.jpg)
احمد پوراميني
کاوه ميرعباسي به تازگي جديدترين کتاب خود را با عنوان «چه کردند ناموران» منتشر کرده است. اين کتاب در دو بخش با نام هاي «چه کردند ناموران» و «اين مردمان خبيث» تنظيم شده که در هر يک، سرگذشت 10 شخصيت معروف از زاويه طنز روايت مي شود. نويسنده درباره کتابش گفته است اين کتاب، 20 روايت طنزآميز از سرگذشت انسان هايي است که به برکت نبوغ يا خباثت خود به شهرت رسيده اند. او همچنين خطاب به خوانندگان کتابش مي گويد؛ از آنجايي که نصف بيشتر مطالب اين کتاب خالي بندي است، مطالعه آن حتي به کساني که حوصله ندارند زندگينامه بخوانند، توصيه مي شود. کتاب «چه کردند ناموران» در 176 صفحه و 2000 نسخه توسط نشر افق به چاپ رسيده است. ميرعباسي در اين گفت وگو از کتاب جديد خود بيشتر مي گويد.
---
-آيا در اين کتاب به حدي عناصر داستاني به کار گرفته شده که ما به راحتي بتوانيم آن را يک مجموعه داستان بدانيم يا بايد عنوان ديگري را براي اين نوع متن ها برگزينيم؟
در حقيقت اگر ما واقعيت تاريخي و جنبه داستاني روايت ها را در نظر بگيريم، من فکر مي کنم وجه غالب را جنبه داستاني داشته باشد. کمااينکه اين نکته در متن پشت جلد که در معرفي کتاب آمده، قيد شده است که اين کتاب مي تواند براي کساني که زندگينامه دوست ندارند نيز جذاب باشد چون بيشتر آن چاخان است و از اين جهت مي توان آن را مجموعه داستان ناميد و به همين دليل هم بوده که با وجود اينکه نشر افق مجموعه طنز هم دارد، اما اين کتاب را جزء مجموعه داستان هايش چاپ کرده است.
-آيا محتواي کتاب شما اين امکان را به خوانندگان خود مي دهد که بتوانند از وراي اين روايت ها نقبي هم به نقد جامعه کنوني بزنند و مصداق هايي از آن را در پيرامون خود جست وجو کنند و اينکه آيا اينها توانايي رويارويي با مسائل روز را دارند يا صرفاً روايت هايي کميک هستند؟
بيشتر هدف من در اين کتاب طنز فرهنگي و ادبي بوده و کمتر جنبه اجتماعي آن را مد نظر داشته ام يعني مي خواهم بگويم اين کتاب اصلاً طنز اجتماعي به حساب نمي آيد. سعي من بيشتر شوخي با مکاتب ادبي، ضرب المثل ها و بازي با کلمات... بوده است. تعبيرهايي خاص يا به قولي تاويل هايي نامعقول از يکسري رويدادها شده و ارتباط دادن آنها با زمان حال شايد ممکن باشد، اما مطمئناً اين کتاب، طنزي اجتماعي نيست و همان طور که گفتم با خيلي از عناصر ادبي و فرهنگي شوخي شده و اينکه در اين روايت ها اصلاً منطق زماني رعايت نشده است و در حقيقت فکر نمي کنم هيچ کدام از آنها جنبه اجتماعي داشته باشند.
-شما در جاي جاي کتاب خود از ضرب المثل هاي فارسي بهره برده ايد. مي خواهم بدانم فرهنگ عاميانه ما به خصوص ضرب المثل ها يا چيزهايي شبيه آن تا چه اندازه ظرفيت آن را دارد که با کارکرد طنز در متن هاي امروزي ظاهر شود و به کمک طنزنويس بيايد؟
به نظر من يکي از ويژگي هاي ضرب المثل وجه کليشه يي آن است. ببينيد، يکسري باورها، پندها و اندرزها وجود دارد که شايد بشود آن را خرد عاميانه ناميد و البته که آنها مي توانند در مقاطعي کاربرد معقول داشته باشند. ولي در عين حال اگر با آن وجه کليشه يي ضرب المثل يا هر چيزي مثل آن که در چارچوبي خاص جا افتاده است، بازي بشود و به نوعي تعبيرهاي ديگري از آن ارائه شود، جنبه طنز پيدا مي کند. يعني مي شود بر اين اساس، تفسيرها و تعبيرهايي از دل اين ضرب المثل ها بيرون کشيد که از صورت آن بر مي آيد نه از معنايش، يعني بيشتر به لفظ ضرب المثل پايبند است تا محتواي آن. مثلاً ما مي گوييم سنگ بزرگ علامت نزدن است که قطعاً مفهومش مجازي است نه عيني. حالا اگر شما همين عبارت را در مفهوم عيني اش به کار ببريد، يک موقعيت، حالت يا معناي طنز خلق مي شود. در همين مثال نه منظور از خود سنگ، عيني است و نه انداختنش به معني پرتاب کردن. حالا مي شود با اين بازي کرد و همين کاربرد را از ضرب المثل هاي ديگر هم بيرون کشيد.

-مي خواستم قدري در مورد کاراکترهاي کتاب توضيح بدهيد. آيا همگي به يکباره و از پيش انتخاب شده بودند يا نحوه انتخاب آنها روند ديگري داشته است؟
اين حرکت تدريجي بود. من سال ها پيش در ايام نوجواني کتاب چنين کنند بزرگان اثر ويل کاپي به ترجمه استاد ارجمند آقاي دريابندري را خوانده بودم و از آن خوشم آمده بود. البته ايده هاي اوليه يي که داشتم معطوف به چيزي شبيه اين کتاب نبود و آن ايده ها متعلق بود به مجموعه يي ديگر که عنوانش هم بنا بود «و اما...» باشد و در حقيقت فقط يکسري موقعيت هاي ادبي را مد نظر داشت. مثلاً داستان باجناق لويي آراگون و مادر فرانکشتاين از دل آن ايده ها برآمده بود و زماني که به من پيشنهاد شد ستوني در يکي از نشريات بنويسم، به فکرم رسيد که بيايم و بر اساس آن ايده ها و با شکل ديگري به شخصيت هاي تاريخي بپردازم و در آن حال بود که ياد کتاب ويل کاپي افتادم و کتابم به اين شکل از آب درآمد. البته تفاوت اصلي اين روايت ها با روايت هاي ويل کاپي در اين بود که نقطه شروع من يکسري روايت هاي موقعيت هاي ادبي بود که مي خواستم چيز ديگري از آن بيرون بکشم. مثلاً طرح اوليه من در مورد روايت مادر فرانکشتاين تمرکز بر زندگي مري شلي نبود و آن در واقع براي خودش يک داستان بود... در حقيقت من در اين کتاب اين ايده ها را شکل دادم و فقط نکاتي را از زندگي اين پرسوناژها گرفتم. در روايت از سبيل چخماقي حذر کن، اينکه روح واگنر بر پسرش ظاهر شود کاملاً داستان است و هيچ پشتوانه تاريخي ندارد يا مثلاً در تعارف توکيويي بيشتر حجم روايت، داستان است. من وقتي زندگي مارکوپولو را مي خواندم، در جايي که پدر و عموي او به دربار ونيز رفته بودند و امپراتور مغول چين به آن دو اصرار مي کرد که نزدشان بمانند، يکدفعه به نظرم رسيد شايد تعارف مي کرده و بعد در مورد پست و مقام هايي هم که خاقان چين به وي مي داد، اين استدلال را کردم که شايد مارکوپولو آدم وراجي بوده و او براي اينکه از شر روده درازي هايش خلاص شود، به او پست و مقام مي بخشيده، که اينها هيچ کدام پشتوانه تاريخي ندارند و هيچ جا در تاريخ گفته نشده که مارکوپولو روده دراز بوده و قطعاً قضيه تعارف هم که مشخص است يک جور تعبير طنزآلود و اغراق آميز است. يا بر فرض، در مورد روايت معماي دست ها که به زندگي اليزابت اول انگلستان مي پردازد، بايد بگويم نکته دست راستش خبردار نمي شد دست چپش چه مي کند را در متني تاريخي خوانده بودم و آن را محور قرار دادم (و اين دقيقاً همان بازي با کلمات است). براي اينکه يک موقعيت متافيزيکي خلق کنم و معمايي که باعث جنون مي شود و بعد چون حال و هوا به نوعي بورخسي شده بود، خود بورخس را هم وارد اين روايت کردم.
-به نظر شما آثار طنز توانسته جايگاه خود را در ادبيات معاصر ما پيدا کند؟ البته اين سوال کمي کلي است ولي مي خواهم بدانم روند طنزنويسي را در جامعه ادبي گذشته و امروز ما چگونه مي بينيد؟
الان وجه غالب در طنز ما بيشتر طنز روزنامه يي است. در حقيقت منظورم از طنز روزنامه يي طنزي است که تاريخ مصرف دارد و ما چيزي شبيه به دايي جان ناپلئون که يک رمان کاملاً کمدي است، کم داريم. در سال هاي قبل تعدادي طنزنويس داشتيم مثلاً من مي توانم مشخصاً به خسرو شاهاني اشاره کنم. يادم هست مجموعه داستان او به نام کور لعنتي را در 9 سالگي خواندم و به نظرم متاثر از کارهاي عزيز نسين بود و غير از او کسي را نمي شناسم که آن زمان در اين راه رفته باشد. داستان هاي کميک او عمدتاً طنزي اجتماعي داشتند و در صفحه يي هم که به اسم کارگاه نمدمالي در روزنامه خواندني ها داشت، به مسائل اجتماعي مي پرداخت. من فکر مي کنم جز اين دو مورد يعني در داستان هاي کوتاه خسرو شاهاني و در رمان ايرج پزشکزاد (که بعدها رماني با نام ماشاءالله خان در بارگاه هارون الرشيد و مجموعه داستان بوبول را هم نوشت که البته به اندازه دايي جان ناپلئون مشهور نشدند) سابقه زيادي در اين زمينه نداريم و روايت کميک به اين صورت در ادبيات ما جا پيدا نکرده است. امروزه داستان هايي درمي آيد که يک وجه کميک دارد مثل مجموعه داستان «ها کردن» نوشته پيمان هوشمندزاده که البته تک مورد هستند و ما به صورت گسترده، روايت خنده داري که بشود ادبي حسابش کرد، تقريباً نداريم. در نهايت بايد بگويم در برخي روايت ها يک موقعيت کميک خلق مي شود اما فکر مي کنم هنوز هم وجه غالب را طنز روزنامه يي دارد.
-به نظر شما نوع طنزي که در اين کتاب آمده چه از لحاظ ساختاري، چه به لحاظ زباني و ... قادر است اقشار مختلف جامعه را مخاطب خود کند؟ فکر نمي کنيد براي ارضاي قشر نخبه تر و فرهيخته تر جامعه نياز به طنزهايي عميق تر و جدي تر از اين وجود دارد؟
به نظر من اتفاقاً اگر بشود ايرادي هم بر اين کتاب گرفت که ممکن باشد به نوعي مخاطبان خود را محدود کند نخبه گرا بودن آن است چرا که اگر يکسري اطلاعات و دانسته هاي ادبي نزد مخاطب وجود نداشته باشد خيلي از اين شوخي ها برايش قابل درک نخواهد بود. مثلاً وقتي در روايت آفتاب آمد دليل آفتاب، از مکتب پارناس و مدرنيسم صحبت شده و بعد به جنبش مستحکم گرايي ربط داده مي شود، اگر کسي آن دانسته ها را نداشته باشد، ممکن است تمام قسمت هايي که عملاً پرت و پلاي محض است برايش جدي تلقي شود. به نظر من اين مجموعه نمي تواند براي مخاطب عام جالب باشد زيرا همان طور که گفتم براي درک خيلي از شوخي هاي آن احتياج به يکسري پيش دانسته هايي هست. حالا اگر قرار باشد از طنز، مفاهيم فلسفي و ... بيرون بکشيم بله شايد حق با شما باشد.
-اگر کارهاي تاليفي ديگري در دست داريد، بفرماييد در چه فضاهايي نوشته خواهد شد؟
من در حال حاضر دو رمان نوشته ام که يکي از سال 86 و ديگري يکي دو هفته است که منتظر دريافت مجوز داريد. رمان اول سين مثل سودابه نام دارد و در ژانر پليسي است و نام دومي، نفرين دزدمونا است که در ژانري نوشته شده که من به آن لفظ رمان ديجيتالي اطلاق کرده ام. غير از آنها يک مجموعه داستان دارم شامل چهار داستان بلند ترسناک که مجوز گرفته و قرار است تا يکي دو هفته آينده منتشر شود با نام هفت روز نحس. و در حال حاضر هم سرگرم نوشتن رمان ديگري هستم که به نسبت کارهاي قبلي ام حجيم تر است. رمان 600 ،700 صفحه يي که مضمونش عاطفي عاشقانه است با عنوان چتر بنفش با پروانه هاي زرد...
-اگر در پايان حرف ناگفته يي در مورد کتاب جديدتان باقي مانده بفرماييد.
فکر نمي کنم نکته نگفته يي مانده باشد. به نظر من، اين کتاب رويکردي متفاوت با رويکردي بود که تا به حال نسبت به طنز وجود داشته و در حقيقت فکر مي کنم طنزي فرهنگي ادبي است و اميدوارم با استقبال خوانندگان روبه رو شود.