
ترجمه؛ محمدعلي فيروزآبادي
«آناتولي سرگيويچ چرنيايف» تقريباً از 20 سال پيش تا آن شب با دقت و وسواس خاطرات روزانه خود را مي نوشت. او هر شب پس از آنکه از دفتر مرکزي حزب در آن ميدان قديمي يا از کرملين به آپارتمانش واقع در آن بن بست بازمي گشت، پشت ميز تحريرش مي نشست. آناتولي نگاهش را روي آن عمارت عظيم وزارت خارجه و آن ساختمان بزرگ که به سبک مغازه هاي قنادي ساخته شده بود، مي دوخت؛ همان ساختماني که چندي پيش از مرگ استالين جايگزين کارگاه ضرب سکه در آن محله تاريخي مسکو شده بود و سپس همه اين مشاهدات را با جزييات به روي کاغذ مي آورد اما نوشته هاي آناتولي بيش از هر چيز حکايت آن چيزهايي بود که در طول روز و در محفل رفقا نمي توانست بر زبان آورد يعني حکايت اميدهاي بيهوده، انجماد و يأس.
آنچه اين دوست نزديک «ميخائيل گورباچف» در دهم نوامبر 1989 در دفتر خاطراتش نوشت کوتاه و مختصر است؛ «ديوار برلين فرو ريخت و عصري در تاريخ سيستم سوسياليستي به پايان رسيد.» اين مشاور رئيس دولت و حزب در آن جمعه شب نوشت؛ «پس از حزب کارگر لهستان و مجارستان اين بار هونکر است که سقوط مي کند. امروز خبر خلع شيوکف رسيد. حال تنها دوستان صميمي که براي ما باقي مانده اند کاسترو، چائوشسکو و کيم ايل سونگ هستند. همه مردم از ما نفرت دارند.»اين روايت واقعه يي تلخ نيست بلکه طنز گزنده يي است که چرنيايف از مدت ها پيش انتظارش را داشت. او مي نويسد؛ «اين پايان يالتا و ميراث استالين است.»
روي ميز و در کنار دستش روزنامه «پراودا» ارگان مرکزي حزب قرار داشت؛ روزنامه يي که هنوز هم مانند گذشته بر بالاي صفحه آن شعار «زحمتکشان جهان متحد شويد» به چشم مي خورد.تيتر يک آن شماره دهم نوامبر اين بود؛ «امروز روز پليس سوسياليستي است» و آناتولي در حاشيه اين صفحه نوشت؛ «از قرار معلوم پراودا اين ساعت هاي تاريخي را از دست داده است.»
آن روز در سراسر اروپا اتفاقي کاملاً متفاوت با آنچه در صفحه يک ارگان حزب کمونيست شوروي آمده بود در جريان بود؛ در آن روز مردم جشن و پايکوبي داشتند و همه دنيا را تصاوير برلين تسخير کرده بود؛ همان شهري که مردم آلمان شرقي و غربي يکديگر را در آن در آغوش مي کشيدند. روزنامه برلينرتسايتونگ در گزارشي نوشت؛ «آلمان اشک شوق مي ريزد زيرا برلين بار ديگر برلين است،» داستان آنچه در طول آن 28 سال در برلين شرقي گذشته بود حتي به بيابان هاي غرب استراليا همه رسيده بود. «ويم وندرس» کارگردان شهير آلماني از ملاقاتش با يک گوشه نشين استراليايي که در غاري در آن منطقه زندگي مي کرد، مي گويد؛ «صبح زود بود و آن مرد از شدت مستي تلوتلو مي خورد. او يک ليتوانيايي تبار بود که البته کمي آلماني مي دانست. پي در پي گيلاس هايش را به سلامتي برلين بالا مي انداخت و تلاش مي کرد در همان غار عجيب و غريبش با آهنگ واگنر اين شعر را با صداي بلند بخواند؛ «ديگر ديواري نيست، ديگر ديواري نيست، ديگر در هيچ جاي جهان ديواري نيست».
سال 1989 در کتاب هاي تاريخ به سال فرو ريختن ديوار برلين و انقلاب مسالمت جويانه آلمان شرقي معروف است. به هر حال آلماني ها از اين سال چنين ياد مي کنند. آنها چنين نگاهي دارند و حتي «هلموت کهل» هم از آغاز کار چنين ديدگاهي داشت.
صدراعظم وقت آلمان در روز نهم نوامبر و در حالي که هنوز مشغول يک ديدار رسمي از کشور همسايه يعني لهستان بود، در حالي که فوران احساسات در چهره و صدايش کاملاً نمايان بود، گفت؛ «بايد گفت ما يک بار ديگر بخشي از تاريخ جهان را مي نويسيم.» اما چرا اين ديوار آنقدر دير فرو افتاد و چه کسي واقعاً آن را فرو ريخت؟ آيا اين اهالي برلين بودند که روز 9 نوامبر گذرگاه واقع در خيابان بورن هولمر را ويران کردند و سپس سوراخ پشت سوراخ در آن ديوار بتني ايجاد کردند تا در نهايت فرو ريخت يا کس ديگري بود که اول شرايطي را مهيا کرد که امکان تظاهرات در خيابان هاي لايپزيگ، پلاوتن و درسدن براي مردم فراهم شود؟
آيا اگر پيش از آن در جاهايي ديگر يعني در مسکو، ورشو و بوداپست ناممکن هايي ممکن نشده بود، باز هم ديوار برلين فرو مي ريخت؟ نقطه آغاز اين روند کجا بود؛ روندي که توقف رهايي اروپاي شرقي را غيرممکن ساخت؟ آن کس که با بي طرفي در جست وجوي اين پاسخ باشد کشف خواهد کرد که گشايش مرز برلين بي ترديد رويدادي جنجال برانگيز و نقطه عطفي بزرگ بود اما نمي توان آن را به عنوان يک برهه واقعي تاريخي در سال 1989 محسوب کرد.
«کار شلوگل» تاريخ نگار آلماني مي گويد؛ «بايد روزنامه هاي سال هاي 1988 و 1989 را ورق بزنيم تا متوجه شويم آن تصوير تاريخي که ما بعدها از سال 1989 براي خودمان ساختيم تا چه اندازه از ابعاد واقعي آن کوچک تر و محدودتر است.» به عقيده اين مورخ آن تصوير نقش«دوران ديگر، مکان هاي ديگر و افراد ديگر» را ناديده مي گيرد. شلوگل بر اين باور است که «در شب فروريزي ديوار برلين چنان جنوني حکمفرما بود که همه چشم هاي خود را به آن چيزي که قبل از آن و در جاهايي ديگر گذشته بود، بستند.»
«الکساندر کواسنيفسکي» رئيس جمهور سابق لهستان نيز مي گويد؛ «بي ترديد آن ديوار فرو ريخته نمادي بود از تغيير و تحول و تصويري باشکوه از برلين که شما در ذهن خود داريد اما اين تغيير براي ما يادآور مذاکراتي طاقت فرسا و نفسگير است.» به اين ترتيب کواسنيفسکي مي خواهد بگويد بسياري از رويدادها ناديده گرفته شده و آن زمان که شما آلماني ها تازه انقلاب را شروع کرديد، انقلاب ما لهستاني ها تمام شده بود و از مدت ها قبل دولتي غيرکمونيستي داشتيم. فعالان جنبش همبستگي لهستان اين مساله را با صراحت بيشتري عنوان مي کنند؛ بدون وجود «لخ والسا» ديوار برلين هرگز فرو نمي ريخت. اکثر آلماني ها البته زماني بر اين باور بودند اما ظاهراً از خاطر برده اند که رويدادهاي اروپاي شرقي بود که بعدها از آن به عنوان نقطه آغاز تغيير و تحولات در آلمان شرقي و مقدمه آن ياد شد. ايده ميزگرد که در ماه دسامبر آن سال زمزمه هاي آن در برلين آغاز شد در واقع ايده يي وارداتي بود زيرا لهستاني ها 10 ماه زودتر اين ايده را به اجرا درآوردند و تغيير و تحولات در قدرت حاصل همان ميزگردها بود.اگر کسي بار ديگر به سفري در تونل زمان اقدام کند و به سال سرنوشت ساز 1989 بازگردد و مدارک تا به امروز ناديده را مطالعه و با بازيگران آن زمان ملاقات کند، پس از 20 سال همچنان با مسائلي حيران کننده و شگفت انگيز روبه رو مي شود. به عنوان مثال متوجه مي شود قدرت انحصاري کمونيست هاي مجارستان در ژانويه 1989 از بين رفته بود و اين در حالي است که حکومت هونکر در آلمان شرقي در همان زمان هنوز به عنوان محور ثبات به شمار مي آمد و هنوز هيچ گروه اصلاح طلبي در داخل حزب وجود نداشت و در خارج از حزب هم اثري از يک جنبش واقعي حقوق مدني به چشم نمي خورد. با سفر در تونل زمان در مي يابيم جنبش همبستگي لهستان حتي پس از آن پيروزي درخشان در ژوئن 89 نمي دانست حال از امکاني واقعي براي اداره دولت برخوردار است و در خواهيم يافت که گورباچف در ژانويه 1989 و در اوج ناباوري متوجه شد شوروي ديگر توان و امکان مداخله نظامي در آن سوي مرزها را ندارد.
دو کشور اروپاي شرقي يعني لهستان و مجارستان در آغاز سال 1989 در عمل راه خود را از شوروي جدا کردند. در بوداپست تغييرات از داخل حزب کمونيست آغاز شد و در ورشو اين اتحاديه همبستگي بود که اصلاحات را به جريان انداخت اما در آن روزها حتي در اين کشورها نيز کسي ياراي پيش بيني آينده را نداشت و نمي توانست حدس بزند مقصد بعدي اين سفر کجاست. «آدام ميچنيک» دگرانديش سابق لهستاني که در ماه مه 1989 روزنامه مخالف دولت را در ورشو تاسيس کرد و بعدها به سناي اين کشور راه يافت، مي گويد؛ «اين انقلابي غيرانقلابي بود. هيچ کس به خيابان ها نريخت و از سنگر و عمليات پارتيزاني اثري نبود.» ميچنيک در ادامه مي گويد؛ «سال 1989 سال شگفتي ها بود. آنچه در ژانويه غيرممکن به نظر مي آمد در فوريه ممکن بود و در ماه مارس اتفاق هايي غيرقابل تصور افتاد. هيچ يک از ما قدرت درک آنچه را که شاهد بوديم، نداشتيم.» گروه هنرمندان نجار«هنري کف» از نوامبر 1988 هر روز بايد ساعت هاي زيادي علاوه بر ساعت کار عادي به کار مي پرداختند زيرا اين کارگاه اشتراکي سفارش بزرگي از ورشو را بايد به سرانجام مي رساند. دولت لهستان ساخت ميزي غيرمعمول را به اين گروه سفارش داده بود؛ ميزي گرد از چوب بلوط. اين ميز از 14 بخش و 28 پايه خراطي شده تشکيل مي شد و مساحت آن 80/8 متر بود. اين ميز گرد در واقع براي گردهمايي ساخته مي شد که بعدها به همين نام يعني «ميزگرد» معروف شد. در يک سوي آن بايد نمايندگان قدرت دولتي از جمله «چسلاو کيچاک» وزير کشور، «آلفرد ميودويچ» رئيس اتحاديه هاي دولتي و «الکساندر کواسنيفسکي» کمونيست جوان و دستيار نخست وزير جاي مي گرفتند و در آن سو مخالفين آنها مي نشستند يعني«لخ والسا» رهبر اتحاديه همبستگي با دگر انديشاني چون «ياچک کورون» و «آدام ميچنيک» يا آن ناشر کاتوليک «تاديچ مازويکي». اين مردان همان کساني بودند که تعدادي از آنان تا چندي قبل از آن در زندان به سر مي بردند. ژانويه به پايان رسيده بود که آن ميز سفارشي آماده شد. به دستور دولت اين ميز را در قصر «ناميستنيکوفسکي» در ورشو قرار دادند؛ در همان قصري که در سال 1791 قانون اساسي لهستان در آن تدوين شد، قانوني که اولين قانون اساسي مدرن اروپا به شمار مي آيد. بر حسب اتفاق اين ميز در مکاني جاي گرفت که روزگاري در ماه مه 1955 محل نشست اعضاي پيمان ورشو بود، همان پيماني که در مقابل پيمان ناتو ساخته و پرداخته شد. شايد در آن زمان کسي تصور نمي کرد اين اولين ميزگرد بلوک شرق پايه هاي آن پيمان نظامي سوسياليستي را خواهد لرزاند و کسي تصور نمي کرد روزي کمونيست هاي حزب واحد کارگري لهستان آن هم 40 سال پس از دستيابي به قدرت، در اين محل وادار به ترک قدرت شوند. با اين حال کشور لهستان از نظر سياسي تا آن زمان هرگز از وضعيت پايداري برخوردار نبود زيرا حتي استالين هم وقت زيادي را صرف کرد تا قانع شد کمونيسم با لهستان هماهنگي دارد؛ «مثل زين بر پشت گاو». ملت لهستان هم برخلاف ديگر ملت ها ياد نگرفته بود چگونه عليه قدرت بيگانه حاکم سازماندهي کند. در دوران اشغال اين کشور توسط نازي ها، دولتي زيرزميني در مدارس و دانشگاه ها و ارتش تشکيل شد که وظيفه مبارزه با نيروهاي اشغالگر را داشت اما همه اينها مانع کار استالين نمي شد که مي خواست لهستان را پس از جنگ جهاني دوم به يک کشور ماهواره يي سوسياليست تبديل کند و پيامد اين مساله هم اين بود که هرگاه در سال هاي بعد هياهويي در عرصه قدرت سوسياليسم به وجود مي آمد، لهستاني ها به نوعي در آن پيشرو بودند. در سال 1956 کارگران لهستان در اعتراض به وضعيت نابسامان مواد غذايي دست به تظاهرات زدند، سال 1968 لهستان شاهد شورش دانشجويان بود و در سال 1970 قيام کارگران معادن دانتزيک با سرکوبي خونين پايان گرفت اما در سال 1980 کمونيست ها مجبور شدند اولين اتحاديه غيردولتي يعني اتحاديه همبستگي را به رسميت بشناسند و آن هنگام که ژنرال «ياروزلسکي» در سال 1981 حکم تعليق دادگاه هاي نظامي را صادر کرد، چند صد هزار نفر از حزب کمونيست خارج شدند. در ادامه کار هم اعتصاب بود که پشت اعتصاب شروع مي شد. در سال 1988 نرخ تورم ابعادي وحشتناک به خود گرفت و رقم بدهي هاي خارجي لهستان به بيش از 40 ميليارد دلار رسيد. بدين ترتيب حزب حاکم چاره يي جز عقب نشيني نداشت و به همين دليل از آغاز آگوست همان سال گفت وگوهاي محرمانه با لخ والسا آغاز شد، يعني همان کارگر برق کار اهل دانتزيک. و بدين صورت بود که ايده ميزگرد متولد شد.کوتاه زماني پيش از آغاز نمايش ميزگرد در ورشو، در شهر و کشوري ديگر يعني در بوداپست رويدادهايي در جريان بود که هنوز کسي از آن خبر نداشت. «کارولي گروژ» دبيرکل حزب سوسياليست کارگر مجارستان صبح روز 28 ژانويه براي شرکت در اجلاس تجارت جهاني عازم داووس سوئيس شد. در همان حال «ميکلوس نمت» در خانه نشسته بود و به دنبال راهي براي مبارزه با تورم لجام گسيخته در مجارستان و بدهي هاي ميلياردي اين کشور مي گشت. آن روز يکشنبه بود. ساعت چهار بعدازظهر برنامه «168 ساعت» در راديو آغاز شد. ناگهان گوش هاي نمت تيز شد زيرا در کمال ناباوري، شنونده صحبت هاي مردي بود که با جملاتي کوتاه پايه و اساس حکومت را مورد حمله قرار مي داد، يعني حکومت و سيستمي که پايه گذار آن کمونيست هاي مجاري بودند. آن مرد مي گفت؛ «آنچه در سال 1956 روي داد بر اساس تحقيقات جديد يک قيام مردمي بود؛ قيامي عليه اليگارشي و براي رسيدن به حکومت مردم بر مردم.»
نظام شوروي تا به آن روز چنين تجربه يي نداشت و هرگز پيش نيامده بود کسي اينچنين از روبه رو، آن هم از درون يک دولت برادر سوسياليستي به آن بتازد. طرح شعار حکومت مردم بر مردم مستقيماً به حکومت شوروي بر اروپاي شرقي و جنوب شرقي اشاره داشت و آنچه گوينده از آن به عنوان «قيام مردمي» ياد مي کرد همان چيزي بود که مجارهاي کمونيست از زمان حمله خونين شوروي در پاييز 1956 از آن با عنوان «ضد انقلاب» ياد مي کردند. مردي که در آن بعدازظهر همه قواعد فرمايشي را به کناري نهاد، فرد مهمي بود؛ «ايمره پوشگاي». او در سال هاي اواسط دهه 50 کمونيستي لجوج و اصلاح طلب محسوب مي شد و عضو دفتر سياسي حزب و وزير مشاور در دولت و صد البته از جمله تئوريسين هاي حزب به شمار مي آمد. پوشگاي پس از آنکه در سال 1968 رساله دکتراي خود را با موضوع «امکانات دموکراسي در سوسياليسم» ارائه داد عملاً کنار گذاشته شد اما عطش وي براي تابوشکني همچنان پابرجا ماند.
پوشگاي اعلام کرد حزب کمونيست طي بيش از 30 سال با دروغ نقش راهبردي خود در اداره دولت را مشروعيت بخشيده بوده است. وي به عنوان دبيرکل کميسيوني متشکل از تاريخ نگاران ادعا کرد حزب کمونيست در پي ناآرامي هاي سال 1956 و به بهانه برقراري نظم و قانون در کارهاي اجرايي داخل شد. پوشگاي آگاهانه چنان روزي را براي اظهارات جنجال برانگيز خود انتخاب کرده بود زيرا در آن روز رئيس حزب يعني گروه در خارج از کشور به سر مي برد.اما نخست وزير يعني نمت منتظر پايان مصاحبه راديويي پوشگاي نشد و به سمت تلفن رفت و شماره مديرکل وزارت خارجه يعني «گيولا هورن» را گرفت. هورن علاوه بر چهار سال تحصيل در شوروي به خاطر ارتباطات ويژه اش با کرملين شهرت داشت. گروژ از هورن خواهش کرد «همه واکنش هاي مسکو در مورد اين مصاحبه در روزها و هفته هاي آينده را بي درنگ» به وي گزارش کند. گروژ مي دانست هنوز هم 200 هزار سرباز شوروي براي مراقبت از کلاهک هاي هسته يي آن کشور در مجارستان مستقر هستند. اما هيچ پيامي از مسکو دريافت نشد.
پوشگاي در آن زمان شايعه يي را شنيده بود که بر مبناي آن هونکر و چائوشسکو تلاش مي کردند شوروي را براي مداخله نظامي در اروپاي شرقي ترغيب کنند اما ظاهراً کرملين نگراني هاي ديگري داشت. نمت يعني همان نخست وزير جوان مجارستان که از 56 روز پيش اين پست را عهده دار شده بود، از جمله مردان غرب به شمار مي آمد. او به عنوان سرپرست امور اقتصاد در حزب کمونيست اين اجازه را داشت که در ويلاي «فرانک يوزف اشتراوس» در مونيخ ميهمان باشد و اين امکان را داشت که در سال 1987 از «آلفرد هرهاوزن» اولين اعتبار ميلياردي را براي مجارستان دريافت کند و توانست در سال 1988 با هلموت کهل صدر اعظم وقت آلمان ملاقات کند. او فردي اصلاح طلب در کشوري بود که تا آن زمان بيشترين تابوشکني ها را به خود مي ديد. در آن دوران تدارکات لازم براي برقراري سيستم چند حزبي در مجارستان تقريباً انجام شده و در مورد تعطيلي تاسيسات کنترل مرزي هم صحبت هايي شده بود. و جالب آنکه همه اين اقدامات در حالي صورت مي گرفت که کوچک ترين فرياد اعتراضي از سوي مسکو به گوش نمي رسيد. اما نمت مي دانست هيچ کس نمي تواند صددرصد از جانب شوروي مطمئن باشد. اما اگر مجارها مي دانستند از آغاز سال پشت پرده کرملين چه مي گذرد، راحت تر مي خوابيدند.
يکشنبه شب 15 ژانويه 1989 گورباچف درصدر هيات رئيسه اتحاد جماهير شوروي با سه تن از نزديک ترين مشاورانش در حال بررسي فهرست کارهاي هفته آينده بود که ناگهان تلگرام رمزي از شعبه کاگ ب در پراگ دريافت کرد؛ رئيس شعبه به رهبر شوروي اعلام کرده بود رهبري حزب کمونيست چکسلواکي به شدت از برنامه پروسترويکاي گورباچف نفرت دارند و پيش بيني مي کرد که اين کشور برادر دچار هرج و مرج و انحطاط خواهد شد.
چرنيايف آن شب با کلماتي تحقير آميز در دفتر خاطراتش درباره رهبري چکسلواکي نوشت؛ «يک باند غارتگر که در سال 1968 قدرت را به چنگ آوردند و از سوي برژنف و اعوان و انصارش مورد لطف و مرحمت قرار گرفتند. ميلوش ياکس دبيرکل حزب کمونيست چکسلواکي فردي زبون و بي عرضه است.» ياکس 38 روز پس از هونکر از قدرت کنار رفت. وضعيت اما بدتر از اين بود؛ در اردوگاه سوسياليستي دو گروه راست گرا و ليبرال به شدت از يکديگر نفرت داشتند. برنامه پروسترويکاي گورباچف که تلاشي بود براي ايجاد اقتصاد بازار و کمي شفافيت سياسي در شوروي به چهارمين سال خود نزديک مي شد و در عمل شکست خورده بود و به همين خاطر محافظه کاران وحشت زده سقوط امپراتوري جهاني کمونيسم را امري محتمل مي دانستند.

و البته اين نگراني بي دليل نبود زيرا اتحاد جماهير شوروي در آستانه يک فاجعه قرار داشت. در پايان سال در هيچ نقطه کشور بنزين يافت نمي شد. چاي و خمير دندان هم مانند تيغ ريش تراشي و اتو از فروشگاه ها غيب شده بود. از کره و شکر هم تنها نامي باقي مانده بود. و جامعه به ناچار درگير در بحث و جدل در مورد تغييرات سياسي هم عملاً دست از کار کشيده بود. اما اين وضعيت غم انگيز و به عبارتي اين سکه روي ديگري هم داشت زيرا ضرورت و وضعيت اضطراري داخلي که همواره بيشتر چهره خود را نشان مي داد، باعث شد گورباچف و يارانش نسبت به مشکلات سياست خارجي بي توجهي نشان دهند و اين حالت به نفع مجارستان و لهستان و بعدها آلمان تمام شد. تنها مساله مهم براي روس ها اين بود که کاملاً به انزوا گرفتار نشوند. از همين رو به عنوان مثال از مدت ها پيش گورباچف براي سفر به کوبا و ديدار با کاسترو در ترديد بود و نمي دانست اين سفر در آن موقعيت به صلاح است يا نه؟
اعضاي دفتر سياسي از جمله «ياکولف» و «چرنيايف» به رئيس تلقين مي کردند که کاسترو مانند يا کسي از پروسترويکا به عنوان يک خيانت ياد مي کند و گورباچف بايد رويکرد جديدي برگزيند. آنها تحليل مي کردند ادامه کمک به کوبا کاري بيهوده است؛ «ما قادر به پرداخت 10 يا 20 ميليارد دلار به کاسترو نيستيم و او هم ديگر به غير از پول چيز ديگري از ما نمي خواهد.» اما گورباچف تصميم گرفت به کوبا برود و گفت؛ «ما نمي توانيم از چکسلواکي، روماني و همين طور از کيم ايل سونگ و هونکر جبهه يي عليه خود بسازيم.»
چند روز بعد اما رهبر شوروي در يک مورد ديگر راهي جز تسليم نداشت؛ افغانستان. و اين نقطه شروع آن موضع نرم و مصمم وي براي سال 1989 بود. افغانستان در واقع موضوعي بود که پيش از آن در مورد آن تصميم گرفته شده بود. بر اين اساس شوروي در 15 فوريه آخرين سربازش را از آن کشور خارج مي کرد و به اين ترتيب کرملين پس از 9 سال جنگ و 14450 کشته به ماجراجويي در هندوکش پايان مي داد. اما از چند روز پيش پي در پي تلگرام هايي با مضمون درخواست عاجزانه براي کمک از کابل مي رسيد. «محمد نجيب الله» در اين تلگرام ها عاجزانه درخواست مي کرد خروج نيروهاي شوروي متوقف شود و خواهان پنج هزار نيروي کمکي و هواپيماهاي جنگنده بود. آنها از قرار معلوم مي خواستند به محاصره قندوز و جلال آباد پايان دهند و مجاهدين را متوقف کنند.
درخواست نجيب الله يک بار ديگر و براي آخرين بار مطرح و موجب بحثي تند و تلخ در حلقه نزديک ترين ياران کرملين شد؛ بحث و جدلي که بعدها در محفل دفتر سياسي و در ويلاي گورباچف ادامه يافت. «ولاديمير کريوچکوف» رئيس کاگ ب و «ادوارد شواردنادزه» وزير امور خارجه (که به تازگي از سفر کابل بازگشته و طرحي در اين مورد آماده کرده بود) خواهان تغيير خط مشي کرملين بودند. اين دو نفر مي گفتند قرباني کردن دوستان بازتابي منفي در جهان سوم خواهد داشت و اگر نجيب الله بتواند از نظر نظامي در دو ماه آينده دوام آورد مساله افغانستان حل خواهد شد. اما فراکسيون اصلاح طلبان به شدت با اين ديدگاه مخالف بودند. چرنيايف قبل از آغاز اين نشست گفته بود؛ «شواردنادزه آدمي جنجالي و ساده لوح است که خود نجيب الله را در تله انداخته و حال مي خواهد مسکو همچنان گرفتار هندوکش باشد. اما مساله اصلي حفظ جان جوانان ما است. ما ديگر نمي توانيم رژيم نجيب الله را نجات دهيم.»

گورباچف در سکوت به همه حرف ها گوش داد اما ناگهان منفجر شد و گفت آيا کسي هست روشن کند در صورت بازگشت نيروهاي ما به افغانستان چه اتفاقي مي افتد؟ او گفت اين مساله را از قبل پيش بيني کرده بود و با اين حال «بي ترديد من مخالف يک عمليات نظامي جديد هستم و تا زماني که من در صدر هيات رئيسه شوروي باشم، اجازه نخواهم داد کسي عهدشکني کند و مانع از خروج نيروها از افغانستان شود». اين جملات البته جملاتي اخلاق گرايانه بود اما بي ترديد پس زمينه يي هوشيارانه داشت. گورباچف در آن روزها دستور تحقيق در مورد عمليات نظامي برون مرزي شوروي را داده بود و مي دانست عمليات در مجارستان و پراگ و آنگولا و ويتنام و افغانستان چه هزينه سرسام آوري براي شوروي به بار آورده بوده است. و نتيجه چنين هزينه يي سودي
دربر ندارد و اين مساله در مورد کمک هاي ميلياردي مسکو به آن سوي مرزهاي شوروي هم صدق مي کرد. چرنيايف بعدها گفت آن مشاجره در دفتر سياسي در واقع به معناي صرف نظر قطعي از «عنصر توسعه گرايي» در سياست خارجي شوروي بود و به اين ترتيب مسکو پس از آن ديگر قصد مداخله در کشورهاي دوست و حفظ قدرت سردمداران آن کشورها را نداشت. آن نشست و مشاجره در ويلاي «نوو-اوگاريوو» به اين ترتيب نتايجي کليدي و نهايي براي سال 1989 داشت و آغازي واقعي براي آزادي اروپاي شرقي بود. و به اين صورت بود که ناقوس مرگ آن دکترين برژنف نواخته شد. در ششم فوريه 1989 ميزگردي در ورشو آغاز شد. اين جلسه ها از اهميتي خاص برخوردار بود زيرا در پايان آن اپوزيسيون کاملاً حيرت زده بود و آمادگي اين پيروزي را نداشت. چسلاو کيچاک براي استقبال از هيات نمايندگي اتحاديه همبستگي در آستانه در ايستاده بود. اهميت اين حضور در آن بود که کيچاک همان کسي بود که در سال 1981 دادگاه هاي نظامي برگزار کردو بعدها فرمان عمليات سرکوب را صادر کرد. شايد در آن زمستان 1989 هيچ يک از قدرتمندان لهستاني منفورتر از کيچاک نبود.
هنگامي که آدام ميچنيک يعني همان دگرانديش به سوي در مي رفت با خود فکر کرد؛ «همه خبرهاي اينجا به بيرون منتقل مي شود. اگر زن صاحبخانه ام ببيند که با کيچاک دست داده ام حتماً از خانه بيرونم مي کند.» با اين حال با کيچاک دست داد. در مقابل او کواسنيفسکي نشسته بود. ميچنيک بعدها گفت؛ «او را در تلويزيون ديده بودم و احساس بدي در موردش داشتم و به نظرم شخصيتي پوچ مي آمد». و کواسنيفسکي هم در مقابل پيش خود مي گفت؛ «اينها همه دشمنان خوني کمونيست ها هستند؛ کساني که کاملاً غيرمسوولانه عمل مي کنند.» اما تنها يک نفر در اين جمع حرف دلش را آشکارا اعلام کرد؛ «يا مذاکرات ما با موفقيت پايان مي گيرد يا فاجعه يي اتفاق مي افتد.»
پس از آن اجازه مجدد فعاليت اتحاديه همبستگي مورد بحث قرار گرفت. ميچنيک گفت؛ «حزب کمونيست در اين مورد بايد فوراً کوتاه بيايد، در غير اين صورت مذاکرات در همين آغاز کار شکست مي خورد. ما بايد به حزب اعلام کنيم ميزگرد به نفع آنهاست زيرا اين امکان را فراهم مي کند که از يک شورش جديد جلوگيري شود و چه بسا حزب کارگر بتواند بر سر قدرت بماند. اپوزيسيون هنوز براي آنکه خود قدرت را به دست گيرد فکري نکرده است.» در مورد اصلاحات اقتصادي چندان بحث و جدل نشد زيرا همه مي دانستند شورش هاي احتمالي ريشه در جايي ديگر دارد. کمونيست هاي جلسه مدل جديدي براي انتخابات پيشنهاد کردند به اين صورت که 35 درصد از نمايندگان توسط مردم و بقيه کانديداها توسط حزب تعيين مي شوند.
والسا در حالي که سعي مي کرد آرامش خود را حفظ کند اما پذيرش چنين پيشنهادي برايش گران مي آمد زيرا مي دانست يک فراکسيون ضعيف از نمايندگان اتحاديه همبستگي نمي تواند تحرک زيادي در پارلمان داشته باشد. به اين ترتيب چيزي نمانده بود که آن ميزگرد به شکست بينجامد. اما درست در همين زمان کواسنيفسکي مذاکرات را نجات داد زيرا وي عملگرايي بود که با وجود جواني استعداد زيادي در انطباق و انعطاف پذيري داشت و به همين خاطر از سوي دشمنانش از وي به عنوان اپورتونيستي بي رحم ياد مي شد. و در اينجا بود که اين انعطاف پذيري به کار آمد. او بدون آنکه مدت طولاني با رفقايش مشورت کند، پيشنهاد داد پارلمان دومي تشکيل شود که همه نمايندگان آن توسط مردم انتخاب مي شوند؛ چيزي شبيه به همان مجلس سناي لهستان که در سال 1946 منحل شده بود. اين پيشنهادي آشتي جويانه بود که والسا مي توانست آن را بپذيرد. علاوه بر آن کمونيست ها قول لغو سانسور و صدور مجوز براي روزنامه اتحاديه همبستگي دادند. اپوزيسيون شگفت زده شده بود زيرا مي ديد بيش از آنچه تصور مي کرده از اين ميزگرد کسب کرده است. کمونيست ها حتي متعهد شدند همه فعالان سياسي که از سال 1981 اخراج شده بودند مي توانند دوباره سر کارهاي خود بازگردند. در روز سوم مارس يعني پنج هفته پس از آن مصاحبه جنجالي پوشگاي، نمت نخست وزير مجارستان به مسکو سفر کرد. هنگامي که گورباچف در کرملين به استقبال او آمد، نخست وزير مجارستان بابت آن «تابوشکني» يعني «قيام مردمي» خواندن ناآرامي هاي 1956 از رهبر شوروي عذر خواست. اما خواسته اصلي او که مي توان از آن به عنوان هسته اصلي وقايع بعدي آن سال سرنوشت ساز ياد کرد، با مقاومت چنداني روبه رو نشد؛ برچيدن موانع مرزي با غرب و خروج نيروهاي نظامي شوروي از خاک مجارستان. سه هفته بعد گروژ رئيس حزب حاکم مجارستان نيز به مسکو رفت و از رئيس کرملين گلايه کرد که چرا حزب کمونيست مجارستان را به عنوان قدرت مرکزي اين کشور ناديده گرفته است. و گورباچف در پاسخ گفت مسکو هيچ مخالفتي با پلوراليسم در ديگر کشورهاي سوسياليستي ندارد و بار ديگر به آن مجار اطمينان داد ديگر نمي توان از نيروهاي مسلح خارجي براي حل مشکلات داخلي ديگر کشورها استفاده کرد. گروژ البته کمي احساس راحتي کرد اما براي توجيه خواسته هايش به رهبر شوروي گفت اصولاً مجارستان بدون خواست شوروي هيچ اقدامي نمي کند و از او خواست افراد متعصب را برکنار و دفتر سياسي را منحل کند. اما شوروي بزرگ نسبت به مجارستان کوچک هنوز راه درازي در پيش داشت. پس از بازگشت گروژ به مجارستان گورباچف به مشاورانش گفت؛ «با وجود کميته مرکزي فعلي انجام چنين کاري مقدور نيست.» او تلاش کرد شکافي در سيستم سياسي ايجاد کند و قرار شد در 26 مارس اولين انتخابات نيم بند آزاد براي انتخاب کنگره نمايندگان خلق برگزار شود. اما همين تصميم هم پيشاپيش براي دستگاه گران آمد و رهبران احزاب محلي گورباچف را متهم کردند که قصد دارد سرنوشت آنان را به دست خود رقم زند. به هر حال آن انتخابات برگزار شد و چند روز بعد يعني زماني که نتايج انتخابات اعلام شد در دفتر سياسي حزب غوغا و توفاني به راه افتاد. همه روساي حزب و فرماندهان ارتش در لنينگراد شکستي ويرانگر را متحمل شدند و روساي حزب در 30 منطقه ديگر نيز نتوانستند کانديداهاي خود را به اين مجلس بفرستند. در اين حال يکي از اعضاي دفتر سياسي گفت؛ «اين انتخابات تهاجمي بر عليه قدرت شوروي بود.» و تناقض در همين جا بود؛ گورباچف به عنوان يک اصلاح طلب دست مجارستان و لهستان را براي دموکراتيزاسيون سيستم باز مي گذاشت اما در خانه خودش با موانعي جدي براي اين کار روبه رو مي شد. با اين حال گورباچف ديگر نمي توانست بر روندي که در اروپاي شرقي جريان داشت تاثير بگذارد و از همين رو کشور دچار وضعيت وخيم اقتصادي شد و امپراتوري شوروي در معرض خطر انحلال قرار گرفت. در آغاز ماه آوريل ارتش شوروي وارد تفليس شد و تظاهرات مردم گرجستان را که خواهان آزادي بودند به شدت سرکوب کرد. در آن روز چرنيايف در دفتر خاطرات خود نوشت؛ «روسيه بايد روياي امپراتوري را کنار بگذارد. اما پرسش اينجاست که پس از آن چه بايد کرد؟»
روز 16 آوريل سالن شماره 252 دادگستري ورشو مملو از جمعيت بود. 500 نفر از اعضاي اتحاديه همبستگي در آن روز و در آن محل جمع شده بودند تا راس ساعت 57/10 فرياد شادي برآورند. در آن ساعت حکم رفع توقيف و فعاليت مجدد اتحاديه همبستگي از سوي قاضي صادر و اعلام شد. پروفسور«بروسيلاو گرمک» عضو کارگروه اصلاحات سياسي در ميزگرد به همراه «تادوژ مازويکي» و آن کشيش اهل دانتزيک يعني «هنريک يانکوفسکي» حکم دادگاه را دريافت کردند و مردم حاضر در سالن يک صدا خواندند؛ «خداوندا، رحمتت را از لهستان دريغ مدار،»
سه هفته بعد يعني در روز هشتم ماه مه در ورشو شماره اول «گازتا ويبورسزا» در هشت صفحه و با تيراژ 150 هزار نسخه منتشر شد. تحريريه 20 نفري اين روزنامه در محل سابق يک مهدکودک واقع در منطقه موکوتف ورشو مستقر شدند و از آنجا به ابلاغ پيام هاي خود به طرفداران اقدام کردند. گازتا ويبورسزا که معني آن روزنامه انتخاب است نام خود را به عنوان اولين روزنامه قانوني اپوزيسيون در سراسر بلوک شرق ثبت کرد. اين روزنامه قرار بود نام ديگري داشته باشد اما سردبير يعني آدام ميچنيک تصميم گرفت نامي برنامه ريزي شده براي آن پيدا کند؛ نامي که بيانگر هدف کوتاه مدت اپوزيسيون يعني انتخابات باشد. ميچنيک در سرمقاله روز 9 مه نوشت؛ «شبحي بر سراسر اروپا سايه افکنده است، شبحي که خبر از پايان توتاليتاريسم مي دهد.» ميچنيک نمونه کاملي از يک دگرانديش بود. زماني در کسوت يک کمونيست جوان و دانشجوي تاريخ به همراه دوستش کورون گام در راه اصلاح طلبي گذاشت و به همين خاطر از دانشگاه اخراج شد. پس از آن تبديل به بزرگ ترين دشمن حزب شد و چند سالي به زندان افتاد. شرکت يا عدم شرکت ميچنيک و کورون در آن ميزگرد مساله يي بود که مشاجره يي سخت و شديد ميان اپوزيسيون و دولت حاکم به وجود آورد. اما در آن روزهاي ماه مه تقريباً همه اينها فراموش شده بود و قرار بود اولين انتخابات نيمه آزاد بعد از سال 1939 در تاريخ چهارم ژوئن برگزار شود. پلاکاردهاي اتحاديه همبستگي همه جا به چشم مي خورد، پلاکاردهايي با تصاوير گري کوپر در فيلم «صلات ظهر» و در نقش کسي که به جنگ افراد شرور مي رود. روي ستاره کلانتر هم آرم اتحاديه همبستگي نقش بسته و در دستان کوپر هم به جاي سلاح يک برگه راي بود. ياروزلسکي هم در همان ماه مه به عنوان رئيس دولت حزب حاکم لهستان با حالتي نيمه مطمئن به مسکو سفر کرد تا شايد بتواند حرف هايي را از زير زبان گورباچف بيرون بکشد. او مي خواست بداند آيا واقعاً مي توان روي اين مداراگري آن همسايه بزرگ حساب کرد؟ آن اصلاح طلب کرملين و اين ژنرال به خوبي با يکديگر کنار آمدند. ياروزلسکي به عنوان پسر يک زمين دار اشرافي با روحيات روس ها آشنا بود. خانواده او در سال 1940 به سيبري فرستاده شدند و ياروزلسکي جوان به عنوان هيزم شکن در يک اردوگاه به اصطلاح تنبيهي به کار مشغول شد. اما بعدها توانست در همان شوروي به دانشگاه افسري برود.
ياروزلسکي در چند ماه قبل از آن همه تلاش خود را به کار برد تا شايد اصلاحات را به تعويق اندازد اما حال اين نگراني را داشت که شايد کنترل اوضاع از دستش خارج شود. در شهر کراکو ناآرامي هايي در جريان بود. دانشجويان يک بناي يادبود متعلق به ارتش شوروي در کراکو را با ماست رنگ کرده بودند و در حالي که کلاه هايي کاغذي با ستاره سرخ بر سر داشتند عکس گورباچف را به عنوان سيبل تيراندازي در شهر گردانده بودند. درگيري هاي پراکنده يي هم درگرفته بود. ياروزلسکي به خوبي مي دانست تهديد دوباره اپوزيسيون با نيروي نظامي ديگر کمکي نمي کند.
گورباچف او را آرام کرد و گفت نبايد از مردم ترس داشته باشد و نبايد رنجيده خاطر شود. با اين حال ياروزلسکي همچنان از روش هاي نظامي دفاع مي کرد و عقيده داشت بايد در زمان هايي مشخص از اين روش ها استفاده کرد؛ «نمي توان به اين وضعيت ادامه داد و شاهد بود لهستان تبديل به زمين تمرين اصلاح طلبان شود. اما از اين نگرانم که شايد باز هم خيلي دير شده باشد.»
چرنيايف در دفتر خاطراتش آورده است؛ «ميخائيل سرگيويچ اين روزها خوش اخلاق است و اعتمادبه نفس دارد و شوخي هم مي کند. گورباچف روند بازگشت ناپذيري را کليد زده است؛ روندي که پيش از اين با خيالبافي در مورد جنبش کمونيسم و انترناسيونال پرولتري و جامعه سوسياليستي، بر آن سرپوش گذاشته مي شد. سوسياليسم در اروپاي شرقي ناپديد شده است...»گورباچف آشکارا نسبت به اين مساله که شوروي هم به تدريج در حال فروپاشي است بي توجه بود؛ در آن روزها براي اولين بار در منطقه قديمي مسکو مخالفان حزب کمونيست تصوير نيکلاي دوم تزار روسيه را به ديوارها آويخته بودند و تلويزيون تصاويري از تاج گذاري تزار در سال 1896 را نمايش مي داد. اين مساله امري نوستالژيک نبود بلکه پيامي تصويري را در خود داشت؛ انقلاب اکتبر و به قدرت رسيدن بلشويک ها در سال 1917 تنها بخشي از تاريخ روسيه را شامل مي شود.
کمونيست ها در انتخابات لهستان شکست سختي را متحمل شدند. آنها چندان به رقابت انتخاباتي اهميت نمي دادند زيرا تصور مي کردند نقطه اوج محبوبيت گروه والسا چندان پايدار نيست و به اين صورت گروه حاکم به طرزي وحشتناک راي ملت را دست کم گرفته بودند. اتحاديه همبستگي علاوه بر يک سوم کرسي هاي موجود پارلمان، 99 کرسي از يکصد صندلي مجلس سنا را نيز از آن کانديداهاي خود کرد. ميچنيک در آن روزها نوشت؛ «مردم لهستان خواهان تغييرات اساسي هستند.» اين شکست مرگبار براي کساني که هنوز در لهستان بر سر قدرت بودند به شدت تکان دهنده بود و گويي آن اصلاحات ميزگرد مي رفت که تبديل به يک انقلاب شود.
سران حزب حاکم که کاملاً شوکه شده بودند جلسه يي تشکيل دادند. طرفداران دولت پيش از آن قصد داشتند در صورت پيروزي حزب حاکم باز هم ياروزلسکي را به عنوان رئيس جمهور معرفي کنند. اما پس از اين شکست سنگين ديگر اطمينان نداشتند ژنرال بتواند راي کافي بياورد. حتي نمايندگان کمونيست هم ديگر قصد تبعيت از حزب حاکم را نداشتند و راهي ديگر برگزيده بودند.
اما آيا اصولاً اين امکان وجود داشت که با وجود راي منفي ملت به کمونيست ها، آنها قادر به انتخاب دوباره رئيس دولت باشند؟ دبيرخانه کميته مرکزي حزب با وضعيتي بغرنج روبه رو بود. آنها نمي توانستند بپذيرند پست رياست جمهوري به کسي واگذار شود که عضو حزب واحد کارگران لهستان نباشد. اپوزيسيون هم در حال بررسي امکان برعهده گرفتن مسووليت دولت بود. اما مردان والسا قادر به پيش بيني رفتار احتمالي ارتش و نيروهاي امنيتي نبودند. علاوه بر اين آنها هيچ راه حل تدوين شده يي براي نجات لهستان از وضعيت بد اقتصادي در اختيار نداشتند.
آنها مي دانستند که بار ديگر اعتصاب ها و تظاهرات بر پا مي شود و اين بار مخاطب تظاهرکنندگان اعضاي اپوزيسيون خواهند بود. بي ترديد انديشه هاي تاکتيکي دگرانديشان نمي توانست مرهمي بر دردهاي مردمي باشد که هر روز ساعت ها در مقابل فروشگاه هاي مواد غذايي صف مي بستند.
در روز سوم جولاي آدام ميچنيک در روزنامه اش پيشنهاد نوعي تقسيم قدرت را مطرح کرد؛ «رئيس جمهور به انتخاب شما و نخست وزير به انتخاب ما». نشانه هايي از رضايت مسکو هم مشاهده مي شد. و سه روز بعد گورباچف پا را فراتر گذاشت و در مقابل شوراي اروپا در استراسبورگ گفت؛ «اگر کشورها خود خواهان اين هستند که در آينده نظام اجتماعي شان را تغيير دهند به ديگران ارتباطي ندارد و هر مداخله يي از خارج امري غيرمجاز است.»
آن روز ششم جولاي و يک روز قبل از آغاز نشست سران ورشو در بخارست بود. هيات نمايندگي مجارستان که نمت نخست وزير و «رژو نيرس» رئيس جديد حزب حاکم در صدر آن قرار داشتند، مي دانستند که بايد آماده شنيدن انتقادهاي ديگر کشورهاي برادر يعني آلمان شرقي، روماني و بلغارستان و حتي شوروي باشند. مجارها از چندي پيش به اصطلاح آن پرده آهنين ميان مرزهاي خود با اتريش را برچيده بودند. پيش از آن وزير کشور يعني «ايستوان هوروات» در سفري به مسکو نظر رئيس کاگ ب را در اين مورد پرسيده و کريوچکف در پاسخ گفته بود؛ «در حال حاضر مساله موانع مرزي کوچک ترين نگراني ما به شمار مي آيد.» در روز 26 ماه مه ايمره پوشگاي وزير مشاور مجارستان در ديداري از برلين غربي و در ادامه تابوشکني هايش از آن «ديوار حائل ضدفاشيسم» آلمان شرقي به عنوان يک «ننگ و رسوايي» ياد کرد. سه هفته بعد استخوان هاي «ايمره ناگي» و ديگر رهبران قيام 1956 به آرامگاه جديدشان منتقل شد. اما روز پنجشنبه ششم جولاي اتفاق ديگري افتاد. پوشگاي در دفتر کار خود از طريق تلفن خبردار شد که «يانوس کادار» مرده است. کادار همان کسي بود که از وي به عنوان عامل مسکو ياد مي شد و از همان روزهاي قيام مجارستان به مدت 33 سال در راس حزب حاکم قرار داشت. او در لحظه يي تاريخي در بخش مراقبت هاي ويژه بيمارستان حزب جان داد، يعني در همان لحظاتي که ديوان عالي کشور مجارستان در حکم صادره عليه ايمره ناگي و همفکرانش تجديد نظر کرد. از قرار معلوم زمان در مجارستان با سرعتي غيرمعمول پيش مي رفت.
نمت نخست وزير خبر مرگ کادار را در دفتر پارلماني اش شنيد و بلافاصله همراه با پوشگاي و دو مقام بلندپايه حزبي به ويلايي بر فراز آن تپه گل سرخ رفت تا به بيوه کادار تسليت بگويد. اين اولين ديدار وي از خانه کسي بود که سال ها ادعاي رهبري طبقه کارگر را داشت. هنگامي که در آنجا از ميهن پرستي «عمو يانوس» گفته شد، نمت با زحمت فراوان توانست تعجب خود را پنهان کند.
هيات مجاري روز بعد به بخارست رفتند. گرماي شديدي بر پايتخت روماني حاکم بود. «نيکلا چائوشسکو» رئيس جمهور و دبيرکل حزب حاکم روماني براي استقبال به فرودگاه آمده بود و به سردي با مجارها دست داد. نمت، چائوشسکو را به جاي رفيق با عنوان «جناب آقا» خطاب مي کرد و اين کار آن هم در ميان رفقاي کمونيست مانند حکم اعدام بود.
گسست و شکاف در پيمان ورشو کاملاً آشکار و نمايان بود. رياست نشست با هيات آلمان شرقي بود که از «هونکر»، «کرنتز» و «اشتوف» تشکيل مي شد. آلمان شرقي ها انتظار داشتند ديگر رفقا از جمله چکسلواکي، بلغارستان و روماني به شدت عليه سازشکاران يعني مجارستان و روماني بتازند. اما شوروي چه موضعي داشت؟ گورباچف حدود يک ساعت چائوشسکو را در فرودگاه منتظر گذاشت و سپس با حضور در سالن نشست اول کمي با به اصطلاح کشورهاي اصلاح طلب شوخي کرد و بالاخره در سخناني عنوان کرد امکاني منحصر به فرد براي پايان دادن به جنگ سرد ايجاد شده است.
آنچه در پي آمد شبيه صحنه هاي آخر يک ازدواج اجباري بود. هونکر با شکيبايي نسبت به «قدرت امپرياليستي» هشدار داد و از تلاش آنها براي «بي ثبات کردن سوسياليسم» گفت. نيرس مجاري در مقابل خواستار «تبادل نظر آزاد» با محوريت «نقض حقوق بشر» و «دموکراتيزاسيون» شد. اما ميزبان يعني چائوشسکو در مقام مخالفت با اين اظهارات گفت هر کس«به نام حقوق بشر» خط مشي هاي مشترک را به مخاطره بيندازد در مقابل تاريخ پاسخگو خواهد بود؛ «اتحاد ميان کشورهاي سوسياليستي يک ضرورت تاريخي است.»
گورباچف ضمن تجليل از هيات مجاري ملاقاتي خصوصي و يک ساعته با رئيس هيات انجام داد و نشان داد حضور ميزبان يک حضور تشريفاتي است و او با هر که بخواهد، صحبت مي کند و مي تواند در خلال نشست هر وقت که خواست، سکوت کند و هر زمان که چيزي برخلاف ميلش بود، شکلک درآورد.
در پايان نشست بخارست، اين رهبران شوروي و مجارستان بودند که بار ديگر و البته با تلاش زياد به موفقيتي مقطعي دست پيدا کردند. در قطعنامه پاياني اين نشست بر «توجه به استقلال ملي، حق حاکميت و حقوق برابر همه کشورها و حق هر ملت براي تعيين سرنوشت خود» تاکيد شده بود. در نوزدهم جولاي ياروزلسکي به عنوان «رئيس جمهور همه مردم روماني» معرفي شد. اما به چه صورت؟ ژنرال با چند راي اضافي به اين مقام رسيد زيرا برخي از اعضاي اپوزيسيون از دادن راي خودداري کرده بودند. او يک ماه بعد «تادوژ مازويکي» را مامور تشکيل کابينه کرد. اما مازويکي وضعيتش با ياروزلسکي فرق مي کرد زيرا در 24 آگوست 378 نماينده پارلمان به وي راي مثبت دادند و تنها چهار نماينده راي منفي به صندوق ريختند. به اين ترتيب بود که يک کاتوليک مشهور در راس دولت آن هم در بلوک شرق قرار گرفت. مازويکي از همان آغاز کار خواهان صلح و آشتي شد؛ «ما در گذشته اختلافات عميقي داشتيم اما اکنون تنها وظيفه ما قبول مسووليت در مقابل اعمال گذشته در جهت خارج کردن لهستان از وضعيت فعلي و سقوط است.»
به اين ترتيب حزب کمونيست لهستان که موقعيت خود را به شدت مخاطره انگيز ارزيابي مي کرد نفس راحتي کشيد زيرا به اين صورت مسووليت موقعيت وخيم اقتصادي از دوش اين حزب برداشته مي شد. اعضاي کميته مرکزي هم نرم تر شده بودند و اين مساله براي اولين بار توسط نخست وزير سابق«راکوفسکي» که مانند ديگر همکارانش در انتخابات مجلس بازنده بود، فاش شد.
در 19 آگوست اعضاي اپوزيسيون مجارستان که از شهرهاي مختلف مي آمدند به پيک نيکي گروهي در نواحي مرزي با اتريش رفتند. اين عده از مدت ها پيش طرحي را در دست داشتند که بر اساس آن پوشگاي به عنوان يک نظريه پرداز و منتقد بايد سرپرستي اپوزيسيون را برعهده بگيرد. پوشگاي در سال 1987 و هنگام تاسيس يک حزب اپوزيسيون به نام «مجمع دموکراتيک مجارستان» به نوعي سمت پدرخوانده اين مجمع را از آن خود کرده بود. در آن زمان يعني در سال 1987 هنوز هم در برلين شرقي کساني را که قصد عبور از آن ديوار را داشتند به رگبار مسلسل مي بستند و در بخارست براي آن «نابغه کارپات» شعر و سرود مي خواندند.
پوشگاي در آن جشن ملي که در مرزهاي مجارستان و اتريش برگزار مي شد حضوري کوتاه داشت. اردوگاه هاي واقع در بوداپست و کمپ هاي پلاتن زه پر از فراريان و پناه جويان آلمان شرقي شده بود و پوشگاي مايل نبود بيش از اين رژيم هونکر را به خشم آورد. پوشگاي با دوستش وزير کشور موافق بود که مي گفت نيروهاي مسلح مجارستان و به خصوص يگان هاي مرزي بايد در وضعيت اضطراري از خود خويشتنداري نشان دهند. نخست وزير نمت هم در جريان اين مسائل قرار گرفت. او مي دانست آن شبنامه هايي که از چند روز پيش در آلمان شرقي توزيع مي شود محرک شهروندان آن کشور براي فرار به مرزهاي مجارستان و رسيدن به آن کمپ ها بوده است. او در تماس تلفني که با سرفرماندهي يگان هاي مرزي داشت، دستور داد؛ «اگر در خلال جشن ملي چندصد آلماني از مرز گذشتند، هيچ اقدامي عليه آنها انجام ندهيد.» پوشگاي و ظاهراً نمت بر اين عقيده بودند که دولت مجارستان بايد نه به عنوان يک شريک و همدست بلکه به عنوان يک همدرد در اين اولين فرار دسته جمعي به سوي غرب از آغاز جنگ سرد مطرح باشد و نقش ايفا کند. اما همه چيز برخلاف آنچه طراحي شده بود، به پايان رسيد. در عرض چند ساعت آينده بيش از 600 پناهنده آلمان شرقي بدون آنکه آسيبي ديده باشند خود را به مرزهاي اتريش رساندند.
تصميم هاي جديد کشورهاي ماهواره يي بدون هيچ مقاومتي از سوي مسکو عملاً مورد پذيرش قرار گرفت. کريوچکف رئيس کاگ ب هم در پايان آگوست به ورشو رفت و با اپوزيسيون دست دوستي داد و گفت مازويکي نخست وزير فردي امين و درستکار است؛ «همه چيز خوب است و موردي براي نگراني وجود ندارد.» اين جمله آن مقام روسي براي چائوشسکو گران آمد زيرا آن طور که بعدها معلوم شد رئيس جمهور روماني از اعضاي پيمان ورشو خواسته بود اقدام به مداخله نظامي عليه لهستان کنند.
سرعت نابودي ساختارهاي اروپاي شرقي در سال 1989 به شدت نفسگير بود؛ ساختارهايي که روزگاري ابدي پنداشته مي شدند. بازيگران در ورشو و بوداپست خود را در صحنه يک فيلم احساس مي کردند و امروز بايد خوشحال باشند که اصولاً زماني براي تامل بيشتر باقي نمانده بود زيرا آن مردي که با همه اين رويدادها در ارتباط بود در ماه سپتامبر در درستي راه برگزيده شده به شدت دچار ترديد شد. تنها چند هفته يي گذشته بود که ميخائيل گورباچف ناگهان رفقاي لهستاني اش را متهم کرد که «موقعيت سوسياليسم را ناديده گرفته اند». کسي که از وي به عنوان جادوگر ياد مي شد احساس مي کرد ديگر از سوي دست پروردگانش جدي گرفته نمي شود و کسي او را رئيس محسوب نمي کند. در پنجاهمين سالروز پيمان استالين با هيتلر، ده ها هزار نفر زنجيره يي انساني به طول 600 کيلومتر ميان تالين و ويلنيوس تشکيل دادند و اين نشانه يي از تجزيه بالتيک بود. کارگران معادن زغال سنگ اوکراين دست به اعتصاب زدند، در باکو يگان هاي نظامي براي جنگ با ارمنستان آماده مي شدند و در تفليس فرياد «مرگ بر امپراتوري پوسيده روسي» شنيده مي شد.حال رئيس کرملين خواهان «ثبات» بود، ثباتي که به نوشته چرنيايف معنايي جز ايستايي و پايان پروسترويکا نداشت. رهبر شوروي طي مقاله يي در ماهنامه حزب کمونيست در مورد «سوسياليسم و نوآوري» نوشت. چرنيايف در دفتر خاطراتش مي نويسد؛ «مارکسيسم لنينيسم متعلق به قرن نوزدهم است. گورباچف اهرم هاي نفوذ در کشور را از دست داده و بايد تصميم بگيرد مي خواهد رهبر پروسترويکا باشد يا رهبر گروه حاکم کمونيست.»
و در همين دوران بود که مشکل آلمان شرقي هم به مشکلات ديگر اضافه شد. مساله آلمان شرقي در 9 ماه اول سال 1989 چندان در کرملين مطرح نبود. مسکو در مورد فرار گروهي شهروندان آلمان از طريق خاک مجارستان، چکسلواکي و لهستان خويشتنداري زيادي نشان داد و هرگز به اين مساله فکر نکرد که اگر چند سال پيش صدها نفر خاک کشوري ماهواره يي و عضو پيمان ورشو را به مقصد غرب ترک مي کردند چه اتفاقي مي افتاد. کرملين البته از مدت ها قبل مي دانست که آلمان شرقي مدت زيادي دوام نخواهد داشت. از قرار معلوم شواردنادزه هم در سال 1986 اين مساله را به اطلاع رهبران آلمان شرقي رسانده بود. «والنتين فالين» سفير وقت مسکو در بن در سال 1987 گفت؛ «روند انحطاط در آلمان شرقي شديدتر و عميق تر از هميشه است.» و در بهار سال 1989 تذکريه يي به دفتر سياسي رسيد که در آن از کنفدراسيوني متشکل از دو آلمان با حقوق مساوي سخن به ميان آمده بود.
البته در ديدار گورباچف از آلمان غربي در ژوئن 1989، هر دو طرف از اتحاد مجدد دو آلمان به عنوان کاري پوچ ياد کردند. از سوي ديگر صدراعظم آلمان از رئيس کرملين چنين تضميني دريافت کرده بود؛ «هر کار لازم مي دانيد با آلمان شرقي انجام دهيد.» در آن شب هفتم اکتبر چراغ هاي قصر جمهوري در مرکز برلين چشمک مي زد و شهر درخششي چون درخشش کشتي تايتانيک لحظاتي قبل از برخورد با آن کوه يخ داشت. اما کمي دورتر از اين محل يعني در ميدان الکساندر، تظاهرات عليه تقلب انتخاباتي هفتم ماه مه جريان داشت. ماموران اشتازي و سازمان جوانان آزاد تلاش مي کردند با ضرب و شتم مردم آنها را ساکت کنند.
هيات نمايندگي مجارستان براي جشن هاي چهلمين سالروز تشکيل آلمان شرقي در آن زمان در قصر رياست جمهوري انتظار مي کشيدند. در حلقه هونکر، گورباچف، چائوشسکو و شيوکف، رئيس جمهور تازه کاري به نام «برونو فرنس اشتراوب» وصله ناهمگوني به نظر مي آمد. سران حزب و دولت مجارستان چه در آن شب برلين و چه در آخرين نشست سران پيمان ورشو به هيچ عنوان تازه کار محسوب نمي شدند. آنها هم در سالن بزرگ همايش هاي بوداپست جمع شده بودند تا چهارمين کنگره حزب سوسياليست کارگر مجارستان را برگزار کنند. در همان حال که هونکر و گورباچف در برلين شرقي گيلاس هايشان را به سلامتي يکديگر بلند مي کردند و «اريش ميلکه» وزير اطلاعات و امنيت آلمان شرقي صندلي اش را ترک مي کرد که امنيت خارج از سالن را کنترل کند، رفقاي مجاري يک گام ديگر به جلو برمي داشتند.
راس ساعت هشت و بيست و چهار دقيقه در بوداپست، رفقاي مجاري اعلام کردند در حزب خود که از 40 سال پيش قدرت انحصاري را در اختيار داشت، تغييراتي راديکال ايجاد مي کنند و نام حزب را به «حزب سوسياليست مجارستان» تغيير داده اند. نزديک به 84 درصد اعضاي حاضر در کنگره نيز به اين اقدام بي سابقه که مي توان از آن به عنوان «کناره گيري اختياري کمونيستي» ياد کرد، راي مثبت دادند. يک روز پيش از آن گورباچف به رغم مخالفت شديد مشاورانش براي سفر به برلين شرقي مصمم بود. او دو بار با تلفن به چرنيايف اطمينان داد کلامي حاکي از حمايت از هونکر از دهان وي خارج نخواهد شد. چرنيايف در خاطراتش آورده است؛ «طبق اطلاع ما، ديوار برلين به هنگام حضور گورباچف در آلمان شرقي، فرو خواهد ريخت.» سفير سابق يعني فالين هم در سي ام سپتامبر همان سال به «والتر مومپر» شهردار وقت برلين اطمينان داده بود در صورت وقوع چنين امري، يگان هاي شوروي هيچ اقدامي نخواهند کرد.
اما ديوار برلين در هفتم اکتبر هنوز پابرجا بود و اين پيش بيني چرنيايف درست از آب درنيامد. با اين حال ديگر پيش بيني هاي وي که در روز پنجم اکتبر در دفتر خاطراتش نوشته است، به وقوع پيوست؛ «در کنگره حزبي بوداپست انحلال جمهوري سوسياليستي مجارستان اعلام خواهد شد. در مورد لهستان حرف ديگري نمي توان زد جز آنکه حزب کمونيست آن کشور نه تنها ديگر بر سر قدرت نيست بلکه برگزاري کنگره اين حزب در فوريه هم در هاله يي از ابهام قرار دارد. در يک کلام مي توان گفت اين وضعيت چيزي جز تلاشي سوسياليسم نيست.» و اما رئيس هونکر؟ او در مدت ديدار گورباچف از آلمان شرقي تنها شنونده صحبت هاي اين ميهمان روسي بود و تنها يک بار آن هم بعد از سخنان گورباچف در مورد لزوم اجراي اصلاحات در آلمان شرقي در مقام جوابگويي برآمد و گفت؛ «فروشگاه هاي شوروي در حال حاضر حتي نمک و کبريت هم براي فروش ندارند.» «اگون کرنتز» که از وي به عنوان جانشين بالقوه هونکر ياد مي شد، در ديدار خداحافظي سفير فالين به وي گفت؛ «هونکر نمي خواهد کوتاه بيايد. شايد بتوانيم در پلونوم دهم اکتبر او را برکنار کنيم. در غير اين صورت سقوط ديوار برلين اجتناب ناپذير است.» برونسيلاو گرمک در 25 اکتبر ميهماني از آلمان شرقي داشت. «يورگن فان تزول» سفير آلمان شرقي در لهستان هنگام ديدار با رئيس فراکسيون اپوزيسيون در مجلس لهستان اعلام کرد وي خواهان آگاه شدن در مورد نظر ورشوي نوين در مورد آينده آلمان است. گرمک هم با چاپلوسي به سفير گفت؛ «آلمان شرقي هميشه ضمانت کرده است مساله آلمان هرگز براي ملت لهستان خطرآفرين نباشد. اما من در حال حاضر شاهد يک روند همگرايي ميان آلمان غربي و شرقي هستم و در آينده انتظار تشکيل کنفدراسيون دو آلمان را دارم.»
تبليغات دولتي طي چند دهه در لهستان همواره بر اين پايه بود که آلمان براي لهستان موضوعي بسيار جدي است و گاه از آن به عنوان «خطر آلمان» ياد مي شد؛ «تنها يک لهستان کمونيست و متحد شوروي مي تواند از بازگشت آلماني ها به شلزين جلوگيري کند.» اما افرادي چون گرمک همواره در مقابل اين ديدگاه مخالفت نشان مي دادند. آنها اين بخش آلماني خاک لهستان را نتيجه آن تقسيم قدرتي مي دانستند که قدرت هاي پيروز در سال 1945و در جريان کنفرانس يالتا روي آن توافق کردند. از نظر آنان اين مشکلي قابل حل به شمار مي آمد. اپوزيسيون لهستان با وجود همه جنايت هايي که نازي ها در لهستان مرتکب شدند هرگز موضع ضدآلماني نداشتند و بر اين نکته تاکيد مي کردند؛ «ما تنها خواهان کشوري مستقل با حق حاکميت بر سرنوشت خود هستيم.»
الکساندر کواسنيفسکي امروز مي گويد؛ «در ميزگرد هرگز در اين مورد صحبتي پيش نيامد. چه بسا اگر دو طرف مذاکره کننده در آن ميزگرد مي دانستند اصلاحات مورد نظر آنها در لهستان به اتحاد دو آلمان مي انجامد، به اين راحتي به توافق نمي رسيدند. در پشت آن ميز کساني نشسته بودند که اکثرشان اشغال نظامي لهستان توسط نازي ها را تجربه کرده بودند.» شبي که ديوار برلين فرو ريخت، نمت نخست وزير مجارستان با همتاي اسپانيايي اش «فيليپه گونزالس» ديدار مي کرد. ايمره پوشگاي يعني همان مردي که شايد اگر جسارت او نبود وضعيت کاملاً متفاوتي پيش آمد، درخانه شاهد تصاوير ارسالي از برلين بود. اما هر دو نفر هيجان زده و منقلب و در عين حال از اين رويداد خوشحال بودند. در آن شب همه سدها و موانع در اروپا شکست و فرو ريخت. اما نمت و پوشگاي حدس نمي زدند اين دگرگوني سريع در قلب اروپا آنها را هم تحت تاثير قرار خواهد داد. در کمتر از 11 ماه بعد يعني آن روز که دو آلمان به طور رسمي متحد شدند، هيچ يک از اين دو نفر در صحنه سياسي مجارستان نقشي نداشت. اما گورباچف از اين روزها چه تجربه يي براي کشور خودش به ارمغان آورد؟ بي ترديد هيچ. در روز هفتم نوامبر و در مسکو و با رضايت شخص گورباچف دقيقاً همان سناريويي آغاز شد که گورباچف يک ماه قبل در برلين شرقي به آن مي خنديد. جشن هاي هفتاد و دومين سال انقلاب برپا بود و تانک ها و موشک ها رژه مي رفتند و آن مردم به اصطلاح سفارشي هم که هميشه در اين مراسم حضور داشتند با گل و بادکنک در پي آن مي آمدند. آنها هنوز هم براي «انقلاب کبير اکتبر» هورا مي کشيدند. اما سه کيلومتر دورتر از ميدان سرخ تظاهراتي ديگر برپا بود و سخنران مي گفت؛ «72 سال براي هيچ و پوچ . اي زحمتکشان جهان، ما را عفو کنيد،»
و دو سال بعد اتحاد جماهير شوروي هم به تاريخ پيوست.