
سفر سينماگران ايراني به امريکا بعد از ممنوع الخروج شدن دو تن از آنها در فرودگاه با حواشي زيادي رو به رو شد. اينکه هيچ مقام مسوولي درباره ممنوع الخروج شدن فاطمه معتمدآريا و مجتبي ميرطهماسب که قرار بود در برنامه آکادمي اسکار حضور داشته باشند، پاسخگو نبود تنها بخشي از دغدغه خبرنگاران و اهالي سينما بود. بعد از بازگشت از سفر بسياري از افرادي که در اين سفر حضور داشتند از سوي ديگران مورد سوال قرار مي گرفتند که چرا بعد از ممنوع الخروج شدن همکاران شان سفر را لغو نکرده و از شرکت در برنامه آکادمي اسکار انصراف نداده اند. سيدرضا ميرکريمي کارگردان و مديرعامل اسبق خانه سينما که در اين سفر حضور داشته، گزارش کامل آنچه را بر او و همکارانش در فرودگاه و قبل از رفتن به امريکا گذشته، شرح داده است.
---
سيدرضا ميرکريمي؛ اهل سفر تکي نيستم، نه اينکه تنهايي سفر نمي کنم ولي سفر گروهي رو ترجيح ميدم. تو انتخاب همسفرهام هم سختگير نيستم. با هر اخلاقي مي سازم. يه نگاهي به گروه مي اندازم، به غير از يکي با همشون قبلاً همسفر بودم. همشون خوش سفرند، گروه خوبيه. همه جور سليقه يي داريم، چمدان ها حجيم اند و سنگين. مي گويم؛ «من اصلاً وسايل سفر براي خودم نياوردم، چمدانم پر است از کتاب و بروشورهاي خانه سينما.» انگار داغ بقيه رو تازه کرده باشم. همه شروع مي کنن به غر زدن، ظاهراً اونها هم با من هم درد هستند. مهدي لبخند موذيانه يي مي زند و براي اينکه چيزي نشنود چند قدم اون طرف تر مي ايستد، بعد از گرفتن کارت پرواز و کنترل پاسپورت مي رويم توي سالن ترانزيت. سيمين مي گويد بعد از اين سفر همراه يک گروه تئاتري سفري دارد به اروپا، مي گويد کسي از حراست بخش هنرهاي نمايشي زنگ زده به کارگردان گروه و گفته اين خانم حق خروج از کشور را ندارد. با تعجب مي پرسم؛ «حراست گروه هاي نمايشي؟ نه بابا دروغهً، تو که راحت از کنترل پاسپورت عبور کردي؟» دوباره خيلي مطمئن مي گويم؛ «آخه براي چي؟ مملکت حساب کتاب دارد، اگر هم قرار باشه يه همچو اتفاقي بيفته، خيلي محترمانه از مقامات مسوول با آدم تماس مي گيرن يا با خانه سينما مکاتبه مي کنند نه اينکه به حراست يه بخشي...» هنوز حرفم تموم نشده بود که صداي خشن و بلندي توي سالن ترانزيت طنين انداز شد. «خانم فاطمه معتمدآريا. همه خشک مان زد حتي مردمي که براي گرفتن امضا و عکس يادگاري دور گروه جمع شده بودند. مردي با کت و شلوار و با ظاهري عادي نزديک گروه ايستاده بود. سيمين رفت جلو، مرد گفت؛ «پاسپورتتون خانوم، پاسپورتتونو بدين.» در کمال ناباوري جلوي چشم همه ما پاسپورت رو گرفت و رفت، آنقدر سريع رفت که اصلاً نفهميديم از کدوم طرف رفت. هنوز هيچ کس هيچي نگفته بود و همه ذهن هاشون هنگ کرده بود که دوباره مرد برگشت و اين بار گفت؛ «مجتبي ميرطهماسب». خلاصه پاسپورت اونم ازش گرفت و رفت. ابراهيم اومد سراغم منو کشيد کنار و گفت؛ «يعني چي؟» از نگاهش ترس برم داشت همين طوري عادي که حرف مي زنه چشم هاش از حدقه مي زنه بيرون چه برسه به وقتي که عصبانيه. جواب دادم «نمي دونم، ولي فکر نکنم چيز مهمي باشه.» قرار شد دعا بخونيم. يادم اومد دعاي صبحمو نخوندم. ابراهيم هم طبق معمول «و جعلنا» خوند. دوباره مرد برگشت يه کاغذ داد دست سيمين و مجتبي گفت؛ «آدرس و شماره تلفنتونو بنويسين.» وقتي بچه ها داشتن مي نوشتن مرد زيرچشمي نگاهي به چهره تک تک گروه انداخت، معلوم بود فقط فيلم جنگي ديده چون فقط چهره ابراهيم براش آشنا اومد و سري به نشانه احترام براش تکون داد. ابراهيم هم از خداخواسته از فرصت استفاده کرد و وقتي مرد داشت دوباره مي رفت دستشو انداخت روي شونه مرد و يه چيزايي در گوشش گفت. بعد که برگشت گفت؛ «ازش خواهش کردم سخت نگيره و اجازه بده بريم.» توي دلم به اين سادگيً جامونده از حال و هواي زمان جنگ غبطه خوردم، به اينکه هنوز فکر مي کنه خيلي چيزا رو ميشه با کدخدامنشي و دوستي و محبت حل کرد. از اين رفتارش غيرتي شدم. تلفن رو برداشتم و زنگ زدم به دوستي که مي تونه خيلي کارها بکنه. يادم افتاد که فرداي روز انتخابات چقدر باهاش تند حرف زدم و ياد عهدي افتادم که با خودم کردم که ديگه بهش زنگ نزنم. مي دونم زنگ تلفن منو برمي داره، هنوز زنگ نخورده گوشي رو ميدم دست مهدي تا باهاش حرف بزنه. غرورم اجازه نميده عهدم رو بشکنم. بيچاره مهدي نمي دونه چي بايد بگه. خدايا منو به خاطر اين همه خودخواهي ببخش. اعتراف مي کنم توي چند ماهه اخير و در جريان اتفاقات و بحران هاي مختلف، خودخواهانه از اينکه ديگه مدير عامل خانه سينما نيستم از ته دل خوشحال شدم. زمان داره به سرعت مي گذره. نگرانم از اينکه نکنه مهدي چيزي رو جا بندازه. اون که نمي تونه با ادبيات متين و منطقي خودش حرف بزنه يا اداها و اشاره هاي منو لب خوني کنه. تصميم مي گيره پشتشو بکنه به من که حداقل بتونه حرف هاي خودشو بزنه، ولي به نظر مي رسه بحث بالا گرفته و دو طرف دارن براي هم خط و نشون مي کشن. بعداً فهميدم به عسگرپور گفته اون دو نفر مي دونستن حکم دارن ولي توجه نکردن و اومدن فرودگاه، ضمناً شما که ميريد سفر و با کسي هم هماهنگ نمي کنين هزينه ها رو بالا مي برين نه ما. به چهره سيمين و مجتبي نگاه مي کنم، باورم نمي شه از قبل خبر داشتن و چيزي نگفتن. مرد دوباره برمي گرده، به شوخي به ابراهيم مي گم «رفيقت اومد.» لبخندي نمي زنيم، مرد خيلي جدي دو تا برگه ميده دست سيمين و مجتبي و ميگه؛ «حکم قضايي داريد، بايد اول بريد دادگاه بعد اگه پاسپورتتونو دادند مي تونيد هر جا مي خواهيد بريد.» همه دورش جمع مي شن که يعني چي؟ براي چي؟ مرد بازم يهو غيبش مي زنه. رضا همه جا رو دنبالش مي گرده ولي اصلاً معلوم نيست از کدوم در رفت تو، اصلاً اينجا که دري نيست شايد رفت توي ديوار، يه لحظه ياد هري پاتر مي افتم... ولي نه براي تخيل هم وقت نداريم. چون بلندگو براي آخرين بار به مسافريني که سوار نشدن هشدار ميده. چقدر هشدار...، چند دقيقه بعد جلوي گيت پرواز همه مسافرها سوار شدن. ما هشت نفر مونديم و در مقابل اصرار ماموران پرواز براي چند دقيقه ديگه تقاضاي وقت مي کنيم. «رفتن يا ماندن» مساله اين است. هيچ وقت از تصميم هاي آني و سريع خوشم نمياد چون آدم توي شرايطي قرار مي گيره که نمي فهمه راه حل هايي که توي ذهنش شکل مي گيره کدومش مال عقلشه، کدومش مال دلش. يکي ميگه اگه نريم، خانه سينما به عنوان تشکل صنفي و مدني توي اولين حرکت جدي بين المللي اش که مي تونه براي سينماي ايران مفيد و موثر باشه شکست مي خوره و قطعاً کساني که از نرفتن دو همکارمون خوشحال ميشن و از اول هم با اين سفر مخالف بودن، از نرفتن بقيه خوشحال تر ميشن. يکي ديگه ميگه اصلاً از کجا معلوم اين کار رو که مي شد قبل تر انجام بدن گذاشتن دقيقه 90 تا شايد بقيه هم غيرتي بشن و نرن. يکي ميگه اين طوري هم که نميشه، بي تفاوت سرمونو بندازيم پايين و بريم، تازه اگه بريم اونجا اول بدبختيه که بايد به کلي سوالات جواب بديم که چرا پاسپورت ما رو نگرفتن. عجب موقعيتي گير کرديم. توي موقعيت هاي حساس هميشه يه چند راهي جلوي پاي آدم ها باز ميشه که خيلي وقت ها راه هاي فرعي جذابيت هاي بيشتري هم دارند ولي پرداختن بهش فقط باعث گم شدن ميشه و پيدا کردن راه اصلي سخت تره. مابين چند راهه يي از ملاحظات صنفي، هنري و سياسي گير کرده بوديم، ولي عقلمون مي گفت ازخودگذشتگي توي رفتنه و احساسمون مي گفت توي موندن. ولي عاقلانه رفتار کردن هميشه هم کار ساده يي نيست و خيلي وقت ها راه منافع جمعي از روي منافع فردي مي گذره. ياد سه ماه پيش افتادم وقتي که به مهدي اصرار کردم اسم منو از فهرست گروه اعزامي به امريکا حذف کنه، مي خواستم تو دلم بگم کاش پذيرفته بود، ولي باز ياد مجموعه خودخواهي هام افتادم، گوش دلمو گرفتم و محکم پيچوندم. به خودم مي گم چرا آدم بعضي وقت ها مجبوره به چيزهايي فکر کنه که دوست نداره، نتيجه مي گيرم همش مال شرايطيه که توش بايد تصميم هاي آني و سريع بگيري، همون جمله کليشه يي «موقعيت حساس کنوني». به نظرم بهتره براي اينکه بيش از اين مضحکه عام و خاص نشيم خودمون آبرومندانه و بي سر و صدا اين جمله رو عوض کنيم و به جاش بگيم «موقعيت حساس دائمي». آخرين زنگ رو به سيمين مي زنم. حالش خوب نيست، حالي کي خوبه؟ احساس خودم و گروه رو مي گم و اينکه عقل جمعي به رفتن حکم کرد ولي دلمون با شماست و قطعاً مساله رو پيگيري مي کنيم. حرف هام خيلي آرومش نمي کنه، مي پرسم اگر تو به جاي ما بودي چي کار مي کردي. ميگه «نمي رفتم.» احساسش رو درک مي کنم ولي اي کاش چيز ديگه يي گفته بود يا شايد اگه من بودم چيز ديگه يي مي گفتم. به عنوان آخرين سرنشين توي هواپيما مي نشينم و به صندلي خالي کنارم نگاه مي کنم. هواپيما که انگار خيلي دير کرده زود ميپره و تو چند ثانيه ميره بالاي ابرها. از اين بالا چقدر همه چيز کوچيک و حقير ديده ميشه. کاش همه مي تونستن حداقل چند دقيقه در روز اين بالا باشن، بالاي ابرها. راستي چه جاي خوبيه براي فيلمنامه نوشتن، به شوخي به خودم ميگم «فکرشو بکن هر کدوم ما براي نوشتن فيلمنامه هامون به جاي يه ويلا توي شمال يه هواپيما اجاره کنيم.» «اصلاً خنده دار نبود.» اينو خودم به خودم مي گم، بعد هم ادامه مي دم «چرا صورت مساله رو عوض کردي، مگه داريم راجع به فيلمنامه نويسي حرف مي زنيم، چرا داري از خودت فرار مي کني؟» خودم به خودم حق ميدم. چشم هام رو مي بندم، عقل و دلم رو يکي مي کنم و بدون تعارف و روراست از خودم مي پرسم اگه تو به جاي اون دو نفر جا مونده بودي چي کار مي کردي. يه خرده براي پاسخ به خودم وقت ميدم، گفتم از شرايط عجله يي و آني خوشم نمياد، خيلي نمي گذره که احساس شيرين و زلالي سراغم مياد و آرامم مي کنه. ياد يه آموزه ديني مي افتم که ميگه به اندازه توانت تکليف داري، يا به عبارتي تا جايي نگران يه موضوع باش که بتوني تغييرش بدي نه بيشتر.
- گروه؛ مجتبي راعي، فرهاد توحيدي، عليرضا رئيسيان، امين تارخ و...
- مهدي؛ مهدي عسگرپور
- سيمين؛ فاطمه معتمدآريا
- مجتبي؛ مجتبي ميرطهماسب
- ابراهيم؛ ابراهيم حاتمي کيا
- رضا؛ رضا کيانيان
- مرد، مرد،