علي اصغر سيدآبادي

«سرزمين گوجه هاي سبز» را سال هاي اول انتشارش به زبان فارسي خواندم، آنچه از آن به يادم مانده بود، تصوير خودکشي دختري جوان در کمد اتاقش بود و ديگر تمام تلخکامي بود. وقتي نام «هرتا مولر» به عنوان برنده جايزه نوبل ادبيات معرفي شد، براي نوشتن در اين ستون دوباره کتاب را خواندم و باز هم تلخکامي است که بر جاي مي ماند... بخش عمده يي از تصويرپردازي هاي هرتا مولر که بسيار ماهرانه است، درباره تباهي جامعه است؛ جامعه يي که هيچ روزنه اميدي بر آن نمي تابد. در رمان هيچ روزنه اميدي نيست، هيچ لحظه خوشي، هيچ تصوير آرامبخشي. تمام، تلخي و سياهي است و عجيب اينکه اين همه اغراق در نمايش تباهي باور پذير است و جايي براي ترديد نمي گذارد. البته در رمان بين وضعيت سياسي جامعه و اين تباهي سايه گستر رابطه يي پررنگ وجود دارد، اما غياب لحظه هاي کوتاه خوشي و آرامش و روشنايي و اميد براي من سوال برانگيز است، به خصوص وقتي اين تصوير محدود به آدم هاي سياسي نيست. زندگي آدم هاي معمولي نيز همين است. به حکومت و دولت کاري ندارم، آيا ممکن است جامعه يي به چنين تباهي برسد؟ فکر مي کنم اين مهم ترين پرسشي است که رمان مولر با آن رو به روست. به نظرم وابستگي او به يک اقليت کوچک در ارائه چنين تصويري بي تاثير نباشد، نه که تصويري که ارائه کرده تصويري تحريف شده باشد، بلکه اقليت بودن در جامعه يي که در آن از عدالت خبري نيست، رنجي مضاعف تحميل مي کند. سرزمين گوجه هاي سبز حاصل اين رنج مضاعف است. او هم به خاطر زيستن در يک کشور ديکتاتوري رنج مي برد و هم به خاطر اقليت بودن در چنين کشوري. طبيعي است که در تصويرپردازي هاي او جاي اميد خالي باشد.

گئورگ نوشته بود؛ «روي مو و ابروي مردم اينجا خاک اره مي نشيند.» به خود گفتم؛ «کلام در دهان مان همان قدر زيانبار است که پاهايمان روي سبزه ها.» به ياد قدم زدن با ادگار، کورت و گئورگ در کنار رودخانه افتادم؛ و اخ تف گئورگ روي صورتم و انگشتانش زير چانه ام. صداي خودم را شنيدم که به گئورگ مي گويد؛ «تو سر تا پا يک تکه چوب خشک بيشتر نيستي.» اين جمله مال من نبود. در واقع ربطي هم به چوب نداشت. به هر حال، من هميشه آن را از کساني شنيده بودم که مورد بي مهري ديگران قرار مي گرفتند. اين جمله به آنها تعلق نداشت. اگر کسي با آنان درشتي مي کرد، در جواب همين را مي گفتند چون آنها هم از کساني شنيده بودند که با آنها بي مهري شده بود. حال اگر جمله به چوب ربط پيدا مي کرد، حداقل باعث مي شد بفهميم چوب مال چه کسي است. هرچند چوب و خشونت منشاء مشترکي دارند. اگر خشونت به پايان مي رسيد، اين جمله هم فراموش مي شد. ماه ها گذشت، اما جمله يي نرسيد. به نظرم آمد کلمات من سرنوشت گئورگ را رقم زده است؛ «تو سرتا پا يک تکه چوب خشک بيشتر نيستي،» او در نامه اش نوشته بود؛ «موي قرمز من توجه کسي را در اينجا جلب نمي کند، چون مثل آن است که خاک اره روي سرم نشسته باشد. بي هدف در شهر قدم مي زنم. جلوتر از من هر کس ديگري بي هدف قدم برمي دارد. اگر من و او خواسته باشيم راه دورتري طي کنيم، بايد قدم هايمان را بشماريم. در حال حاضر او چهار قدم کامل با من فاصله دارد، بنابراين مزاحم يکديگر نيستيم. او هم بايد مطمئن باشد قدم هاي من باعث نزديک شدنم به او نمي شود. در مورد پشت سري ها هم بايد مطمئن شوم که زياد به من نزديک نمي شوند. اما در مورد قبلي، اتفاق ديگري رخ داد. مرد ناگهان هر دو دستش را توي جيب شلوارش کرد. او ايستاد و جيب هايش را پشت و رو کرد تا خاک اره هاي آن را بتکاند. وقتي داشت آستر جيب هايش را مي تکاند، من از او سبقت گرفتم. مدتي بعد، از صداي پايش فهميدم بيش از چهار قدم از من عقب افتاده است. اما بعد فاصله او درست چهار قدم شد و اندکي بعد نفسش را پشت گردنم حس کردم. سپس از من سبقت گرفت و شروع به دويدن کرد. او چون از خاک اره فرار مي کرد ديگر بي هدف نبود.»
گئورگ نوشت؛ «پيرمردان شاخه هاي نوپا را مي برند. نگاهي به اندازه چوب ها مي اندازند و بعد الياف توي آن را
در مي آورند و آنگاه سوراخ هايي در آن حفر مي کنند. يک طرف آن را مثل ني لبک، به شکل مربع مي تراشند. پيرمردان به هر شاخه يي که دست مي زنند مبدل به يک سوت مي شود.» ادگار گفته بود؛ «سوت هايي هست به قد انگشت يک نوزاد و سوت هايي به قد يک آدم گنده. پيرمردان با سوت هايشان به جنگل مي روند و پرندگان را ديوانه مي کنند. پرندگان در فاصله مسير درخت ها و لانه هايشان سرگردان مي شوند. آنها جنگل را پشت سر مي نهند و عمق آب چاله ها و حوض ها را از آسمان تشخيص نمي دهند و خود را به کشتن مي دهند.»
گئورگ نوشته بود؛ «فقط يک پرنده هست که زندگي آزاد و مستقلي دارد و آن مرغ حشره خوار يا مرغ قصاب است. صداي او به صداي هيچ سوتي شباهت ندارد. اين پرنده پيرمردان را ديوانه مي کند...