منصور بيطرف
.jpg)
باربارا تاکمن در سال 1984 کتاب تاريخي با عنوان The March of Folly مي نويسد. اين کتاب در ايران ابتدا با عنوان سير نابخردي و سپس تاريخ بي خردي از ترويا تا ويتنام توسط حسن کامشاد ترجمه و به چاپ رسيده است. در اين کتاب چهار رويداد مهم تاريخي از نگاه خانم تاکمن مورد بررسي قرار گرفته که چگونه دولت ها يا حکومت ها از دست رفته اند يا مجبور به امضاي معاهداتي شده اند که خود از آنها گريزان بودند. ترويا يا تروا، پاپ هايي که رنسانس را به وجود آوردند و باعث شدند از دل مذهب کاتوليک، پروتستان زاده شود، چگونه بريتانياي کبير، امريکا را از دست مي دهد و در آخر سر شکست امريکا در ويتنام از مجموعه رويدادهاي تاريخي است که تاکمن آنها را در چارچوب تاريخي خود مورد بررسي قرار داده است. باربارا تاکمن در اين سير تاريخي نتيجه مهمي مي خواهد بگيرد؛ نتيجه يي که البته در مقدمه عالي خود به آن اشاره يي کرده است. او مي خواهد بگويد چگونه يک قدرت در روند تاريخي خود، «خردش» را از دست مي دهد و نتايجي را مي گيرد که از ابتدا از آن فرار مي کرد. نتيجه تاکمن اين است که «نابخردي زاده قدرت است... قدرت آمرانه اغلب باعث نقص تفکر مي شود و هر چه اعمال قدرت افزايش يابد احساس مسووليت در قبال آن رنگ مي بازد.»1 تاکمن در حالي اين نتيجه عالي و خوب را از بررسي تحولات تاريخي که به آن اشاره کرديم، مي گيرد که بيش از هزار سال قبل از آن ابوالفضل بيهقي در کتاب تاريخ خود با قلم بسيار شيوايش صريحاً به آن اشاره کرده است. از اين رو ميان کتاب «تاريخ بيهقي» و «سير نابخردي» قرابت نزديکي وجود دارد. به نظر مي آيد هر دو کتاب هر چند از لحاظ پارادايم متفاوتند اما به دنبال يک چيز هستند - تاريخ بيهقي بيان تاريخ قرن چهارم هجري قمري است البته نه به زبان نوشتاري معمولي و عرفي تاريخ که به موقع خود به آن اشاره خواهم کرد و سير نابخردي تحليل چهار دوره تاريخي با يک هدف معين است-و آن نشان دادن همان «بي خردي» است که زاده قدرت است. عمده کتاب تاريخ ابوالفضل بيهقي، که در کتب درسي فقط بر دار کردن حسنک وزيرش را مي خوانند، برخلاف کتاب هاي تاريخي ديگر که به قول بيهقي به جنگ ها و صلح هاي پادشاهان مي پردازد، زوايا و پنهاني هاي حول و حوش به حکومت رسيدن اميرمسعود- فرزند سلطان محمود- سلطنت اين امير و سپس فرار وي است. اما قرابت اين کتاب و «سير نابخردي» تاکمن را مي شود در زمان سلطنت اميرمسعود و به ويژه شش سال آخر حکومت وي مشاهده کرد. اميرمسعود که در ابتدا از سوي پدر وليعهد پادشاه شده بود، در آخر عمر از سوي پدر «عاق» شد و زماني نامه «عاق» شدن اميرمسعود را به واليان حکومت نوشت که پيش از رسيدن آن نامه دنيا را وداع گفت. اين به طور قطع تنها فرصتي بود که اميرمسعود توانست از آن استفاده کند و از اين فرصت عليه برادرش -اميرمحمد- که از سوي صاحبان ديوان و سپاه سالاران سلطان محمود به حکومت رسيده بود، بهره ببرد. اميرمسعود در زماني که بنا به ماموريت پدر به قصد قلمروگشايي به سمت غرب ايران حرکت کرده بود و ري و سپاهان را گرفته بود و به سمت بغداد در حرکت بود، خبر مرگ پدر و به حکومت رسيدن برادرش را مي شنود. او از ادامه کار صرف نظر مي کند و گفته عم اش را که «اصل غزنين است و آنگاه خراسان و ديگر همه فرع است» ملاک عمل قرار مي دهد و به سمت غزنين برمي گردد.
طي مسير و در نيشابور رسول خليفه عباسي حکومت به دست نيامده امير مسعود را قبول مي کند و در پيامي به او اعلام مي دارد که «اميرالمومنين ممالکي که پدرت داشت- يمين الدوله و امين المله و نظام الدين و کهف الاسلام والمسلمين، ولي اميرالمومنين به تو مفوض کرد. و آنچه تو گرفته يي- ري و جبال و سپاهان و طارم و ديگر نواحي- و آنچه پس از اين گيري از ممالک مشرق و مغرب، تو را باشد و بر تو بدارد. پس از اين مبشران اين نامه ها ببردند و در اين شهرها که نام بردم به نام امير مسعود خطبه کردند و حشمت او در خراسان گسترده شد.» (ص90 تاريخ بيهقي، نشر مرکز) اين اتفاق براي امير مسعود مشروعيت آورد چه آنکه او در نامه يي که به قدرخان والي ترکستان مي نويسد چنين مي گويد؛ «ما اميرالمومنين را از عزيمت خويش آگاه کرديم و عهد خراسان و جمله مملکت پدر بخواستيم با آنچه گرفته شده است از ري و جبال و سپاهان با آنچه موفق گرديم به گرفتن هر چند برحق بوديم به فرمان وي تا موافق شريعت باشد.» (ص 130) پيام خليفه باعث مي شود پايه هاي حکومت امير محمد سست شود و کمتر از دو ماه تمامي دولتمردان وي به امير مسعود بپيوندند.
در هرات است که همه چيز به نفع وي برمي گردد. او اکنون مشروعيت خليفه را دارد. نسبت به برادر ثابت قدم تر است و ولايات زيادي را به نفع خود ضبط کرده است. از اين رو همه از برادر برمي گردند و حاجب علي که خود امير محمد را به تخت نشانده بود او را دستگير و در قلعه کوهيژ زنداني مي کنند. حال همه به سمت هرات که امير مسعود در آنجا فرود آمده، حرکت مي کنند. «در وقت، رفتن گرفتند سخت به تعجيل، چنان که کس بر کس نايستاد. و اعيان و روي شناسان، چون نديمان و جز ايشان، بيشتر بنه يله کردند تا با حاجب آيد. و تفت برفتند.»
امير مسعود در هرات به طور رسمي اداره حکومت و کشور را در دست مي گيرد و تصفيه حساب ها را آغاز مي کند. حسنک وزير، حاجب علي، فرمانده لشکر سلطان محمود و امير محمد را از بين مي برد و اموال حسنک وزير را به نام خود مي زند و به تدريج خوي استبدادي را گسترش مي دهد. او مي خواهد هر آنچه را که در زمان پدر و به ويژه برادر به ديگران داده شده، پس بگيرد. اين امر باعث مي شود دل همگان از روي کار آمدن وي سرد شود. بيهقي در اين خصوص مي نويسد؛ «و نخست که همه دل ها را سرد کردند بر اين پادشاه آن بود که بوسهل زوزني و ديگران تدبير کردند در نهان که مال بيعتي و صلت ها که برادرت امير محمد داده است باز بايد ستد- که افسوس و غبن است کاري ناافتاده را، افزون هفتاد و هشتاد بار هزارهزار درم به ترکان و تازيکان و اصناف لشکر بگذاشتن. و اين حديث در دل پادشاه شيرين کردند و گفتند اين پدريان به روي و رياي خود، نخواهند که اين مال خداوند باز خواهد- که ايشان آلوده اند و مال ستده اند؛ دانند که باز بايد داد و ناخوش شان آيد. صواب آن است که از خازنان نسختي خواسته ايد به خرج ها که کرده اند و آن را به ديوان عرض فرستاده شود و من که بوسهلم، لشکر را بر يکديگر تسبيب کنم و برات ها بنويسند تا اين مال مستغرق شود. و بيستگاني نبايد داد که يک سال، تا مالي به خزانه باز رسد از لشکر و تازيکان- که چهل سال است تا مال مي نهند و همگان به نوااند. و چه کار کرده اند که مالي به اين بزرگي پس ايشان يله بايد کرد؟» (ص 217) امير مسعود در رايزني که با خواجه احمد حسن- وزير خود- مي کند او را از اين کار بازمي دارد اما به قول خواجه احمد حسن «امير را سخت حريص ديدم در باز ستدن مال. گفتم بينديشم. و دي و دوش در اين بودم و هر چند نظر انداختم، صواب نمي بينم اين حديث کردن- که زشت نامي بزرگ حاصل آيد. و از اين مال بسيار بشکند که ممکن نشود که باز توان ستد.» (ص 218) دو سه روز، بو منصور مستوفي را و خازنان و مشرفان و دبيران خزانه را بنشاندند و نسخت صلات و خلعت ها که در نوبت پادشاهي برادرش- امير محمد- بداده بودند اعيان و ارکان دولت و حشم و هرگونه مردم را، بکردند. مالي سخت بي منتها و عظيم بود. و امير آن را بديد و به بوسهل زوزني داد و گفت «ما به شکار پره خواهيم رفت. و روزي بيست کار گيرد. چون ما حرکت کرديم، بگو تا برات ها بنويسند اين گروه را بر آن گروه و آن را بر اين، تا مال ها مفاصات شود و آنچه به خزانه بايد آورد، بيارند،» «پس از رفتن وي، برات ها روان شد و گفت وگوي بخاست از حد گذشته و چندان زشت نامي افتاد که دشوار شرح توان کرد... و عنف ها و تشديدها رفت و آخر بسيار مال شکست و به يک بار دل ها سرد شد و آن ميل ها و هواخواهي ها که ديده آمده بود، نشست.» (صص 219- 220)
اما آنچه که پايه هاي حکومت امير مسعود را سست مي کند، برخورد با ترکمانان است. ترکمانان که در زمان سلطان محمود و به دعوت وي در اصل براي نگاهباني از مرزها وارد قلمرو شدند، کم کم سر بر شورش برداشتند. برخورد و سياستي که امير مسعود براي قلع و قمع کردن آنها مي گيرد، نه مورد توافق وزير است و نه بونصر مشکاني که صاحب ديوان رسالت وي است. بونصر به ابوالفضل بيهقي مي گويد «بدان يا ابوالفضل که تدبيري پيش گرفته آمده است که از آن بسيار فساد تولد خواهد کرد.» (ص 311) از اين رو پس از تصميم جدي امير مسعود، به بيهقي مي گويد «نامه بنويس از من به وکيل گوزگانان و کروان تا ده هزار گوسپند از آن من که به دست وي است، ميش و بره، در ساعت که اين نامه بخواند، در بها افگند و به نرخ روز بفروشد و زر و سيم نقد کند و به غزنين فرستد.» (ص 312) دورانديشي بونصر مشکاني را مي شود از اينجا فهميد که به بيهقي نسبتاً جوان که مات و مبهوت اين دستور است چنين مي گويد «بدان که اين فرو گرفتن ترکمانان رايي ست نادرست و تدبيري خطا- که به هيچ حال ممکن نشود سه چهار هزار سوار را فرو گرفتن. و از آنجا که سلطان را نامه نارسيده که ترکمانان را با چه حيله فرو گرفتند، شتابي کند و تني چند را فرمايد تا به هرات فرو گيرند و بنه هاي ايشان را برانند و اين قوم را که با بنه اند بجنبانند و خبر به ري رسد و ايشان را درشورانند و پسر يغمر از بلخان کوه درآيد با فوجي سوار ديگر، سخت قوي، و همگنان به هم پيوندند و به خراسان در آيند و هر چه دريابند از چهار پاي، در ربايند و بسيار فساد کنند. من پيشتر بديدم و مثال دادم تا گوسپندان من بفروشند، تا اگرچه به ارزان بهاتر بفروشند، باري چيزي به من رسد و خيرخير غارت نشود- که اين تدبير خطا پيش گرفته اند و خواجه بزرگ و من در اين باب بسيار بگفتيم و عاقبت کار باز نموديم، سود نداشت.» (ص 313)
اما مهم ترين اتفاقي که باعث شد سلطنت اميرمسعود سرنگون شود و سلجوقيان ترک را به سلطنت برساند غفلتي بود که به رغم توصيه هاي مشاورانش در پيش گرفت و سبب شد سلجوقيان به حدود خوارزم و سپس وارد خراسان شوند.
هارون پسر آلتون تاش که پس از مرگ پدر ولايت خوارزم را در اختيار گرفته بود در پي بدرفتاري هاي پسر وزير اميرمسعود که کدخدايي آنجا را داشت، عاصي شد و عليه حکومت مرکزي قيام کرد. و براي ياري اين قيام که منجمان به او گفته بودند امير خراسان خواهد شد دست ياري به ترکمانان و سلجوقيان دراز کرد. بيهقي در اين خصوص مي نويسد «لشکرها آمدن گرفت از هر جانبي. و رسولان وي به علي تگين و ديگر امرا پيوسته گشت و کار عصيان پيش گرفت. و ترکمانان و سلجوقيان با او يکي شدند... و طغرل و داود و يناليان و سلجوقيان، با لشکر بسيار و خرگاه و اشتر و اسب و گوسپند بي اندازه، به حدود خوارزم آمدند، به ياري هارون و ايشان را چرا خورد و جايي سره داد، به رباط ماشه و شيرخان و علفخواره.» (صص 327و 328 )
اکنون اميرمسعود حدود چهار سال پس از سلطنت اش با درگيري هاي درون قلمرواش مواجه شده است. نيمه رمضان سال 425 «نامه ها رسيد از لاهور که احمد ينالتگين با بسيار مردم آنجا آمد و قاضي شيراز و جمله مصلحان در قلعت مندکور رفتند و پيوسته جنگ است و نواحي مي کنند و پيوسته فساد است. امير سخت انديشمند شد- که دلمشغول بود از سه جانب، به سبب ترکمانان عراقي، خوارزم و لاهور.» (صص 331 و 332)
جنگ با ترکمانان خوب پيش مي رفت به طوري که آنها را از سرحدات خراسان بيرون کرده بودند. اميرمسعود تصميم مي گيرد شخصاً آنها را دنبال کند اما در ميانه راه تصميم اش برمي گردد و به قصد آمل حرکت مي کند. بقيه سرگذشت را از زبان بيهقي مي خوانيم؛ امير ديگر روز بار نداد. سوم روز پس از بار خلوتي کرد با وزير و اعيان و ارکان دولت و گفت «عزيمتم بر آن جمله بود که سوي مرو رويم. و اکنون انديشه کردم نوشتگين خاصه خادم آنجاست با لشکري تمام و فوجي ترکمانان را بزد و از پيش وي بگريختند... همانا علي تگين که عهد کرده است و ديگران زهره ندارند که قصدي کنند؛ راي درست آن مي بينيم که سوي نشابور رويم تا به ري نزديک باشيم و حشمتي افتد و آن کارها پيچيده مي باشد گشاده گردد و گرگانيان بترسند و مال ضمان دوساله بفرستند.» (ص 352)
اميرمسعود به سمت نشابور که در خشکسالي به سر مي برد حرکت کرد. امير گفت «من اينجا يک هفته بيش نخواهم بود- که خراسان آرميده شد و ترکمانان به دوزخ برفتند و لشکر به دم ايشان است- تا علف نشابور بر جاي بماند تابستان را که اينجا باز آييم. و سوري به زودي اينجا باز آيد و کارهاي ديگر بسازد. و به دهستان مي گويند ده من گندم به درمي ست و پانزده من جو به درمي. آنجا رويم و آن علف رايگان خورده ايد و لشکري را فراخ باشد و از رنج سرما برهند و به خوارزم و بلخان کوه نزديک باشيم... و اگر نيز حاجت آيد تا به ساري و آمل- که مسافت نزديک است- برويم. مي گويند که به آمل هزارهزار مرد است اگر از هر مردي ديناري ستده ايد، هزارهزار دينار باشد. جامه و زر نيز به دست آيد. و اين همه سه چهار ماه راست شود... راي ما جمله بر اين قرار گرفته است و ناچار بخواهيم رفت.» (صص 353 و 354 ) عبدالصمد خواجه وزير جديد اميرمسعود که پس از درگذشت خواجه احمدحسن وزير او شده است با اين تصميم مخالفت مي کند و با تفسير اوضاع منطقه و اينکه سلجوقيان در موضعي قرار گرفته اند که اکنون رو به سمت ولايت غزنويان آورده اند و نبايد اين اتفاق بيفتد، مي گويد «... و ايشان (سلجوقيان) را جز خراسان جايي نباشد. ترسم که از ضرورت، به خراسان آيند- که شنوده باشند که کار گروه بوقه و يغمر و کوکتاش و ديگران که چاکران ايشان اند، اينجا بر چه جمله است. آن گاه، العياذ بالله بر اين جمله باشد و خداوند غايب، کار سخت دراز گردد. و تدبير راست آن بود که خداوند انديشيده بود که به مرو رود. وراي عالي در آن بگشت.» (ص 354- 355) اما اميرمسعود قبول نمي کند و مي گويد «نوشتگين خاصه با لشکري تمام به مرو است و دو سالار محتشم با لشکرها به بلخ و تخارستان اند. چه گونه ممکن گردد ترکمانان رودبار را قصد مرو کردن و از بيابان برآمدن؟ و آلتون تاشيان به خود مشغول اند، به کاري که پيش دارند. ما را صواب جز اين نيست که به دهستان رويم، تا نگريم که کار خوارزم چون شود.» (ص 355) خواجه عبدالصمد وزير اميرمسعود روز ديگر نامه يي نوشت وآن را به بونصر داد تا به نزد امير ببرد. در نامه، خواجه، هر گونه مسووليت ناشي از تصميم امير مسعود را از خود برمي دارد و حتي درآن اذعان مي کند نه فقط وي بلکه ديگر فرماندهان نظامي هم با اين تصميم اميرمسعود مخالف هستند. «بندگان را نرسد که خداوندان را گويند که فلان کار بايد کردن- که خداوندان بزرگ هر چه خواهند کنند و فرمايند. اما رسم و شرط است که بنده يي که اين محل يافته باشد از اعتماد خداوند که من يافته ام، نصيحت و سخن بازنگيرد در هر بابي. دي سخن رفته است در اين رفتن بر جانب دهستان و راي عالي قرار گرفته است که ناچار ببايد رفت. و خداوندان شمشير در مجلس خداوند که گفتند ايشان فرمانبردارند هر چه فرمان باشد، شرط کار ايشان آن است وليکن با بنده چون بيرون آمدند، پوشيده بگفتند که «اين ناصواب است» و از گردن خويش بيرون کردند. آنچه راي عالي بيند، جز صلاح و خير و خوبي نباشد. پس اگر و العياذ بالله خللي پيدا آيد، خداوند نگويد که از بندگان کسي نبود که ما را خطاي اين رفتن باز نمودي. و فرمان خداوند را باشد از هر چه فرمايد و بندگان را از امتثال چاره يي نيست.»(ص 357 ) اما جواب امير به اين نامه چيز ديگري بود. جوابي بود فارغ از منطق؛ «اين چه خواجه مي گويد، چيزي نيست. خراسان و گذرها پر لشکر است و ترکمانان عراقي بگريختند و ايشان را تا بلخان کوه بتاختند و لشکر در دم ايشان است. و پيداست تا دهستان و گرگان چه مسافت است. هرگاه که مراد باشد، به دو هفته به نشابور باز توان آمد.» (ص358)
اميرمسعود عزم رفتن کرد. فصل زمستان است و علي القاعده بايد باران ببارد، اما هيچ نباريد «که اگر يک باران آمدي، امير را باز بايستي گشت به ضرورت؛ که زمين آن نواحي با تنگي راه سست است و جوي ها و جرها بي اندازه- که اگر يک باران در يک هفته بيايد، چند روز ببايد تا لشکري نه بسيار بتواند رفت، چندان لشکر که اي پادشاه داشت چون توانستي گذشت؟ وليکن چو نبايد که از قضاي آمده بسيار فساد در خراسان پيدا آيد، تقدير ايزدي چنان آمد که در بقعتي که پيوسته باران آيد، هيچ نباريد. تا اين پادشاه به آساني با لشکري به اين بزرگي، بر اين راه بگذشت و به آمل آمد.» (ص 362)
در آمل اميرمسعود شخصاً فرماندهي سرکوب شورشيان را در دست گرفت و آنها را سرجاي خود نشاند و پيروزمندانه به آمل بازگشت و تصميم گرفت هزينه اين لشکرکشي را از آمليان بستاند. بي تدبيري پشت بي تدبيري. بيهقي در اين خصوص مي نويسد؛ «... امير گفت بنويس آنچه مي بايد که از آمل و طبرستان حاصل شود و آن را بوسهل اسماعيل حاصل گرداند؛ زر نشابوري هزار هزار دينار و جامه هاي رومي و ديگر اجناس هزار تا و محفوري و قالي هزار دست و پنج هزار تا کيش. من نبشتم و برخاستم. گفت؛ اين نسخت را نزديک خواجه بر و پيغام ما بگوي تا آن قوم را بگويد که تدبير اين بايد ساخت که به زودي اين چه خواسته آمده است راست کنند تا حاجت نيايد که مستخرج فرستند و برات نويسند لشکر را و به عنف بستانند.» (ص 369 و370 ) خواجه عبدالصمد وقتي نوشته را مي خواند، مي خندد و مي گويد «ببيني که اين نواحي را بکنند وبسوزند و بسيار بدنامي حاصل آيد و سه هزار درم نيابند. اينت جرمي بزرگ، اگر همه خراسان زير و زبر کنند، اين زر و جامه به حاصل نيايد.» (ص 370 ) خواجه عبدالصمد موضوع را با بزرگان آمل در ميان مي نهد، آنها به شدت متعجب مي شوند و فرصتي را مي خواهند تا به مردم بازگويند. موضوع وقتي به مردم آمل گفته مي شود تنها راهي که براي مردم باز مي ماند فرار از شهر است. علوي و قاضي دو بزرگ شهر هستند که نزد خواجه مي روند و مي گويند «ما دي مجمعي کرديم و اين حال باز گفتيم، خروشي سخت بزرگ برآمد و البته چيزي اجابت نکردند و برفتند. چنان که مقرر گشت دوش بسيار مردم از شهر بگريخت. و ما را ممکن نبود گريختن- که گناهي نکرده ايم و طاعت داريم. .. و بوسهل ديواني بنهاد و مردم را درپيچيد. ... و آتش در شهر زدند و هر چه خواستند مي کردند و هر که را مي خواستند مي گرفتند و قيامت را مانست.» (ص 371)
اما در اين مدت همان اتفاقي که نمي بايست در خراسان رخ مي داد، روي داد. ترکمانان و سلجوقيان که دوري اميرمسعود از ولايت خراسان را ديدند فرصت را غنيمت شمردند و به نواحي خراسان و مرو حرکت کردند. ولي امير در برگشت از آمل برخلاف رفت که بدون بارش باران بود، با بارش شديد باران مواجه شد و همين امر باعث شد در برگشت با زمان زيادي مواجه شود. اميرمسعود از رفتن به آمل سخت پشيمان شده بود که مي ديد چه «تولد خواهد کرد». و ترکمانان سلجوق با فراغ خاطر به مرو بيايند. در برگشت و در گرگان بود که آن خبر ناگوار، يعني ورود ترکمانان سلجوقي به خراسان به گوش اميرمسعود رسيد.
همان طور که خواجه عبدالصمد- وزير زيرک و داناي اميرمسعود - پيش بيني مي کرد، 10 هزار ترک سلجوق به خراسان وارد شدند. آنها که راندگي از خوارزم و ماوراء النهر را بهانه و از دوري اميرمسعود استفاده کردند و به سمت خراسان آمدند و در نامه يي که طغرل به سوري، صاحب ديوان خراسان، نوشت، رسماً خواست «ولايت نسا و فراوه که سر بيابان است به ما ارزاني داشته ايد تا بنه ها آنجا بنهيم و فارغ دل شويم و نگذاريم که از بلخان کوه و دهستان و حدود خوارزم و جوانب جيحون هيچ مفسدي سر برآرد و ترکمانان عراقي و خوارزمي را بتازيم.» (ص 382)
اين بهانه يي شد تا سلجوقيان سال 426 وارد ولايت خراسان شدند و به رغم جنگ هايي که براي بيرون کردن آنها از خراسان شد، آنها توانستند سلسله غزنويان را طي شش سال براندازند. آنها در ابتدا سه ولايت گرفتند، سپس بالا بودن جمعيت خود را بهانه کرده و خواستار ولايت بيشتري شدند که اميرمسعود باز جز جنگ چاره يي براي بيرون راندن آنها نديد. اما چه مي شود کرد که ظلم و ستمي که در اين مدت کرده بود، مردم را از خود دور کرده بود و نه مردم و نه غلامان تمايلي به جنگ نداشتند. او حتي نصايح مشاورانش را گوش نمي کرد.
اما چه شد که اين اتفاق افتاد؟ پس از آنکه سلجوقيان وارد قلمرو خراسان شدند آنها سر جنگ نداشتند. وزير اميرمسعود و بونصر مشکاني که رئيس ديوان رسالت يا رئيس دفتر او بود اميرمسعود را از جنگ با سلجوقيان پرهيز مي داشتند. آنها گفته بودند در وهله اول بايد مانع ورود سلجوقيان شد. اکنون که آمده اند ديگر نبايد آنها را رماند. «بونصر گفت؛ من هم نجوم ندانم. اما اين مقدار دانم که گروهي مردم بيگانه که به اين زمين افتادند و بندگي مي نمايند، ايشان را قبول کردن اولي تر از رمانيدن و بدگمان گردانيدن.» (ص 392) اما اميرمسعود اين نکته را قبول نيفتاد و لشکري عازم جنگ با سلجوقيان کرد که همگان اقرار دارند که همه ترکستان را کفايت است. اين لشکر به رغم تجهيزات بالا از سلجوقيان بي بار و بنه شکست بزرگي خورد که حتي خود سلجوقيان هم متحير ماندند و به قول بيهقي «و اين نخستين وهني بود بزرگ که اين پادشاه را افتاد. و پس از اين وهن بر وهن بود تا خاتمت که شهادت يافت...» (ص 399)
سلجوقيان از زمان ورود تا زمان براندازي غزنويان کار شاقي نکردند. آنها نه سياست داشتند که سياست ورز نبودند و نه لشکر قوي، که دولت و ولاياتي نداشتند. ترکماناني بودند به قول بيهقي بي بار و بنه. آنچه مايه پيروزي آنها بر دولت قوي شوکت غزنويان شد، شخص اميرمسعود بود که به گفته ها و نصايح وزير و دوستدارانش گوش نمي داد و سياست هايي را به کاربرد که نه فقط باعث بروز قحطي و گسسته شدن پيوندهاي دولت و کشور شد بلکه حتي متحدانش مانند دولت خوارزم و حاکم علي تگين و فرزندانش هم از او رانده شدند و به گفته بيهقي «کارهاي ناانديشيده مکرر کرده آمده بود در مدت 9 سال و عاقبت اکنون پيدا مي آمد و طرفه تر آن بود که هم فرو نمي ايستاد از استبداد.» (ص 473) و آخر سر کار به جايي رسيد که «پوشيده تر، معتمدان فرستاد تا جمله خزينه ها را از زر و درم و جامه و جواهر و ديگر انواع، هر چه به غزنين بود، حمل کنند. و کار ساختن گرفتند. و پيغام فرستادند به حرات عنات و خواهران و والده و دختران که بسازيد تا با ما به هندوستان آييد، چنان که به غزنين هيچ چيز نماند که شمايان را به آن دلمشغول باشد.» (ص 562)
پي نوشت؛------------------------------
1- سيرنابخردي، چاپ اول، ص 39