دوشنبه، 11 آبان 1388 - شماره 2092
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
دوشنبه زار
ياد و يادگار از ديواري که نيست - دوم
علي اکبر قاضي زاده

20 سال پيش اروپا يک جا با همه يادگارها و يادمان هاي قرن پرآشوب بيستم وداع گفت و ديوار برلين، نماد آن را، ويران کرد. ويران کرد تا امروز تکه پاره هاي آن ديوار را با قيمت بالا بخرند؛ شايد با اين اميد بزرگ که نگذاريم ديگر ديواري انسان ها را از هم جدا کند.

جمعيت افسون زده شب دهم اکتبر 1989 با پتک، ديلم، ميله،کلنگ و هر چه در دسترس بود، به ديوار حمله برد. گزارشگر منچستر گاردين نوشت؛ اروپا نماد جدايي ميان دو اعتقاد را برچيد.

گرچه مردم دو برلين در دو سوي ديوار دوستان و بستگاني داشتند، طنز ماجرا اما در اين نکته است که کمتر کسي از غرب براي رسيدن به شرق جان خود را به خطر انداخت. از شرق به غرب اما اين آرزو پرانگيزه بود.

ديوار برلين از اول- هنگام تقسيم شهر در اواخر دهه پنجاهم ميلادي- چنان محکم نبود. در واقع در سال هاي نخستين، تبليغات دولت کمونيست آنقدر اميدبخش بود که کمتر کسي براي گذر از اين سو به آن طرف، کاري کند. وقتي وسوسه عبور با تب فرار جا عوض کرد، اردوگاه سرخ دست به کار شد. نخست در پاييز 1961 ارتش آلمان شرقي کلاف پهني از سيم خاردار ميان دو بخش کشيد. ديوار اصلي معروف به «گرانتز مائوئر» اما محصول 1975 است؛ ديواري با سه متر و 60 سانتيمتر بلندا و يک و نيم متر پهنا. 45 هزار قطعه بتن مسلح را به هم وصل کرده بودند تا مفهوم جدايي دو دنيا بهتر جا بيفتد. در طول ديوار چند گذرگاه ساخته بودند. آنان که مدارک بااعتبار داشتند، پس از گذر از چندين لايه بازرسي، امکان ورود به جهان شرقي شده را مي يافتند. گذرگاه اصلي را مردم غرب «چارلي» نام داده بودند. از همين گذرگاه بود که روانشاد محمد قاضي مترجم توانا در دهه 60 گذشت تا با بزرگ علوي ديدار کند. آقابزرگ البته تنها ايراني ساکن بخش شرقي برلين نبود.

از سال 1961 و از زمان کشيدن سيم خاردار، تا هنگام ويراني ديوار برلين، روي هم پنج هزار نفر از شبکه سيم خاردار و ديوار بلند برلين گذشتند و خود را به آن سو رساندند. پيداست که رسانه هاي غربي با اشتياق اين گريختگان را مي پذيرفتند و براي مدتي بازار پروپاگاندا عليه «جمهوري دموکراتيک آلمان» و اردوگاه شرق، رونق مي گرفت تا نوبت بعدي برسد. از حدود اواخر دهه 70 قرن بيستم، هنگامي که وسايل ديده باني اضافي- مثل دوربين ها، هشداردهنده ها، نورافکن ها و ايستگاه هاي پرتعداد پاسباني- در پس ديوار به کار گرفته شد، خبر گريز از شرق به غرب برلين به ندرت شنيده شد.

از همان سال 1975 براي اطمينان از ناممکن شدن عبور از ديوار، يک کلاف سيم خاردار اضافي، به پهناي 30 متر هم در نزديک آن مانع بتني پهن کردند. بين ديوار و آن کلاف سيم خاردار هميشه بايد خالي مي ماند تا عبور هر نوع جنبنده، مثل سگ، خرگوش يا سنجاب زير ديد مستقيم نگهبانان باشد. به اين فضاي تهي و هميشه روشن «نوار مرگ» نام داده بودند. چون اضافه بر تمام اين پيش بيني هاي ابتکاري، نوار مرگ مين گذاري هم شده بود. مردم بخش شرقي برلين بايد خيلي افسون زده زندگي در غرب بوده باشند که بخواهند آرزوي گذر از ديوار را از خيال به عمل درآورند.

ابتکارها در انحصار حکومت آلمان شرقي نبود. شيفتگان گريز هم نو آوري هايي بروز دادند مثل پريدن از روي ديوار به کمک يک چوب بلند و به شيوه پرش با نيزه، کشيدن طناب در دو سوي ديوار - با کمک آشنايان در برلين غربي- و گذر به کمک سيم بکسل نقاله به سبک تمرين هاي نظامي، کندن تونل، استفاده از خرگوش و سنجاب براي يافتن يک مسير امن براي عبور از نوار مرگ و... گفته اند در طول 30 سال نزديک به هزار شهروند برليني که خواستند از اين مانع بگذرند، پاي ديوار براي هميشه آن آرزو را با خود به آن دنيا بردند. دستگاه هاي امنيتي آلمان شرقي به مردم فهمانده بودند که هر کس به ديوار نزديک شود، از اخطار و دستگيري و بازپرسي خبري نيست. نگهبانان دستور دارند هر کس را نزديک ديوار ببينند، به سوي او شليک کنند. ديوار برلين بدون قهرمانان يا نمادهاي اسطوره يي هم نماند؛ پًتًر فًه چًر جوان 18ساله همتي کرد و توانست خود را به بالاي ديوار برساند. نگهبانان جنبيدند و فه چر را نشانه گرفتند. تن بي جان پتر ماه ها روي ديوار برلين و سرگردان ميان قلمرو دو دنيا باقي ماند. ديگر کنراد شومان نگهبان مسلح ديوار بود که با اسلحه به آن سو گريخت. در دهه 40 که من دبيرستاني بودم، مطبوعات داخلي به گستردگي گزارش هاي مربوط به گذشتن از ديوار برلين را با ادبياتي دلغشه آور و حماسي چاپ مي کردند، به همراه عکس هايي از جوان فراري در کنار بستگان خود در آلمان غربي، جنازه يک شهروند برليني که پاي ديوار بتني دراز به دراز افتاده است، مرد و زني که چند سال پيش توانسته بودند به آن سو بگريزند و... .

مجارستان از سرزمين هايي بود که مردم آن هرگز از ته دل سوسياليست نشدند. وقتي هم قرار شد پيوندهاي عقيدتي با شوروي گسسته شود، مجارها نفسي به آسايش کشيدند و نشان داس و چکش را پايين آوردند. هنوز گورباچف با اريش هونه کر رهبر آلمان شرقي ديدار نکرده بود که گروه گروه مردم آن کشور به بهانه سفر آخر هفته، نخست به مجارستان و از آنجا به اتريش رفتند و ديگر بازنگشتند. اردوگاه شرق چنان درگير مشکلات تازه بود که تا دولت هونه کر به خود آيد، هزاران شهروند آلمان شرقي به غرب هجرت کرده بودند. هونه کر هنگام سفر گورباچف به آلمان شرقي گفته بود؛ ديوار برلين تا صد سال ديگر برجا خواهد ماند.

تظاهرات عليه ممنوعيت سفر به غرب از سپتامبر 1989  - شهريور 1368- آغاز و خيلي زود همه گير شد. در ميان هم پيمانان مسکو، حکومت آلمان شرقي از بقيه وفادارتر بود. پس از بسته شدن مسير مجارستان، مردم برلين شرقي مسير چکسلواکي را برگزيدند. اين مسير هم با فشار شوروي کور شد. وقتي دانه هاي زنجيرهاي سنتي اردوگاه شرق يکي يکي از هم گسست، وجود ديوار برلين بيهوده به نظر رسيد. به ويژه آنکه اين ديوار يادگار دوران غمباري بود که جهان صنعتي شده رغبتي به يادآوري آن نداشت.

مردم آلمان شرقي راهپيمايي هاي رو به گسترشي را هر دوشنبه برگزار کردند. شعار هميشگي اين راهپيمايي ها  «Wir Wollen Raus» (ما مي خواهيم برويم) بود. روز چهارم نوامبر نزديک به نيم ميليون نفر در لايپزيگ به خيابان ها ريختند. مجلس آلمان درمانده در کار خود نخست هونه کر را برکنار کرد و سپس اجازه داد مردم، بر اساس مقرراتي بتوانند از پاسگاه هاي ميان ديوار عبور کنند. اما سرانجام گونتر شاوبوسکي وزير تبليغات آلمان شرقي به بحران پايان داد. آن لسلي خبرنگار روزنامه ديلي مًيل در نشست خبري از او پرسيد قانون عبور از چه زماني اجرا مي شود. شاوبوسکي فوري پاسخ داد؛ از همين لحظه، هنوز روشن نيست که شاوبوسکي يادداشتي را که در جيب داشت، درست خوانده بود، مترجم اشتباه کرد يا عمدي در اين اعلام ناهنگام داشت. هرچه بود، چند دقيقه طول کشيد تا صدها هزار آلماني در دو سوي ديوار گردهم آيند. مردم شرق برلين سوار بر خودروهاي دودزاي واتربرگ و ترابانتس پشت ايستگاه هاي بازرسي صف بستند. نگهبانان تنومند، در پالتوهاي کلفت و سبز تيره خود ايستاده بودند و مي کوشيدند صلابت و قدرت خود را به چشم بکشند. زير نورافکن هاي زرد، بخار نفس آنان از دور ديده مي شد. از هر دو سو، اوج گرفتن انواع صداها امکان گفت و شنيد را از همه مي گرفت. در چشم برهم زدني، نگهبانان از پيش چشم ها غايب شدند، بازرسان گذرگاه ها اتاقک ها را رها کردند و مانع زرد و مشکي آرام آرام بالا رفت. جاي ترديد نبود. خودروهاي واتربرگ و ترابانتس غرش کنان و با شتاب از ايستگاه ها گذشتند. آن سو اهل غرب، هرچه در جيب و کيف داشتند نثار بازآمدگان کردند و تا روزها نمايش ويران کردن ديوار و پايکوبي براي آغاز يک پايان را ادامه دادند.

ديوار برلين تنها مانع آزادي انسان- دست کم غربي- بود؟ اگر وضع طوري بود که در دنياي سرمايه داري کسي  پروسترويکا مانندي را به اجرا مي گذاشت و ديوار برلين به نفع سوسياليسم فرو مي ريخت، چه؟ مردم دنيا به آرزوهاي ديرين سال خود مي رسيدند و- برخلاف دهه هاي پياپي که گذشت- کورسوي اميدي براي نسل هاي پيش رو پديد مي آمد. به يقين نه.
کشور هفتاد و دو ملت
پسري که در عکس ها مخفي بود
پاکسيما مجوزي

هفته گذشته نمايشگاه عکسي در دانشگاه برپا شد که عکس هاي آن به کارگران ساختماني و شهري هند مربوط مي شد. اين نمايشگاه از اين جهت جالب بود که به موضوع خاصي اشاره مي کرد؛ موضوعي که بارها شاهد آن بودم و هميشه برايم سوال برانگيز بود. در طول اين چند سال، هر زمان قرار بود پياده رو خياباني سنگ فرش، پلي ساخته يا حتي ساختماني ترميم و مرمت شود؛ سر و کله کارگران هندي هم آنجا پيدا مي شد و چادرهايي نزديک محل کار خود برپا مي کردند. هرچند چنين چيزي شايد عادي باشد اما آن نکته يي که آنها را متمايز مي کرد کار خانوادگي اين کارگران بود. زن، شوهر و بچه با هم کار مي کردند و در ميان شان افراد معلول، زن باردار يا پيرمرد و پيرزن هم ديده مي شد. آنها در همان چادرها، چه در سرماي زمستان و چه در گرماي تابستان، تا پايان کار در کنار هم زندگي مي کردند. سوميتا يکي از دانشجويان مددکاري اجتماعي در اين باره مي گويد؛ «آنها افراد فقيري هستند که خانوادگي از روستا و مناطق محروم به شهرها مي آيند تا کار کنند و درآمدي داشته باشند.» کارهاي سنگين مثل گود کردن زمين يا خراب کردن ديوار را مردها انجام مي دهند. زنان هم فرغون هاي پر شده از خاک را به سوي ديگر مي برند و بچه هايشان نيز همان دور و بر با هم بازي مي کنند. بچه هاي کوچک در کنار مادر و پدر روي زمين مي نشينند، بزرگ تر ها مراقب کوچک تر ها هستند و آنهايي که مي توانند به پدر و مادر خود کمک مي کنند. در مسير دانشگاه هر روز گروهي از اين کارگران را مي ديدم. دخترکي 10 ، 12 ساله مشغول چوب جمع کردن براي روشن کردن اجاق بود. کمي آن طرف تر صداي بازي بچه هاي کوچک تر به گوش مي رسيد. زنان و مردان نيز مشغول کار بودند. دورتر از آنان اما پسربچه يي چهار، پنج ساله روي زمين تنها نشسته بود و با چشماني بي فروغ به روبه رويش نگاه مي کرد. خوشبختانه شکلاتي همراهم بود. آن را نزديک پسرک روي سنگي گذاشتم. هميشه در اين مواقع بچه ها به سوي شکلات يا شيريني هجوم مي آورند ولي فقط نگاهم کرد و با بي ميلي به شکلات که کاغذي بنفش داشت چشم دوخت. شکلات را نزديک تر بردم. نگاهم کرد. راه افتادم و هرچند قدم يک بار برمي گشتم تا ببينم آن را برمي دارد يا نه. از او دور شده بودم که ديدم دستش را دراز کرد و شکلات را برداشت. فرداي آن روز تعداد بيشتري شکلات بردم تا اگر بچه هاي ديگر اطرافش بودند به آنها نيز شکلات بدهم. اما پسرک اين بار هم تنها بود و بسيار نامرتب تر از قبل. صورتش کاملاً سياه و آب بيني اش آويزان بود و با همان نگاه بي رمق مرا تماشا مي کرد. احساس عجيبي داشتم و نمي دانستم در مقابلش بايد چه رفتاري داشته باشم. روزهاي بعد همين ماجرا تکرار شد. فکر کردم شايد مريض است و براي همين کسي با او بازي نمي کند. چند روزي گذشت. ديگر مرا مي شناخت، اما شکلات را وقتي برمي داشت که از او دور شده بودم. يک روز که باران مي آمد، کارگران کار را تعطيل کرده بودند و رفته بودند توي چادرهاي برزنتي آبي شان. پسرک را ديدم که مرا از پس سوراخ بزرگي که روي چادر بود با نگاهش تعقيب مي کند. برايش دست تکان دادم. پاسخي نداد و به جاي او مادر جوانش به من لبخند زد. آخرين بار که او را ديدم برعکس هميشه شکلاتش را حتي زماني که دور شدم برنداشت و به جاي او دخترکي که موهاي ژوليده يي داشت به سوي شکلات دويد و آن را برداشت. پسرک همان طور روي زمين نشسته بود و به دخترک که شکلات را شادمانه در دهانش مي گذاشت توجهي نداشت. فقط به من نگاه مي کرد که دورتر ايستاده بودم و او را تماشا مي کردم.کارگران از آنجا رفتند. هر وقت از آن خيابان مي گذرم چهره پسربچه را به ياد مي آورم؛ چهره محو او در عکس هاي نمايشگاه نيز ديده مي شود. شايد کسي نداند در ذهن آن بچه و آن پيرترها چه مي گذرد، و شايد براي خيلي از آنها مهم ترين مساله داشتن کار و دريافتي حقوقي ناچيز در پايان کار باشد. اما گمان نمي کنم حتي يکي از آنها به اين نمايشگاه بيايد و عکس خود را ببيند؛ و نمي دانم اگر آمد و ديد چه فکري مي کند و چه احساسي خواهد داشت.
آدم ها
بازنده

احمد غلامي

قمارباز بود. بيست و يک باز حرفه يي. اما پول قمار نمي خورد، معتقد بود، پول قمار حرام است. مي باخت مي داد، مي برد نمي گرفت. اينقدر اين کار را کرده بود که کسي پول باخت او را هم نمي گرفت. اما او به هر بهانه يي پول باختش را مي داد. يا ناهار مي داد يا شام. يا يک هديه يي مي خريد تا به باختش وفادار باشد. معتقد بود باخت شيرين تر از برد است و مي گفت اگر نترسي که ببازي حتماً مي بري. تازه اگر هم باختي که باختي. او يک بازنده واقعي بود. کم سن و سال بود که کار سياسي کرده بود. چوبش را هم خورده بود. زندان، بيکاري و بي پولي هم او را از پا نينداخته بود. رو آورد به کار آزاد؛ دستفروشي کرد، کارش نگرفت. سرمايه گذاري کرد با چند تا از دوستانش، سرش کلاه گذاشتند و پولش را بالا کشيدند اما علاقه و اعتمادش را به آدم ها از دست نداد. گفت؛ «اگر اينها نامردند، دليل ندارد همه آدم ها اين طور باشند.»يک روز يکي از رفقا، بد يکي از همين رفقاي نامردش را گفت. ابرو درهم کشيد و گفت؛ «غيبت گناهه.» او معتقد بود آدم هاي بد، بيشتر از آنکه ديگران را رنج بدهند، خودشان رنج مي کشند. مي گفت نتيجه بدي، بدي است. اما هيچ وقت نگفت پس چرا او که به کسي بدي نمي کند، اينقدر در حقش بد مي کنند، آدم را ياد کشيش ها مي انداخت که مي روند جلو محراب زانو مي زنند و با کمربند به جان خودشان مي افتند. بعضي وقت ها فکر مي کردم، او دوست دارد آدم ها رنجش بدهند. شايد در اين رنج نوعي احساس رستگاري مي کرد. بعد از ازدواجش عاشق زني شد که معلول بود. کار بالا گرفت، آبرويش پيش دوست و آشنا و فاميل رفت. همه به خودشان حق مي دادند او را سرزنش کنند يا در حالتي منصفانه به او ترحم کنند. هرچه داشت و نداشت داد به زن اولش و ازش جدا شد. زن معلول را گرفت که دو سال بعد مرد. در آن دو سال چه اتفاق هايي افتاد کسي نمي داند. مثل جعبه سياه هواپيمايي که سقوط مي کند، هرگز باز نشد. فقط هر وقت رفقاي قديمي او را مي ديدند و مي گفتند؛ «رحمان چطوري؟» مي گفت؛ «خوب... خوب...» راستي اسمش رحمان بود رحمان، آنقدر محکم و بااحساس مي گفت خوب که همه را به غبطه وامي داشت، آن هم در زماني که همه چيز انگار بد بود. راستي يادم رفت بگويم بعد ازدواج دومش او هرگز قماربازي نکرد.

---
سلطان


سلطان بود. خودش نه. اسمش سلطان بود. ريزه ميزه و تند و تيز بود با ساده دلي افراطي که با اسمش جور درنمي آمد. بچه ها دستش مي انداختند. فوتبالش بد بود. هول و شتابزده بازي مي کرد اما بعضي وقت ها توي بازي کارهايي مي کرد که غيرمنتظره بود و فقط از بازيکنان حرفه يي ساخته بود. توي شرکت ما آبدارچي بود و وقتي کسي مي گفت؛ «سلطان چاي بيار...» خودش خجالت مي کشيد. چون تضاد عجيبي بود بين اسم سلطان و کارش. سلطان خيلي زود مرد؛ در تصادفي در جاده قديم تهران - کرج. پيکان زرد مدل 57 به سلطان زد و او بعد از اينکه يک هفته در کما بود از تخت زندگي فروغلتيد و تاج سلطاني اش واژگون شد. زنش يک سال وفاداري کرد و عاقبت با مردي که سه برابر سلطان قد و وزن داشت ازدواج کرد و رفت. جاي خالي سلطان را در آبدارخانه شرکت، مردي پر کرد که سه برابر او قد و وزن داشت و کسي جرات نمي کرد به او بگويد؛ «علي آقا يه چاي بيار...» خودش هر وقت دلش مي خواست چاي مي آورد تا ثابت کند که اداره خدمات شرکت چه سلطاني را از دست داده است. بعد از مرگ سلطان رفتند سر فايل شخصي اش و آن را خالي کردند. چيز قابل توجهي در آن نبود. فقط آلبوم عکسي بود که در آن پر بود از قهرمانان زيبايي اندام جهان و در هر صفحه آلبوم، عکسي از خود سلطان بود که هيچ تناسبي با بقيه نداشت و در آن ميان مثل کفتري دم سوز خودنمايي مي کرد.

عناوين اين صفحه
ياد و يادگار از ديواري که نيست - دوم
پسري که در عکس ها مخفي بود
بازنده

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام