يكشنبه، 10 آبان 1388 - شماره 2091
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
يادداشت
روزهاي خوش خانم داويس

مسعود بهنود

روزنامه گاردين روزهاي شنبه يک ضميمه دارد و آن مجله ضميمه يک صفحه ثابت براي نقل خاطره و تجربه هاي جالب. هر کس مي تواند خاطره و تجربه استثنايي خود را براي اين صفحه بفرستد. هفته گذشته ليندا داويس با عنوان «وقتي گروگان گرفته شدم» تجربه خود را بازگفته بود. با همان سطرهاي اول، خواننده اگر ايراني باشد دلش به تپش مي افتد که حالا چها خواهد خواند.

خانم داويس که فيلسوف، اقتصاددان و نويسنده مشهوري است همراه شوهرش رپرت که بانکدار ثروتمندي است و سه فرزندش در سال 2005 در دوبي از آفتاب سوزان لذت مي بردند و در عين حال به کاري که دوست داشتند مي پرداختند يعني قايقراني. روزي از روزها اين زن و شوهر در دل نيلگون خليج فارس مي راندند که رپرت دريافت نقشه همراه شان غلط دارد و آنها را به مسيري انداخته که نبايد. در جست وجو بودند تا زماني که در برابر خود يک اسکله نظامي ديدند. ابوموسي. در 60 مايلي دوبي. جزيره يي ايراني.

تا آنها به خود آيند دو قايق توپدار و 10 مرد مسلح قايق شان را محاصره کرده بودند به طوري که توان تکان خوردن نداشتند. او نوشته است؛ «وقتي فهميديم به چه ماجرايي گرفتار شده ايم همه اتفاقات بد را از خيال گذرانديم. ماموران دريايي محافظ جزيره به توضيحات ما چندان توجهي نکردند و مدتي وقت شان صرف بازديد دوربين ها شد که من فيلم ها را از آن بيرون کشيده بودم و عکس ها محو شده بود. اين خود جاي سوال داشت.»

فراز هاي بعدي تجربه خانم داويس براي خواننده يي که دلمشغول تصوير جهاني کشورش باشد، کمي نگراني آور است اما کم کم همه چيز عادي مي شود. ماموران آن دو را به اتاقي منتقل مي کنند، برايشان غذا مي آورند اما طبيعي است که به اصرار آنها براي تماس گرفتن با دوبي و باخبر شدن از احوال کودکان شان محلي گذاشته نمي شود. بازجويي پشت بازجويي است تا بالاخره با هواپيماي نظامي به بندرعباس منتقل مي شوند. در هر انتقالي به ذهن شان مي زند که بعدش اعدام است.

در بندرعباس است که اجازه مي يابند تلفن کنند و به فرزندان شان خبر بدهند و از آنها خبر بگيرند. در تلفن مطابق قرار به دايه فرزندان شان مي گويند قايق شان خراب شده و چند روز معطل خواهند شد. اما همين گفت وگو دايه بچه ها را وامي دارد سفارت بريتانيا را در دوبي باخبر کند و بعد به نوشته خانم داويس ماشين ديپلماسي به کار مي افتد. انگليسي ها در تهران خودي و حاضر يراق اند. اما در زماني که اميد دارند آزادشان کنند خبر مي رسد با هواپيما به تهران منتقل خواهند شد. باز توهم اعدام در سرهايشان مي افتد. نگران اتهام جاسوسي هستند و بهترين کار برايشان خوابيدن است. خواب بازجويي. خواب بازجويي. مکرر در مکرر. اما در تهران به زودي به هتلي پنج ستاره منتقل مي شوند. البته باز هم بازجويي. سرانجام بعد از دو هفته سخت آزاد مي شوند. دختر يک ماهه شان يک سالي طول مي کشد تا زندگي عادي در پيش گيرد. از ديدگاه وي براي دو پسرش اتفاق بدتري افتاده. آنها به شدت معتقد به شيطان و فرشته و «صاحب ديدگاه افراطي سياه سفيد شده بودند و مدتي زمان مي برد تا اين را از سرشان بيرون کنيم.»

پايان خاطره خانم داويس چنين است؛ «وقتي اين تجربه هم گذشت و تبديل به خاطره يي شد و ما به زندگي عادي برگشتيم، دانستيم چه فاصله بلندي است بين زندگي راحت و زيستن در جهنم.»

در تجربه و خاطره خانم داويس، براي ما ايرانيان هيچ نکته بدي نيست، در اکثر جوامع مردمسالار و قانونمند جهان هم با کساني چون آنان همين رفتار مي شود شايد هم سخت تر. از همين رو لحن خاطره او تلخ نيست، درش هيچ بدگويي نيست. آنقدر جهان را مي شناسد که بداند در ايران با آنها رفتاري انساني و به قاعده شده. بازجويي ها و مراقبت ها براي کشوري که هزار خطر در خليج فارس تهديدش مي کند، عادي ترين رفتارهاست و چه بسا بتوان گفت نشانه خوبي براي توانمندي کشور و بيداري مامورانش، اعتماد به نفس، ادب و مراعات.

اما چندان که خواننده ايراني نفس راحتي کشيد از خواندن اين تجربه، آنگاه سوالي گزنده شکل مي گيرد و ذهن پاسخ مي طلبد؛ آيا اگر به جاي خانم و آقاي داويس انگليسي، اينان ايراني بودند به همين راحتي و در هتلي پنج ستاره بازجويي مي شدند و ظرف دو هفته کارشان به سامان مي رسيد و راهي خانه شان مي شدند.

به خصوص که حادثه عبور تصادفي اين زن و شوهر از جزيره ابوموسي تقريباً مصادف بود با آن ماجراي ملوانان انگليسي که در آب هاي ايراني با لباس هاي نظامي تمام و تجهيزات مخصوص گير افتادند، در روزنامه کيهان به عنوان جاسوسان مسلم معرفي شدند که بايد اعدام شوند. اما 20 ساعت بعد از اولتيماتوم نخست وزير توني بلر با استقبال گرم رئيس دولت، در حالي که از تعجب دهان خود ملوانان باز مانده بود به کشورشان برگشتند. همان موقع هم اين سوال را چند روزنامه مطرح کردند.

تکنولوژي
اعتماد عمومي و کاغذي به نام اينترنت
جادي ميرميراني

هفته گذشته محاکمه بزرگ نيل استراچان و جيمز رينه در اسکاتلند به پايان رسيد و هر دو نفر به حبس ابد محکوم شدند. جرم اين دو نفر داشتن بيش از 120 هزار تصوير و فيلم مربوط به سوءاستفاده از کودکان، دو مورد سوءاستفاده از کودکان نوزاد و رهبري يک باند مرتبط بود.

اين افراد که عضو يک باند متلاشي شده هشت نفره بودند، در سال 2007 دستگير شدند. ديگر اعضاي باند به زندان هاي بين دو تا 17 سال محکوم شده اند و تا آخرين لحظه مرگ، تحت شديدترين قوانين نظارتي که در سال 2006 عليه سوءاستفاده کنندگان جنسي تصويب شده، زير نظر پليس خواهند بود.

براي دستگيري اين افراد پليس اسکاتلند در عملياتي به نام «عمليات جبر» با استفاده از تکنيک هاي ابداع شده در امريکا پس از موافقت دادستاني براي استخراج اي ميل هاي حاوي عکس هاي مورد نظر از سرورهاي شرکت مايکروسافت، دوربين هاي ديجيتال استفاده شده براي گرفتن عکس ها را شناسايي کرد. سپس با استفاده از تجهيزات پيچيده يي، شبکه بي سيمي را که براي اتصال به اين شناسه استفاده مي شد پيدا کرد و در نهايت موفق به دستگيري اين افراد شد.

بدون شک براي هر عقل سالمي سوءاستفاده از کودکان عملي غيرقابل بخشايش است. اما نکته مهم در اين خبر تلاش بيش از حد يک دولت براي دستگيري اين افراد با رعايت موارد قانوني است. طبق گفته قاضي پرونده تعيين سنگين ترين مجازات هاي ممکن نه فقط به خاطر عمل قبيح اين افراد که به خاطر وارد کردن خدشه به اعتماد عمومي ميان مردم بوده است.

مشکلي که اين افراد ايجاد کرده اند فقط مربوط به دو کودک و خانواده آنها يا داشتن چند هزار تصوير و فيلم نبوده.

اين افراد در هر دو مورد به عنوان دوست به خانه ها راه پيدا کرده بودند و از آنها خواسته شده بود در غياب پدر و مادر مراقب بچه ها باشند. تاکيد راي نهايي روي از بين رفتن اعتمادي بوده که اجزاي جامعه را به يکديگر پيوند مي دهد و در غياب آن کل جامعه از هم فرو خواهد پاشيد.

نکته بعدي که در اين خبر مي خواهم روي آن تاکيد کنم، شيوه برخورد با امر غيرقانوني است. اينترنت يک رسانه است و نوشتن و انتشار هيچ چيز در آن، به صرف عمل نوشتن و انتشار، جرم نيست بلکه چيزي که به حکومت اجازه دستگيري مي دهد، مجرمانه بودن محتواي عمل است. مثلاً در اين مورد سوءاستفاده از کودکان جرم است و مجرم هم دستگير و مجازات مي شود.

سانسور کردن سايت هاي مرتبط با اين جريان مثل اين است که بگوييم نوشتن اينکه فلان کار انجام شده جرم است و نه انجامش. اينترنت فقط يک محمل است، درست مانند يک برگ کاغذ مخصوص نوشتن. البته شايد از نظر فني اينترنت کمي پيچيده تر از کاغذ به نظر برسد ولي وقتي جامعه پر مي شود از کاغذهايي که مردم روي آن نظرات شان را نوشته اند، ممنوع کردن فروش کاغذ راه حل خوبي نيست، درست همان طور که سانسور کردن اينترنت، راه حل معقولي براي چيزهايي که روي آن نوشته مي شود، نيست.
آدم ها
برادران کارامازوف
احمد غلامي

سه چهار روز سر و کله اش پيدا مي شد و يکدفعه غيبش مي زد. وقتي پيدايش مي شد خاکي و کثيف و کفش هايش روغني بود. بعضي ها گمان مي کردند شاگرد شوفر تريلي يا کاميون است، مي رود پول به جيب مي زند و برمي گردد اما اين طور نبود. وقتي ازش پرسيدم؛ «شاگرد شوفري؟» با تعجب گفت؛ «نه چطور مگه...» گفتم؛ «آخه يکدفعه گم ميشي بعد که مياي لباس هات کل و کثيفه.» سکوت کرد يعني چيزي نگفت. با مادرش توي خانه يي به اندازه قوطي کبريت زندگي مي کردند، پدرش زندان بود. يعني دو سه ماهي بيرون بود و يکي دو سالي تو. به بودن و نبودنش همه اهل محل عادت کرده بودند. وقتي مي ديدند دارد مي رود نان بگيرد بعد از ماه ها دوري اصلاً تعجب نمي کردند و طوري با او احوالپرسي مي کردند که انگار همين ديروز او را ديده اند. توي اين بودن و نبودن ها هم پسر جاي پدر پا گذاشته بود اما عجيب بود که اصلاً اهل خلاف نبود، حتي سيگار هم نمي کشيد. بودن و نبودنش همه را کلافه کرده بود. از مادرش پرسيديم، گفت؛ «ننه اگر شما فهميدي به من هم بگيد...» سر همين کثيف و روغني بودنش بود که ملقب به لقب جمشيد چربي شد. روزي مادرش سراسيمه آمد در خانه و گفت؛ «مادر، خدا خيرت بدهد، منو تا پاسگاه نعمت آباد مي بري...» پاسگاه نعمت آباد توي جاده قديم ساوه بود. لباس و کفش هايم را پوشيدم و با پيرزن بيچاره که هن و هن کنان دنبالم مي آمد سوار وانت شديم و رفتيم پاسگاه نعمت آباد. دم غروب بود که رفتيم تو. رئيس پاسگاه وقتي حال نزار پيرزن را ديد، گفت؛ «مادر کي به شما گفته بياين...»

پيرزن گفت؛ «به سفارش پسرش سربازي آمده در خانه.»

رئيس پاسگاه رفت و براي پيرزن آب آورد و فرياد زد؛ «سرکار رسولي، برو اون پسرو رو بيار...» جمشيد چربي را که آوردن نشست روي صندلي کنار ميز رئيس و زل زد به من. انگار از مادرش مي پرسيد؛ «اينو واسه چي آوردي؟»

پيرزن گفت؛ «سرکار، چکار کرده...»

رئيس پاسگاه گفت؛ «هيچي مادر...» هي اين دوروبرا ول مي گرده، جرمي نکرده. بهش گفتم اينجا پرسه نزنه ولي گوشش بدهکار نيست...»

پيرزن گفت؛ «شما به بزرگي خودتان ببخشيد سرکار...» بعد بلند شد و دست پسرش را گرفت و کشيد. گفت؛ «پاشو...» جمشيد چربي، انگار که مادرش مسوول آزادي اوست دنبالش راه افتاد. رئيس پاسگاه هم هيچي نگفت. زير سبيلي خنديد و گفت؛ «سرکار رسولي بذار برند...» برگشتيم خانه.

پيرزن مي خواست به زور مرا ميهمان کند. اما جمشيد چربي روي خوش نشان نداد. من هم نرفتم. فرداي آن روز توي خيابان ديدمش. پاکشان داشت مي رفت سمت پاسگاه. دنبالش راه افتادم. از خانه ما تا پاسگاه ده کيلومتري راه بود. پياده مي رفت، من هم دنبالش. آن قدر توي خودش بود که حتي فاصله ام را با او حفظ نمي کردم. رفت و رفت و بدون واهمه از پاسگاه از روبه روي آن گذشت و انداخت توي کوچه باغي و رفت تا ته کوچه. از آنجا دشتي وسيع بود با درخت هاي سپيدار و باغي سرسبز در چشم انداز. يک کانتينر قراضه هم بود در گوشه ديواري کاهگلي. جمشيد چربي رفت توي کانتينر و با يک صندلي چوبي آمد بيرون با کتاب برادران کارامازوف در دست.

حدود يک ساعت کتاب خواند. کتاب را برد گذاشت داخل کانتينر و دوباره آمد بيرون و رفت طرف باغ. دويدم توي کانتينر را نگاه کردم. پتوي کهنه کف آن بود. کتابخانه يي پر از کتاب گوشه ديگر بود. گازي يک شعله با کتري و قوري يک زندگي دنج که در رويا هم نمي ديدم. از باغ که برگشت نان و گوجه فرنگي و ميوه داشت. رفت تو و مدتي بعد دوباره با ليواني چاي برگشت و نشست روي صندلي مشغول خواندن کتاب برادران کارامازوف شد. برگشتم. سه روز از جمشيد چربي خبري نبود. بچه ها هرگز سراغ او را نمي گرفتند ولي من مي دانستم کجاست.بعد از انقلاب توي همان شلوغي ها اول انقلاب جمشيد چربي گم و گور شد و ديگر هرگز پيدايش نشد. مادرش مرد. پدرش بارها رفت زندان و آمد بيرون. دست آخر خانه را فروخت و خيابانگرد شد. جمشيد چربي در تاريخ پرفراز و نشيب آدم ها بدون اينکه حتي مجموعاً پنج هزار کلمه حرف زده باشد چون سوزني در کاهدان تاريخ گم شد.
عناوين اين صفحه
روزهاي خوش خانم داويس
اعتماد عمومي و کاغذي به نام اينترنت
برادران کارامازوف

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام