چهارشنبه، 6 آبان 1388 - شماره 2088
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
يادداشت
اهل سياست نيستم

محمود استادمحمد

- من يک راننده تاکسي هستم.

- من يک کارمند دولتم.

- شاعرم. کارگرم. دانش آموزم.

- من يک زن خانه دار هستم. مادرم. همسرم. بيکارم. ثروتمندم، فقيرم.

- من يک مسلمان هستم. نصراني ام. موسوي ام. اهل کتابم. گيلکم. ترکم. بلوچم. عربم. فارسم ...

- من يک ايراني هستم. از اهالي اين مملکتم و اهل سياست نيستم. صبح به صبح... هر روز صبح زود از خواب بيدار مي شوم، تن و جاني صفا مي دهم، دست و رويي مي شويم، و مي شويم چشم هايم را، دست و دلم، زبانم را، و سپس به سمت محل کارم - اداره و دفتر، يا کارخانه و سپاه. سازمان و مرکز، يا مدرسه و دانشگاه - راه مي افتم.

دست و دلم را مي شويم تا دستي در دست هاي آلوده نگذارم، رشوه ندهم، رشوه نگيرم، دروغ نگويم، دروغ نشنوم. دست و دلم را مي شويم تا تميز باشد نگاهم، تميز باشد کلامم، تميز باشد ناني که از گلوي فرزندانم پايين مي رود. دست و دلم را مي شويم تا سرافکنده نباشم در برابر کلمه شرافت، تا بچه هايم با روحي زيبا و قد و بالايي ستبر وارد اجتماع شوند.

من يک ايراني ام. اهل سياست نيستم، کاري به کار سياست ندارم ولي سياست با من کار دارد. رهايم نمي کند. در صف نانواييً شاطر مم تقي، در لبنيات فروشي دکتر شفا، در خشکشويي رازميک. در اتوبوس و تاکسي، در مراسم عقدکنان دختر خواهرم، حتي در خلوت و مامن خانه خودم ... راحتم نمي گذارد. لشگري جرار و پرغوغا، سنگين و بي پروا مي تازد، شب و روز، وقت و بي وقت، در کوير سرد سياست، مي تازد در رگ و ريشه ام، در بافه کلافه عصب هايم که داغ و متورم شده است زير سم ضربه هاي تازش مدام لشگر سياست. در دقيقه به دقيقه و لحظه به لحظه شبانه روز کافي است دستت به سوي راديو برود، پيچاندن يک پيچ همان و هجوم اخبار و تفاسير و گزارش هاي همه سياسي، همان.

پيچاندن پيچ تلويزيون همان و آواري از برنامه ها و فيلم ها و سريال هاي همه سياسي، همان.

ما اهل سياست نيستيم، ولي شما که هستيد، شما که رداي سياست به بر داريد، شما که قباي سياست به قد داريد و به همين اعتبار بر کرسي «بزرگان» نشسته ايد و ما هم به بزرگي قبول تان داريم، شما بگوييد؛ ما چه کنيم؟ «بزرگان»، آموختگان، دانندگان زبان سياست، بزرگواري کنيد و از قول ما، مايي که کارگر و کارمند و بيکار و دانش آموز و کاسب و معلم هستيم به اين نوساختگان و نوخاستگان و نوپايان و نوزبانان وادي سياست بگوييد؛ ما زبان شما را نمي دانيم. گنگيم و گوليم، پريشان حالان و حيرانيم در برابر حروف تان. درنمي يابيم نحوتان را، صرف تان را. دستور و دساتير ادبيات تان را مشق نکرده ايم، ابجد اقلام و سياق ارقام تان را درس نگرفته ايم.

«بزرگان» خيرخواهان، طراحان طرح وحدت و همرنگي و يکرنگي، به اين نوزبانان و نوقلمان و نوقدمان وادي سياست و کياست بگوييد که ما «هïزوارش» زبان تان را نياموخته ايم. رابطه معکوس بين کلمه و مفهوم را، رابطه معکوس بين حرف و فعل را به ما ياد نداده اند. بلد نيستيم تکنيک «عکس جهت» را، بين گفتار و کردار. وجوه متنافر بين منصب و نصاب، ظرف و مظروف و مکتب و کتاب را به ما درس نداده اند. معلم ترفند ناشناسً نشانه نشناسً آن مکتب خانه به ما نگفت؛ من مي گويم انف، تو بخوان الف. آزاديً با صادضاد را براي ما معنا نکرد. مهر و مهرباني اش با هاي هوز نوشته مي شد، نه کاف.

کلمه «رفاه»اش معناي فقر نمي داد، فقرش از فخر خالي نبود و فقيرش زانو نمي زد، دراز نمي کشيد. در برهان قاطع زبان ما کلمه دوست با سين نوشته مي شد و کلمه دشمن اصلاً با سين نوشته نمي شد. مرز بين دوست با دشمن مشخص بود و کلمه دوست وقار دوستي داشت، شأن و آبروي دوستي داشت، آنقدر که کلمه دشمني را بدصوت و بدآهنگ و بي آبرو مي کرد. در برهان قاطع زبان ما، معاني از کلمات رخت برنبسته بودند، مفاهيم به کلمات و کلمات به مفاهيم وفادار بودند، اعتمادبرانگيز بودند و اطمينان بخش بودند و دروغ نمي گفتند، فريب نمي دادند و عيارانه رنگ عوض نمي کردند. کلمه آزادي با الف ممدود نوشته مي شد و آزادي، هيچ کلاهي بر سر نداشت.

کلمه تقلب با قاف ثبت شده بود و به دليل هيچ اشتباه چاپي و فني و گرافيکي و مهندسي معناي تغلبً با غين، در برابر تقلب با قاف نمي نشست. و نمي نشست مفهوم تاريکي در برابر کلمه روز، زانوي غم بغل نمي گرفت مفهوم بزرگي در مقابل کوچک و خوار و به قلم درنمي آمد تعريف «رئيس تيم فوتبال» در برابر طنينً پرشکوهً کلمه سردار.

«بزرگان» خيرخواهان، دارندگان آن قاموس لغتي که ما آموختيم، داننده گان زباني که ما مي دانيم، به ما... مايي که از اهالي اين آب و خاکيم و اهل سياست نيستيم، مايي که نان و آب و برق و تلفن مان سياسي شده، مايي که سفره نان و گل گلدان و ماه آسمان مان همرنگ و بوي سياست گرفته، شما به ما بگوييد چه کنيم.

«بزرگان»، رسامان طرح وحدت، راقمان متن آشتي، چگونه مي توان جمله «دوستت دارم» را بر زبان آورد آنجا که ميداني در قاموس لغتً آنکه طلب شنيدن دارد، مفهوم دوستي و دوست داشتن ها عوض شده است؟

«بزرگان» رسامان، راقمان، طراحان طرح و متن و عطف آشتي و وحدت، اول بياييد مفاهيم اين زبان جديدالتاسيس، اين قاموس تازه تصحيح و نوين ويرايش سياسي را به ما، مايي که اهل سياست نيستيم، بياموزيد... بعداً توقع کنيد... توقع کنيد... توقع کنيد...

اجتماع
مساله يي به نام فقرا
حميد مافي

خاطرتان هست. وقتي رئيس دولت دهم درباره خط فقر مورد پرسش قرار گرفت، گفت؛ خط فقر از اين سر کاري ها است؛ خط فقر يک چيز نوساني است، بستگي دارد شما خط فقر را چه چيز تعريف کنيد، مي شود خط فقر. وزير رفاه دولت نهم هم تعريف خط فقر را بي فايده دانسته بود و از کارشناسان خواسته بود خط فقر خشن را تعريف کنند وگرنه بنا بر تعريف خط فقر و درآمد روزانه يک دلار، در ايران کمتر شهروندي را مي توان يافت که در ماه 28 هزار تومان يا همان 30 دلار درآمد نداشته باشد. اگرچه دولت تلاش مي کرد خط فقر و جمعيت فقرا پنهان باقي بماند و کسي نداند خط فقر کجاست و چند ميليون نفر زير خط فقر زندگي مي کنند اما همان روزها از قول معاون اقتصادي معاونت راهبردي رياست جمهوري اطلاعاتي منتشر شد که تعداد جمعيت فقير را نزديک به اظهارنظر کارشناسان غيردولتي اعلام کرد. عسگري در يک ميزگرد دانشجويي جمعيت فقير کشور را نزديک به 15 ميليون نفر تخمين زد. اين در واقع تاييد ديدگاه اقتصادداناني بود که معتقد بودند اعلام جمعيت 9 ميليون نفري زير خط فقر کتمان واقعيت از سوي دولت است. در اين سال ها اقتصاددانان و فعالان اقتصادي مستقل از دولت همواره در تعيين خط فقر و اعلام جمعيت فقراي کشور با دولت مشکل داشته اند. چه بر اساس نظر آنها حداقل خط فقر در ايران براي مناطق شهري 360 هزار تومان و در تهران 850 هزار است در حالي که دولت در تعيين دستمزدها همواره به ارقامي بسيار پايين تر از حداقل خط فقر قائل بوده است. به گونه يي که يکي از اعضاي هيات مديره کانون هماهنگي شوراهاي اسلامي کار اعلام کرده است؛ خط فقر در تهران سه برابر حداقل دستمزد است. استناد اين مقام کارگري به نتايج اندازه گيري هزينه و درآمد خانوار در سال 87 در تهران است. نتايج آمارگيري از هزينه و درآمد خانوارهاي شهري و روستايي در سال گذشته نشان مي دهد متوسط کل هزينه خالص سالانه يک خانوار شهري 94 ميليون و 421 هزار ريال بوده که نسبت به رقم مشابه در سال قبل 9/15 درصد افزايش نشان مي دهد. اين در حالي است که متوسط درآمد اظهارشده سالانه يک خانوار شهري 88 ميليون و 219 هزار ريال بوده که نسبت به سال قبل 1/13 درصد افزايش داشته است. به گزارش مرکز آمار ايران، در حالي که متوسط کل هزينه خالص ماهانه يک خانوار شهري در سال گذشته بيش از 785 هزار تومان بوده، متوسط درآمد ماهانه اظهارشده يک خانوار شهري حدود 735 هزار تومان است يعني هزينه يک خانوار شهري ماهانه 50 هزار تومان بيش از درآمدش بوده است. متوسط کل هزينه خالص سالانه يک خانوار شهري با 9/15 درصد رشد نسبت به سال 86 به 9 ميليون و 421 هزار تومان در سال گذشته رسيده است. حال اما مساله خط فقر به رغم تمام تلاش هاي دولت براي اعلام نکردن آن به يک چالش بزرگ تبديل شده است چرا که در بررسي لايحه هدفمند کردن يارانه ها نمايندگان به چيزي حدود نيمي از جمعيت کشور رسيده اند. معناي ساده تر اين آمار اين است که نيمي از جمعيت کشور بدون حمايت هاي دولتي و يارانه توانايي تامين معاش خود را ندارند و اين يعني اينکه نيمي از جمعيت ايران زير خط فقر زندگي مي کند. حالا اين خط فقر نسبي باشد يا مطلق يا خشن تفاوت چنداني ندارد. مساله اين است که در اين سال ها يا دولت به ملت دروغ گفته و واقعيت را از آنها پنهان کرده يا حال ملت به دولت دروغ مي گويد و آمارهاي به دست آمده توسط دولت غلط است. هر کدام از اين دو حالت که باشد چيزي شبيه فاجعه است؛ چه مردم دروغ گفته باشند و بخواهند از يارانه دولتي بهره بگيرند، چه دولت دروغ گفته باشد و حالا واقعيت ماجرا نمايان شده باشد و از جمعيت فقراي کشور رونمايي شده باشد.
آدم ها
پيرمرد
احمد غلامي

داشتم توي خيابان چرخ مي زدم. بعضي وقت ها که خيابان هاي تهران خلوت است، دوست دارم صداي ضبط را بلند کنم و همه جا را ديد بزنم. مغازه ها، آدم ها، پياده روها. با سرعت هم نمي روم. همه تصاوير آرام از پشت شيشه از جلو من مي گذرند و من انگار که دنبال کسي يا جايي مي گردم، چشم مي گردانم به همه طرف. بعضي وقت ها ماشين بداقبالي پشتم گير مي افتد و شروع مي کند به بوق زدن و دشنام دادن؛ «جون بکن ديگه بابا راه برو...» کم پيش مي آيد فحش خواهر و مادر بدهند، چون اين کار آنقدر حرص آدم ها را در نمي آورد که آنها ناچار به دادن فحش هاي آبدار شوند. بعضي وقت ها هم بعضي از آدم ها را سوار مي کنم. کرايه نمي گيرم. از اين کار خوشم نمي آيد. حتي اگر خيلي بي پول باشم. يک حاج خانمي را سوار کردم که پاهايش درد مي کرد، مي خواست برود فيزيوتراپي و يک بار هم معتادي را سوار کردم که تا هزار تومان نگرفت رضايت نداد پياده شود. اما يک بار پيرمردي سر راهم قرار گرفت که خيلي بانمک بود. من اطراف مطهري بودم که گفت؛ «دولت»، نگه داشتم. از آن پيرمردهايي بود که در رمان کليدر زندگي مي کنند. کلاه کشي سبزي به سر داشت. از آنهايي که مغازه دارهاي روستايي سرشان مي کنند و توي مغازه شان بوي آبنبات قيچي، نعنا، حنا و صابون برگردان پر است. يک کيسه پلاستيکي دستش بود. جلو آمد و گفت؛ «مي خوام برم دولت...» سوارش کردم، چون مي دانستم هيچ راننده احمقي او را سوار نمي کند. چون قيافه اش به کسي نمي خورد که پول دربستي داشته باشد و از آنجا تا دولت هم کلي راه بود، البته توي ترافيک تهران. سوارش کردم. نه از روي صواب، اگر آدم، شخصيت هاي داستان هاي دولت آبادي را توي خيابان ببيند و سوارشان نکند عجيب است. تا سوار شد، گفتم؛ «اهل کجايي پدر؟» گفت؛ «اطراف مشهد.» زده بودم توي خال. خيلي حال کردم. گفتم؛ «آمدي تهران، خونه فاميل.» گفت؛ «نه پايين يافت آباد زندگي مي کنم.» خيلي راه بود. مسافت از جايي که او را سوار کرده بودم تا يافت آباد با در نظر گرفتن فاصله فرهنگي و اقتصادي خيلي دور و زياد بود. گفتم؛ «چرا اومدي تهران؟» گفت؛ «ناچاري.» گفتم؛ «کشاورز بودي؟» گفت؛ «ها... خشکسالي شد، زنم را برداشتم آمدم تهران. بچه هام گفتند بيا... زنم هم مريض بود. اينجا بيشتر بهش مي رسند.» داشتيم حرف مي زديم که صداي زنگ موبايل آمد. در کيسه پلاستيکي را باز کرد و موبايلي از توي آن بيرون آورد و شروع کرد به حرف زدن؛ «ها... ها... دارم ميام... چشم برادر، همه امروزمو رو اين کار گذاشتم.» دوباره موبايل را گذاشت توي کيسه پلاستيکي و نگران زل زد به خيابان و گفت؛ «خيلي مانده آقا؟» گفتم؛ «نه. فقط ترافيک است. مي خواي بري دولت چي کار...» گفت؛ «اين موبايل رو بدم به صاحب اش...» گفتم؛ «پيداش کردي؟» گفت؛ «ها توي ماشين جا گذاشته بود. کنارم نشسته بود...» گفتم؛ «پدر، بچه هات کمکت مي کنند؟» گفت؛ «خودشان وضع شان بد است.» گفتم؛ «چند تا بچه داري؟» گفت؛ «سه تا، پسر بزرگم تازگي تصادف کرد و مرد...» با تعجب گفتم؛ «کي زد بهش...» گفت؛ «يه راننده تاکسي...» گفتم؛ «رضايت دادي...» گفت؛ «ها... چي کار ميشه کرد... زن و بچه اون هم مانده روي دستمان...» از ميرداماد که رد شديم ياد دولت آبادي افتادم. مي خواستم به پيرمرد بگويم آقايي همين نزديکي هاست که درباره ولايت شما کتاب نوشته است اما بي خيال شدم. پيرمرد گفت؛ «کي مي رسيم...» گفتم؛ «زياد راهي نمانده...» بسته پلاستيکي را توي دست هايش چرخاند و وقتي ديد گوشي موبايل سر جايش است خيالش راحت شد. گفتم؛ «باهاش کجا قرار گذاشتي؟» گفت؛ «دم داروخانه...» گفتم؛ «خب گوشي رو بده بهش زنگ بزنم، بگم ما داريم مي آييم تا خيالش راحت شود.» گفت؛ «نه گوشي مردم است، درست نيست، خودش زنگ مي زند.» گفتم؛ «اگر زنگ نزنه، تو خيابون علاف ميشي...» گفت؛ «نه مي زنه...» گفتم؛ «گوشي رو دادي کجا مي روي؟» گفت؛ «برمي گردم يافت آباد. زنم خونه تنهاست...» سر دولت پياده شد. دست کرد توي جيبش. گفتم؛ «پول نمي خوام...» خوشحال شد. رفت طرف داروخانه. با خودم گفتم؛ «خدا کنه يارو زود زنگ بزنه، پيرمرده علاف نشه...» مي دانستم تا يافت آباد خيلي راه است و زنش چشم به راه...
عناوين اين صفحه
اهل سياست نيستم
مساله يي به نام فقرا
پيرمرد

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام