
علي شروقي

بانوي دريايي اقتباس سوزان سانتاگ از نمايشنامه هنريک ايبسن است. سانتاگ را در ايران بيشتر به عنوان يک منتقد و مفسر شناخته ايم، آن هم نه فقط منتقد و مفسر آثار ادبي، بلکه منتقد و مفسر انواع محصولات فرهنگي. بانوي دريايي اولين نوشته به ظاهر غيرنقادانه يي است که از سانتاگ به فارسي ترجمه شده است. مي گويم به ظاهر غيرنقادانه چون فکر مي کنم مي شود اقتباس سانتاگ از متن ايبسن را هم نوعي عمل نقادانه به شمار آورد، همان طور که مي شود کلاً هر نوع اقتباس (اگر واقعاً اقتباسي خلاقانه باشد نه يک دوباره کاري صرف) از يک اثر هنري را نوعي عمل نقادانه دانست. نوعي به پرسش گرفتن متني متعلق به زمانه يي ديگر. جدا کردن آن متن از زمينه هاي «آن زماني»اش. برجسته کردن جنبه هايي از آن و ناديده انگاشتن جنبه هاي ديگرش و حتي به تعبيري فروکاستن آن به يک جزء. اقتباس در اين معنا نوعي ويران کردن متن ديگري هم هست. نوعي شکستن شاخ غول. اقتباس نه صرفاً به معناي گفت وگوي دوستانه با نوشته يي از گذشته، که گاه برخوردي است دشمنانه با آن و اينها همه دقيقاً مشابه کارهايي است که يک منتقد با يک متن انجام مي دهد. همان کارهايي که سوزان سانتاگ در اقتباسش از بانوي دريايي با متن هنريک ايبسن کرده. در واقع اقتباس در مرز شهود و آگاهي نقادانه رخ مي دهد. درست آنجا و در آن لحظه که اين دو به هم ساييده مي شوند بي آنکه يکي ديگري را در سايه خود مخفي کند. اقتباس نوعي رخنه در شکاف هاي يک متن منسجم است و در واقع آشکار کردن آن شکاف ها و کشف امکان هايي در يک متن قديمي که بلا استفاده مانده اند. سانتاگ درباره اقتباسش از بانوي دريايي پس از شرح تفاوت هاي متن خودش با متن ايبسن و تغييراتي که در آن متن داده، مي نويسد؛ «قصد از اين همه آن نبوده که از دل داستان ايبسن نسخه يي بيرون بکشم که پذيرفتني تر و باورکردني تر باشد و براي تماشاگر امروزي مناسب تر و مربوط تر. تصميم من در تغيير دادن نمايشنامه ايبسن تا به اين اندازه به خاطر آن بود که حس مي کردم اثر عميقاً ناقص و پرخدشه است.» بانوي دريايي داستان پزشکي است زن مرده که با زني از محيطي ديگر ازدواج کرده است. با يک «بانوي دريايي» که طبيعتش با محيطي که به آن آورده شده سازگار نيست. پايان نمايشنامه ايبسن همان طور که سوزان سانتاگ اشاره کرده، پاياني خوش است. اليدا به رغم نيروي اغواگري که او را به ترک خانه و کاشانه و بازگشت به طبيعتي که از آن آمده (آورده شده)، وسوسه مي کند، در نهايت تصميم به ماندن مي گيرد و اصلي ترين چالش سوزان سانتاگ با متن ايبسن درست از همين نقطه آغاز مي شود. اين نقطه در واقع شکافي است که سانتاگ از آن وارد متن مي شود. او معتقد است نوع شخصيت پردازي اليدا و تاکيد بر «دريايي» بودنش با تصميم نهايي اش به ماندن همخوان نيست و در اين مورد مي نويسد؛ «البته به نظر من، تنها اين پايان خوش بانوي دريايي است که قانع کننده نيست. نه به اين دليل که زني مدرن تر سرانجامي اين گونه را قبول نمي کند، بلکه چون با حقيقت داستاني که ايبسن نقل مي کند (در زماني که آن را مي نويسد) همخواني ندارد... اگر اليدا شخصيت قابل قبولي است، به دليل اين است که واقعاً متفاوت است. زني که پيشنهاد آزادي از سوي هارتويگ را قبول مي کند، ولي با ترک نکردنش او را پاداش مي دهد، آن شخصيتي نيست که ايبسن از ما خواسته باور کنيم.» سانتاگ در بازنويسي بانوي دريايي، با تغيير ساختار نمايشنامه ايبسن و بيرون کشيدن ايده خام از درون ساختاري که ايبسن براي اجراي ايده اش طراحي کرده بود، اثر ايبسن را لخت مي کند. در بازنويسي سانتاگ ما مستقيماً با ايده ها سر و کار داريم و منابع الهام ايبسن براي نوشتن بانوي دريايي. در واقع سانتاگ با لخت کردن نمايشنامه ايبسن آن را به سرچشمه هاي اصلي اش برمي گرداند. افسانه «دريا - زن» که همان طور که سانتاگ در مقدمه گفته است افسانه يي است از شمال اروپا.
سانتاگ اين افسانه را پررنگ کرده و در مقابل، ايده ديگري را که ظاهراً ايبسن براي نوشتن بانوي دريايي در سر داشته در سايه آن افسانه بومي نگه داشته است؛ «ايده ديگر ايبسن نمايشنامه يي بود با موضوع واقع گرايانه متداول در اواخر قرن نوزدهم، يعني بن بست رواني و اخلاقي زندگي در محيط بسته شهرستان هاي کوچک.» نه اينکه آن ايده کاملاً در بازنويسي سانتاگ محو شده باشد، اما نمود آن بيشتر نمودي فراواقع گرايانه است. سانتاگ در واقع با لخت کردن متن اصلي و بردن متن به سمت سرچشمه ها و پرتاب آن به زماني که در آن هنوز بانوي دريايي نوشته نشده، به پشت صحنه متن، چرکنويس ها و خلوت نويسنده نفوذ مي کند و شکاف ها و تناقض هاي متن را به رخ نويسنده مي کشد. او ايبسن را به دليل پايان محافظه کارانه نمايشنامه اش محاکمه مي کند؛ پاياني که طبق آن زن خود را با شرايط تطبيق مي دهد و خواسته مرد را مي پذيرد. البته مرد به او آزادي انتخاب داده است اما فکر زن از قبل چنان آماده شده و اقتدار مرد چنان در اعماق جان و تن او رخنه کرده که در نهايت انتخاب آزادانه اش همان انتخابي است که مرد مي خواهد. گويا مرد خيالش از قبل راحت است که زن انتخاب ديگري نخواهد کرد. در عمل هم همين اتفاق مي افتد. زن مي ماند در خاکي که به آن تعلق ندارد. او به سرچشمه هاي خود، به اصل خود برنمي گردد و اصرار سانتاگ بر بازگرداندن متن ايبسن به سرچشمه هاي افسانه يي اش و به قول خود سانتاگ حفاري و باستان شناسي اين متن، واکنشي است به اين نگه داشتن زن در حصار خشکي. سانتاگ در سرچشمه هاي افسانه يي بانوي دريايي يعني در منابع الهام ايبسن، يک انرژي انقلابي و رهايي بخش يافته است؛ انرژي که ايبسن با بردن نمايشنامه اش به سمت آن پايان خوش آن را مهار کرده و امکان آزاد شدن را از آن گرفته است.
سانتاگ گويا با کشف حجاب از متن ايبسن، با از ميان بردن فاصله ميان ايده خام و نوشته نهايي و با خام نگه داشتن ايده ها، انسجام متن ايبسن را بر هم مي زند و البته همزمان با عصيان عليه متن ايبسن و آزاد کردن پتانسيل انقلابي نهفته در شخصيت اليدا مي کوشد او را از سلطه و اقتدار مردسالارانه برهاند. او مي کوشد با بازنويسي بانوي دريايي بر اقتدار ايبسن فائق آيد و آن اقتدار را در هم بشکند.
او نه با تغيير ساده لوحانه آخر نمايشنامه و عوض کردن تصميم اليدا، بلکه با بيرون کشيدن نيت پنهاني شخصيت ها از خلال گفت وگوها و مونولوگ هاي برهنه به ايبسن حمله مي کند. اليدا با صداي بلند (آنها کنار هم هستند اما با هم حرف نمي زنند) از نفرتش از هارتويگ مي گويد و از اينکه دلش مي خواهد هارتويگ را کنار دريا بکشاند و او را بکشد و شناکنان از محل زندگي اجباري اش دور شود و هارتويگ با صداي بلند نيت رياکارانه اش را افشا مي کند، آنجا که مي گويد؛ «چقدر عاليه عزيز نازنينم، که مي بينمت به اينجا رسيده يي. به صلح و صفا با من. به صلح و صفا با خودت.» اليدا مي پرسد؛ «هارتويگ، هارتويگ عزيز، من اشتباه نکردم؟» هارتويگ پاسخ مي دهد؛ «چه سوالي اليداي من؟ همسرم. زندگي ام. درست برعکس. نه، ياد گرفتي که خودت رو تطبيق بدي. تو... رشد کردي.» (ص71) اين گفت وگو تفسير سانتاگ از نمايشنامه ايبسن است؛ تفسيري که در عين افشاگرانه بودن، فروکاهنده است. او ايده هايي سرراست را به سمت خواننده پرتاب کرده است و با نگرشي دوقطبي بين دريا و خشکي، سايه روشن هاي متن را از بين برده است. سانتاگ در تلاش براي تسلط بر ايبسن، پيچيدگي کار او را به ايده هايي ساده تقليل مي دهد.
قطعاً خيلي چيزها به سود اين ساده و برهنه کردن حذف شده است و حتي مي توان گفت گاه اقتباس سانتاگ در حد يک متن خشک نظري مانده است و من البته اين را تنها با استناد به نوشته مي گويم نه اجراي رابرت ويلسون از اين نوشته که طبيعتاً آن را نديده ام. قطعاً در متن سانتاگ انرژي هايي است که تنها هنگام اجرا آزاد مي شود. اما شايد روزي هم کسي پيدا شود که به قصد برهنه کردن آنچه سانتاگ با برهنه کردن متن ايبسن، در پشت اين برهنگي مخفي کرده، اقتباسي ديگر از بانوي دريايي ارائه دهد. اين ويژگي آثار بزرگ هنري است.
در اين آثار درهاي فراواني براي ورود تعبيه شده است؛ انواع درهاي مخفي. در آثار بزرگ پتانسيل هايي هست که آزاد شدن شان مي تواند متن را عليه خودش به شورش وادار کند؛ تناقض هاي حل ناشدني، نقص هايي که امکان کشف آن پتانسيل هاي مخفي در متن را فراهم مي آورند. شايد بانوي دريايي بهترين نوشته ايبسن نباشد، اما ايده هاي برسازنده اش، همان ايده هايي که سانتاگ به کمک شان به متن تاخته است و نحوه به کارگيري آن ايده ها توسط خود ايبسن نبوغ او را در کشف امکان تبديل افسانه هاي پريان به اثري رئاليستي و قرن نوزدهمي آشکار مي کند و در عين حال امکان حمله به خود و نوشته اش را در همين متن
فراهم مي کند.
* نمايشنامه بانوي دريايي نوشته سوزان سانتاگ با ترجمه حميد احياء چندي پيش در نشر نيلا منتشر شد.