امير قادري
ستون اين هفته کمي زياد و پرملاط، اما پراشاره و تيتروار است. نکته هاي فراواني براي گفتن بود و حيفم آمد که بعضي هايشان را نگه دارم براي هفته بعد. هرچند چند تايش را شايد هفته هاي بعد بيشتر بهشان بپردازيم و بال و پرشان بدهيم. به خصوص مورد مربوط به فيلم صد سال به اين سال هاي سامان مقدم و آقاي هفت رنگ محصول تازه پويافيلم. چند سال قبل، از دوست نازنينم ايرج جمشيدي روزنامه آسيا ياد گرفتم ايده ها را نگه ندارم. انبار نکنم. مصرف کنم که جا براي بار تازه باز شود؛
± اين کتاب گفت وگو با ليلي گلستان، از اميد فيروزبخش و کار نشر ثالث را از
ديشب دست گرفته ام و دارم مي خوانم. چاپ چهارم هست و من تازه کشفش کرده ام. شيرين و اميدبخش و پر از اندوه. داستان آدمي که تکليفش روشن است، با خودش خوب کنار آمده و احساساتش را جوري روي دايره مي ريزد که اينجا و اين دور و برها کمتر ديده ايم. بي عقده و بي توهم و آرام و روراست. آدمي که خوب دور و برش را نگاه کرده و حالا آنچه را ديده با ما در ميان مي گذارد. نه براي ترساندن و محدود کردن و يأس و نوميدي. که براي گرم کردن و روحيه دادن و اشاره به دنيايي که همين است که هست... همين است که هست. گلستان پاسخ هايش را با يک نثر قشنگ بازنويسي کرده، و همين نثر تبديل شده به مصداق عيني همان دنيايي که درباره اش حرف مي زند. گاهي وقت ها فکر مي کنم کافي است آدميزاد يک دوره يي از عمرش، کودکي، نوجواني، جواني... در ماه و سالي، زندگي خوب و کاملي را تجربه کرده باشد. همين بس است که تا آخر عمرش به غم بي معنايي دچار نشود. چون مي داند که روزي بوده و روزگاري که... خانم گلستان ظاهراً از اين دوره ها و دوران ها زياد داشته...
² ... و اينکه کار معاونت سينمايي وزارت ارشاد در چند هفته اخير، چقدر رو به
جلو و مفيد بوده. نه فقط به خاطر اينکه اجازه اکران فيلم خوب به رنگ ارغوان را داد (آنهايي که فيلم را ديده اند، مي دانند چه دوران پربحث و شور و نشاطي را موقع اکرانش مي شود تجربه کرد)، نه فقط که چون در همان روزهاي اول، پروانه ساخت فيلم هايي از مسعود کيميايي و بهرام بيضايي و کيانوش عياري و جمال شورجه را با هم صادر کرد، نه فقط به اين دليل که به رفع مشکل هايش، ثابت کرد با فروش و ستاره در سينما مشکلي ندارد، بيشتر به اين خاطر که چند روز پيش و در يکي از اين مراسم معارفه ها، حرف دل ما را زد. همه حرفي که در همه اين سال ها آرزو داشتيم يک معاونت سينمايي به زبان بياورد و حالا برآورده شد. اينکه ما محصول هنري فرهنگي و غيرفرهنگي نداريم. فيلم معناگرا و غيرمعناگرا نداريم. فيلم فارسي و فيلم جدي نداريم. فقط فيلم خوب داريم و فيلم بد داريم. و اين فيلم هاي خوب و بد در هر حوزه يي، با هر طبقه يي و در هر شکل و شمايلي مي توانند توليد شوند. اين سرآغاز نگاهي است که مي تواند فرهنگ کشورمان را نجات دهد. که دور از حوزه سليقه هاي تصميم گير، اين محصولات فرهنگي را به عنوان کالا وارد بازار کند. اتفاقي که سال ها منتظرش بوديم و حالا دارد اتفاق مي افتد. و طبيعي است که در اين مسير اولين انکارکنندگان و موضع گيران همان فيلمسازاني باشند که مي خواهند با کمک هاي دولتي، افکار ظاهراً روشنفکرانه شان را با مردم در ميان بگذارند. يک تناقض آشکار. يعني به بهانه ساخت آنچه اسمش را مي گذارند سينماي فاخر و سينماي ملي،سينماي معناگرا و سينماي متفکر، از دولت پول بگيرند و وارد عرصه رقابت نشوند. اين در حالي است که فيلم هاي خوب مثل «درباره الي...» اصغر فرهادي و در روزهاي آينده«به رنگ ارغوان» ابراهيم حاتمي کيا در همين فضا و در همين رقابت فروختند و خواهند فروخت.
³ بعد جالب اينجاست که يکي از همين مدعيان سينماي خاص و روشنفکرانه، در
روزهاي اخير و سر اکران فيلم صداها يادداشتي نوشته درباره اينکه چطور پول پرستان دارند فرهنگ را قرباني مي کنند. بحث سر اين نيست که در اکران صداها مطابق قانون رفتار شده يا نشده. اطلاع و تخصصي در اين باره ندارم. مي خواهم برايتان جمله يي روشنگرانه از همين متن را نقل کنم تا ته ماجرا را بفهميد. دوست مان در برابر اين ايده که محصولات فرهنگي ما بايد مثل هر کالاي ديگري وارد بازار و فضاي عرضه و تقاضا شود و خودش گليم خودش را از آب بيرون بکشد؛ نوشته که؛ «انگار پدري به جاي کوشش در جهت فراهم کردن رفاه دختر تازه بالغ اش، او را روانه خيابان ها کند تا خرج خودش را دربياورد و استدلالش اين باشد که «چرخ زندگي بايد بچرخد» و دل خوش دارد به اينکه دختر «پرمخاطب»ي دارد،» فکرش را بکنيد. همه چيز در اين جمله کاملاً روشن است. روشنفکرنماي ما تا مغز استخوان و عميقاً پذيرفته که براي ادامه حيات اش، بايد آقا بالاسري، پدري داشته باشد. بعد اين پدر خرجش را بدهد. که اگر ندهد و او وارد خيابان و ارتباط بي واسطه با آدم هاي اطرافش شود، تنها چاره يي که براي ادامه زندگي و بقا برايش باقي مي ماند اين است که برود سراغ... در فيلم کتاب سياه پل ورهوفن، اسير جنگي، سرش را پس از پايان جنگ بلند مي کند. به اطراف مي نگرد و مي گويد هيچ فکر نمي کرده که زندگي در شرايط آزادي سخت تر از دوراني باشد که در زندان آلمان ها بوده است. يا در زندان افکار خودش، در پس همه آن ديوارهاي بلند...
´ در هفته آينده اما بيشتر در اين باره خواهم نوشت که چقدر خوب است معاونت
سينمايي وزارت ارشاد، در ادامه همين مسيري که دارد طي مي کند، امکان اکران صد سال به اين سال هاي سامان مقدم را هم فراهم کند. فيلم مقدم را تازه ديده ام و به نظرم رسيد بخش ديگري از رنگين کمان وسيع افکار و ايده هاي ملت و مملکت مان را مطرح مي کند. آنچه تا به حال کمتر فرصت طرح شدن يافته و تکرار مي کنم که به نظرم مطرح شدن همه جانبه شان اتفاقاً به نفع امنيت کشوري است در حال توسعه که بايد سعي کند در مسير حرکت اش، ايده ها و افکار و جهان هاي تازه يي را بپذيرد و به خود اضافه کند. به جز اين اما صد سال به اين سال ها، ملودرام خوبي است، از جنس فيلم هاي رمان گونه که کمتر اينجا توليد مي شود و اگر قرار باشد به جشنواره فجر برسد، يک سيمرغ بلورين را از همين حالا برايش کنار بگذاريد. جايزه يي براي فاطمه معتمدآريا که درجه يک است. گفتم که در فرصت هاي آينده بايد درباره فيلم بيشتر از اينها حرف بزنيم.
µ و حيف از جشنواره خوب سينما حقيقت، که امسال قرباني همين جمود
روشنفکرانه ايراني شد. وقتي فرصتي براي گفتن حرف ها و ارتباط با مخاطب، در جشنواره يي که شايد استانداردترين جشنواره بين المللي سينماي ايران باشد، از دست رفت و جايش را سالن هاي خالي از شور و شوق گرفت. اين همان مبارزه يي است که به ضدخودش تبديل مي شود. که به خيال اصلاح، ضعف و فقدان را جايگزين مي کند. از حالا بايد به هر چه بهتر و پرشورتر برگزار کردن جشنواره فجر فکر کنيم. جايي که فيلم تازه مهرجويي هست، فيلم تازه حاتمي کيا هست و کاش فيلم کيميايي و عياري و بيضايي و شورجه هم برسد. اين وسط به نظر مي رسد نمايشگاه مطبوعات هم که هفته گذشته برگزار شد، از دست رفته است. يک فرصت ديگر که پوچ شده است. کاش بشود بار ديگر همراه با نمايشگاه کتاب برگزارش کرد تا رونق رويايي سال هاي گذشته اش را به دست بياورد. هيچ چيز بدتر از يک سالن خالي يا کم جمعيت نيست.
¶ در سالن هاي سينما اين هفته به خصوص به خاطر اکران «آقاي هفت رنگ»،
اتفاق جالبي افتاد. وقتي فيلمي از اين نوع (که کاش بهتر از اينها ساخته مي شد و کيفيت بهتري مي داشت) به فرصتي براي بحث و درک چالش هاي سياسي و اجتماعي پنج سال اخير تبديل شده است. آقاي هفت رنگ، به شکلي خودآگاه يا ناخودآگاه، به نمايش تحولات قدرت در سال هاي اخير مي پردازد. جايي که سينماي عامه پسند، به ميزان سنج حوادث اطرافش تبديل مي شود. پويافيلم مي تواند از ايني که هست، فيلم هاي خيلي بهتري بسازد، به جز اين اما نکته جالب برايم گيشه اين فيلم خواهد بود. فروش بالا يا پايين آقاي هفت رنگ، خيلي چيزها را روشن مي کند. اينجا ديگر مهم نيست که با زاويه ديد فيلم موافق باشم يا نباشم.
· و اينکه باز داشتم کنسرت ويمبلي متيو بلامي، دومينک هاوارد و کريستوفر
ولستنهلم (گروه ميوز) را تماشا مي کردم. روزي مي رسد که اجراي درستي از موسيقي راک در کشورمان داشته باشيم؟ که براي تماشاي اين کنسرت ها درون مرزهاي خودمان بليت بخريم؟ از ما گذشته، يعني حيف است که بخواهيم براي تماشاي اجراي زنده يک گروه خوب و جدي مثل ميوز؛ به دوبي، ارمنستان يا ترکيه مثلاً، فکر کنيم.