دکتر بهنام اوحدي* - www.iranbod.com
از فيلم «فاني و آلکساندر» ساخته «برگمان»، بر پايه روان درماني شناختي - رفتاري مي توان سود درماني جست. بارها در جلسات فيلم درماني شناختي - رفتاري با مراجع و بيمار به اينجا رسيده ام که آيا مي توان پيام اين فيلم را در اين عبارت گزيده ساخت که؛ «آدمي همواره با درد و گريه و مويه و ناله زاده شده و در بيشتر موارد با درد و گريه و مويه و ناله از دنيا مي رود؛ در ميان اين دو رخداد دردآلود و مويه آميز، فرصت اندک و شتابان از دست رونده يي هست که مي توان با هوشياري و دورانديشي آميخته به طنز و مزاح آن را به شور و شوق و شوخي و خنده گذراند»؟ نماهاي سرد و يخ زندگي ناگوار دو کودک بي پناه در کاخ نفرت برانگيز ناپدري روحاني، سايه يي چيره بر داستان فيلم دارند. هراس منحصر به اين نماهاي فراموش ناشدني نيست؛ در کنجکاوي شبانه ميان صورتک هاي سمسار يهودي نيز تکرار مي شود؛ کنجکاوي که او را ساده دلانه به سوي پسرک روان پريش و در بند داراي گرايش هاي نابهنجار مي کشاند. «فاني و آلکساندر» بر مدار نوستالژي مي چرخد. چيرگي بار گران نوستالژيک فيلم، سرچشمه و مايه کاربردهاي درماني آن نيست. درونمايه باليني و بهبود دهنده فيلم در داستان کلي فيلم و به ويژه سکانس زيبا و گيراي پايان فيلم و سخنراني مهماني خانوادگي است که بر سرير گهواره نوزاده شدگان خاندان پيشتر از هم فروپاشيده، از سوي شوخ طبع خوشگذران خانواده، در ستايش و پاسداشت لحظه لحظه زندگي زودگذر و بي تکرار ايراد مي شود. مدت هاست پيام کلي فيلم را اينچنين براي مراجعان و بيمارانم چکيده مي سازم؛ «زمانه به مزاح بگذران و زياده اندوه مجوي که پايان شب سيه، سپيد است.»
به سبب چيرگي گران نوستالژي در فيلم «فاني و آلکساندر» - که من آن را «مهماني موزون رنگ ها» مي نامم - بد نيست کوته وار به نوستالژي بپردازم؛ نوستالژي که در شخصيت هاي مختل و نيز پررنگ کلاستر D، C و A، به ويژه افسرده - منتقد (دپرسيو)، درخودمانده - تنهايي گزين (اسکيزوئيد)، پرهيزگرا - مردم گريز (اوويدنت)، وابسته - منفعل (ديپندنت)، منضبط - قانونمدار (وسواسي - جبري) و بدگمان - سرنخ جو (پارانوئيد) و نيز ميانسالگي و سالمندي شخصيت هاي خودشيفته (نارسيسيستيک)، نمايشگر (هيستريونيک) و مرزي - آشوبناک (بوردرلاين) ديده مي شود، از دو واژه يوناني ساخته شده است؛ «Nostos» به معني بازگشت به خانه و «Algia» به معني «درد». نوستالژي (درد بازگشت) را مي توان گونه يي از دلتنگي که برخاسته از دوري طولاني از زادگاه است، تعريف کرد؛ يک احساس دروني تلخ و شيرين به اشيا، اشخاص و ايستارهاي گذشته و از دست رفته. نوستالژي دلتنگي شديد براي زادگاه و اجزاي ريز و درشت آن به ويژه در روزگار کهن تر کودکي و نوجواني است. نخستين بار يک پزشک سوئيسي به نام «ژوهانس هوفر» در مقاله يي که براي توصيف حالات روحي - رواني دو بيمار منتشر کرد، اين واژه را آفريد و به کار برد. اين مقاله دقيقاً در تاريخ 22 ژوئن 1688 نوشته شده است. يکي از بيماران دکتر «هوفر» دانشجويي از شهر «برن» بود که به «بازل» آمده بود و بيمار ديگر اين پزشک يک پيشخدمت بود. هر دو اينان پس از بازگشت نزد خانواده هايشان بهبودي کامل پيدا کردند. شايد بنا بر دسته بندي نوين روانپزشکي امروز، بتوان مشکل اين بيماران را «اختلال سازگاري» (انطباقي) برشمرد.
گرچه نوستالژي نخست واژه يي پزشکي بود، ولي به زودي مورد توجه فيلسوفان، اديبان و هنرمندان قرار گرفت. «هالر» مقاله يي درباره نوستالژي در دانشنامه ديبرات نوشت. «روسو» شرح داد چگونه يک ملودي مي تواند به گونه يي همه گير برانگيزاننده ميل شديد بازگشت و نوستالژي شود. «کانت» بيان داشت نوستالژي يک بيماري ناشي از تبعيد نيست، بلکه فقر مسبب آن است و دارايي و موفقيت هاي اجتماعي مي تواند آن را از بين ببرد. بي گمان «کانت» با تماشاي «فاني و آلکساندر» ديدگاهش را دگرگون مي ساخت. يک سده پس از انتشار مقاله دکتر «هوفر» بين سال هاي 1789 تا 1815 شمار مهاجران و سربازان دور از وطن و بيماراني که در آن هنگام برايشان «بيماري نوستالژي» تشخيص داده شده بود، چند برابر شد. اما در اين زمان پزشکان و به ويژه پزشکان ارتش به آزمودگي باليني بيشتري دست پيدا کرده بودند. آنها بنا بر تجربه، آموخته بودند چگونه اين اختلال را تشخيص دهند و آن را با روان درماني مهار کنند. در آن هنگام چنين مي انديشيدند که سود جستن از دارو سودمندي براي «بيماري نوستالژي» ندارد. دکتر «بارون پرسي» در مقاله يي در اين باره نوشته است؛ «درمان بيماري نوستالژي بايد روحي - رواني و نه دارويي باشد.» پس از سال 1830، شيوه و کارکرد تشخيصي و درماني پزشکان تفاوت بسيار يافت. آنها براي تشخيص و درمان بيماري ها از آسيب شناسي و کشف ميکروارگانيسم هاي پديدآورنده بيماري ها سود مي جستند. اما بي گمان نه کالبدشکافي پس از مرگ، نه ميکروسکوپ و نه هيچ ابزار پاراکلينيکي ديگري نمي توانست کمکي به تشخيص و درمان بيماري افرادي کند که «وسواس فکري» ژرف و سترگي براي بازگشت به رخدادهاي گذشته و زادگاه داشتند.
با گذشت 50 سال واژه نوستالژي از متون پزشکي ناپديد شد و ديگر براي توصيف اختلالات روحي - رواني بيماران به کار برده نشد. درست در همين هنگام واژه نوستالژي آهسته اما پيوسته گام به دنياي ادبيات گذاشت. نوستالژي در ادبيات ديگر يک بيماري نبود، بلکه گونه يي جوشش و لبريز شدن احساسات رمانتيک در رابطه با اندوه «دير زاده شدن» بود. در زبان ادبي دوره رمانتيک در فرانسه، نوستالژي در آثار «هوگو»، «بالزاک» و «بودلر» پيدا و پنهان پيش چشم و ذهن مي نشيند. «هوگو» به آن به مثابه «درد سوزان دوري از وطن» مي نگرد. «بودلر» آن را برابر با «اشتياق براي چيزهاي از دست رفته» برمي شمرد و «سارتر» آن را «در حسرت يا اشتياق هيچ بودن» مي داند. در آغاز سده بيستم نوستالژي از يک سو معناي «بي وطني جغرافيايي آدمي» پيدا مي کند. «مارسل پروست» در رمان «در جست وجوي زمان از دست رفته» شرح مي دهد چگونه قهرمان داستانش پس از نوشيدن چاي و نوشيدني، به ياد گذشته و دوران کودکي خوش، شيرين و دوست داشتني اش مي افتد که در آن يک کودک خوشبخت بود نه يک مرد بزرگسال بيزار از دنيا. شواهد نوستالژي برانگيخته شده از منظره ها، طعم ها و بوهاي يادآورکننده کودکي را فراوان مي توان در رمان ها و خودنوشت هاي نويسندگان گوناگون پيدا کرد. «لرد بايرون» درباره نوستالژي چنين مي نويسد؛ «اوقات خوش گذشته؛ همه اوقاتي که قديمي شوند، خوب هستند.»
«آلبر کامو» هم ديدگاهي اين گونه دارد؛ «کساني که براي اوقات خوش گذشته، مويه مي کنند به چيزهايي که دوست دارند دست يابند، اشاره مي کنند و نمي توانند احساس بدبختي شان را تسکين دهند يا خاموش سازند.»
از «فاني و آلکساندر» در ساختار فيلم درماني شناختي - رفتاري، مي توان سودي هم راستا و همانند فيلم هايي همچون «همشهري کين»، «سوته دلان»، «زورباي يوناني»، «اشک ها و لبخندها»، «برباد رفته»، «کازابلانکا»، «دفترچه سياه»، «پيانيست»، «زمستان اورلوگز»، «پرسپوليس»، «زندگي زيباست» و.... جست. سکانس نغز و آموزنده واپسين «فاني و آلکساندر» را زندگي کنيم؛ سکانسي که مدت هاست پيام گيرايش را اين گونه براي مراجع و بيمارم گزيده مي سازم؛ «سورها را نه بر سر گورها، که بر سرير گهواره ها بايد برپا و پاس داشت.»
*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسي زناشويي و خانوادگي