دوشنبه، 4 آبان 1388 - شماره 2086
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: تاريخ
بازخواني رويارويي دو جبهه
يک سال التهاب

بيژن موميوند

تابستان 59 تا تابستان 60 يکي از حساس ترين و بحراني ترين مقاطع پس از پيروزي انقلاب بوده است؛ دوره يي که مي توان آن را «سال سرنوشت» ناميد. اين 12 ماه به اندازه سال هاي بسياري حادثه به خود ديد. در بين همه حوادث و رويدادهاي اين دوره، اوج گيري اختلاف ميان بني صدر و حزب جمهوري اسلامي و بسياري ديگر از مسوولان نظام، و شهادت آيت الله بهشتي از اهميت بيشتري برخوردار است.

از ابتداي تابستان 59 با جنجال موسوم به «نوار آيت»، پروژه تهاجم به شخصيت هاي محوري حزب جمهوري از جمله دکتر بهشتي، توسط بني صدر و حاميانش کليد مي خورد و حزب جمهوري اسلامي را به مانع تراشي در کار معرفي نخست وزير معرفي مي کنند. بني صدر تا حد توان بر عدم معرفي شهيد محمدعلي رجايي به عنوان نخست وزير پافشاري مي کند، اما سرانجام راهي جز تسليم شدن در برابر اکثريت مجلس ندارد. با اين وجود انتشار مطالب تحريک آميز، جوسازي، پرونده سازي و افشاگري هاي بي امان در روزنامه «انقلاب اسلامي» شتاب و شدت مي گيرد.

پروژه دشمن سازي

بني صدر در سخنراني 17 شهريور 59 جبهه گيري و صف آرايي علني خود در مقابل مجلس، دولت و حزب جمهوري اسلامي را به ميان توده مردم مي کشاند و همه را دشمن خود قلمداد مي کند و از باند چندنفره يي سخن مي گويد که قصد برانداختن رئيس جمهور 11 ميليوني را دارند. دو روز بعد شهيد دکتر بهشتي برخلاف هميشه که لحن آرام و چهره متبسمي دارد، خيلي جدي مقابل دوربين تلويزيون ظاهر مي شود و مي گويد «ايشان غرئيس جمهورف کراراً در سخنان خود از گروه اقليتي که مانع کارشان مي شوند، ياد کرده اند. اگر منظورشان حزب جمهوري اسلامي است که بايد گفت مواضع حزب در قبال رئيس جمهور، دولت و مجلس مشخص و لذا تکليف روشن است.» اوج گيري اختلاف ها و چالش ها سرانجام باعث واکنش شديد و علني امام در 16 آبان 59 مي شود. ايشان هشدار مي دهند؛ « اي سران، چرا اينقدر خوابيد؟ چرا چشمان تان را باز نمي کنيد؟ چرا بايد اين روزنامه ها به اختلافات دامن بزنند؟ هر کس هر جا صحبت مي کند، بر ضد هم صحبت مي کند، هرجا مي نويسد، برضد هم مي نويسد...» در 15 آذر لحن امام، تندي و قاطعيت بيشتري مي گيرد. امام دوباره براي حفظ تماميت انقلاب احساس خطر مي کند که اين گونه سخن مي گويد؛ «خيال نکنيد در اين نسل مي شود کودتا کرد... مردم با کسي که مي خواهد قدرت خويش را تثبيت کند، مخالفت مي کنند و کسي که بخواهد چنين کند، آبروي خويش را مي برد.»

جنجال در دانشگاه

ميتينگ 14 اسفند دانشگاه تهران به مناسبت سالروز درگذشت دکتر مصدق به صحنه بي سابقه يي از صف آرايي و رويارويي حاميان بني صدر با حاميان حزب جمهوري تبديل مي شود. جمعيتي عظيم سراسر دانشگاه، زمين چمن و خيابان هاي اطراف را فرا گرفته بود. جمعيت مثل انبار باروتي است و هر دم امکان دارد با يک جرقه مشتعل شود. در وسط زمين چمن پلاکاردهايي در دست بني صدري ها است که در آنها شعارهايي عليه حزب جمهوري و دکتر بهشتي به چشم مي خورد؛ «مسلمان به پا خيز، حزب شده رستاخيز» و... در خارج از دانشگاه و خيابان هاي جنوبي و شرقي زمين، گروه مخالف بني صدر شعارهايي با اين عناوين مي دهند؛ «ابوالحسن پينوشه، ايران شيلي نميشه»، «تا مرگ شاه دوم نهضت ادامه دارد». ناگهان جواني در ميان جمعيت به سوي چند دختر چادري که عکس هاي امام را در دست دارند، يورش مي برد و آنها را پاره پاره و به هوا پرتاب مي کند و جمعيتي که شاهد صحنه بودند، او را تشويق مي کنند. ساعت 40/3، بني صدر در ميان سوت و کف زدن جمعيت به جايگاه مي آيد و شعارهاي ضدحزب به اوج مي رسد. ناگهان با اصابت يک نارنجک و پرتاب سنگ، وضعيت بحراني مي شود و با هدايت ميليشياي مجاهدين(منافقين) ، جمعيت داخل زمين چمن نيز به دادن شعارهاي جهت دار مي پردازند؛ «اخلال تو ميتينگ ها کار حزبه»، «بني صدر افشا کن، بهشتي را رسوا کن». بني صدر در قسمتي از سخنانش چند برگ و کارت شناسايي را به جمعيت نشان مي دهد و آنها را متعلق به افرادي از کميته انقلاب اسلامي و حزب جمهوري اسلامي مي خواند که آنان را به عنوان چماق دار دستگير کرده بودند. پس از اعلام اين مطلب با شعار «سردسته چماق داران، بهشتي» مورد تشويق قرار مي گيرد. در اين هنگام از جلوي جايگاه، جماعتي پا به زمين مي کوبند و فرياد مي زنند؛ «بني صدر بني صدر اذن جهادم بده»، و سرانجام جواز حمله از سوي بني صدر اين گونه صادر مي شود؛ «مردم، اينها را از اينجا بيرون کنيد. اينان را بيرون کنيد». و بعد پشت سر هم افرادي که صورت شان با ضربه هايي شکافته و خونين شده بود، در حالي که همچنان بر سر و صورت شان مشت و لگد کوفته مي شد، از ديوار شرقي به پايين پرتاب مي شوند.

در پاسخ به تلگرام آيت الله العظمي گلپايگاني درباره حادثه دانشگاه تهران که در آن خواستار «اقدام فوري و سريع امام، قبل از بروز فتنه هاي خطرناک و حوادث غيرقابل پيش بيني» شده بودند، سرانجام در 16 اسفند فرمان شناسايي و مجازات عاملان حادثه پنجشنبه توسط امام صادر مي شود. امام فرمودند؛ «بايد گروه ها و دسته هاي منحرف بدانند که من با احساس تکليف با آنان برخورد مي کنم و به شرارت هاي ضداسلامي خاتمه مي دهم.» سرانجام در 24 اسفند ملاقات مهم سران کشور و چهره هاي اصلي دو گروه مخالف، مرکب از؛ آيت الله دکتر بهشتي، بني صدر، آيت الله موسوي اردبيلي، نخست وزير محمدعلي رجايي، آيت الله خامنه يي(مقام معظم رهبري)، آيت الله هاشمي رفسنجاني و مهندس مهدي بازرگان با امام خميني، در منزل ايشان انجام مي شود. اين جلسه با ابتکار و پيشنهاد امام و در راستاي همفکري مسوولان و حل اختلافات و گفت و گو براي رسيدن به تفاهم صورت مي گيرد و با توجه به حساسيت و اهميتي که داشته تا ساعت ها به طول مي انجامد.

مواضع صريح امام

هر چه مي گذرد، بني صدري ها بر شدت حملات خود مي افزايند و امام ناچار مي شود مواضع تندتري عليه آنها بگيرد. امام در سخنراني 7 خرداد 60 در ديدار با نمايندگان مجلس به طور علني در برابر بني صدر و گروه هاي حامي به طور بي سابقه يي موضع قاطع مي گيرد و بر قدرت و محوريت مجلس تاکيد مي کند و آن را «مرکز همه قدرت ها و قانون ها» مي خواند و به اين ترتيب بر القائاتي که رئيس جمهور را تافته جدا بافته و همه کاره و مالک الرقاب مملکت و قطبي مستقل و مافوق همه نهادها و نظارت ها مي داند، خط بطلان کشيد؛ «غلط مي کني قانون را قبول نداري، قانون تو را قبول ندارد... اگر آقاي رئيس جمهور يک قدم از حدودش در قانون اساسي کنار برود، من با تمام قوا با او مخالفت مي کنم... ملت، شخص پرست نيست. اينقدر تبعيت از هواي نفس نکنيد... بترسيد از آن روزي که مردم بفهمند در باطن ذات شما چيست...» آيت الله دکتر بهشتي نيز همين روز در مصاحبه مهمي به موارد تخلف بني صدر از قانون مي پردازد و عدم همکاري او را با ساير قواي کشور اعلام مي کند و در مورد ملاقات خود با امام گفت؛ «امام سخت تاکيد داشتند که هر مسوولي و نهادي به وظايفش در چارچوب قانون اساسي عمل کند و همه بکوشند از ايجاد جو تشنج و جوسازي دور بمانند.»

بني صدر در 9 خرداد با سخنراني در پايگاه هوايي شيراز، رسماً آغازگر تخلف از فرمان 10 ماده يي امام در مورد خودداري سران سه قوه از سخنراني تا پايان جنگ مي شود. همچنين در 18خرداد و در پي توقيف روزنامه «انقلاب اسلامي» به همراه چندين نشريه ديگر از سوي دادستان انقلاب به اتهام تشويش اذهان و مطالب کذب، بني صدر طي اظهاراتي شديداً تشنج آميز و در يک واکنش انتحاري، علناً مردم را به قيام عليه نظام تحريک کرد و بارها مردم را به مقاومت و استقامت فرا خواند. به فاصله چند ساعت پس از اظهارات بني صدر در همدان، امام او و تفکري که او نماينده و سخنگوي آن شده را افشا کردند و مقاومت قلابي بني صدريان را نقش بر آب ساختند و با لحن قاطع تهديد کردند با آنان همان مي کنند که با شاه کردند.

در روز 20 خرداد امام در اقدامي بي سابقه، ابوالحسن بني صدر را از مقام فرماندهي کل قوا عزل کرد. بني صدر که براي بازديد از جبهه ها به ايلام و کرمانشاه رفته بود، به دنبال فرمان امام بر عزل وي برنامه سفر را لغو کرد و به تهران برگشت.

نقطه پايان

سرانجام بني صدري ها و مجاهديني ها (منافقين) به نقطه پايان رسيدند و در 30 خرداد رسماً جنگ مهيب و خونين خود را با انقلاب آغاز کردند و سازمان مجاهدين خلق به رهبري مسعود رجوي با اطلاعيه سياسي نظامي شماره 28 عملاً وارد فاز عمليات مسلحانه عليه نظام و مردم شد. تهران در اين روز تا پاسي از شب ساعاتي خونين و خشونت بار را گذراند. منافقين با آلات قتاله و پنجه بوکس و دشنه و قداره و نارنجک وحشيانه و جنون آسا به مردم حمله کردند. حوادث 30 خرداد تهران 14 شهيد و صدها مجروح داشت. پيکر شهدا 31 خرداد تشييع شد. در اين روز تعداد زيادي از مردم جلوي مجلس تجمع کردند تا از نمايندگان، راي عدم کفايت سياسي رئيس جمهور را درخواست کنند. سرانجام عصر عدم کفايت سياسي بني صدر با 177 راي موافق و يک راي مخالف به تصويب رسيد و امام نيز آن را تاييد کرد و حيات سياسي او پايان يافت. اما اين تازه آغاز انتقام گيري مخالفان بود.

روز سياه

ششم تير عوامل مجاهدين امام جمعه تهران آيت الله خامنه يي(مقام معظم رهبري) را ترور کردند. رجوي و منافقين سعي داشتند تقصير را گردن گروهک منقرض فرقان بيندازند و بگويند جريان هاي زيادي با آنها همراه هستند.

هنوز يک روز از ترور نا موفق آيت الله خامنه يي نگذشته بود که حادثه تروريستي بسيار ناگوار ديگري رخ مي دهد و بر اثر انفجار بمب نيرومندي در سالن اجتماعات حزب جمهوري، آيت الله بهشتي و تعداد زيادي از اعضاي حزب که اغلب نماينده مجلس يا وزير و معاون وزير بودند، به شهادت مي رسند. عامل انفجار هفتم تير، فردي به نام محمد رضا کلاهي دانشجوي دانشگاه علم و صنعت بود که پس از پيروزي انقلاب به سازمان مجاهدين خلق پيوست و با حفظ اين عضويت، ابتدا پاسدار کميته انقلاب اسلامي شد و بعد با هدايت سازمان، به داخل حزب جمهوري اسلامي نفوذ کرد. او در حزب ارتقا يافت و مسوول دعوت ها براي کنفرانس ها و ميزگردها و جلسات شد. ضمن آنکه مسوول حفاظت حزب نيز بود. او بمب را با کيف دستي خود به داخل جلسه حزب جمهوري اسلامي واقع در نزديکي چهارراه سرچشمه تهران انتقال داد و دقايقي قبل از انفجار، از ساختمان حزب خارج شد. در جلسه هفتم تير حزب جمهوري پس از تلاوت آياتي از قرآن اعلام برنامه، بحث روز درباره تورم بود، اما عده يي از حاضران جلسه درخواست مي کنند راجع به انتخابات رياست جمهوري نيز بحث شود. شهيد بهشتي نيز در اين زمينه سخناني ايراد مي کند. بر اساس نوار ضبط شده، آخرين جملات او در لحظات قبل از انفجار چنين بود؛ «... ما بار ديگر نبايد اجازه دهيم استعمارگران برايمان مهره سازي کنند و سرنوشت مردم ما را به بازي بگيرند. تلاش کنيم کساني که متعهد به مکتب هستند و سرنوشت مردم را به بازي نمي گيرند، انتخاب شوند و...» در فاجعه هفتم تير علاوه بر شهيد آيت الله بهشتي رئيس ديوان عالي کشور، 72 نفر ديگر از جمله چهار وزير، چند معاون وزير، 27 نماينده مجلس و جمعي از اعضاي حزب جمهوري اسلامي به شهادت رسيدند. امام خميني در پيامي که به اين مناسبت انتشار دادند، فرمودند؛ «اين کوردلان مدعي مجاهدت براي خلق، گروهي را از خلق گرفتند که از خدمتگزاران فعال و صديق خلق بودند.» امام تاکيد کردند؛ «بهشتي مظلوم زيست و مظلوم مرد و خار چشم دشمنان اسلام بود.»

ريشه يابي نابودي قسمت اعظم کتاب مقدس زردشتيان
اوستا از ديرباز تا اکنون

امين معصومي

مي ستاييم روان هاي مردان و زنان پيرو راستي را، در هـر سـرزميني که زاده شـده باشند.

مـردان و زنـانـي که بـراي پـيروزي آيـين راستي، کوشيده اند، مي کوشند و خواهند کوشيد.

(فروردين يشت، بند 154 )

اوستا، کهن ترين مجموعه نوشتارهاي ايرانيان و کتاب ديني زردشتيان است. در باب تحريف يا عدم تحريف اوستاي اصلي و اساساً زمان نگارش اوستا و نحوه حفظ آن در دوران باستان، نظرات گوناگون و متناقضي ميان محققان ايران باستان و عالمان دين زردشتي وجود دارد. برخي چون «آبه فرانسوا نو» بر اين اعتقادند که اوستا پس از انقراض ساسانيان به نگارش درآمد و تا پيش از آن به صورت سينه به سينه حفظ مي شده است. عده يي از دانشمندان چون «نيبرگ» بر اين اعتقادند که اوستا در دوران ساسانيان به نگارش درآمده است. عده يي هم نگارش آن را به پيش از ساسانيان ربط مي دهند. اما مساله ديگر پيرامون اوستا محتواي آن است که برخي معتقدان به آن، گويند محتواي اوستا بدون تحريف و تغيير از زمان شخص زردشت، پيامبر بزرگ ايرانيان، تا به امروز حفظ شده است. در عين حال عده يي از دانشمندان و علاقه مندان به دين باستاني ايرانيان معتقدند چه در زمان نگارش اوستا و چه پيش و چه پس از آن، بنا به علل و عوامل فراوان، متون اوليه اوستا دچار حذف و اضافاتي شده است. با آنکه باب بحث در مورد کيفيت اوستا کماکان باز است و دانشمندان از زواياي مختلف به بررسي مسائل مربوط به حواشي آن مي پردازند، در اين مقاله سعي شده است به بيان نظريات پروفسور «آرتور کريستين سن» در باب اين موضوع، که مورد تاييد بسياري از باستان شناسان است، پرداخته شود؛ اوستا در شکل کنوني خود داراي پنج بخش است که تشکيل مي شوند از؛ يسنا (گاهان بخشي از يسن است)، ويسپرد ، ونديداد ، يشت ها و خرده اوستا.

اما از نظر زماني اوستا به سه بخش متفاوت تقسيم مي شود؛ بخش يکم شامل «اوسـتـاي کـهـن» که مضامين آن از نظر زماني متعلق به روزگار پيش از زردشت (بيش از حدود دو هزار و هشتصد سال پيش) است اما نگارش آن متعلق به عصرهاي پس از زردشت است و هنگام اين نگارش و بازنويسي دگرباره، تا اندازه يي مضامين و باورهاي جديدتر را به متن هاي کهن اضافه کرده اند.

بخش دومً اوستا از نظر زماني شامل «گـاتـهـا» است که سروده هاي مينوي شخص زردشت، پيام آور بزرگ ايراني به شمار مي رود. هر چند از نظر مضمون پس از اوستاي کهن سروده شده است اما از نگاه زبان و نگارش، کهن ترين بخش اوستاي موجود است.

بخش سوم اوستا از نظر زماني شامل يـسـنـا، يـشـت هاي جديد، ويـسـپـرد، ونـديـداد و خـرده اوسـتـا است که همگي جزء اوسـتـاي نـو به حساب مي آيند. اما نبايد از اين نکته غافل بود که بسياري از مضامين همين بخش هاي جديد نيز برگرفته و اقتباس شده از باورها و نوشتارهاي کهن است اما اين آميختگي به حدي است که امکان تفکيک را ميسر نمي سازد.1

اگر بخواهيم درباره سير جمع آوري و نگارش اوستا به طور دقيق صحبت کنيم، بايد اعتراف کرد که اطلاعات مربوط به قبل از ساسانيان محققاً غيرقابل استناد است خصوصاً نکاتي که درباره اوستاي هخامنشي بيان مي شود. به طور مثال ادعا مي شود متن اصلي اوستا روي 12 هزار پوست گاو نوشته شده بوده، يا از اسکندر مقدوني به عنوان سوزاننده اين اوستا ياد مي کنند. اين روايت ها را به رغم شايع بودن، از نظر تحقيقي و علمي نمي توان تاييد کرد. به عقيده «نيبرگ» اوستا در مدارس ديني هميشه سينه به سينه حفظ مي شده است.

بنا بر روايات مستند پارسيان، اردشير اول (اردشير بابکان موسس سلسله ساساني) پس از جلوس، تنسر (هيربدان هيربد، بالاترين مقام مذهبي) را فرمان داد که متون پراکنده اوستاي موجود در عهد اشکاني را جمع آوري و تاليف کند، تا آن را کتاب رسمي و قانوني قرار دهند. شاپور اول (پسر اردشير) چون به شاهي نشست، کتبي علمي راجع به طب و نجوم و حکمت را که دانشمندان ايراني که بعضاً تحت تاثير نفوذ افکار يونانيان و هنديان نگاشته بودند به اوستا الحاق کرد. با اين حال مجادلات و اختلافات مذهبي همچنان ادامه داشت و شاپور دوم (پسر شاپور اول) براي ختم گفت وگوها مجمعي از موبدان و مغان تشکيل داد. اين مجمع متن صحيح و قطعي اوستا را تصويب کرد و آن را به 21 نسک يا کتاب تقسيم کرد.

بنابراين اوستاي ساساني، که قسمت کوچکي از آن فعلاً باقي است، نه تنها مشتمل بر احکام ديني بوده، بلکه حکم دايره المعارف بزرگي داشته، که در آن علوم مختلف از جمله علم مبدأ و معاد، اساطيرالاولين، نجوم، علم تکوين، امورعامه و طبيعيه و فقهيه، حکمت عمليه عهد ساساني و... وجود داشته است.2

در باب نابودي قسمت اعظم اوستا گمانه هاي فراواني وجود دارد. خصوصاً در ميان عموم رايج است در هنگامه يورش مغول به سرزمين ايران چنين واقعه يي روي داده است. مي دانيم مسلمانان، زردشتيان را اهل کتاب مي شمرده اند، بنابراين نابود شدن کتب مقدس را نمي توان به تعصب اسلاميان منسوب کرد و چنان که هم اکنون تنها کتابي که خلاصه يي از نسک هاي فراموش شده اوستا را در اختيار ما قرار مي دهد غکتاب «دينکرد»ف در قرن نهم ميلادي (دو قرن پس از ورود اسلام به ايران) نگارش شده است. همچنين از آثار ابوريحان بيروني و ديگر نويسندگانً همزمان او به درستي دريافته مي شود که بخش هايي از اوستا که امروزه در دسترس نيستند، به انضمام تفسير معروف به «زند»، در زمان آنان موجود بوده و ايشان در نوشتارهاي خود به آنها استناد کرده اند.

«پروفسور آرتور کريستين سن» باستان شناس نامي و صاحب مقالات متعدد درباره ايران باستان در بررسي اين پديده، نقش ايرانيان را پررنگ معرفي مي کند. از اينجا پي مي بريم که چرا نسک هاي حقوقي و نظاير آن در طاق نسيان مانده است، زيرا در آن زمان دولت زردشتي وجود نداشت و نسک هاي حقوقي، بي فايده و خالي از اهميت و اعتبار مي نمود.

اما چرا ايرانيان نسک هايي را که شامل علم مبدأ و معاد و تکوين و ساير علوم اساسي بود، حفظ نکردند؟

براي پي بردن به اين مطلب بايد از دوران خسرو انوشيروان بلندآوازه ترين شاه ساساني ياد کرد که راه ورود انديشه هاي گوناگون از يونان و هند را تا حدي باز گذاشته بود. شيوع رسالات گوناگون به منزله آغاز آزادي افکار بود، که چندان براي روحانيون قشري مفيد واقع نشد. روحانيون زردشتي هر روز قدمي واپس رفتند. سادگي افسانه هاي باستاني و تعدي هاي فراواني که در طول حکومت ساسانيان بر پيکره دين مزديسني وارد بوده، تدريجاً حتي علماي دين را هم ناراحت و مشوش کرد. ناچار تاويلات استدلالي براي حکايات مزبور پيش آوردند و از راه هاي عقلي در اثبات آنها کوشيدند.

در مباحثه يي که يکي از مغان با «گيورگيس عيسوي» کرده، چنين گفته است؛ «ما به هيچ وجه آتش را خدا نمي دانيم بلکه به وسيله آتش خدا را مي ستاييم، چنان که شما به وسيله خاج او را عبادت مي کنيد.» گيورگيس، که خود از مرتدان ايراني بود، در پاسخ چند عبارت از اوستا را مي خواند، که در آنها آتش را چون خدايي نيايش کرده اند. آن مغ پريشان شد و براي اينکه مغلوب مباحثه محسوب نشود، گفت؛ «ما آتش را مي پرستيم از اين روي که با اوهرمزد از يک طبيعت است.» گيورگيس پرسيد؛ «آيا هرچيز در اوهرمزد هست در آتش هم موجود است؟» مغ جواب داد؛ «بله.» گيورگيس گفت؛ «آتش نجاسات و مدفوع اسب و هرچه را بيابد مي سوزاند، پس اوهرمزد هم، که از همان طبيعت است، اين چيزها را مي سوزاند؟» چون سخن به اينجا رسيد، مغ بيچاره از جواب عاجز ماند.3

پروفسور کريستين سن معتقد است تحت تاثير افکار جديد، آن خوشبيني نخستين، که بنيان دين زردشتي و محرک مردمان به کار و کوشش بود، پژمرده و گسيخته شد. ميل به زهد و ترک، رفته رفته وارد آيين زردشتيان شد و بنيان اين ديانت را برانداخت. در اين وقت عقيده زروانيان (زروان مهم ترين مذهب دين زردشت در زمان ساسانيان محسوب مي شد) موجب شد مردمان اعتقاد به جبر پيدا کنند، و اين به منزله زهري جانگزاي بود، که روح مزديسني قديم را از پاي درآورد.4

دين زردشتي در زمانه ما از دو طريق شناخته مي شود؛ يکي از راه اوستاي فعلي و کتب ديني پهلوي، که بعد از ساسانيان به رشته تحرير درآمدند. و ديگري از راه کتبي که اجانب راجع به اين شريعت در زمان ساسانيان نوشته اند. هنگام بررسي اين دو طريق شاهد تفاوت هاي زيادي ميان آنها هستيم.

کريستين سن در توضيح اين اختلافات بيان مي کند آيين دين زردشتي در پايان عهد ساساني تهي و بي مغز شده بود و انحطاط، قطعي و ناگزير مي نمود. هنگام غلبه اسلام، روحانيون دريافتند که بايد کوشش فوق العاده يي براي حفظ شريعت خود از انحلال تام کنند. اين کوشش صورت گرفت. عقيده به زروان و اساطير کودکانه را، که به آن تعلق داشت، دور انداختند و آيين مزديسني را بدون شائبه زروان پرستي مجدداً سنت قرار دادند. در نتيجه قصصي که راجع به تکوين جهان در ميان بود، تبدل يافت. پرستش خورشيد را ملغي کردند تا توحيد شريعت اوهرمزدي بهتر نمايان باشد. بسي از روايات ديني را يا به کلي حذف کردند يا تغيير دادند و بخش هايي از اوستاي ساساني و تفاسير آن را به کناري گذاشتند يا از بين بردند، به همراه بسياري از تغييرات ديگر. و اين نکته قابل توجه است که يشت هاي مربوط به تکوين (شامل افسانه هاي فراوان و کودکانه)، که خلاصه آنها در کتاب دينکرد باقي مانده، به قدري تحليل رفته است که چند سطري بيش نيست و از آن هم چيزي مفهوم نمي شود.5

همه اين تغييرات در قرون بعد از انقراض ساسانيان واقع شد و جالب آنکه در کتب پارسي اشاره يي به اين اصلاحات نشده است. روحانيون زردشتي، اين شريعت اصلاح شده زردشتي را چنان وانمود کرده اند که همان شريعتي است که در همه زمان هاي سابق برقرار بوده است. به همين ترتيب روحانيون زردشتي با اسلحه استدلال توانستند با اهل ساير اديان، حتي با مسلمانان، مجادله کنند و در آغاز به هيچ وجه مغلوب نشوند.

به هر روي اينچنين مجموعه عظيم اوستا که شامل 21 نسک بود، توسط ايرانيان زردشتي به قدري خلاصه و معدوم شد تا اوستاي امروزين از لحاظ حجم کمتر از يک نسک اوستاي ساساني است.

پي نوشت ها؛------------------------

1- اوستاي کهن، رضا مرادي غياث آبادي

2- ايران در زمان ساسانيان، آرتور کريستين سن، انتشارات نگاه، صفحه 152

3- همان، صفحه 420

4- همان، صفحه 421

5- همان، صفحه 423

چهره
کار مملکت را تباه نبايد کرد

رابعه موحد

فقط 120 سال از شهادت مردي مي گذرد که ميرزاتقي خان نام داشت ملقب به اميرکبير. از ده هزاوه بود. پدرش کربلايي محمدقربان در دستگاه قائم مقام اول سمت آشپزي داشت. در کودکي اش همبازي کودکان اين خاندان بود و اين نزديکي باعث شد قائم مقام و پسرش ميرزاابوالقاسم به تعليم و تربيت ميرزاتقي خان علاقه نشان دهند. هوش و شوق فراوان وي به يادگيري و آموختن مشوق اصلي قائم مقام به حمايت از اين کودک بااستعداد بود.

اولين شغل وي در دستگاه حکومت قاجاريه، مامور محاسبات فيل خانه بود و چنان محاسبات دقيقي ارائه مي داد که باعث تحسين همگان مي شد. ميرزا قائم مقام بزرگ در اواخر عمر به علت نابينايي خود امير را مامور کرد در خواندن و نوشتن امور مملکت به او کمک کند. او سپس به مقام منشي گري نظام ارتقا يافت و کم کم مستوفي شد و با هياتي همراه خسروميرزا (پسر عباس ميرزا) در سفري به روسيه توانست از تيره تر شدن روابط ايران و روسيه به خاطر قتل گريبايدوف جلوگيري کند. پس از مرگ اميرنظام زنگنه در سال 1257 به سمت وزارت نظام آذربايجان رسيد. از آنجا که روز به روز محبوبيت و قدرت امير در بين قشون آذربايجان بيشتر مي شد حاجي ميرزا آغاسي صدراعظم او را به منظور دور کردن از ايران به ارزنه الروم فرستاد تا به اختلافات عميق و چندين ساله بين ايران و عثماني رسيدگي کند؛ اختلافاتي که هيچ اميدي به حل آن نبود، اما امير با موفقيت اين ماموريت را به پايان رساند و در سال 1262 به ايران بازگشت. امير در بازگشت خود با شورش اشرار آذربايجان مواجه شد و شخصاً براي آرام کردن شهر و جلوگيري از قتل و غارت ارامنه تبريز اقدام کرد و در سال 1264 با درايت کم نظير خود توانست شاهزاده تهيدست و مقروض قاجار يعني ناصر الدين ميرزا را به تهران برساند تا به موقع در تخت شاهي جلوس کند. شب تاجگذاري، ناصرالدين شاه ميرزاتقي خان را با دريافت خلعت مرواريد دوزي به صدارت ايران برگزيد و از فرداي آن روز وي به رتق و فتق امور آشفته ايران پرداخت و به دوست و دشمن فهماند که روابط بين المللي اش با دول خارجه بر پايه احترام متقابل خواهد بود و اگر پاي منافع ايران در ميان باشد روس و انگليس و فرانسه و عثماني برايش يکسان است و با اينکه ناصر الدين شاه تمايلي به آگاهي و بيداري مردم نداشت به نشر روزنامه آغاز کرد و کار ترجمه کتب علمي خارجي را در ايران رواج داد، روابط پستي بين تهران و ساير شهرها را گسترش داد، کارخانه هاي نساجي، بلورسازي، چيني سازي و صنعت چاپ را وارد ايران کرد و به حمايت از توليدکننده ايراني پرداخت. او خريد روزنامه را براي موسسات دولتي اجباري کرد تا فرهنگ روزنامه خواني را رواج دهد. سال 1266 بود که تصميم به تاسيس دارالفنون گرفت و براي تعليم علوم و صنعت و علوم نظامي پيشرفته مسيو جان را مامور کرد معلماني از آلمان و اتريش استخدام کند. اميرکبير به تشکيل نظام جديد لشگري اهميت مي داد و شکست هاي پي در پي ايران از روسيه را به علت فقدان نيروي نظامي منظم مي دانست. وي در مدت کوتاهي ثبت و ضبط کارهاي دولتي به ويژه وزارت خارجه را سر و سامان داد و دست سفراي خارجي به ويژه روس و انگليس را از امور مملکت کوتاه کرد؛ در حالي که قبل از امير حتي عزل و نصب هاي کوچک دولتي نيز با توصيه نامه ها و سفارشات دولتين انجام مي گرفت. محبوبيت و قدرت امير اطرافيان شاه را که روز به روز از قدرت بي دليل و اقدامات خودسرانه شان کاسته مي شد به هراس افکند و به تحريک شاه و توطئه چيني پرداختند. بي اعتنايي امير به موقعيت ها و القاب درباريان و شاهزادگان و بي اعتنايي به فرنگي ها و تصميمات آنان باعث متحد شدن دشمنان داخلي و خارجي امير شد. و بالاخره آنها با همکاري مهدعليا توانستند شاه را نسبت به امير بدبين کنند. پنجشنبه 19 محرم 1268 شاه از پذيرفتن روزانه امير امتناع کرد. امير رسم قاجاريه را نيک مي دانست پس به خانه رفت و منتظر پيک شد؛ پيکي که مي دانست خبر شومي دارد.

دستخط عزل امير از راه رسيد. امير به سختي توانست ملاقاتي ديگر با شاه داشته باشد و چنين گفت؛ مملکت را به نظام کردم. کارهاي صعب را به کام کردم. دبيران و دفترخانه آراستم. لشگر و قورخانه پيراستم. اگر من نباشم کيست ديوان ايران را ارتقا دهد. به جاي پاداش مرا کيفر مرد گناه نبايد داد. کار مملکت را تباه نبايد کرد.

شاه برآشفت. آقاخان نوري را به جاي امير نشاند. اقدامي که تا آخر عمر شاه باعث عذاب وي بود و مي گفت بعد از امير 40 سال است که مي خواهم از چوب آدم بتراشم، نمي شود.

امير به کاشان تبعيد شد. اما دل دشمنان آرام نبود زيرا يقين داشتند شاه از کرده خود پشيمان خواهد شد و 40 روز توطئه هاي شيطاني شان منجر به اين شد که دستور قتل امير را از شاه گرفتند و شادمانه مردي به نام حاج علي خان مقدم مراغه يي را مامور اجراي اين حکم ننگين کردند. اين مرد توسط امير به دربار آمده و سمت فراشباشي گرفته بود و توانسته بود در مدت کمي خود را به مهد عليا نزديک کند. فراشباشي که قرار بود فردا صبح به کاشان برود و امير را طبق دستور شاه راحت کند از ترس پشيماني شاه شبانه با تيزروترين اسب به کاشان رفت در حالي که قبل از رفتن پيام شاه را دريافت کرد که بايد فردا قبل از رفتن به کاشان به ديدار شاه برود. او شتابزده بود تا حکم را اجرا کند و پاداش بگيرد و با نيرنگي همسر امير را که خواهر شاه بود از وي جدا کرد که امير بايد به حمام رود تا خلعتي را که شاه براي او فرستاده بپوشد و به حضور شاه برود. فراشباشي نه فرصت خداحافظي، نه اجازه وصيتنامه نوشتن را به امير نداد و جانش را با حکمي که سراسر بيداد به ملک ايران بود گرفت. فراشباشي بعد از اين جنايت بيشتر مورد اعتماد مهدعليا شد، پاداش ها گرفت و فرزندانش راه فرهنگ را پيش گرفتند. فراشباشي داغي جاودانه بر دل ملت ايران و ننگي جاودانه بر پيشاني خاندان خويش نوشت. ننگي که هرگز پاک نمي شود و داغي که هر روزي که يک ايراني ياد امير کند هنوز تازه و جانکاهش مي يابد. امير مردي بود که مصمم بود رنسانسي در ايران به وجود آورد و به تاييد تاريخ و انديشمندان جهان بي شک او قادر به برپايي چنين قيامتي بود و بي سبب نيست که روي سنگ مزارش نوشتند؛ «مردي بزرگ تمام شد.» حدود 160 سال از اين سوگواري مي گذرد؛ 160 سالي که براي تاريخ پيرمان از يک چشم برهم زدني نيز کوتاه تر است.

کتاب
بحران آگاهي و تکوين روشنفکري در ايران

بحران آگاهي و تکوين روشنفکري در ايران

حسين آباديان

انتشارات کوير

چاپ 1388



کتاب بحران آگاهي و تکوين روشنفکري در ايران که به تازگي توسط انتشارات کوير منتشر شد و اخيراً به عنوان کتاب برتر فصل جايزه يي هم دريافت کرد، تلاشي است براي شفاف سازي وضعيت روشنفکري در جامعه ايران ما. گرچه قالب کتاب مربوط به دوران مشروطه است اما بسياري از نقد هايي که نويسنده بر روشنفکران آن عصر وارد کرده به نظر مي آيد هنوز هم درخور تامل است هر چند جا دارد چنين کتابي در مورد انقلاب اسلامي و پس از آن نگاشته شود. آباديان در اين کتاب پيدايش پديده روشنفکري در عصر مشروطه را در تعامل و تقابل با غرب به اجمال توضيح داده و سپس به کاستي ها و کارکردهاي آن در آن برهه پرداخته است. در فصل مقدماتي کتاب به نقد و بررسي روش شناختي آثاري پرداخته شده که توسط محققان قبل از اين درباره مشروطه ايران نگاشته شده است. آثار ميرزا ملکم خان، فريدون آدميت، عبدالهادي حائري، ماشاءالله آجوداني و حتي باقر مومني و آرامش دوستدار از ديدگاه نويسنده نقادي شده اند. نويسنده در اين فصل ضمن بررسي آثار ديگران ديدگاه هاي خود را نيز ارائه کرده است. اين بخش با رويکردي کارکردگرا مشروطه مشروعه را مورد بازنگري قرار داده و آن را نه از سر حمايت از استبداد بلکه به عنوان نظريه يي مطرح و مبتني بر فقه و شرع عنوان کرده است. به گفته نويسنده اين تلاشي بوده است براي بومي کردن مشروطه تا ايراني با تفکر سنتي و ديني بتواند آن را بفهمد. وي اين مفهوم را از ابداعات قبل از مشروطه و کساني چون ناصرالملک و مهدي قلي خان هدايت دانسته و شيخ فضل الله نوري را هم از همين منظر مطرح مي کند. کتاب در فصل ديگري به تعامل جامعه ايراني با فرهنگ و تمدن غرب پرداخته و نقش مطبوعات و مراودات اقتصادي و تجاري را در اين زمينه شکافته است تا نشان دهد چگونه فرهنگ و افکار غربي با سنت ها و افکار ايرانيان برخورد کرده و چه امتزاجي صورت گرفته است. در اين کتاب نگاهي هم به پيشتازان ترقي خواهي و اصلاحات در جامعه ايران شده و با عنوان اصلاح طلب نابهنگام وضعيت تراژيک ميرزاتقي خان اميرکبير و قبل از او قائم مقام فراهاني را بررسي کرده است. نويسنده بر آن است اين مردان بزرگ زودتر از دوره تاريخي خود ظاهر شدند و مناسبات آن زمان ظرفيت هضم و جذب آنان را نداشت. پس از آن به شکل گيري پديده روشنفکري در دوران مشروطه مي رسيم. در اين فصل انديشه هاي آخوندزاده، مستشارالدوله، ملکم خان، طالبوف و ميرزاآقاخان کرماني بررسي شده و در رابطه با تبيين مشروطه و نظريه پردازي در اين باب ارزيابي شده است. اين کتاب مي خواهد نشان دهد روشنفکران در آن زمان فاقد انسجام فکري و فلسفي براي تبيين مشروطه خواهي بودند. او به نوعي آشفتگي فکري در ميان روشنفکران اشاره مي کند که قادر به توجيه و تبيين مسائل نبودند. جنبش مشروطه خواهي براي روشنفکر ايراني به مثابه آزموني تاريخي بود که مي توانست چهره واقعي خود را چون آينه يي در آن ببيند. او سعي کرده است اين چهره را بازنمايي کند و ضعف ها و کاستي هاي او را بنماياند. او براي اثبات آشفتگي فکري که به گمان او مهم ترين ويژگي روشنفکران آن دوران است به بررسي چند نمونه در پايان کتاب پرداخته است. بسياري مباحث مطرح شده در کتاب گرچه در قالب تاريخ مشروطه گفته شده اما هنوز در جامعه ايراني حضوري پررنگ دارند. از اين جهت کتاب خواندني و به روز است هر چند ديدگاه هاي مخالف نيز درباره مباحث طرح شده حرف هاي نويي خواهند داشت. به ويژه در رابطه با جنبش اصلاح طلبي و نقادان آن طرح اين مباحث مي تواند عمق بيشتري در انديشه هاي امروزين ايجاد کند.آخرين جملات کتاب پيام هاي امروزين کتاب را آشکار مي کند؛ «فقدان قوه فهم- يعني نداشتن قوه تمييز براي تشخيص ماهيت جريان هاي سياسي و اشخاص ذي مدخل در امر سياست- سطحي انگاشتن امور، راه حل ميانبر زدن و تمايل براي نيل سريع به مقصود، آفت اصلاحات است. به همين علت از درون هياهوهاي عصر مشروطه رضاخان سردار سپه ظهور کرد و بر اريکه قدرت استقرار يافت و باز هم به اين شکل بود که حکومت خودکامه يي شکل گرفت که براساس موازين مشروطه کاملاً ارتجاعي بود.» آباديان گويا در نظر دارد اين آسيب شناسي را ادامه داده و به سال هاي بعد از انقلاب مشروطيت نيز بپردازد. چنان که در اين کتاب از برخي مباحث با اشاره عبور کرده و بحث تفصيلي در آن باره را به مجلدات آينده حواله داده است.

عناوين اين صفحه
يک سال التهاب
اوستا از ديرباز تا اکنون
کار مملکت را تباه نبايد کرد
بحران آگاهي و تکوين روشنفکري در ايران

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام