شنبه، 9 آبان 1388 - شماره 2090
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: تاريخ
نامه ناصرالملک به طباطبايي
نامه يي که دوباره بايد خوانده شود

مژگان اينانلو

بيش از يکصد سال پيش زماني که ناصرالملک نامه معروفش را به آيت الله طباطبايي مشروطه خواه بزرگ نوشت، بسياري از انقلابيون آن زمان وي را به خيانت متهم کردند و حتي کساني چون احمد کسروي مولف کتاب تاريخ مشروطه ايران وي را به مزدوري عين الدوله متهم کرده و علاوه بر آنکه سخنان او را حرف هايي چرند و بيهوده دانستند، طباطبايي و ديگر سران مشروطه را به خاطر عدم تاثير پذيرفتن از متن نامه مورد ستايش فراوان قرار دادند چنان که کسروي در کتاب خود مي نويسد؛ «بزرگي طباطبايي و بينايي او در کار از اينجا پيداست که فريب چنين نامه يي را نخورد و سستي به خود راه نداد.» (تاريخ مشروطه ايران، ص 91)

از روح حاکم بر اين جمله اخير به خوبي مي توان استنباط کرد که نامه مذکور حاوي نکات و مطالبي بوده است که براي تحت تاثير قرار نگرفتن آن بايد فرد داراي بزرگي و بينايي قابل توجهي باشد. که اين نکته خود از جمله ويژگي هاي نامه است. و اما به نامه که مراجعه مي کنيم و متن آن را مي خوانيم، نخستين حسي که خواننده در خود احساس مي کند، احساس قرابت و آشنايي است که با نکته هاي طرح شده در آن ايجاد مي شود. گويي حرف هاي نامه يي که قريب يکصد سال و اندي پيش نوشته شده است، حرف هايي بسيار جدي است که در طول اين يکصد سال همواره از سوي طيف قابل ملاحظه يي از روشنفکران و صاحب نظران جامعه مطرح شده است و همچنان تازگي خود را حفظ کرده و يک تئوري پرطرفدار در تحليل رويدادهاي سياسي و اجتماعي جامعه ايران است. بسيارند افرادي که بدون اطلاع از مضمون چنين نامه يي در موضع گيري نسبت به جريانات کشور همان کلمات و استدلال هايي را مطرح مي کنند که ناصرالملک براي طباطبايي مطرح کرد. از اين رو گزافه نخواهد بود اگر ادعا کنيم اين نامه نه تنها يکي از مهم ترين اسناد قابل تامل در انقلاب مشروطيت است بلکه به عنوان سندي مکتوب از انديشه طرفداران طيف قابل ملاحظه يي از روشنفکران و صاحب نظران جامعه ايران قابل استناد است. ناصرالملک در ابتداي نامه خود پس از ذکر مقدمات و تعارفات بسيار چنين مي نويسد؛ «خيلي افسوس مي خورم وقتي که مي بينم از شدت شوق و عجله که در علاج اين مريض غيعني جامعه ايران آن روزف داريد نمي دانيد به کدام معالجه دست بزنيد و از کدام دوا شروع بفرماييد... اين بيچاره مريض که قادر به حرکت نيست، مدت ها است غذايي به معده اش داخل نشده و بدل مايتحللي به بدنش نرسيده، رمق حرکت و قدرت تکلم ندارد. تازيانه برداشته کتکش مي زنيد که بدود، از خندق جست و خيز نمايد و اين بدبختي که به واسطه مرض و نخوردن غذا همه روده هايش خشکيده و امعا و احشايش از کار افتاده يک ران شتر نيم پخته به دهانش فرو مي کنيد که ببلعد... امروز تقاضاي مجلس مبعوثان و اصرار در ايجاد قانون مساوات و دم زدن از حريت و عدالت کامله (آن طوري که در تمام ملل متمدنه سعادتمند وجود دارد) در ايران همان حکايت تازيانه زدن و ران شتر تپانيدن است...»

ناصرالملک با ذکر اين مثال به روشني گوشزد مي کند که جامعه ايران آن روز تحمل و ظرفيت انديشه مشروطه خواهي را ندارد و شور ايجاد شده از سوي روشنفکران و روحانيون که به هواي آزادي و عدالت دست به قيام زده اند، با طرح مساله مشروطه خواهي نه تنها به بيراهه مي رود بلکه مفاهيم بزرگ و اساسي را به شکلي قلب شده و ناقص تهي از محتوا وارد جامعه ايران کرده و به همان شکل نامتجانس تثبيت مي کند.

درباره اينکه آيا اين دغدغه ناصرالملک بجا بود يا نابجا، سخنان و تحليل هاي بسياري رفته است. برخي با او موافق و برخي با او مخالف بوده اند از جمله احمد کسروي که در پاسخ به اين نگاه او که مشروطه خواهي براي جامعه ايران آن روز، زود بوده است مي گويد؛ «نمي خواهم چون ناصرالملک بگويم مشروطه براي ايران زود بود. ايران اگر در زير فشار خودکامگي ماندي مشروطه براي آن هميشه زود بودي.» (تاريخ مشروطه، ص 169)

اما روند تاريخي انقلاب مشروطه و حتي حوادث پس از آن در طول 100 سال گذشته هميشه يادآور اين نکته بوده است که حوادث اجتماعي و سياسي ايران بيش از آنکه از پشتوانه يي فکري برخوردار باشد، حاصل هيجانات توده بوده است چنان که در انقلاب مشروطيت اين تئوري چنان مصداقي پيدا مي کند که حتي خود سردمداران و پيشقراولان مشروطه خواهي نيز لب به اعتراض مي گشايند و در تحليل علل ناکام ماندن انقلاب مشروطه شتاب و هيجان را از مهم ترين فاکتورهاي ناکامي مي دانند. احمد کسروي که خود نامه ناصرالملک را به سبب مزدوري عين الدوله مي داند، در فصل هاي مياني کتاب آنجا که مي خواهد علل ناکامي را تشريح کند، لب به شکوه مي گشايد و مي گويد؛ «جنبش خام بود و پيشوايان مي بايست که با گفتن و نوشتن معني درست تر مشروطه و راه کشورداري و چگونگي گرفتاري هاي ايران را به گوش ها رسانند...» (تاريخ مشروطه، ص 169)

فاصله ايران آن روز با انديشه مشروطه خواهي به گونه يي که در کشورهاي پيشرفته مطرح شده بود و نسل شاهزاده ها و تاجرزاده هاي فرنگ رفته ايراني آن را براي مردم کوچه و بازار به سوغات آورده بودند، قابل انکار نيست.

شايد همين يک مثال تاريخي براي اثبات چنين فرضيه يي کافي باشد که زمان پيروزي انقلاب کبير فرانسه و طرح اعلاميه جهاني حقوق بشر مصادف بوده است با زمان روي کار آمدن آقامحمدخان قاجار در تهران و ساختن کله مناره از مخالفان و مظنونان به مخالفت که در زمان انقلاب مشروطه حدود 100 سال از اين تاريخ گذشته است. به همين دليل درس خواندگان فرنگ نمي توانند با بدنه مردم اجتماع رابطه برقرار کنند و از آنجا که جامعه ايران جامعه يي ديني و مذهبي است، روحانيون و عالمان ديني که همواره مرجع تظلم خواهي مردم بوده اند و به عنوان پناهگاه مردم از ظلم و جور استبداد محسوب مي شدند با تغيير عبارت آزاديخواهي که خواسته روشنفکران بوده است به عدالت خواهي که تقاضاي توده مردم است، رهبري انقلاب را به دست گرفته و با سرعت و شتاب به پيش بردند. انقلاب پيروز شد و چون هميشه درس خواندگان و فرنگ رفتگان سخنگو و نمايندگان مردمي شدند که عدالت مي خواستند اما سخنگويان آن را دوباره به آزادي ترجمه کردند. ناصرالملک در بخشي از نامه خود به طباطبايي مي نويسد؛ «همه جاي مملکت وسيع ايران مثل خيابان هاي طهران نيست، کوه دارد، کتل و جنگل دارد، ماهو دارد و... شاهسون دارد قشقايي دارد... اين حرف ها که در همه جاي دنيا عصاره سعادت و شرافت و افتخار است، به عقيده بنده در ايران امروز مايه هرج و مرج و خرابي و ذلت و عدم امنيت و هزاران مفاسد ديگر خواهد بود...»

بسياري از جامعه شناسان معتقدند براي انجام شدن هر تحول رو به رشد اجتماعي در ابتدا بايد زمينه هاي آن در بستر جامعه مهيا شود و به قولي تک تک آحاد يک جامعه پذيراي آن تحول باشند و قابليت چنين اتفاقي را داشته باشند تا جامعه به شکلي هماهنگ روند رو به رشد خود را طي کند والا عدم تجانس در حوادث پيش آمده به گونه يي که وقتي تحولي که محصول يک جامعه نيست، از بيرون به آن جامعه تحميل شود، شاهد پديد آمدن معضلاتي اساسي و بزرگ خواهيم بود.

شايد مهم ترين بخش از نامه ناصرالملک به طباطبايي آنجايي باشد که مي گويد؛ «اگر اجازه بدهيد راهش را عرض مي کنم به شرط آنکه از روي دقت و انصاف در آن غور بفرماييد. آيا اين مساله يقين و مسلم شد که براي تغيير اوضاع حاليه و اختيار طرز و ترتيبات جديد، آدم لازم داريم (يعني عالم به علوم عصر جديد) والله عالم لازم داريم، بالله عالم لازم داريم به اسلام، به کعبه، به دين، به مذهب عالم لازم داريم، عالم لازم داريم، عالم لازم داريم...»

اين عبارات به روشني بيانگر آن است که طيف فکري افرادي همچون ناصرالملک به جاي اقدامات روبنايي و سطحي بيشتر در انديشه تغييراتي بنيادين و برگشت ناپذير براي جامعه ايران بودند. به گونه يي که اگر با گسترش مدارس در کشور و اعمال مديريت صحيح در آنان ما پس از دو دهه با تولد قشري باسواد و آگاه که از دل توده مردم برخاسته بودند، مواجه مي شديم هرگز سرنوشت مشروطيت به آنجا نمي رسيد که احمد کسروي در کتاب خود بنويسد؛ «اين نمونه خامي ايرانيان است که زمان درازي کوشيده بودند که رشته کارهاي کشور را از دست سودجويان و هوس بازان دربار بيرون آورند و کنون که فيروز شده بودند همان درباريان با رخت هاي ديگري پيش مي آمدند و اينان به ميان خود راه مي دادند و باز رشته را به دست آنان مي سپاردند و زيان اين را نمي دانستند.» (ص 170)

در اينجا مي توان به درستي يا نادرستي سخن ناصرالملک در نامه انديشيد آنگاه که سوگند خورد عالم لازم داريم.

به هر حال کم نيستند طرفداران اين نظريه که اگر مي خواهيم روند پيشرفت در جامعه ايران برگشت ناپذير شود بايد اهتمام ويژه يي در پرورش افراد و ارتقاي آگاهي هاي عمومي داشته باشيم و پايان سخن اينکه اگر نامه ناصرالملک پس از گذشت يک قرن هنوز در جامعه ايران خواندني است و بسياري از تذکراتش همچنان نکاتي تامل برانگيز و هشداردهنده است بايد که يک بار ديگر خوانده شود و چندين و چندبار ديگر حتي.

زني در اوج قدرت

عروس بيستم، زندگي پرماجراي مهرالنسا ملکه ايراني هندوستان

نويسنده؛ ايندو ساندارسان

مترجم؛ اميرحسين اکبري شالچي

چاپ اول؛ 1387

شمارگان؛ 1100 نسخه

ناشر؛ نشر روزگار



بيژن تلياني ;مغولان بزرگ هندوستان از بزرگ ترين خادمان و حاميان زبان و ادب فارسي در طول تاريخ بوده اند. رمان «عروس بيستم» ما را به روزگار اکبرشاه، پادشاه مقتدر و آزاد انديش هندوستان مي برد. رماني که در دست داريد، داستاني است که بر پايه هايي راستين استوار است. مهرالنسا سي و چهارساله بود که با جهانگير پادشاه هند زناشويي کرد. وي پانزده سال پس از آن به نام جهانگير همه کشور را مي گرداند.

رهسپاران اروپايي سده هفدهم که به دربار پادشاه هند گام نهاده اند در گزارش هايشان به مهرالنسا پرداخته اند، چون او در همان هنگام در اوج قدرت بوده است. هيچ کدام از آن مردها نتوانسته اند به راستي چهره او را ببينند. نوشته هاي کارگزاران کمپاني انگليسي و هلندي هند شرقي تا اندازه يي درست، تا اندازه يي افسانه آميز و غيرواقعي است. همه آنها اشاره هايي دارند به زايش او، پيوندهاي مهرآميزش با سليم پيش از تاجگذاري وي، و نيز بدگماني وي در زمينه کشته شدن شوهرش به دست پادشاه. بيشتر تاريخ پژوهان روزگار ما اين مساله را نمي پذيرند. اما همه تاريخ نويسان در يک نکته با هم هماهنگند. جهانگير ديگر هرگز زن نگرفت؛ مهرالنسا زن بيستم و واپسين زن او بود و تا مرگش در سال 1627 مهم ترين کس در زندگي جهانگير بوده است. سوداي مهرالنسا خود جستاري براي تاريخ، ترانه ها و داستان هاي هندي شده است. اين داستان پندارآميز درباره زندگي وي پيش از زناشويي اش با جهانگير است که البته ريشه در تاريخ دارد.

شورش سليم در برابر اکبرشاه، سرکشي خسرو در برابر وي، کيفري که مردان خسرو پس از گريز او به سوي لاهور مي بينند، تهديد شاه ازبک ها و شاهنشاه ايران در مرزهاي شمال باختري هند، چند جنگ در دکن حتي نامزدي برادرزاده مهرالنسا با شاهزاده خرم همه و همه بي استثنا ريشه در واقعيت هاي تاريخي دارند. گريز عليقلي از سپاه شاهزاده سليم در آگره پس از بلواي گنجينه شاهي، پشتيباني او از خسرو، کشته شدن قطب الدين کوکه به دست او، نيز از وقايعي هستند که نمي توان در آنها شک کرد.

اين دختر خانواده غياث بيگ، لگام همه مردها و تاريخ هندوستان را در دست داشته است. مهرالنسا که آيندگانش او را با نام «نور جهان» مي شناختند از زمان زناشويي با جهانگير تا روز مرگش در سال 1627 در اوج قدرت بود.

عناوين اين صفحه
نامه يي که دوباره بايد خوانده شود
زني در اوج قدرت

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام