پنج شنبه، 14 آبان 1388 - شماره 2095
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
مارکر
تصوير تباهي
علي اصغر سيدآبادي

«سرزمين گوجه هاي سبز» را سال هاي اول انتشارش به زبان فارسي خواندم، آنچه از آن به يادم مانده بود، تصوير خودکشي دختري جوان در کمد اتاقش بود و ديگر تمام تلخکامي بود. وقتي نام «هرتا مولر» به عنوان برنده جايزه نوبل ادبيات معرفي شد، براي نوشتن در اين ستون دوباره کتاب را خواندم و باز هم تلخکامي است که بر جاي مي ماند... بخش عمده يي از تصويرپردازي هاي هرتا مولر که بسيار ماهرانه است، درباره تباهي جامعه است؛ جامعه يي که هيچ روزنه اميدي بر آن نمي تابد. در رمان هيچ روزنه اميدي نيست، هيچ لحظه خوشي، هيچ تصوير آرامبخشي. تمام، تلخي و سياهي است و عجيب اينکه اين همه اغراق در نمايش تباهي باور پذير است و جايي براي ترديد نمي گذارد. البته در رمان بين وضعيت سياسي جامعه و اين تباهي سايه گستر رابطه يي پررنگ وجود دارد، اما غياب لحظه هاي کوتاه خوشي و آرامش و روشنايي و اميد براي من سوال برانگيز است، به خصوص وقتي اين تصوير محدود به آدم هاي سياسي نيست. زندگي آدم هاي معمولي نيز همين است. به حکومت و دولت کاري ندارم، آيا ممکن است جامعه يي به چنين تباهي برسد؟ فکر مي کنم اين مهم ترين پرسشي است که رمان مولر با آن رو به روست. به نظرم وابستگي او به يک اقليت کوچک در ارائه چنين تصويري بي تاثير نباشد، نه که تصويري که ارائه کرده تصويري تحريف شده باشد، بلکه اقليت بودن در جامعه يي که در آن از عدالت خبري نيست، رنجي مضاعف تحميل مي کند. سرزمين گوجه هاي سبز حاصل اين رنج مضاعف است. او هم به خاطر زيستن در يک کشور ديکتاتوري رنج مي برد و هم به خاطر اقليت بودن در چنين کشوري. طبيعي است که در تصويرپردازي هاي او جاي اميد خالي باشد.

گئورگ نوشته بود؛ «روي مو و ابروي مردم اينجا خاک اره مي نشيند.» به خود گفتم؛ «کلام در دهان مان همان قدر زيانبار است که پاهايمان روي سبزه ها.» به ياد قدم زدن با ادگار، کورت و گئورگ در کنار رودخانه افتادم؛ و اخ تف گئورگ روي صورتم و انگشتانش زير چانه ام. صداي خودم را شنيدم که به گئورگ مي گويد؛ «تو سر تا پا يک تکه چوب خشک بيشتر نيستي.» اين جمله مال من نبود. در واقع ربطي هم به چوب نداشت. به هر حال، من هميشه آن را از کساني شنيده بودم که مورد بي مهري ديگران قرار مي گرفتند. اين جمله به آنها تعلق نداشت. اگر کسي با آنان درشتي مي کرد، در جواب همين را مي گفتند چون آنها هم از کساني شنيده بودند که با آنها بي مهري شده بود. حال اگر جمله به چوب ربط پيدا مي کرد، حداقل باعث مي شد بفهميم چوب مال چه کسي است. هرچند چوب و خشونت منشاء مشترکي دارند. اگر خشونت به پايان مي رسيد، اين جمله هم فراموش مي شد. ماه ها گذشت، اما جمله يي نرسيد. به نظرم آمد کلمات من سرنوشت گئورگ را رقم زده است؛ «تو سرتا پا يک تکه چوب خشک بيشتر نيستي،» او در نامه اش نوشته بود؛ «موي قرمز من توجه کسي را در اينجا جلب نمي کند، چون مثل آن است که خاک اره روي سرم نشسته باشد. بي هدف در شهر قدم مي زنم. جلوتر از من هر کس ديگري بي هدف قدم برمي دارد. اگر من و او خواسته باشيم راه دورتري طي کنيم، بايد قدم هايمان را بشماريم. در حال حاضر او چهار قدم کامل با من فاصله دارد، بنابراين مزاحم يکديگر نيستيم. او هم بايد مطمئن باشد قدم هاي من باعث نزديک شدنم به او نمي شود. در مورد پشت سري ها هم بايد مطمئن شوم که زياد به من نزديک نمي شوند. اما در مورد قبلي، اتفاق ديگري رخ داد. مرد ناگهان هر دو دستش را توي جيب شلوارش کرد. او ايستاد و جيب هايش را پشت و رو کرد تا خاک اره هاي آن را بتکاند. وقتي داشت آستر جيب هايش را مي تکاند، من از او سبقت گرفتم. مدتي بعد، از صداي پايش فهميدم بيش از چهار قدم از من عقب افتاده است. اما بعد فاصله او درست چهار قدم شد و اندکي بعد نفسش را پشت گردنم حس کردم. سپس از من سبقت گرفت و شروع به دويدن کرد. او چون از خاک اره فرار مي کرد ديگر بي هدف نبود.»

گئورگ نوشت؛ «پيرمردان شاخه هاي نوپا را مي برند. نگاهي به اندازه چوب ها مي اندازند و بعد الياف توي آن را

در مي آورند و آنگاه سوراخ هايي در آن حفر مي کنند. يک طرف آن را مثل ني لبک، به شکل مربع مي تراشند. پيرمردان به هر شاخه يي که دست مي زنند مبدل به يک سوت مي شود.» ادگار گفته بود؛ «سوت هايي هست به قد انگشت يک نوزاد و سوت هايي به قد يک آدم گنده. پيرمردان با سوت هايشان به جنگل مي روند و پرندگان را ديوانه مي کنند. پرندگان در فاصله مسير درخت ها و لانه هايشان سرگردان مي شوند. آنها جنگل را پشت سر مي نهند و عمق آب چاله ها و حوض ها را از آسمان تشخيص نمي دهند و خود را به کشتن مي دهند.»

گئورگ نوشته بود؛ «فقط يک پرنده هست که زندگي آزاد و مستقلي دارد و آن مرغ حشره خوار يا مرغ قصاب است. صداي او به صداي هيچ سوتي شباهت ندارد. اين پرنده پيرمردان را ديوانه مي کند...
بوم رنگ
سنگ مفت، زمين مفت
محمد سرابي

هوس تغيير پايتخت اين بار بدون هيچ بهانه خاصي مطرح شد. قبلاً اتفاقي مي افتاد و شهر جنبه بي نظم و بي قواره اش را نشان مي داد تا سياستگذاران به فکر تغيير پايتخت بيفتند. سال هاي خيلي دور تهران تکه کوچکي از ايران بود. پيرمردها هنوز قصه هاي تکراري دوراني که زمين ها را با پرتاب سنگ مي خريدند تعريف مي کنند. هيچ وقت هم معلوم نشده است اين زمين هاي مفت کجا بود و چه کسي با سنگ انداختن صاحب شان شد. پهلوي دوم بزرگ تر بودن شهر و ساختن خانه هاي بلند و خيابان هاي شلوغ را نشانه پيشرفت مملکت مي دانست و فکر مي کرد با اين کار ايران در رديف کشور هاي متمدن قرار مي گيرد. نتيجه آن هم توسعه مساحت تهران و البته حاشيه ها و حلبي آبادهايش شد و زماني رسيد که مردم همين حاشيه ها عليه او انقلاب کردند. وقتي جنگ شروع شد سردار قادسيه وعده فتح تهران را داد اما پشت دروازه اولين مرکز استان زمين گير شد و جز بمب و موشک هايش چيزي به تهران نرسيد. آن وقت بود که گروهي به خيال اسباب کشي به بزرگ ترين شهر شرقي افتادند. به مشهد که در تيررس صدام نبود. ولي مدافعان جوان ما قوي تر از تصور ديکتاتور بغدادي بودند و با جنگي طولاني مرزها را به جاي خود برگرداندند. بعد از جنگ يک بار ديگر هم طرح تغيير پايتخت مطرح شد. در دوران سازندگي تهران بزرگ و مشکلات آن حل نشدني مي نمود. اين بار مقصد اصفهان انتخاب شد ولي کار چنان پيش رفت که به جاي رفتن پايتخت به اصفهان، شهردار اصفهان به پايتخت آمد و براي بيش از يک دهه شهردار ماند. کرباسچي بعد از شروع دولت اصلاحات مغضوب قرار گرفت و سر از زندان درآورد، مجازاتي که تا مدت ها بعد او را از عرصه مديريت و سياست دور کرد. در اين دو دهه با وقوع هر زلزله شديد مانند رودبار و بم دوباره موضوع تغيير پايتخت تازه مي شود و تنها مرکز استاني که روي گسل و در خطر زمين لرزه قرار ندارد يعني شهر اراک، هدف جابه جايي تعيين مي شود. جابه جا کردن پايتخت کار ساده و بدون خرجي نيست. موافقان آن را با تغيير پايتخت آلمان از بن به برلين مقايسه مي کنند. البته برلين حدود 50 سال قبل از آن هم پايتخت بود و اين حرکت نوعي بازگشت محسوب مي شود؛ بازگشتي که با دردسر و مخارج فراوان همراه بود. ولي دولت آلمان در اين هزينه ها منافعي را مي ديد. اينجا مي توان از مثال ديگري براي مقايسه کمک گرفت. نمايشگاه بين المللي کتاب آلمان براي مدتي به فرانکفورت منتقل شد و حالا دوباره به لايپزيک برمي گردد. برنامه ريزي و اجراي اين جابه جايي بدون نقص بود درست مانند فعاليت سالانه آن. اما در ايران که قادر به برگزاري نمايشگاه ساليانه کتاب نيستيم و تا سه روز مانده به افتتاحيه هيچ کس از سالني که خواهد رفت و غرفه يي که خواهد داشت خبر ندارد چگونه مي توان پايتخت را جابه جا کرد. نمايشگاه کتاب به دليل ترافيک بزرگراه هاي اطراف (و نه براي ساختمان هاي فرسوده و خطرناک) آواره شده است. شهر آفتاب در جنوب تهران آماده نيست در نتيجه شبستان مصلي که مخصوص نماز و عبادت ساخته شده است به نمايشگاه کتب و محل گشت و گذار تبديل مي شود. برنامه ريزي براي مسائلي کوچک تر چون جابه جايي نمايشگاه تمرين خوبي براي تغيير پايتخت است. اين کار مانند برنامه ريزي هاي کلان اقتصادي نيست که با آزمون و خطا پيش برود و بعد از شکست خوردن هم بايگاني شود. نمي دانيم داستان هاي پرتاب سنگ واقعيت دارد يا نه، ولي آن آدم هاي زرنگي که زمين هاي اطراف تهران را با پرتاب سنگ صاحب شدند مسلماً سنگ هاي بزرگي را پرت نکردند.
مسافر تاکسي
خاطرات سال هاي دور
سروش صحت

راديوي تاکسي روشن بود؛ «تا چشم به هم زديم يک ماه از پاييز گذشت و آبان زيبا از راه رسيد. کم کم برگ درختان...» جواني که پهلوي من نشسته بود، گفت؛ «همه اش همين چيزها رو ميگن.» راننده گفت؛ «بله.» جوان گفت؛ «يعني چيز ديگه يي نمي تونن بگن؟» راننده گفت؛ «خيلي فرق نداره.» جوان يکدفعه تفنگي از جيبش بيرون کشيد و گفت؛ «چرا فرق داره، همه تون کف تاکسي دراز بکشيد، اين يه سرقت مسلحانه است.» زني که جلو نشسته بود، گفت؛ «وا، کف تاکسي که نمي شه دراز کشيد.» جوان گفت؛ «خفه شو» و يک تير شليک کرد. سقف تاکسي سوراخ شد و فهميديم قضيه جدي است. همه کف تاکسي دراز کشيديم. جوان به مردي که کنار من دراز کشيده بود و از ترس مي لرزيد، گفت؛ «تو... بلند شو اون پول ها را بريز تو کيسه.» مرد گفت؛ «کدام پول ها را؟» جوان گفت؛ «اون پول ها را.» مرد گفت؛ «کيسه ندارم.» جوان گفت؛ «بگرد، پيدا کن.» مرد گشت و کيسه يي پيدا کرد و آن پول ها را توي کيسه ريخت. جوان گفت؛ «من دارم پياده مي شم، چشم هاتون رو ببندين تا نيم ساعت ديگه هم باز نکنيد والا...» دوباره تيري شليک کرد و سوراخ ديگري روي سقف تاکسي دهان باز کرد. چشم هايمان را بستيم... دلم مي خواست چشمم را باز کنم ولي با وجود اينکه جوان رفته بود، جرات نداشتم. صداي گوينده راديو هنوز شنيده مي شد؛ «سنگفرش پياده روها را برگ درختان زردپوش کرده و صداي خش خش قدم هاي عابران خاطرات سال هاي دور را در ذهن مان زنده مي کند... آبان از راه رسيده است... .»
آدم ها
زهره
احمد غلامي

پدرش مادرش را با قندشکن کشته بود و به زندان افتاده بود. خودش توي پرورشگاه بزرگ شده بود. نوک زباني حرف مي زد. بسيار مهربان و شيرين بود. قدش کوتاه بود و صورت گردي داشت. وقتي مرخصي مي گرفت يک راست مي آمد خانه ما.

مي دانم به عشق مادرم مي آمد. مي آمد و طوري رفتار مي کرد که انگار مادرش را دوباره پيدا کرده. مي رفتند گوشه يي و شروع مي کرد وراجي کردن از روزهايي که در پرورشگاه گذرانده. مادرم دوستش داشت و چون احساس ترحم به او نمي کرد او هم به مادرم علاقه مند شده بود. معمولاً هر پنجشنبه ها مي آمد و تا جمعه خانه ما مي ماند. نه فاميل بود و نه آشنايي خيلي محکمي با خانواده ما داشت. يک روز با يکي از دخترهاي فاميل آمد خانه ما و انگار همان جا پاگير شد. فکر مي کردم برادر بزرگم عاشق او مي شود ولي نمي دانم چرا نشد. از آن نوع دخترها بود که بيشتر خواهري ازلي براي مردها بودند. شايد اين هم يکي از بدشانسي هاي او بود. همه کارهاي خانه را مي کرد و با اين کارش مي خواست به خودش ثابت کند به جايي تعلق دارد. رفتارهاي او باعث شد ذره يي شيطنت که در ما نسبت به او وجود داشت زائل شود. استکان ها را مي شست، چاي درست مي کرد، به قابلمه ها سر مي زد و خودش را توي دل همه جا مي کرد. آمدن زهره هر پنجشنبه به خانه عادت عميقي شده بود و اگر روزي دير مي آمد همه لحظه شماري مي کرديم، که کي صداي زنگ در خانه زده شود. مادرم هم با اينکه دختر داشت اما زهره برايش چيز ديگري بود. دختر فاميل ما ديگر خانه ما نيامد اما ارتباط زهره با خانواده ما انگار ابدي شده بود تا اينکه زد و يک هفته نيامد. يک هفته، دو و سه هفته شد و ما نگرانش شديم. رفتيم پرورشگاه سراغش، گفتند به پدرش عفو خورده و آزاد شده است. آدرس خانه شان را گرفتيم، توي يکي از کوچه هاي ميدان راه آهن بود. رفتيم سراغش. باورش نمي شد. جيغ کشيد و پريد توي بغل مادرم اما از اينکه ما را به خانه دعوت کند، اکراه داشت. مادرم اين را فهميد و ما از دم در برگشتيم. وقتي برمي گشتيم اشک را گوشه چشم مادرم ديدم که با چادر آن را پاک مي کرد. انگار دخترش را شوهر داده بود. گاه مي خنديد و مي گفت؛ «خدايا شکرت بالاخره سروسامان پيدا کرد....» و گاه نگراني بر او غلبه مي کرد و اشک از چشم هايش سرازير مي شد. مي خنديد و اشک هايش را پاک مي کرد. تا رسيديم خانه مادر هم نگران بود و هم شاد و نتوانست اين تضاد را حل کند. ماه ها گذشت. ياد زهره پريده رنگ شد. مادر و برادرم در يک تصادف رانندگي درگذشتند و ما به کلي زهره و پدرش را فراموش کرديم. آنقدر سال ها از پشت سال ها گذشت که حتي ياد زهره هم رفت. ظهرها از سر کار به خانه مي آمدم تا ناهار را با پدرم بخورم. يک روز که آمدم خانه ديدم همه جا بوي تميزي مي دهد و بوي آبگوشت خانه را برداشته. آهسته و با تعجب جلو رفتم. زن ميانسالي که موهايش يکدست سفيد شده بود، توي آشپزخانه بود و ظرف هاي توي کابينت را مرتب مي کرد. سلام کردم. برگشت و فرياد زد؛ «داداش،» بعد آرام گريه اش گرفت و زير لب گفت؛ «چرا خبرم نکرديد؟» ختم مادر را مي گفت. زهره باز در آسمان خانه ما پيدا شده بود و باز ما هر پنجشنبه منتظر زنگ در خانه بوديم.
پوزش درباره «نيمه خالي را ديدن»
روز پنجشنبه تاريخ 7/8/88 مطلبي در صفحه 15 اين ضميمه با عنوان «نيمه خالي را ديدن» درباره ايرج ميرزا شاعر معروف کشورمان چاپ شد که داراي غلط هاي زيادي بود. علت وجود غلط ها چاپ نسخه اول و تصحيح نشده اين مطلب بوده است که از خوانندگان عزيز پوزش مي خواهيم.
عناوين اين صفحه
تصوير تباهي
سنگ مفت، زمين مفت
خاطرات سال هاي دور
زهره
پوزش درباره «نيمه خالي را ديدن»

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام