چهارشنبه، 6 آبان 1388 - شماره 2088
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: صفحه آخر
گزارش رضا ميرکريمي از سفر سينماگران به امريکا
نه بالاي ابرها

سفر سينماگران ايراني به امريکا بعد از ممنوع الخروج شدن دو تن از آنها در فرودگاه با حواشي زيادي رو به رو شد. اينکه هيچ مقام مسوولي درباره ممنوع الخروج شدن فاطمه معتمدآريا و مجتبي ميرطهماسب که قرار بود در برنامه آکادمي اسکار حضور داشته باشند، پاسخگو نبود تنها بخشي از دغدغه خبرنگاران و اهالي سينما بود. بعد از بازگشت از سفر بسياري از افرادي که در اين سفر حضور داشتند از سوي ديگران مورد سوال قرار مي گرفتند که چرا بعد از ممنوع الخروج شدن همکاران شان سفر را لغو نکرده و از شرکت در برنامه آکادمي اسکار انصراف نداده اند. سيدرضا ميرکريمي کارگردان و مديرعامل اسبق خانه سينما که در اين سفر حضور داشته، گزارش کامل آنچه را بر او و همکارانش در فرودگاه و قبل از رفتن به امريکا گذشته، شرح داده است.

---

سيدرضا ميرکريمي؛ اهل سفر تکي نيستم، نه اينکه تنهايي سفر نمي کنم ولي سفر گروهي رو ترجيح ميدم. تو انتخاب همسفرهام هم سختگير نيستم. با هر اخلاقي مي سازم. يه نگاهي به گروه مي اندازم، به غير از يکي با همشون قبلاً همسفر بودم. همشون خوش سفرند، گروه خوبيه. همه جور سليقه يي داريم، چمدان ها حجيم اند و سنگين. مي گويم؛ «من اصلاً وسايل سفر براي خودم نياوردم، چمدانم پر است از کتاب و بروشورهاي خانه سينما.» انگار داغ بقيه رو تازه کرده باشم. همه شروع مي کنن به غر زدن، ظاهراً اونها هم با من هم درد هستند. مهدي لبخند موذيانه يي مي زند و براي اينکه چيزي نشنود چند قدم اون طرف تر مي ايستد، بعد از گرفتن کارت پرواز و کنترل پاسپورت مي رويم توي سالن ترانزيت. سيمين مي گويد بعد از اين سفر همراه يک گروه تئاتري سفري دارد به اروپا، مي گويد کسي از حراست بخش هنرهاي نمايشي زنگ زده به کارگردان گروه و گفته اين خانم حق خروج از کشور را ندارد. با تعجب مي پرسم؛ «حراست گروه هاي نمايشي؟ نه بابا دروغهً، تو که راحت از کنترل پاسپورت عبور کردي؟» دوباره خيلي مطمئن مي گويم؛ «آخه براي چي؟ مملکت حساب کتاب دارد، اگر هم قرار باشه يه همچو اتفاقي بيفته، خيلي محترمانه از مقامات مسوول با آدم تماس مي گيرن يا با خانه سينما مکاتبه مي کنند نه اينکه به حراست يه بخشي...» هنوز حرفم تموم نشده بود که صداي خشن و بلندي توي سالن ترانزيت طنين انداز شد. «خانم فاطمه معتمدآريا. همه خشک مان زد حتي مردمي که براي گرفتن امضا و عکس يادگاري دور گروه جمع شده بودند. مردي با کت و شلوار و با ظاهري عادي نزديک گروه ايستاده بود. سيمين رفت جلو، مرد گفت؛ «پاسپورتتون خانوم، پاسپورتتونو بدين.» در کمال ناباوري جلوي چشم همه ما پاسپورت رو گرفت و رفت، آنقدر سريع رفت که اصلاً نفهميديم از کدوم طرف رفت. هنوز هيچ کس هيچي نگفته بود و همه ذهن هاشون هنگ کرده بود که دوباره مرد برگشت و اين بار گفت؛ «مجتبي ميرطهماسب». خلاصه پاسپورت اونم ازش گرفت و رفت. ابراهيم اومد سراغم منو کشيد کنار و گفت؛ «يعني چي؟» از نگاهش ترس برم داشت همين طوري عادي که حرف مي زنه چشم هاش از حدقه مي زنه بيرون چه برسه به وقتي که عصبانيه. جواب دادم «نمي دونم، ولي فکر نکنم چيز مهمي باشه.» قرار شد دعا بخونيم. يادم اومد دعاي صبحمو نخوندم. ابراهيم هم طبق معمول «و جعلنا» خوند. دوباره مرد برگشت يه کاغذ داد دست سيمين و مجتبي گفت؛ «آدرس و شماره تلفنتونو بنويسين.» وقتي بچه ها داشتن مي نوشتن مرد زيرچشمي نگاهي به چهره تک تک گروه انداخت، معلوم بود فقط فيلم جنگي ديده چون فقط چهره ابراهيم براش آشنا اومد و سري به نشانه احترام براش تکون داد. ابراهيم هم از خداخواسته از فرصت استفاده کرد و وقتي مرد داشت دوباره مي رفت دستشو انداخت روي شونه مرد و يه چيزايي در گوشش گفت. بعد که برگشت گفت؛ «ازش خواهش کردم سخت نگيره و اجازه بده بريم.» توي دلم به اين سادگيً جامونده از حال و هواي زمان جنگ غبطه خوردم، به اينکه هنوز فکر مي کنه خيلي چيزا رو ميشه با کدخدامنشي و دوستي و محبت حل کرد. از اين رفتارش غيرتي شدم. تلفن رو برداشتم و زنگ زدم به دوستي که مي تونه خيلي کارها بکنه. يادم افتاد که فرداي روز انتخابات چقدر باهاش تند حرف زدم و ياد عهدي افتادم که با خودم کردم که ديگه بهش زنگ نزنم. مي دونم زنگ تلفن منو برمي داره، هنوز زنگ نخورده گوشي رو ميدم دست مهدي تا باهاش حرف بزنه. غرورم اجازه نميده عهدم رو بشکنم. بيچاره مهدي نمي دونه چي بايد بگه. خدايا منو به خاطر اين همه خودخواهي ببخش. اعتراف مي کنم توي چند ماهه اخير و در جريان اتفاقات و بحران هاي مختلف، خودخواهانه از اينکه ديگه مدير عامل خانه سينما نيستم از ته دل خوشحال شدم. زمان داره به سرعت مي گذره. نگرانم از اينکه نکنه مهدي چيزي رو جا بندازه. اون که نمي تونه با ادبيات متين و منطقي خودش حرف بزنه يا اداها و اشاره هاي منو لب خوني کنه. تصميم مي گيره پشتشو بکنه به من که حداقل بتونه حرف هاي خودشو بزنه، ولي به نظر مي رسه بحث بالا گرفته و دو طرف دارن براي هم خط و نشون مي کشن. بعداً فهميدم به عسگرپور گفته اون دو نفر مي دونستن حکم دارن ولي توجه نکردن و اومدن فرودگاه، ضمناً شما که ميريد سفر و با کسي هم هماهنگ نمي کنين هزينه ها رو بالا مي برين نه ما. به چهره سيمين و مجتبي نگاه مي کنم، باورم نمي شه از قبل خبر داشتن و چيزي نگفتن. مرد دوباره برمي گرده، به شوخي به ابراهيم مي گم «رفيقت اومد.» لبخندي نمي زنيم، مرد خيلي جدي دو تا برگه ميده دست سيمين و مجتبي و ميگه؛ «حکم قضايي داريد، بايد اول بريد دادگاه بعد اگه پاسپورتتونو دادند مي تونيد هر جا مي خواهيد بريد.» همه دورش جمع مي شن که يعني چي؟ براي چي؟ مرد بازم يهو غيبش مي زنه. رضا همه جا رو دنبالش مي گرده ولي اصلاً معلوم نيست از کدوم در رفت تو، اصلاً اينجا که دري نيست شايد رفت توي ديوار، يه لحظه ياد هري پاتر مي افتم... ولي نه براي تخيل هم وقت نداريم. چون بلندگو براي آخرين بار به مسافريني که سوار نشدن هشدار ميده. چقدر هشدار...، چند دقيقه بعد جلوي گيت پرواز همه مسافرها سوار شدن. ما هشت نفر مونديم و در مقابل اصرار ماموران پرواز براي چند دقيقه ديگه تقاضاي وقت مي کنيم. «رفتن يا ماندن» مساله اين است. هيچ وقت از تصميم هاي آني و سريع خوشم نمياد چون آدم توي شرايطي قرار مي گيره که نمي فهمه راه حل هايي که توي ذهنش شکل مي گيره کدومش مال عقلشه، کدومش مال دلش. يکي ميگه اگه نريم، خانه سينما به عنوان تشکل صنفي و مدني توي اولين حرکت جدي بين المللي اش که مي تونه براي سينماي ايران مفيد و موثر باشه شکست مي خوره و قطعاً کساني که از نرفتن دو همکارمون خوشحال ميشن و از اول هم با اين سفر مخالف بودن، از نرفتن بقيه خوشحال تر ميشن. يکي ديگه ميگه اصلاً از کجا معلوم اين کار رو که مي شد قبل تر انجام بدن گذاشتن دقيقه 90 تا شايد بقيه هم غيرتي بشن و نرن. يکي ميگه اين طوري هم که نميشه، بي تفاوت سرمونو بندازيم پايين و بريم، تازه اگه بريم اونجا اول بدبختيه که بايد به کلي سوالات جواب بديم که چرا پاسپورت ما رو نگرفتن. عجب موقعيتي گير کرديم. توي موقعيت هاي حساس هميشه يه چند راهي جلوي پاي آدم ها باز ميشه که خيلي وقت ها راه هاي فرعي جذابيت هاي بيشتري هم دارند ولي پرداختن بهش فقط باعث گم شدن ميشه و پيدا کردن راه اصلي سخت تره. مابين چند راهه يي از ملاحظات صنفي، هنري و سياسي گير کرده بوديم، ولي عقلمون مي گفت ازخودگذشتگي توي رفتنه و احساسمون مي گفت توي موندن. ولي عاقلانه رفتار کردن هميشه هم کار ساده يي نيست و خيلي وقت ها راه منافع جمعي از روي منافع فردي مي گذره. ياد سه ماه پيش افتادم وقتي که به مهدي اصرار کردم اسم منو از فهرست گروه اعزامي به امريکا حذف کنه، مي خواستم تو دلم بگم کاش پذيرفته بود، ولي باز ياد مجموعه خودخواهي هام افتادم، گوش دلمو گرفتم و محکم پيچوندم. به خودم مي گم چرا آدم بعضي وقت ها مجبوره به چيزهايي فکر کنه که دوست نداره، نتيجه مي گيرم همش مال شرايطيه که توش بايد تصميم هاي آني و سريع بگيري، همون جمله کليشه يي «موقعيت حساس کنوني». به نظرم بهتره براي اينکه بيش از اين مضحکه عام و خاص نشيم خودمون آبرومندانه و بي سر و صدا اين جمله رو عوض کنيم و به جاش بگيم «موقعيت حساس دائمي». آخرين زنگ رو به سيمين مي زنم. حالش خوب نيست، حالي کي خوبه؟ احساس خودم و گروه رو مي گم و اينکه عقل جمعي به رفتن حکم کرد ولي دلمون با شماست و قطعاً مساله رو پيگيري مي کنيم. حرف هام خيلي آرومش نمي کنه، مي پرسم اگر تو به جاي ما بودي چي کار مي کردي. ميگه «نمي رفتم.» احساسش رو درک مي کنم ولي اي کاش چيز ديگه يي گفته بود يا شايد اگه من بودم چيز ديگه يي مي گفتم. به عنوان آخرين سرنشين توي هواپيما مي نشينم و به صندلي خالي کنارم نگاه مي کنم. هواپيما که انگار خيلي دير کرده زود ميپره و تو چند ثانيه ميره بالاي ابرها. از اين بالا چقدر همه چيز کوچيک و حقير ديده ميشه. کاش همه مي تونستن حداقل چند دقيقه در روز اين بالا باشن، بالاي ابرها. راستي چه جاي خوبيه براي فيلمنامه نوشتن، به شوخي به خودم ميگم «فکرشو بکن هر کدوم ما براي نوشتن فيلمنامه هامون به جاي يه ويلا توي شمال يه هواپيما اجاره کنيم.» «اصلاً خنده دار نبود.» اينو خودم به خودم مي گم، بعد هم ادامه مي دم «چرا صورت مساله رو عوض کردي، مگه داريم راجع به فيلمنامه نويسي حرف مي زنيم، چرا داري از خودت فرار مي کني؟» خودم به خودم حق ميدم. چشم هام رو مي بندم، عقل و دلم رو يکي مي کنم و بدون تعارف و روراست از خودم مي پرسم اگه تو به جاي اون دو نفر جا مونده بودي چي کار مي کردي. يه خرده براي پاسخ به خودم وقت ميدم، گفتم از شرايط عجله يي و آني خوشم نمياد، خيلي نمي گذره که احساس شيرين و زلالي سراغم مياد و آرامم مي کنه. ياد يه آموزه ديني مي افتم که ميگه به اندازه توانت تکليف داري، يا به عبارتي تا جايي نگران يه موضوع باش که بتوني تغييرش بدي نه بيشتر.

- گروه؛ مجتبي راعي، فرهاد توحيدي، عليرضا رئيسيان، امين تارخ و...

- مهدي؛ مهدي عسگرپور

- سيمين؛ فاطمه معتمدآريا

- مجتبي؛ مجتبي ميرطهماسب

- ابراهيم؛ ابراهيم حاتمي کيا

- رضا؛ رضا کيانيان

- مرد، مرد،
جايزه براي صدرعاملي
جايزه ويژه دانشجويان دانشگاه علوم ارتباطات «رم» به رسول صدرعاملي اهدا شد. در پايان سمينار بررسي موضوعات مذهبي در سينما که در شهر رم ايتاليا و همزمان با جشنواره مذهب امروز ايتاليا برگزار شد، فيلم «هر شب تنهايي» به کارگرداني رسول صدرعاملي توانست جايزه فيلم منتخب دانشجويان دانشکده علوم ارتباطات اجتماعي «رم» را به دست آورد. از ميان نامزدها سرانجام دانشجويان جايزه ويژه خود را به فيلم «هر شب تنهايي» به کارگرداني رسول صدرعاملي اهدا کردند.
«روز گراز» منتشر مي شود
گروه فرهنگي؛ رمان بلند محمد ايوبي به نام «روز گراز» به زودي منتشر مي شود. «روز گراز» هم مثل ديگر آثار اين نويسنده در جنوب ايران رخ مي دهد و در پس زمينه داستان به فرهنگ و سنت هاي بومي اين خطه پرداخت شده است. ايوبي در اين رمان ماجراي زندگي شخصيتي به نام حبيب را از کودکي تا پيري روايت مي کند. امسال دو رمان «زير چتر شيطان» و «صورتک هاي تسليم» از اين نويسنده منتشر شده است. روز گراز از طرف نشر افق منتشر خواهد شد.
پيدا و پنهان
? مقتدا صدر در قم؛ در خبرها آمده است اخيراً مقتدا صدر در مراسم بزرگداشت آيت الله سيدمحمد صادق صدر در قم ديده شده است. اين مراسم در سالن اجتماعات دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم برگزار شده و سايت ابنا تصوير مقتدا صدر در رديف اول را منتشر کرده است.

? توهين به پرچم؛ سايت پرچم عکسي منتشر کرده که در مراسم ديدار مصطفي محمدنجار با همتاي پاکستاني اش در اين کشور ترتيب رنگ پرچم ايران کنار دست وي برعکس بوده است و وزير کشور متوجه اين اتفاق نشده است.

? احمدي نژاد وزير را راه نداد؛ سايت جهان نوشت، در جريان سفر اخير به سمنان، احمدي نژاد ديدار کوتاهي از يک شهرک صنعتي داشت که در آنجا با حجم انبوهي از انتقادات و اعتراض صاحبان و دست اندرکاران صنايع و شرکت هاي فعال در خصوص عملکرد وزير مربوطه و بي توجهي وي در عمل به وعده ها مواجه شد. احمدي نژاد از اين شکايت ها متعجب شده و حين سوار شدن به بالگرد براي بازگشت به تهران وزير مورد اشاره از همراهي با رئيس جمهور بازمانده است. علت اين اقدام توسط همراهان و اطرافيان احمدي نژاد ناراحتي شديد از وزير ارزيابي شده است.

? مشاوران ميني بوسي؛ شنيده هاي خبرنگار «آينده» حاکي از آن است که يکي از وزراي دولت دهم تمام مشاوران يک وزير دولت نهم را برکنار کرده است. وزير قبلي 14 مشاور داشته که براي هر کدام از آنها نزديک به دو ميليون تومان حقوق تعيين شده بود.

? تجمع در دانشگاه آزاد؛ بيش از دو هزار نفر از دانشجويان دانشگاه آزاد واحد تهران جنوب ديروز براي پنجمين مرتبه در صحن دانشکده فني اين دانشگاه تجمع کردند. بامداد خبر نوشت آنها در اعتراض به احکام تعليقي و ممنوع الورودي صادره از سوي کميته انضباطي تجمع کردند و خواستار تجديد نظر در آن شدند.
وقتي به دليلي رابطه فرد با جهان خارج تنها از طريق چند کانال باشد بر او چه مي گذرد
بيمار ايراني


اميرحسين رسائل

ابتدا بايد اذعان کنم آنچه در پي مي آيد حاصل مشاهداتي است که اينجانب در دوره سه روزه گرفتاري به نوعي آنفلوآنزاي بسيار شديد داشته ام. پيش از آنکه خواننده گرامي گمان برد متني که در مقابل دارد حاصل توهمات نويسنده از شدت تب شديد است، اعلام مي دارم در مدت بستري سه روزه همچون روزهاي ديگر، بر اثر شدت امواجي که براي زدودن امواج ماهواره در گستره شهر ما منتشر است بهره گيري از شبکه هاي درخور توجه ماهواره يي براي اينجانب امکان پذير نبود، پس به همين شبکه هاي ملي و داخلي بسنده کردم و حاصلش را با شما در ميان مي گذارم.

?روزي دارم اين نکات را مي نويسم که جوابيه غيرسياسي سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري را در روزنامه خودمان خوانده ام. روزنامه سياسي اعتماد. تا يادم نرفته به مدير اين سازمان که البته شنبه شب و قبل از درج اين جوابيه او را در شبکه يک سيما و در برنامه گفت وگوي يک ديدم و گويا ايشان هم سوابق رسانه يي دارند، يادآوري مي کنم به جوابيه نويسان خوش لحن سازمان متبوع خود بگويد سياسي بودن براي يک روزنامه پراعتبار اصولاً امر مذمومي نيست. شايد اصلاً بد هم نباشد که همکاران آن سازمان غيرسياسي بدانند يکي از تعاريف کلاسيک روزنامه و مطبوعه اين است؛ «روزنامه کالايي سياسي است.» اما از آنجايي که مي دانم رويه روزنامه سياسي اعتماد پافشاري بر ادامه اين مجادلات نيست فقط شما را اشارتي مي دهم به صحبت هاي خودتان در برنامه شنبه شب تلويزيون که در آن معترف بوديد انگليسي ها در ارسال منشور کوروش تعلل کردند چرا که به زعم آنها حوادث بعد از انتخابات ناقض شرايط کافي امنيتي براي نمايش چنين اثر کهن و گرانبهايي است. اميدوارم نقل به مضمون صحبت هايتان در اين مقال بار ديگر شما را در مغلطه نيندازد مانند آنچه با مجري برنامه شبکه يک کرديد. ضمن اينکه بنده هم با بسياري از سوالات مجري برنامه و گزارشگر جوان موافق نبودم و با شما موافقم اگر در مقام رئيس سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري نخواهيد بگوييد فلان قلعه در کجاست يا فلان امامزاده و روستاي تاريخي، يا به کسي چه که از شما نقل معني دو جمله از همين منشور ترک خورده کوروش را بپرسد. راستي فقط يادتان رفت نشاني دقيق هتل هفت ستاره رامسر را بگوييد که خطه بسيار دل انگيزي است و حق هم داريد که مديران تان را از گفت وگو با رسانه ها منع کرديد، چرا که آنچه مي نويسيد بسيار تاثيرگذارتر است. قبل از اينکه به دو توالي ديگر که در مدت يادشده بيماري شاهد بودم، اشاره کنم خالي از لطف نيست که بگويم در يک ساعت مرده پخش يکشنبه در برنامه يي ورزشي به نام رخصت که اصولاً به ورزش هاي غيرفوتبال مي پردازد مجري را ديدم که بي نوا در آوردن علت غيبت سرمربي تيم ملي واليبال و تعارف به حضور رئيس فدراسيون و کارشناس پيشکسوت گفت البته جاي خالي ايشان سبز است و در بازي تدارکاتي به سر مي برند. بعدش هم سراغ پلي بک هاي برنامه (همان تصاوير آرشيوي) رفتند...

?غروب دوشنبه اختتاميه جشنواره سينما حقيقت و فيلم رضوي از شبکه چهار پخش شد. نمي دانم سال هاي گذشته هم اختتاميه اين جشنواره ها را معاونت سينمايي دو تا يکي مي کرد يا نه. جور ديگر بگويم يعني مي گفتند بيا يک اختتام، دو تا اختتام ببين. (مثل اين است که براي دو مرحوم يک مجلس ختم بگيرند... بيچاره خانواده هاي داغدار چه خجالتي مي کشند.) پس چرا همه اين تمهيدات باعث نشد تالار وحدت حتي نصفش پر بشود؟ دست مريزاد به بچه هاي حرفه يي تلويزيون که سالن را فقط لانگ شات که شايد صحيح تر باشد گفت چيزي نزديک به هلي شات نشان مي دادند. البته حق هم داشتند چون احتمالاً مانند ما بينندگان محترم هرچه بين داوران، برندگان و حضار گشتند چهره هاي آشنا کمتر ديدند و اينها همه برخلاف تمامي اطلاعيه ها، تحريم ها و گله و شکايت هايي بود که از سوي هنرمندان و سينماگران صادر شد که هم ما را آزرد و هم شما را و صدالبته تنها مايه دلگرمي همگان در اين اختتاميه دو تا يکي چيزي نبود غير آنکه مجري مراسم به شوخي گفتند؛ و سرانجام از جناب آقاي شمقدري معاونت محترم سينمايي هم دعوت مي کنيم «پا به سن» بگذارند.

?در پايان براي عزيزاني که با بيماري بي پدر آنفلوآنزاي فراگير کمتر آشنايي دارند و از آنجايي که آنچه در پايان نقل مي کنم تنها تصويري از جهان خارج از صدا و سيماي جمهوري اسلامي حين بيماري است، يادآور مي شوم اين بيماري مانند برخي از مسابقات ورزشي به صورت ادوار رفت و برگشت آدمي را مي آزمايد. از اين رو حتماً بايد به پزشک معالج مراجعه کرد. در يکي از همين روزها بنده نيز به ناچار به پزشکي متوسل شدم که در يکي از بيمارستان هاي وابسته به يک نهاد نظامي مشغول خدمت بود. ايشان پس از تشخيص مرض اينجانب چند ساعتي هم ما را زير سرم کشيد. مدتي از آغاز مداوا گذشته بود و من داشتم روزنامه مي خواندم که آقاي دکتر براي عيادت بنده به اتاق تزريقات آمد. يکسره به جاي اينکه سراغ بازديد از سرم وصل به بنده و پيگيري دستوراتي که به تزريقاتچي ها داده بود، برود چهار صفحه رويي روزنامه را از همان دستي که زير سرم نداشتم، گرفت و گفت اعتماد چي نوشته؟ تيتر يک؛ حرف هاي آرمين را خواند. من نگاهش کردم. صفحه دو حرف هاي علي يونسي، پيشنهاد موسوي لاري و رونمايي کتاب بازرگان را خواند و من نگاهش کردم، گفتم روزنامه خدمت تان باشد، گفت ممنون و بي آنکه يادش بيايد براي چه به تزريقات آمده بود داشت از اتاق خارج مي شد که گفت؛ اينها هم راست مي گويند.
وقتي که نا نداريم
سيامک رحماني

همه حقايق قبلاً گفته شده اند، اما چون کسي گوش نمي کند، باز هم دوباره بايد گفت.

آندره ژيد

1 مي گويند بره کشان تهيه کننده هاي سينماست. چند تا از فيلم هاي روي پرده به

فروش هاي بالاي چند صد ميليون دست پيدا کرده اند و با ستاره هايشان دارند جولان مي دهند. مي گويند مردم پول مي دهند و مي روند سينما و از خوشي و خنده ريسه مي روند و پاييز براي سينما بهاري شده است و چي بهتر از اين؟ اما همين وسط هم فغان منتقدان و دلسوزان سينما به هواست که آخر اين چه وضعي است و اين چه فرهنگي است که سينمايش همه را تحميق مي کند و فيلمفارسي دوباره سر برآورده است و اين سينماي بي ارزش چه جاي افتخاري دارد و از اين دست انتقادها. حرف ها هم همه بجاست و فيلم ها (جز بي پولي) جاي دفاع براي کسي نمي گذارد و همه مانده اند که بالاخره اگر قرار باشد سينما پولش را دربياورد و دخل و خرج هم با اين فيلم هاي چارچنگولي وار اتفاق بيفتد چه بايد کرد؟ آن هم در اين حال و اوضاع که مسوولان تازه سينما و فرهنگ مي گويند حمايت هاي مالي را بايد قطع کرد و سينما بايد روي پاي خودش بايستد؛ حرف درستي که فقط فيلمسازهاي روشنفکرنما که هنرشان گرفتن دستمزدهاي کلان و ساختن فيلم هاي بي مايه و بي مخاطب است با آن مخالفت مي کنند ( احتمالاً به همراه هزاران دست اندرکار سينما که اين سال ها از پول هاي دولتي ارتزاق کرده اند). اما ماجرا اين است که اگر قرار باشد تماشاگر سينماي ما همين باشد که هست، چطور بايد انتظار داشته باشيم که فيلم هاي درست و درماني ساخته شود و هزينه اش را هم برگرداند و چرخ سينما بچرخد؟ بالاخره همه که اصغر فرهادي نيستند که درباره الي بسازند. تازه داريوش مهرجويي هم باشند، کافي است يک سنتوري شان توقيف شود تا زندگي شان به باد رود. سوال اين است که چطور بايد تماشاگر بافرهنگ تربيت کرد که بيايد پول بدهد و سالن هاي بي کيفيتي را که استاندارد صدا و تصويرش سال ها از تکنولوژي روز دنيا عقب است، تحمل کند و صدايش درنيايد تا اين سينما بتواند روي پاي خودش بايستد؟ به اعتبار کي؟ اولي اش صدا و سيمايي که به خاطر محدوديت هاي نوشته شده در قانون، هيچ رقيب و معارضي براي خود نمي شناسد و اختيار آنچه را که يک ملت مجازند ببينند و بشنوند منوپل خود دارد و به هيچ صراطي هم مستقيم نيست؛ صدا و سيمايي که اين همه سال است تکليف خودش را با سينما روشن نمي کند و هنوز آن را به چشم هوو مي بيند و کمترين کمکي به پيشرفت و توسعه آن نمي کند. اگرچه فقط هم سينما نيست و رسانه مشهور به ملي، به موسيقي و ادبيات و ديگر هنرها هم همين نگاه را دارد و هيچ گاه از سر دوستي و حمايت از آنها درنيامده. اگر نه، چطور مي شود سينمايي که بازيگرش اين همه طرفدار دارد و در سال اين همه توليد دارد و در دنيا مي شناسندش، با داعيه اسکار و غيره و ذلک، با روزنامه و هفته نامه و ماهنامه که دسته دسته برايش منتشر مي شوند، در اين همه شبکه راديويي و تلويزيوني، يک برنامه درست و حسابي ندارد که به فيلم هاي روي اکران بپردازد و نقدي کند و خبري از آنچه در اين وادي مي گذرد به بيننده و شنونده اش بدهد. درست مثل آنچه در حوزه موسيقي نداريم و در ادبيات نداريم. چيزي مثل برنامه نود در فوتبال، که در سياست و هنر و هيچ عرصه ديگري بديل اش را نداريم. حالا سياست که گفتن ندارد، اما وقتي حتي درباره سينما هم نمي شود حرف اساسي زد، وقتي نمي شود در پهنه عريض و طويل جام جم يک برنامه جذاب و پرمخاطب هفتگي توليد کرد، لابد آن هم به خاطر اينکه آوردن اسم بيضايي و کيارستمي و پور احمد و معتمدآريا و هديه تهراني و گلزار و بقيه (يعني تقريباً همه) کراهت دارد و جزء خط قرمزهاست، تماشاگر چطور بايد تربيت شود و ياد بگيرد فيلم خوب ببيند و... همان حرف هاي تکراري. آن وقت معلوم است اين آدمي که به جومونگ و امثالهم خو کرده، در سينما هم ترجيح مي دهد برود پسر تهروني و دو خواهر را ببيند و ساعتي را فارغ از همه چيز به بطالت بگذراند. فرياد وااسفا اينجاست که به آسمان مي رود.

2 روز دوشنبه جشنواره مطبوعات جمع شد، يعني دقيقاً به همين معنا. کساني

که در غرفه ها بودند مي توانند تعريف کنند که چطور بساط جشنواره جمع شد؛ بساطي که بساطي هم نبود. امسال آنها که به ديدار جشنواره رفتند و آنها که به عنوان نمايندگان رسانه ها در اين فضا حضور داشتند، ديدند که اين مراسم، که قرار است جشن باشکوهي باشد و سالي يک بار امکان ارتباط رودرروي رسانه هاي نوشتاري را با مخاطبان شان، با مردم، فراهم کند، چقدر بي رونق و محقر بود. اين را در مقايسه با سال هايي مي گويم که جشنواره مطبوعات واقعاً شأن و منزلتي داشت و با حضور چهره هاي بنام مطبوعاتي - که آن سال ها براي خود ارج و قربي داشتند - و با شرکت چهره هاي سياسي، اتفاق مهمي به شمار مي رفت. اواخر دهه 70 بود و مطبوعات با تيراژي که گرفته بودند و با تاثيرگذاري و صداي بلند شان، يکي از درخشان ترين برهه هاي تاريخ مطبوعات در ايران را تجربه مي کردند؛ سال هايي که حتي روزنامه ها براي جشنواره مطبوعات، ويژه نامه روزانه منتشر مي کردند و جشنواره روزهاي داغي بود که مردم مي آمدند تا روزنامه نگاران محبوب شان را ببينند و روزنامه نگارها از ديدن آن همه مخاطب پرشور به وجد مي آمدند و انگيزه پيدا مي کردند. اينکه امروز مطبوعات ايران کجا هستند و وضعيت شان از چه قرار است نياز به توضيح بيشتري ندارد.

3 چيزهاي ديگري هم بود که مي خواستم بگويم، اما مي ماند براي فرصتي ديگر.

شايد بعضي از دوستان بگويند اينها که مي گوييم هم بديهيات است و هزار بار گفته شده و نرود ميخ آهني در سنگ و اين چيزها. نکته اين است که مشکلات ما، قبل از همه، همين ابتداييات و بديهيات است. همين هاست که پيش از همه بايد بگوييم. دوباره و دوباره. به دليل همان که آندره ژيد مي گويد و در اول متن تکرارش کرده ام؛ حقيقتي که باز هم دوباره بايد گفت.
عناوين اين صفحه
نه بالاي ابرها
جايزه براي صدرعاملي
«روز گراز» منتشر مي شود
پيدا و پنهان
بيمار ايراني
وقتي که نا نداريم

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام