علي اکبر قاضي زاده

تا ديوار برلين، محکم و استوار در سينه اروپا برپا بود، حرف يکدلي در اين قاره بيشتر به شوخي خنکي مي مانست. تنها برجا بودن ديوار، حتي بدون آنکه در پاي آن کسي قرباني شود يا نشود، به ياد مردم جهان صنعتي مي آورد که جدايي بر مبناي اعتقاد هنوز هست. ديوارهاي مانع را مي شود در گوشه و کنار دنيا هنوز يافت؛ چه با نمود بيروني و چه به شکل پنهان. در اروپا اما نمي شد چنين ديواري را برتافت.
وقتي هيتلر شکست خورد، چون هميشه جغرافياي سياسي دنيا تغيير کرد و جهان با نظم نويني رودررو شد اما شکست و حذف هيتلر تازه روشن کرد دو قطب سياسي - اقتصادي از اساس تضادهايي دارند که با امضاي هيچ تفاهمنامه يي قابل برطرف شدن نيست. نقطه يي که اين خصومت گسترده به روشني نمودي عيني مي يافت، ديوار برلين بود. اين ديوار از وسط سرزمين آلمان شکست خورده و پايتخت آن مي گذشت و در عمل نه دو کشور که قلمروي دو باور سياسي را از هم جدا مي کرد. در واقع ديوار برلين سدي بود که پيش روي نفوذ کمونيسم به جهان سرمايه بستند يا برعکس پيش روي سرمايه داري بستند تا به درون بهشت برابري و آزادي نفوذ نکند. درونمايه جنگ سرد، که سه دهه دنيا را سرگرم کرد، چيزي غير از به رخ کشيدن کاستي هاي سوسياليسم و پيروزي هاي سرمايه داري از يک سو و اثبات خلاف آن از جانب ديگر نبود. براي کامل کردن اين بگو مگوهاي تمام ناشدني، دو طرف براي اثبات اقتدار خود در زمينه گسترش مرگ افزارهاي پيشرفته و تاخت و تاز در پهنه کهکشان هم رقابت هايي خطرآفرين کردند.
جهان صنعتي شده در دهه هاي پاياني قرن نوزدهم با گسترش رو به فزوني طبقه متوسط شاغل در بخش صنعت و توليد که خواهان عدالت اجتماعي بود، رودررو شد؛ چرا بايد گروه هاي پر تعداد کارگران، محصول کوشش خود را به گروه کم تعدادي مالک کارخانه تقديم کنند؟ وقتي قرن نوزدهم رو به پايان مي رفت، انديشه سوسياليسم به دل طبقه هاي فرودست جهان صنعتي نور اميد تاباند؛ يک نظام حکومتي که در آن توليدکننده تهيدست، صاحب دسترنج خود باشد، کسي که روي زمين عرق مي ريزد سهمي عادلانه از کشته خود ببرد، گروهي با پشتوانه تبار، مقام اجرايي، نفوذ و... از مزيت هاي باورناکردني برخوردار نباشند و... مردم برخوردار از اين همه موهبت، بکوشند تا مردم نابرخوردار هم از صلح، برابري، آزادي، امنيت، عدالت و کرامت انساني بهره يي ببرند. عالي نيست؟ چرا، عالي است. تا امروز اما برپايي چنين نظام حکومتي يک آرزو مانده است.
شايد بد نباشد به ياد آوريم اخگرهاي برآمده از آتشفشان سوسياليسم نظري، در نخستين سال هاي قرن بيستم پيش از آنکه در خاستگاه اين انديشه فرو ريزد، در ايران فرود آمد. مساواتي هاي قفقازي و باکويي در گريز از ماموران تزاري روسيه ايران و ميدان مشروطه خواهي را براي تمرين مهيا يافتند. سوسياليسم را بسياري از انديشمندان مترقي ترين طرح اجرايي براي برقراري عدالت بر آورد مي کردند و درست به همين سبب آرزومندان برپايي چنين نظام حکومتي مستقيم در برابر مقاومت کنندگان در برابر آن قرار گرفتند. از آن سو در شوروي، در چين در کشورهاي اقماري شوروي و در سرزمين هايي که اين شيوه عقيدتي را - با هر نوع تغيير در ماهيت آن- به اجرا گذاشتند، ميليون ها نفر قرباني چنين ايستادگي هايي شدند. خونين ترين رويارويي در خود شوروي و در زمان استالين اتفاق افتاد.
از سوي ديگر در اروپا، در امريکاي لاتين، در آسياي جنوب شرقي، در جهان اسلام و جهان عرب، در آفريقا و در جاهاي ديگر بي شماري از مردم قرباني تبليغ اين انديشه يا دفاع از آن شدند. تمام سال هاي قرن بيستم اين رويارويي ميليون ها انسان را به نابودي کشاند، از آزادي محروم کرد، به مهاجرت واداشت و از هستي انداخت و هنوز مي اندازد. در سراسر سياره بي شماري از مردم - و از قضا درس خوانده ترين آنان - قرباني همين گرايش يا ايستادگي در برابر آن شده اند. شايد اگر خوب بينديشيم تعداد آنان کمتر از مجموع قربانيان دو جنگ اول و دوم نباشد. از آن سو سوسياليسم بر بسياري از باورهاي ديگر هم اثر گذاشت و به آنان شکلي تازه بخشيد.
طرح گلاسنوست و پروسترويکاي گورباچف بايد به وابستگي سرزمين هاي آسياي مرکزي و کشورهاي سوسياليستي ديگر به شوروي پايان مي داد و داد؛ اين به معناي پايان 70 سال حکومت هاي سوسياليستي در بخش مهمي از دنيا بود. گو اينکه کوباي کاسترو، چين رو به رفاه و کره شمالي هنوز دليلي براي باقي ماندن در آن نظام عقيدتي دارند.
ديوار برلين تنها مانع آزادي انسان - دست کم غربي - بود؟ اگر وضع طوري بود که در دنياي سرمايه داري کسي، پروسترويکا مانندي را به اجرا مي گذاشت و ديوار برلين به نفع سوسياليسم فرو مي ريخت، چه؟ مردم دنيا به آرزوهاي ديرين سال خود مي رسيدند و - برخلاف دهه هاي پياپي که گذشت - کورسوي اميدي براي نسل هاي پيش رو پديد مي آمد؟ شايد نه.