
محمود استادمحمد
- من يک راننده تاکسي هستم.
- من يک کارمند دولتم.
- شاعرم. کارگرم. دانش آموزم.
- من يک زن خانه دار هستم. مادرم. همسرم. بيکارم. ثروتمندم، فقيرم.
- من يک مسلمان هستم. نصراني ام. موسوي ام. اهل کتابم. گيلکم. ترکم. بلوچم. عربم. فارسم ...
- من يک ايراني هستم. از اهالي اين مملکتم و اهل سياست نيستم. صبح به صبح... هر روز صبح زود از خواب بيدار مي شوم، تن و جاني صفا مي دهم، دست و رويي مي شويم، و مي شويم چشم هايم را، دست و دلم، زبانم را، و سپس به سمت محل کارم - اداره و دفتر، يا کارخانه و سپاه. سازمان و مرکز، يا مدرسه و دانشگاه - راه مي افتم.
دست و دلم را مي شويم تا دستي در دست هاي آلوده نگذارم، رشوه ندهم، رشوه نگيرم، دروغ نگويم، دروغ نشنوم. دست و دلم را مي شويم تا تميز باشد نگاهم، تميز باشد کلامم، تميز باشد ناني که از گلوي فرزندانم پايين مي رود. دست و دلم را مي شويم تا سرافکنده نباشم در برابر کلمه شرافت، تا بچه هايم با روحي زيبا و قد و بالايي ستبر وارد اجتماع شوند.
من يک ايراني ام. اهل سياست نيستم، کاري به کار سياست ندارم ولي سياست با من کار دارد. رهايم نمي کند. در صف نانواييً شاطر مم تقي، در لبنيات فروشي دکتر شفا، در خشکشويي رازميک. در اتوبوس و تاکسي، در مراسم عقدکنان دختر خواهرم، حتي در خلوت و مامن خانه خودم ... راحتم نمي گذارد. لشگري جرار و پرغوغا، سنگين و بي پروا مي تازد، شب و روز، وقت و بي وقت، در کوير سرد سياست، مي تازد در رگ و ريشه ام، در بافه کلافه عصب هايم که داغ و متورم شده است زير سم ضربه هاي تازش مدام لشگر سياست. در دقيقه به دقيقه و لحظه به لحظه شبانه روز کافي است دستت به سوي راديو برود، پيچاندن يک پيچ همان و هجوم اخبار و تفاسير و گزارش هاي همه سياسي، همان.
پيچاندن پيچ تلويزيون همان و آواري از برنامه ها و فيلم ها و سريال هاي همه سياسي، همان.
ما اهل سياست نيستيم، ولي شما که هستيد، شما که رداي سياست به بر داريد، شما که قباي سياست به قد داريد و به همين اعتبار بر کرسي «بزرگان» نشسته ايد و ما هم به بزرگي قبول تان داريم، شما بگوييد؛ ما چه کنيم؟ «بزرگان»، آموختگان، دانندگان زبان سياست، بزرگواري کنيد و از قول ما، مايي که کارگر و کارمند و بيکار و دانش آموز و کاسب و معلم هستيم به اين نوساختگان و نوخاستگان و نوپايان و نوزبانان وادي سياست بگوييد؛ ما زبان شما را نمي دانيم. گنگيم و گوليم، پريشان حالان و حيرانيم در برابر حروف تان. درنمي يابيم نحوتان را، صرف تان را. دستور و دساتير ادبيات تان را مشق نکرده ايم، ابجد اقلام و سياق ارقام تان را درس نگرفته ايم.
«بزرگان» خيرخواهان، طراحان طرح وحدت و همرنگي و يکرنگي، به اين نوزبانان و نوقلمان و نوقدمان وادي سياست و کياست بگوييد که ما «هïزوارش» زبان تان را نياموخته ايم. رابطه معکوس بين کلمه و مفهوم را، رابطه معکوس بين حرف و فعل را به ما ياد نداده اند. بلد نيستيم تکنيک «عکس جهت» را، بين گفتار و کردار. وجوه متنافر بين منصب و نصاب، ظرف و مظروف و مکتب و کتاب را به ما درس نداده اند. معلم ترفند ناشناسً نشانه نشناسً آن مکتب خانه به ما نگفت؛ من مي گويم انف، تو بخوان الف. آزاديً با صادضاد را براي ما معنا نکرد. مهر و مهرباني اش با هاي هوز نوشته مي شد، نه کاف.
کلمه «رفاه»اش معناي فقر نمي داد، فقرش از فخر خالي نبود و فقيرش زانو نمي زد، دراز نمي کشيد. در برهان قاطع زبان ما کلمه دوست با سين نوشته مي شد و کلمه دشمن اصلاً با سين نوشته نمي شد. مرز بين دوست با دشمن مشخص بود و کلمه دوست وقار دوستي داشت، شأن و آبروي دوستي داشت، آنقدر که کلمه دشمني را بدصوت و بدآهنگ و بي آبرو مي کرد. در برهان قاطع زبان ما، معاني از کلمات رخت برنبسته بودند، مفاهيم به کلمات و کلمات به مفاهيم وفادار بودند، اعتمادبرانگيز بودند و اطمينان بخش بودند و دروغ نمي گفتند، فريب نمي دادند و عيارانه رنگ عوض نمي کردند. کلمه آزادي با الف ممدود نوشته مي شد و آزادي، هيچ کلاهي بر سر نداشت.
کلمه تقلب با قاف ثبت شده بود و به دليل هيچ اشتباه چاپي و فني و گرافيکي و مهندسي معناي تغلبً با غين، در برابر تقلب با قاف نمي نشست. و نمي نشست مفهوم تاريکي در برابر کلمه روز، زانوي غم بغل نمي گرفت مفهوم بزرگي در مقابل کوچک و خوار و به قلم درنمي آمد تعريف «رئيس تيم فوتبال» در برابر طنينً پرشکوهً کلمه سردار.
«بزرگان» خيرخواهان، دارندگان آن قاموس لغتي که ما آموختيم، داننده گان زباني که ما مي دانيم، به ما... مايي که از اهالي اين آب و خاکيم و اهل سياست نيستيم، مايي که نان و آب و برق و تلفن مان سياسي شده، مايي که سفره نان و گل گلدان و ماه آسمان مان همرنگ و بوي سياست گرفته، شما به ما بگوييد چه کنيم.
«بزرگان»، رسامان طرح وحدت، راقمان متن آشتي، چگونه مي توان جمله «دوستت دارم» را بر زبان آورد آنجا که ميداني در قاموس لغتً آنکه طلب شنيدن دارد، مفهوم دوستي و دوست داشتن ها عوض شده است؟
«بزرگان» رسامان، راقمان، طراحان طرح و متن و عطف آشتي و وحدت، اول بياييد مفاهيم اين زبان جديدالتاسيس، اين قاموس تازه تصحيح و نوين ويرايش سياسي را به ما، مايي که اهل سياست نيستيم، بياموزيد... بعداً توقع کنيد... توقع کنيد... توقع کنيد...