علي اکبر قاضي زاده

20 سال پيش اروپا يک جا با همه يادگارها و يادمان هاي قرن پرآشوب بيستم وداع گفت و ديوار برلين، نماد آن را، ويران کرد. ويران کرد تا امروز تکه پاره هاي آن ديوار را با قيمت بالا بخرند؛ شايد با اين اميد بزرگ که نگذاريم ديگر ديواري انسان ها را از هم جدا کند.
جمعيت افسون زده شب دهم اکتبر 1989 با پتک، ديلم، ميله،کلنگ و هر چه در دسترس بود، به ديوار حمله برد. گزارشگر منچستر گاردين نوشت؛ اروپا نماد جدايي ميان دو اعتقاد را برچيد.
گرچه مردم دو برلين در دو سوي ديوار دوستان و بستگاني داشتند، طنز ماجرا اما در اين نکته است که کمتر کسي از غرب براي رسيدن به شرق جان خود را به خطر انداخت. از شرق به غرب اما اين آرزو پرانگيزه بود.
ديوار برلين از اول- هنگام تقسيم شهر در اواخر دهه پنجاهم ميلادي- چنان محکم نبود. در واقع در سال هاي نخستين، تبليغات دولت کمونيست آنقدر اميدبخش بود که کمتر کسي براي گذر از اين سو به آن طرف، کاري کند. وقتي وسوسه عبور با تب فرار جا عوض کرد، اردوگاه سرخ دست به کار شد. نخست در پاييز 1961 ارتش آلمان شرقي کلاف پهني از سيم خاردار ميان دو بخش کشيد. ديوار اصلي معروف به «گرانتز مائوئر» اما محصول 1975 است؛ ديواري با سه متر و 60 سانتيمتر بلندا و يک و نيم متر پهنا. 45 هزار قطعه بتن مسلح را به هم وصل کرده بودند تا مفهوم جدايي دو دنيا بهتر جا بيفتد. در طول ديوار چند گذرگاه ساخته بودند. آنان که مدارک بااعتبار داشتند، پس از گذر از چندين لايه بازرسي، امکان ورود به جهان شرقي شده را مي يافتند. گذرگاه اصلي را مردم غرب «چارلي» نام داده بودند. از همين گذرگاه بود که روانشاد محمد قاضي مترجم توانا در دهه 60 گذشت تا با بزرگ علوي ديدار کند. آقابزرگ البته تنها ايراني ساکن بخش شرقي برلين نبود.
از سال 1961 و از زمان کشيدن سيم خاردار، تا هنگام ويراني ديوار برلين، روي هم پنج هزار نفر از شبکه سيم خاردار و ديوار بلند برلين گذشتند و خود را به آن سو رساندند. پيداست که رسانه هاي غربي با اشتياق اين گريختگان را مي پذيرفتند و براي مدتي بازار پروپاگاندا عليه «جمهوري دموکراتيک آلمان» و اردوگاه شرق، رونق مي گرفت تا نوبت بعدي برسد. از حدود اواخر دهه 70 قرن بيستم، هنگامي که وسايل ديده باني اضافي- مثل دوربين ها، هشداردهنده ها، نورافکن ها و ايستگاه هاي پرتعداد پاسباني- در پس ديوار به کار گرفته شد، خبر گريز از شرق به غرب برلين به ندرت شنيده شد.
از همان سال 1975 براي اطمينان از ناممکن شدن عبور از ديوار، يک کلاف سيم خاردار اضافي، به پهناي 30 متر هم در نزديک آن مانع بتني پهن کردند. بين ديوار و آن کلاف سيم خاردار هميشه بايد خالي مي ماند تا عبور هر نوع جنبنده، مثل سگ، خرگوش يا سنجاب زير ديد مستقيم نگهبانان باشد. به اين فضاي تهي و هميشه روشن «نوار مرگ» نام داده بودند. چون اضافه بر تمام اين پيش بيني هاي ابتکاري، نوار مرگ مين گذاري هم شده بود. مردم بخش شرقي برلين بايد خيلي افسون زده زندگي در غرب بوده باشند که بخواهند آرزوي گذر از ديوار را از خيال به عمل درآورند.
ابتکارها در انحصار حکومت آلمان شرقي نبود. شيفتگان گريز هم نو آوري هايي بروز دادند مثل پريدن از روي ديوار به کمک يک چوب بلند و به شيوه پرش با نيزه، کشيدن طناب در دو سوي ديوار - با کمک آشنايان در برلين غربي- و گذر به کمک سيم بکسل نقاله به سبک تمرين هاي نظامي، کندن تونل، استفاده از خرگوش و سنجاب براي يافتن يک مسير امن براي عبور از نوار مرگ و... گفته اند در طول 30 سال نزديک به هزار شهروند برليني که خواستند از اين مانع بگذرند، پاي ديوار براي هميشه آن آرزو را با خود به آن دنيا بردند. دستگاه هاي امنيتي آلمان شرقي به مردم فهمانده بودند که هر کس به ديوار نزديک شود، از اخطار و دستگيري و بازپرسي خبري نيست. نگهبانان دستور دارند هر کس را نزديک ديوار ببينند، به سوي او شليک کنند. ديوار برلين بدون قهرمانان يا نمادهاي اسطوره يي هم نماند؛ پًتًر فًه چًر جوان 18ساله همتي کرد و توانست خود را به بالاي ديوار برساند. نگهبانان جنبيدند و فه چر را نشانه گرفتند. تن بي جان پتر ماه ها روي ديوار برلين و سرگردان ميان قلمرو دو دنيا باقي ماند. ديگر کنراد شومان نگهبان مسلح ديوار بود که با اسلحه به آن سو گريخت. در دهه 40 که من دبيرستاني بودم، مطبوعات داخلي به گستردگي گزارش هاي مربوط به گذشتن از ديوار برلين را با ادبياتي دلغشه آور و حماسي چاپ مي کردند، به همراه عکس هايي از جوان فراري در کنار بستگان خود در آلمان غربي، جنازه يک شهروند برليني که پاي ديوار بتني دراز به دراز افتاده است، مرد و زني که چند سال پيش توانسته بودند به آن سو بگريزند و... .
مجارستان از سرزمين هايي بود که مردم آن هرگز از ته دل سوسياليست نشدند. وقتي هم قرار شد پيوندهاي عقيدتي با شوروي گسسته شود، مجارها نفسي به آسايش کشيدند و نشان داس و چکش را پايين آوردند. هنوز گورباچف با اريش هونه کر رهبر آلمان شرقي ديدار نکرده بود که گروه گروه مردم آن کشور به بهانه سفر آخر هفته، نخست به مجارستان و از آنجا به اتريش رفتند و ديگر بازنگشتند. اردوگاه شرق چنان درگير مشکلات تازه بود که تا دولت هونه کر به خود آيد، هزاران شهروند آلمان شرقي به غرب هجرت کرده بودند. هونه کر هنگام سفر گورباچف به آلمان شرقي گفته بود؛ ديوار برلين تا صد سال ديگر برجا خواهد ماند.
تظاهرات عليه ممنوعيت سفر به غرب از سپتامبر 1989 - شهريور 1368- آغاز و خيلي زود همه گير شد. در ميان هم پيمانان مسکو، حکومت آلمان شرقي از بقيه وفادارتر بود. پس از بسته شدن مسير مجارستان، مردم برلين شرقي مسير چکسلواکي را برگزيدند. اين مسير هم با فشار شوروي کور شد. وقتي دانه هاي زنجيرهاي سنتي اردوگاه شرق يکي يکي از هم گسست، وجود ديوار برلين بيهوده به نظر رسيد. به ويژه آنکه اين ديوار يادگار دوران غمباري بود که جهان صنعتي شده رغبتي به يادآوري آن نداشت.
مردم آلمان شرقي راهپيمايي هاي رو به گسترشي را هر دوشنبه برگزار کردند. شعار هميشگي اين راهپيمايي ها «Wir Wollen Raus» (ما مي خواهيم برويم) بود. روز چهارم نوامبر نزديک به نيم ميليون نفر در لايپزيگ به خيابان ها ريختند. مجلس آلمان درمانده در کار خود نخست هونه کر را برکنار کرد و سپس اجازه داد مردم، بر اساس مقرراتي بتوانند از پاسگاه هاي ميان ديوار عبور کنند. اما سرانجام گونتر شاوبوسکي وزير تبليغات آلمان شرقي به بحران پايان داد. آن لسلي خبرنگار روزنامه ديلي مًيل در نشست خبري از او پرسيد قانون عبور از چه زماني اجرا مي شود. شاوبوسکي فوري پاسخ داد؛ از همين لحظه، هنوز روشن نيست که شاوبوسکي يادداشتي را که در جيب داشت، درست خوانده بود، مترجم اشتباه کرد يا عمدي در اين اعلام ناهنگام داشت. هرچه بود، چند دقيقه طول کشيد تا صدها هزار آلماني در دو سوي ديوار گردهم آيند. مردم شرق برلين سوار بر خودروهاي دودزاي واتربرگ و ترابانتس پشت ايستگاه هاي بازرسي صف بستند. نگهبانان تنومند، در پالتوهاي کلفت و سبز تيره خود ايستاده بودند و مي کوشيدند صلابت و قدرت خود را به چشم بکشند. زير نورافکن هاي زرد، بخار نفس آنان از دور ديده مي شد. از هر دو سو، اوج گرفتن انواع صداها امکان گفت و شنيد را از همه مي گرفت. در چشم برهم زدني، نگهبانان از پيش چشم ها غايب شدند، بازرسان گذرگاه ها اتاقک ها را رها کردند و مانع زرد و مشکي آرام آرام بالا رفت. جاي ترديد نبود. خودروهاي واتربرگ و ترابانتس غرش کنان و با شتاب از ايستگاه ها گذشتند. آن سو اهل غرب، هرچه در جيب و کيف داشتند نثار بازآمدگان کردند و تا روزها نمايش ويران کردن ديوار و پايکوبي براي آغاز يک پايان را ادامه دادند.
ديوار برلين تنها مانع آزادي انسان- دست کم غربي- بود؟ اگر وضع طوري بود که در دنياي سرمايه داري کسي پروسترويکا مانندي را به اجرا مي گذاشت و ديوار برلين به نفع سوسياليسم فرو مي ريخت، چه؟ مردم دنيا به آرزوهاي ديرين سال خود مي رسيدند و- برخلاف دهه هاي پياپي که گذشت- کورسوي اميدي براي نسل هاي پيش رو پديد مي آمد. به يقين نه.