دوشنبه، 4 آبان 1388 - شماره 2086
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
دوشنبه زار
ياد و يادگار از ديواري که نيست - يکم
علي اکبر قاضي زاده

تا ديوار برلين، محکم و استوار در سينه اروپا برپا بود، حرف يکدلي در اين قاره بيشتر به شوخي خنکي مي مانست. تنها برجا بودن ديوار، حتي بدون آنکه در پاي آن کسي قرباني شود يا نشود، به ياد مردم جهان صنعتي مي آورد که جدايي بر مبناي اعتقاد هنوز هست. ديوارهاي مانع را مي شود در گوشه و کنار دنيا هنوز يافت؛ چه با نمود بيروني و چه به شکل پنهان. در اروپا اما نمي شد چنين ديواري را برتافت.

وقتي هيتلر شکست خورد، چون هميشه جغرافياي سياسي دنيا تغيير کرد و جهان با نظم نويني رودررو شد اما شکست و حذف هيتلر تازه روشن کرد دو قطب سياسي - اقتصادي از اساس تضادهايي دارند که با امضاي هيچ تفاهمنامه يي قابل برطرف شدن نيست. نقطه يي که اين خصومت گسترده به روشني نمودي عيني مي يافت، ديوار برلين بود. اين ديوار از وسط سرزمين آلمان شکست خورده و پايتخت آن مي گذشت و در عمل نه دو کشور که قلمروي دو باور سياسي را از هم جدا مي کرد. در واقع ديوار برلين سدي بود که پيش روي نفوذ کمونيسم به جهان سرمايه بستند يا برعکس پيش روي سرمايه داري بستند تا به درون بهشت برابري و آزادي نفوذ نکند. درونمايه جنگ سرد، که سه دهه دنيا را سرگرم کرد، چيزي غير از به رخ کشيدن کاستي هاي سوسياليسم و پيروزي هاي سرمايه داري از يک سو و اثبات خلاف آن از جانب ديگر نبود. براي کامل کردن اين بگو مگوهاي تمام ناشدني، دو طرف براي اثبات اقتدار خود در زمينه گسترش مرگ افزارهاي پيشرفته و تاخت و تاز در پهنه کهکشان هم رقابت هايي خطرآفرين کردند.

جهان صنعتي شده در دهه هاي پاياني قرن نوزدهم با گسترش رو به فزوني طبقه متوسط شاغل در بخش صنعت و توليد که خواهان عدالت اجتماعي بود، رودررو شد؛ چرا بايد گروه هاي پر تعداد کارگران، محصول کوشش خود را به گروه کم تعدادي مالک کارخانه تقديم کنند؟ وقتي قرن نوزدهم رو به پايان مي رفت، انديشه سوسياليسم به دل طبقه هاي فرودست جهان صنعتي نور اميد تاباند؛ يک نظام حکومتي که در آن توليدکننده تهيدست، صاحب دسترنج خود باشد، کسي که روي زمين عرق مي ريزد سهمي عادلانه از کشته خود ببرد، گروهي با پشتوانه تبار، مقام اجرايي، نفوذ و... از مزيت هاي باورناکردني برخوردار نباشند و... مردم برخوردار از اين همه موهبت، بکوشند تا مردم نابرخوردار هم از صلح، برابري، آزادي، امنيت، عدالت و کرامت انساني بهره يي ببرند. عالي نيست؟ چرا، عالي است. تا امروز اما برپايي چنين نظام حکومتي يک آرزو مانده است.

شايد بد نباشد به ياد آوريم اخگرهاي برآمده از آتشفشان سوسياليسم نظري، در نخستين سال هاي قرن بيستم پيش از آنکه در خاستگاه اين انديشه فرو ريزد، در ايران فرود آمد. مساواتي هاي قفقازي و باکويي در گريز از ماموران تزاري روسيه ايران و ميدان مشروطه خواهي را براي تمرين مهيا يافتند. سوسياليسم را بسياري از انديشمندان مترقي ترين طرح اجرايي براي برقراري عدالت بر آورد مي کردند و درست به همين سبب آرزومندان برپايي چنين نظام حکومتي مستقيم در برابر مقاومت کنندگان در برابر آن قرار گرفتند. از آن سو در شوروي، در چين در کشورهاي اقماري شوروي و در سرزمين هايي که اين شيوه عقيدتي را - با هر نوع تغيير در ماهيت آن- به اجرا گذاشتند، ميليون ها نفر قرباني چنين ايستادگي هايي شدند. خونين ترين رويارويي در خود شوروي و در زمان استالين اتفاق افتاد.

از سوي ديگر در اروپا، در امريکاي لاتين، در آسياي جنوب شرقي، در جهان اسلام و جهان عرب، در آفريقا و در جاهاي ديگر بي شماري از مردم قرباني تبليغ اين انديشه يا دفاع از آن شدند. تمام سال هاي قرن بيستم اين رويارويي ميليون ها انسان را به نابودي کشاند، از آزادي محروم کرد، به مهاجرت واداشت و از هستي انداخت و هنوز مي اندازد. در سراسر سياره بي شماري از مردم - و از قضا درس خوانده ترين آنان - قرباني همين گرايش يا ايستادگي در برابر آن شده اند. شايد اگر خوب بينديشيم تعداد آنان کمتر از مجموع قربانيان دو جنگ اول و دوم نباشد. از آن سو سوسياليسم بر بسياري از باورهاي ديگر هم اثر گذاشت و به آنان شکلي تازه بخشيد.

طرح گلاسنوست و پروسترويکاي گورباچف بايد به وابستگي سرزمين هاي آسياي مرکزي و کشورهاي سوسياليستي ديگر به شوروي پايان مي داد و داد؛ اين به معناي پايان 70 سال حکومت هاي سوسياليستي در بخش مهمي از دنيا بود. گو اينکه کوباي کاسترو، چين رو به رفاه و کره شمالي هنوز دليلي براي باقي ماندن در آن نظام عقيدتي دارند.

ديوار برلين تنها مانع آزادي انسان - دست کم غربي - بود؟ اگر وضع طوري بود که در دنياي سرمايه داري کسي، پروسترويکا مانندي را به اجرا مي گذاشت و ديوار برلين به نفع سوسياليسم فرو مي ريخت، چه؟ مردم دنيا به آرزوهاي ديرين سال خود مي رسيدند و - برخلاف دهه هاي پياپي که گذشت - کورسوي اميدي براي نسل هاي پيش رو پديد مي آمد؟ شايد نه.
کشور هفتاد و دو ملت
عشق مرزي نمي شناسد

پاکسيما مجوزي

افرادي که هند را مي بينند به دو دسته کلي تقسيم مي شوند. يا از هند متنفرند يا شيفته و شيداي آن هستند. فرانچسکا دختر ايتاليايي مطمئناً جزء دسته دوم است. او بعد از اتمام درسش در مقطع فوق ليسانس جامعه شناسي، در سازمان هاي غيردولتي زنان (NGO) مشغول به کار شد. به مناطق محروم، روستاها و شهرهاي دور و کوچک سر مي زد تا به زنان آن منطقه کمک کند؛ زناني که از هيچ حقوقي برخوردار نبودند و با همان باورهاي قديم گذران عمر مي کردند. ولي او هميشه مشکلات در هند را به جان مي خريد؛ تا اينکه خبر ازدواجش را به ما داد، آن هم با يک پسر سيک (سردار). خوشحال و متعجب بوديم. خودش گفت؛«بالاخره بعد از چهار سال آشنايي با سيمران و علاقه مند بودن به يکديگر و از طرفي اقامت در هند تصميم گرفتيم ازدواج کنيم.» هندي ها براي ازدواج معمولاً در مذهب و کاست خود ازدواج مي کنند و خارج شدن از کاست يعني طرد شدن براي هميشه، اما ازدواج سه روزه و مجلل فرانچسکا نشان داد که اين روزها هندي ها نيز تغيير کرده اند. براي برپايي عروسي بين اين دختر خارجي و پسر هندي غير از پذيرش از سوي خانواده و کاست، از آنجا که پدر سيمران ارتشي بود -براي حفظ موقعيت امنيتي- بايد از ارتش و دولت نيز اجازه رسمي دريافت مي کرد. عروسي در يکي از باغ هاي متعلق به ارتش برگزار شد و سه روز ادامه داشت. شب اول که مهماني خوشامدگويي به مهمانان بود و تفاوت عمده يي با گذشته در آن ديده مي شد. در شکل سنتي آن زنان دور هم جمع مي شدند و با ساز و آواز هاي محلي سعي داشتند فضا را شاد کنند و به عروس تازه وارد خوشامد بگويند. بعد از آن زني کوزه به سر که چراغي روي آن روشن بود به همراه آواز و سرور زنان ديگر از خانه بيرون مي آمد و به همه خوشامد مي گفت چون در آن زمان ها الکتريسيته و برقي وجود نداشت و امروزه با وجود تمامي امکانات، همچنان سعي مي کنند آن رسوم را به شکل نمايشي نشان دهند. بعد از آن مهماني رسماً آغاز مي شد. فرانچسکا لهنگا (بلوز و دامني بلند) فيروزه يي رنگ بر تن داشت و به همراه سيمران به مهمانان خوشامد مي گفت. روز دوم که به مهندي (يا همان حنابندان خودمان) معروف است،بيشتر افراد نزديک به عروس و داماد دعوت مي شوند و از بعد از ناهار تا غروب خورشيد ادامه دارد. عروس و داماد زير پارچه يي قرمزرنگ که توسط دو نفر نگه داشته مي شود، مي نشينند و تمامي مهمانان دستان خود را در ظرف پر از حنا مي کنند و آن را اول روي پا، زانو، دست، صورت و سر عروس و داماد مي کشند. بعد از اين کار عروس و داماد که سر تا پا حنايي شده اند به حمام مي روند و با لباس هايي زيبا به مهمانان مي پيوندند. فلسفه اين کار روشني و پاک شدن آنان از هرگونه بدي و پليدي است. سپس تمامي مهمانان روي دست يا پايشان حنا نقاشي مي کنند. اما حناي عروس بايد منحصر به فرد باشد. فرانچسکا هر دو طرف دستانش و روي پايش را به طور کامل مهندي گذاشت. غير از اين داماد نيز چون به مذهب سيک تعلق داشت سردار قرمزرنگ خود را با کمک پدرش بر سر بست. در روز سوم و آخر که از ساعت 11 صبح برگزار مي شد و تا بعد از ناهار ادامه داشت، عروس در گوردوارا (معبد متعلق به افراد سيک) با کورتا و شلواري که معمولاً به رنگ قرمز تيره است، النگوهاي زرشکي رنگ، که از مچ تا آرنج بر دست دارد (و بايد آنان را به مدت 40 روز همراه خود داشته باشد) منتظر داماد مي نشيند. داماد نيز با ساز و دهل از خانه اش بيرون مي آيد و صورت خود را با مرواريد هاي آويزاني که به سردارش وصل کرده است مي پوشاند و سوار بر اسب يا درشکه مي شود تا به گوردوارا برسد. براي ورود به گوردوارا بايد تمامي موها پوشيده باشد و براي همين مردهايي که سردار ندارند، دستمال به سر مي بندند و زن ها نيز شال بر سر مي کنند. مراسم در گوردوارا حدود يک ساعت طول کشيد. دعايي خوانده مي شد و عروس و داماد چهار بار دور آن مکان مقدس مي چرخيدند، که داماد جلو حرکت مي کرد و عروس شال داماد را در دست نگه مي داشت و در پي او مي رفت. در دور آخر همه حضار گل هاي رز پرپر شده را که از قبل به آنان داده بودند، روي سر عروس و داماد مي ريزند. بعد از آن عروس و داماد بيرون مي آيند و مهماني ناهار برپا مي شود. عروس نيز زنگوله هاي بلند و طلايي را که در دست داشت روي سر دختران دم بخت، به هم مي زد تا هر چه زودتر همسر ايده آل خود را پيدا کنند. مهمانان هر کدام هديه يي در دست داشتند که بعد از تحويل هديه، عکس يادگاري هم مي انداختند و بعد از ناهار عروسي رسماً به پايان رسيد. ما نيز آرزوي خوشبختي اين زوج را داشتيم.

آدم ها
گوزنها
احمد غلامي

ستون آدم ها از امروز به صورت روزانه تا زماني که کفگير به ته ديگ نرسد ادامه دارد . فکر مي کنم اين ستون يک هفته عمر داشته باشد.

---

نادر رفيق گرمابه و گلستان خليل آبگوشتي بود. خليل چرخ طوافي داشت. چرخ مال خودش نبود. مال پدرش بود. پدرش پير بود و زود خسته مي شد. براي همين اغلب خليل مي ايستاد پاي چرخ و هندوانه مي فروخت. خليل مي نشست روي پيت حلبي و او هم مي نشست روي زمين. خليل آخرين فيلمي را که ديده بود صحنه به صحنه، ذره به ذره براي او تعريف مي کرد و او همچنان با شوق گوش مي داد که انگار هوش و حواسش را از دست داده است. خليل همه فيلم هاي فارسي را مي رفت و بعد آنها را با تمام جزييات براي نادر تعريف مي کرد. من براي اولين بار داستان فيلم هاي نقره داغ، کوچه مردها، فرار از تله، طوقي و قيصر را از او شنيدم. بعد که اين فيلم ها را ديدم، اصلاً به آن زيبايي که خليل برايم تعريف کرده بود، نبود. نادر چنان زل مي زد به دهان خليل که باورم نمي شد يک نفر بتواند چنين کسي را مسحور کند. وقتي فيلم گوزنها را براي نادر تعريف مي کرد اشک در چشم هاي نادر جمع مي شد. من گوزنها را بارها ديده بودم و فکر مي کردم کسي رو دستم نيايد. اما خليل گوزنها را 10 بار ديده بود و بيشتر از 10 بار هم براي نادر تعريف کرده بود. وقتي مي رسيد به آخر فيلم آنجا که پليس ها خانه را به رگبار مي بندند و در و ديوار را سوراخ سوراخ مي کنند و بهروز تير مي خورد و مي گويد؛ «نمر ديم تير هم خورديم» نادر اشک هايش سرازير مي شد و مي زد زير خنده مي گفت؛ «بابا اينا همه اش فيلمه...» اما نادر درست بشو نبود. يک بار به خليل گفتم؛ «بابا يه پولي بده خودش بره فيلمو ببينه.» گفت؛ «نادر مي خواي بري فيلمو ببيني؟» نادر گفت؛ «نه بابا توي سينما خوابم مي بره.» هميشه آخر داستان خليل يکي از آن هندوانه هاي شکسته را مي داد به نادر ببرد يا همان جا با هم مي خوردند. اما پدر خليل از اين دوستي ناراحت بود. وقتي مي آمد مي ديد خليل نشسته به وراجي کردن، نيش و کنايه مي زد و نادر و بقيه بچه ها را از دور چرخ مي تاراند. نادر حد و اندازه خودش را مي دانست. سکوت مي کرد و بدون اينکه چيزي بگويد، مي رفت آن طرف چهارراه و روي سکوي مغازه يي مي نشست که صاحبش آدم خوش خلقي بود. وقتي جنگ شروع شد، خليل رفت جبهه و چون تيرها و ترکش هايي که آنجا بودند همه واقعي بود خليل خيلي زود شهيد شد. جنازه اش را آوردند تهران و چيزي نگذشت که سر خيابان پر از حجله شد. نادر شده بود داغدار و همه رتق و فتق امور افتاده بود دست او. يکي مي گفت «آقا نادر قابلمه ها را کجا بگذاريم.» يکي مي گفت «آقانادر غذا براي زن ها نبرده ايم.» و... پدر خليل هم انگار نادر همه کاره بود وقتي عزاداري تمام شد، چرخ طوافي را داد به نادر تا جاي خليل را پر کند. هم خودش درآمدي داشته باشد، هم نادر از بي سروساماني در بيايد. يک مدت نادر سر به راه شد و کاسب، مي نشست روي پيت حلبي و داستان فيلم هايي را که خليل برايش تعريف کرده بود براي بچه ها مي گفت. اما انگار زود حوصله اش سر رفت و يک شب که چرخ را غژ و غژ کنان گذاشت توي حياط خانه غيب اش زد و ديگر توي محل پيدايش نشد. پدر خليل هم ديگر کاسبي را گذاشت کنار و خرجش را بچه هاي بزرگ ترش مي دادند. جاي چرخ طوافي، خليل و نادر آنقدر خالي بود که سر خيابان را از شور و حال انداخته بود. اما خيلي طول نکشيد که سر و کله نادر باز پيدا شد. چون گلوله هايي که توي جبهه بودند واقعي بود نادر توانست نقش اش را يک بار بازي کند. توي خيابان پر از حجله شد، حجله شهيدي که در آن خيابان هيچ خانواده يي نداشت...
عناوين اين صفحه
ياد و يادگار از ديواري که نيست - يکم
عشق مرزي نمي شناسد
گوزنها

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام