پنج شنبه، 7 آبان 1388 - شماره 2089
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
به مناسبت افتتاح خانه هنر
هر ديوار رازي دارد

پرويز کلانتري

«در اين خانه هر ديوار رازي دارد از تجربه هاي سه نسل، تا ميراثي باشد راهگشا براي هنرمند فردا» نقاشي معاصر ايران به يادگار ميراث هنر قرن بيستم، 70ساله شد.

سرآغاز اين هنر در ايران، پس از جنگ دوم جهاني است. هنرمندان نقاش که از آموخته هاي دانشکده هنرهاي زيباي تهران بودند، به اروپا رفتند و تجربه هاي خود را به ايران آوردند.

اما متاسفانه هنوز براي اين ميراث باارزش، موزه يي فراهم نيامده است.

«موزه» در معياري جهاني که آثار اين بزرگان همواره به ديوارهاي آن آويخته شده باشد تا نسل هاي بعدي بتوانند با انديشه و شيوه هاي گوناگون هنري اين آثار آشنا شوند.

بديهي است موزه هنرهاي معاصر تهران گنجايش برآورده شدن چنين هدفي را ندارد. موزه هنرهاي معاصر نيز نوعي «گالري» است که در نمايش آثارش فصلي عمل مي کند.

چنين است که براي نمايش مجموعه هنرهاي معاصر ايراني که پس از انقلاب نيز بسيار بر آن افزوده شده است، هنوز نه تنها، بلکه حتي گالري مناسبي با معيارهاي جهاني فراهم نيامده است. هم اکنون تعداد گالري هاي نقاشي در تهران کم نيست. خوشبختانه بعضي از آنها در حمايت و معرفي نقاشي معاصر به ويژه نسل سوم نقش آفرين بوده اند.

اما روند کمبودها و تنگناها بسيار است. نقاشاني که در مقياس بزرگ نقاشي مي کنند آثارشان از در و دروازه بيشتر اين گالري ها وارد نمي شود.

با توجه به گسترش روزافزون اين هنر در ايران، هنوز نياز به ايجاد گالري با معيار جهاني وجود دارد.

خوشبختانه براي نخستين بار در ايران اين مهم به واقعيت پيوسته است. اين مجموعه هنري در سه طبقه براي سه نسل از نقاشان معاصر ايران فضايي مناسب دارد. اين فضا از نظر گنجايش پانل هاي متحرک و نورپردازي، به ويژه براي نمايش هنرهاي جديد مثل ويدئو آرت و چيدمان مناسب به نظر مي رسد.

اين نمايشگاه با حضور پررنگ هنرمندان نسل جديد، با آثاري که هم در کيفيت و گوناگوني و هم در کيفيت و زيبايي نشانه هايي هستند از تحولات چشمگير در ساختار اجتماعي امروز ايران که از نظر جمعيتي به شدت جوان است و اين جوانان با گرايش هاي نوگرايانه آينده را با سليقه هاي جديدشان رقم خواهند زد. (آينده يي که از هم اکنون آغاز شده است.)

با آرزوي موفقيت براي گردانندگان «خانه هنر»

نگاه
قطارهاي سرگردان

محمد سرابي

مترو از جنوب به شمال در حال حرکت است. از ايستگاه سعدي به بعد شايعه يي در ميان مسافران مي پيچد؛ «قطار در يکي از ايستگاه ها نمي ايستد». بلندگوي واگن چيزي نمي گويد. مسافران به يکديگر توصيه مي کنند چطور با پياده شدن در ايستگاه هاي قبل و بعد خود را به مقصد برسانند. مطمئن نيستند خيابان هاي اطراف هنوز به شکل يکطرفه يا دوطرفه روزهاي قبل باشد.جمعيت در هفت تير پياده مي شوند. قطار مسير خود را به سمت شمال ادامه مي دهد و بين راه چند بار درون تونل ها متوقف مي شود. انتهاي خط ايستگاه قلهک است. هميشه قطارها يکي در ميان تا قلهک مي روند و بقيه، سه ايستگاه مانده به قلهک -حقاني- خط را عوض مي کنند و برمي گردند. روش معمول اين است که بلافاصله قبل از رسيدن به حقاني اين تغيير خط اعلام مي شود. ولي اين بار چند ايستگاه جلوتر از حقاني بلندگو مي گويد «مسافران محترم مقصد نهايي اين قطار ايستگاه حقاني است». بعد به جاي حقاني قطار در ايستگاه قبل از آن- همت- توقف مي کند. گروهي از مسافران سردرگم همان جا پياده مي شوند. قطار حرکت مي کند. در ايستگاه خلوت و نيمه متروک همت همه ايستاده اند و به تونل و ريل هاي خالي نگاه مي کنند. بيشتر اين جمعيت قصد داشتند به سمت ايستگاه قلهک بروند. انتظار طولاني مي شود. قطاري به ايستگاه مي آيد. درها را باز مي کند. کسي سوار نمي شود. هيچ کس نمي داند اين قطار به کدام سمت خواهد رفت. چند دقيقه مي گذرد. بلندگو مي گويد «مسافران محترم مقصد نهايي اين قطار ايستگاه...» با شنيدن کلمه قلهک همه به سوي آن هجوم مي برند. درها به سرعت بسته مي شود. يکي دو نفر بين درها گير مي کنند. قطار از ايستگاه حقاني مي گذرد و يک ايستگاه بعد در ميرداماد مي ايستد. درها باز مي شوند و همين طور مي مانند. دو ايستگاه تا قلهک مانده است. نيم ساعت مي گذرد. قطار اصلاً حرکت نمي کند. مسافران کم کم پياده مي شوند. بيرون ايستگاه مسافرکش هاي دربستي فرياد مي زنند و خيابان ميرداماد راهبندان شده است.

چند روز بعد از اينکه مديرعامل مترو خبر از توسعه خط چهار مترو و پيوند چهارگوشه شهر داد شهردار تهران اعلام کرد در گذشته هر سال پنج کيلومتر مترو ساخته مي شد در حالي در سال قبل 15 کيلومتر مترو ساخته شده است و در صورت تامين بودجه مي توان هر سال 30 کيلومتر به طول خطوط مترو اضافه کرد. دو روز بعد از سخنان شهردار اظهارات مدير بهره برداري مترو همه اين آرزوها را کنار زد. جعفر ربيعي در صحبت هاي خود از صفر شدن موجودي قطعات يدکي، کمبود واگن، عدم پرداخت يارانه، دريافت نکردن اعتبارات و بدهي به پيمانکاران مترو خبر داد. ربيعي در مورد مشکلات مترو گفته است از اول مهر مسافران 20 درصد بيشتر و تاخير قطار ها يک و نيم برابر شده و به 50 درصد رسيده است. خبرهايي از مشکلات راهبران قطار و پرسنل مترو مانند دريافت نکردن حقوق يا بي نظمي در شيفت هاي کاري آنها هم شنيده مي شود. هر روز حدود 1600 هزار نفر مسافر مترو هستند.

رقابت ديرين شهرداري و دولت بر سر اتوبوس هاي بي آرتي و منوريل، درگيري مسوولان مترو و مخالفان آنها، بحث پليس راهنمايي و رانندگي و خودروسازان در مورد ايمني خودروها، مشکل بنيادي بنزين ارزان و خيل عظيم مسافرکشاني که از راه آن نان مي خورند، ماجراي جمع کردن ميني بوس ها و پخش کردن ون ها، تقابل خدمات الکترونيک و اينترنت کم سرعت... همگي گره هاي رفت و آمد در تهران را مي سازند. مي گويند در جوامع پيشرفته خطوط مترو رگ هاي حياتي شهر هستند. با اين وضعيت رگ هاي تهران احتمال سکته قلبي در اين شهر را چقدر مي بينيد؟

آدم ها
مسافر
احمد غلامي

يه چاقو خورده بود زير چشمش. توي گندمزارهاي اطراف کدکن سوارش کردم. نمي دانستم خلافکار است وگرنه سوارش نمي کردم. وقتي سوار شد تازه فهميدم چه خبطي کرده ام. هيکل تنومندي داشت و سبيل هايش لب پايينش را کاملاً پوشانده بود. همين کافي بود در آن جاده خلوت که صاف در چشم انداز دشت تا نيشابور کشيده شده بود هر کسي را بترساند. ريش داشتم توپي و همين خودش نعمتي بود که بالاخره طرف فکر کند مسلح هستم. وگرنه جرأت نمي کردم او را سوار کنم. ترسيده بودم و ترس موجب سکوت شده بود. خواستم خودم را خلاص کنم، گفتم؛ «کجا ميري؟...» گفت؛ «قسمت آباد...» گفتم؛ «روستاي قسمت آباد...» خنديد و گفت؛ «نه هر جا که قسمت شد با تو مي آيم.» گفتم؛ «من مي روم نيشابور.» گفت؛ «خب تا آنجا مي آيم...» جاده بود و گندمزارهاي اطراف که به سرعت از کنارمان مي گذشت. با خودم گفتم؛ «چه اشتباهي کردم، اگر اين يارو را سوار نکرده بودم، الان با صداي ضبط و منظره اين دشت کلي حال مي کردم.» گفتم؛ «اينجا چه کار مي کردي؟» گفت؛ «چپل چپو بگم يا راست...» گفتم؛ «راست بگو...» گفت؛ «رفته بودم، خونه خواهرم ترياک بکشم...» تازه فهميدم دهانش بوي تلخ ترياک مي دهد. با خودم گفتم؛ «کارم در آمد...» خودشيريني کردم و فلاکس چاي را از عقب لندرور برداشتم و گفتم براي خودت چاي بريز. نمي توانست در فلاکس را باز کند. کمکش کردم. ماشين تکان تکان مي خورد و چاي مي ريخت روي دستش و صندلي. گفت؛ «برات بريزم...» گفتم؛ «نه تازه خوردم...» دروغ گفتم. دلم چاي مي خواست. گفت؛ «از کجا مي آيي؟» گفتم؛ «از کدکن...» گفت؛ «آنجا آشنا داري؟» دروغ گفتم؛ «آره...» مي خواستم بداند کس و کاري دارم و در اينجا غريب نيستم. گفت؛ «آشنات کيه؟» چاي را هورت کشيد. سبيل هايش کامل رفت توي ليوان. گفتم؛ «شفيعي کدکني. مي شناسي؟» گفت؛ «نه...» گفت؛ «توي کدکن، آشنا دارد اما کدکني را نمي شناسد؟» گفتم؛ «آدم بزرگي است زندگي اش تهران است. من به خاطر او آمدم کدکن...» گفت؛ «ديدي اش...» حرف را عوض کردم. گفتم؛ «بچگي اش اينجا بوده...» نفهميد چه مي گويم. من هم پي اش را نگرفتم. گفت؛ «تنهايي.» دروغ گفتم؛ «با خانواده آمدم اينجا...» گفت؛ «نيشابور نه...» گفتم؛ «ها...» دستش را انداخت پشت صندلي و لبخندي زد که واقعاً مفهومش را نفهميدم. هر لحظه منتظر بودم پس گردنم را بگيرد و بگويد؛ «بزن بغل...» خودم را آرام نشان دادم. دست کردم توي شکاف در لندرور که ببينم کيف پولم سر جايش است. او فکر کرد دنبال چيزي مي گردم. خودش را جمع و جور کرد. ناخودآگاه کاري کرده بودم که به نفع ام تمام شده بود. سيگار تعارف کرد. گفتم؛ «اهل هيچ چي نيستم...» يک وري نشسته بود و زل زده بود توي صورتم، نگاهش کردم. گفت؛ «توي زندان يکي بود که شبيه تو بود. تو زندان نبودي؟...» گفتم؛ «نه...» گفتم؛ «مگه تو بودي...» گفت؛ «ها، پنج سال.» گفتم؛ «واسه چي؟» گفت؛ «هروئين... مال رفيقم بود، ريختند توي خانه و پيداش کردند...» با خودم گفتم؛ «چه گهي خوردم سوارش کردم.» اگر بلايي سرم مي آورد تا مدت ها طول مي کشيد پيدايم کنند. هيچ کس نمي دانست من آمده ام کدکن... يعني به فکرش هم نمي رسيد من به عشق شفيعي کدکني آمده ام کدکن تا از کوچه باغ هايش عکس بگيرم. دود سيگار اتاقک لندرور را پر کرده بود. دستم روي دستگيره در بود که اگر خواست کاري بکند، بزنم روي ترمز، سرعت ماشين را کم کنم و بپرم پايين. نمي دانم شايد او هم با خودش سبک سنگين مي کرد. نمي دانست چرا هي من دستم را مي برم کنار در. شايد اينها توهمات ام بود و او آدم بي آزاري بود. وقتي به نيشابور رسيديم شادي عجيبي وجودم را پر کرد.

گفتم؛ «من همين جا نگه مي دارم.»

او هم پياده شد. اصرار کرد بروم خانه شان شب را آنجا بمانم. از او اصرار و از من انکار... چيزي توي ذهنم ول مي زد. اما جراتش را نداشتم بگويم. مي خواستم بگويم بگذار يک عکس از شما بگيرم. زبانم نچرخيد. وقتي رفت بيرون ماشين و در لندرور را بست و از قاب پنجره به داخل زل زد و گفت؛ «تعارف مي کني؟» باز هم جرات نکردم بگويم؛ «بگذار يک عکس يادگاري از شما بگيرم.» چاقويي که زير چشمش را دريده بود نگاهي ترسناک به او مي داد. او رفت و من ليواني را که تويش چاي خورده بود شکستم و از مغازه کنار آرامگاه خيام يک ليوان سفالي براي خودم به يادگار خريدم.
عناوين اين صفحه
هر ديوار رازي دارد
قطارهاي سرگردان
مسافر

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام