلسفي مالوفي که به آن خو گرفته ايم. اين رويکرد قبل از آنکه آموزه يي پسامدرن باشد، اصل موضوع مدرنيسم است.

آدم ها
پاسبان کريمي
احمد غلامي

پاسبان بود. توي کلانتري 11 حوالي خيابان بابائيان. حدود 55 سال سن داشت و در همين سن و سال بود که گواهينامه گرفته بود. فکر کنم گواهينامه را همين طوري به او داده بودند يا از سر رفاقت يا اينکه پاسبان کلانتري بود هوايش را داشتند. رانندگي اش افتضاح بود. بچه هاي خيابان که گواهينامه نداشتند از او بهتر رانندگي مي کردند. وقتي از سر خيابان مي پيچيد تو، همه دست از فوتبال مي کشيدند و زل مي زدند به او تا آرام آرام بيايد و برود کناري پارک کند. پارک کردنش محشر بود. خيابان ما يک 10 متري کوچک بود که از دو طرف جوي فاضلاب داشت. البته اين جوي آنقدر بزرگ نبود که ماشيني توي آن بيفتد. اما براي پارک کردن آنقدر احتياط مي کرد که بهرام اسمش را گذاشته بود؛ آقاي احتياط، آرام ماشين را مي کشيد کنار خيابان و انگار دارد کنار دره يي عميق پارک مي کند با ترس گردن مي کشيد و با فاصله زيادي از جوي مي ايستاد. بعد از ماشين پياده مي شد و نگاه مي کرد و اگر راضي کننده نبود، بعد سرش را تکان مي داد، يعني نه اين خوب نيست و هيکل گنده و چاقش را با تاني توي پيکان سرمه يي خود مي انداخت و باز عقب و جلو مي کرد و دوباره پايين مي آمد. هميشه اين طوري بود که پارک اول از پارک دوم بهتر بود و او تعجب مي کرد چرا اين افتضاح را به بار آورده است. با جديت دوباره تصميم مي گرفت و هن و هن کنان پشت ماشين مي نشست و ما فکر مي کرديم براي آبروي خودش هم که شده الان کار را درست مي کند. اما بد را بدتر مي کرد و دست آخر وقتي مي توانست ماشين را با اغماض چشمگير پارک کند، نگاهي پيروزمندانه به ما مي انداخت و مي گفت؛ «خوبه،» و ما براي اينکه زودتر قال قضيه کنده شود، و به فوتبال خودمان برسيم، مي گفتيم «عالي.» و او باورش نمي شد و با لحني ساده دلانه مي گفت؛ «واقعاً؟» و ما مي گفتيم؛ «واقعاً.» آن وقت با حوصله در ماشين را قفل مي کرد و مي رفت. ما مي دانستيم، زود برمي گردد. براي همين تا فرصت بود در ماشين را با پيچ گوشتي باز مي کرديم و بهرام مي نشست پشت آن و هلش مي داديم و از قسمتي که فوتبال بازي مي کرديم آن را مي برديم جلوتر و درست و حسابي کنار خيابان پارکش مي کرديم. نرفته برمي گشت و به روي خودش نمي آورد که بچه ها ماشين را جابه جا کرده اند. نگاهي عميق و کنجکاوانه به ماشين مي انداخت و رو به ما مي کرد و با لبخندي مي گفت؛ «خوبه؟،» و ما اين بار با ايمان مي گفتيم؛ «بله آقا.» و مي رفت. يک روز وقتي آمد پارک کند، چند بار جلو و عقب رفت و وقتي نتوانست پارک کند، گفت؛ «آقا بهرام بيا اين را پارک کن.» بهرام نشست پشت ماشين و مقابل نگاه هاي ناباورانه ما و پاسبان کريمي گاز داد و رفت و ما دنبالش دويديم و فرياد زديم؛ «وايسا وايسا.» نمي خواستيم او را منصرف کنيم، مي خواستيم به او برسيم و همه سوار شويم. پاسبان کريمي دنبال ما مي دويد اما آنقدر کند که به زحمت مي توانست حتي بچه شش، هفت ساله يي را بگيرد. اما به ما رسيد. چون صداي ترمز کشداري ماشين را نگه داشت و بهرام حيرت زده پياده شد. او زده بود به يک بچه که مي خواست از اين طرف خيابان به آن طرف رد شود. توي يک چشم به هم زدن خيابان سياهي زد. مردم دور بچه را گرفته بودند. سر پسرکي شکسته بود. ماشين به او نخورده بود، فقط پسرک هول شده و خورده بود زمين و سرش شکسته بود. پاسبان کريمي دست به سر و سينه بهرام مي کشيد و مي گفت؛ «طوري نشده... طوري نشده بهرام جان.» يکدفعه همهمه خوابيد. خيابان سکوت شد. مردم رفتند کنار و تازه فهميديم بيچاره شديم. پسرک بچه آقا جمال بود. تا چشم آقا جمال به کله خوني بچه اش افتاد نعره زد؛ «اين ماشين مال کدوم...» لپ هاي گوشت آلود پاسبان کريمي مي لرزيد و تا بناگوش سرخ شده بود و تا آمد حرف بزند، حرف توي گلويش قطع شد و آقا جمال چنان سيلي محکمي به صورتش زد که آب دهان پاسبان کريمي با خون ريخت روي چانه اش. مردم ريختند و آقا جمال را دور کردند و يکصدا گفتند؛ «طوري نشده آقا جمال، حالا که به خير گذشته.» اما آقا جمال ول کن نبود. جمعيت را مي شکافت و لگد به پهلو و شکم گنده پاسبان کريمي مي زد و تا پاسبان کريمي مي گفت؛ «صبر کنيد آقا جمال»، باز هم سيلي ديگري به گوشش مي زد و مي گفت؛ «خجالت نمي کشي گنده بک.» يکي از جمعيت، آقا جمال را کشيد کنار و گفت؛ «خوبيت نداره آقاجمال درجه داره، همسايه س.» آقا جمال آرام شد و رفت طرف بچه اش لگدي زد به بچه اش و گفت؛ «کره خر وسط خيابون چه کار مي کني؟» مردم کم کم رفتند. خيابان خلوت شد و ما تازه فهميديم پاسبان کريمي آنقدر هول شده است که نمي تواند ماشين را از سر جايش تکان بدهد. آشکارا دست و پاهايش مي لرزيد. ماشين را هل داديم و پارک کرديم. پاسبان کريمي دستپاچه در ماشين را قفل کرد و رفت. خيابان آرام شد. همه به خانه هايشان رفته بودند و بهرام بيش از همه غمگين بود. فردا صبح که خيابان از خواب بيدار شد با چيز عجيبي روبه رو شد؛ دو طرف تمام ديوارهاي خيابان را با خط کج و معوجي نوشته بودند؛ «آقا جمال بي نقطه.» هيچ کس نفهميد اين کار، کار کي بود. اما يک ماه بعد از آن بهرام رفت جبهه و ماشين پاسبان کريمي ماه ها کنار خيابان زير آفتاب و باد و باران ماند و ديگر او هرگز سوارش نشد.
عناوين اين صفحه
جرم خيزي برنامه ها
پسامدرنيسم از نو
پاسبان کريمي

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام