علي اصغر سيدآبادي

وقتي نام مهدي غبرايي در کنار نام هاروکي موراکامي روي جلد کتابي قرار بگيرد، حتماً کتابي خواندني خواهد بود. «پس از تاريکي» رماني است درباره يک شب، اما يک شب که نمي تواند بستر وقوع يک رمان باشد. يک شب بهانه يي است براي نگاهي متفاوت به زندگي در توکيو، زندگي که تلويزيون در آن نقش مهمي دارد، زندگي دو خواهر که از هم دور شده اند. ماري از خواب دوماهه خواهرش اري خسته شده و به خيابان زده است و در مواجهه با پسري جوان به مرور زندگي خود مي پردازد و خود را باز مي يابد. اين کتاب را «کتاب سراي نيک» منتشر کرده است.
اين هم گوشه يي کوچک از اين رمان؛
ماري جلو دروازه اتوماتيک بليت مي ايستد و لحظه يي به فکر فرو مي رود. مردد است که آنچه در ذهنش مي گذرد به زبان بياورد يا نه.
تصميمش را که مي گيرد، مي گويد؛ «تازگي چيزي از اري يادم آمد. مدت ها بود فراموش کرده بودم، اما از اينکه تو هتل توي صندلي لم داده بودم و تو زنگ زدي يکهو يادم آمد. نمي دانم بايد در جا بهت بگويم يا نه.»
«البته که بايد بگويي.»
ماري مي گويد؛ «بهتر است تا اين ياد تازه است به کسي بگويم. وگرنه تفصيلش يادم مي رود.»
تاکاهاشي به گوش خود دست مي زند تا آمادگي براي شنيدن را نشان بدهد.
ماري شروع مي کند؛ «کودکستان که مي رفتم، يک روز من و اري تو آسانسور ساختمان گير افتاديم. گمانم زلزله آمده بود. آسانسور تکان سختي خورد و بين دو طبقه ايستاد. چراغ هايش خاموش شد و ما در تاريکي کامل بوديم. کامل را با تاکيد بگويم؛ حتي دست خودمان را هم نمي ديديم. توي آسانسور غير از ما دو تا هيچ کس نبود. خب من بدجوري ترسيدم؛ سراپا خشکم زد. انگار در جا شده بودم فسيل. حتي يک انگشتم هم نمي جنبيد. نه نفسم درمي آمد، نه صدايم. اري اسمم را صدا زد، ولي من نتوانستم جواب بدهم. پاک منگ شده بودم؛ انگار مغزم کرخت شده بود و صداي اري به زحمت از شکافي به گوشم مي رسيد.»
ماري لحظه يي چشم ها را مي بندد و تاريکي را در ذهنش زنده مي کند. بعد به داستانش ادامه مي دهد؛ «يادم نمي آيد تاريکي چقدر طول کشيد. حالا خيلي به نظرم طولاني مي رسد، اما شايد در واقع آنقدرها هم طولاني نبود. مهم نيست دقيقاً چقدر طول کشيد - پنج دقيقه، بيست دقيقه. مهم اين است که در تمام مدت تاريکي اري بغلم کرده بود. اين فقط يک بغل کردن عادي نبود. چنان سخت مرا به خودش فشار مي داد که انگار دو تن ما در يکي ذوب مي شد. حتي لحظه يي از فشارش کم نکرد. احساسم اين بود که اگر ذره يي از هم جدا مي شديم، ديگر نمي توانستيم يکديگر را در اين دنيا ببينيم.»
تاکاهاشي به دروازه بليت تکيه مي دهد و وقتي منتظر باقي داستان ماري است، ساکت مي ماند. ماري دست راستش را درمي آورد و لحظه يي به آن زل مي زند. بعد سر بر مي دارد و ادامه مي دهد؛ «البته مطمئنم که خود اري هم تا حد مرگ ترسيده بود. شايد به اندازه من ترسيده بود. لابد دلش مي خواست جيغ بکشد و گريه کند. منظورم اين است که هر چه باشد دانش آموز دوم دبيرستان بود. اما آرام ماند. شايد درجا تصميم گرفته بود قوي باشد. عزم کرده بود که به خاطر من خواهر بزرگ قوي تر باشد. در تمام مدت چيزهايي مثل اين در گوشم زمزمه مي کرد درست مي شود. جاي ترس نيست. من اينجا پيش توام، يکي زود مي آيد کمک ما. صدايش کاملاً آرام بود. مثل آدم بزرگ ها. حتي برايم ترانه هايي خواند، هر چند يادم نمانده چه ترانه هايي. دلم مي خواست با او بخوانم، اما نتوانستم. از ترس صدايم درنمي آمد. اما اري به خاطر من هي خواند و خواند. من خودم را يکسره به آغوش او سپردم. دوتاي ما يکي شده بوديم؛ بين ما فاصله يي نبود. حتي قلب مان با هم مي تپيد. بعد يکهو روشنايي آمد و آسانسور باز تکاني خورد و راه افتاد.»
اين بخش از رمان اگرچه به موضوعي ساده اشاره دارد که ما خود بارها آن را در زندگي به شکل هاي مختلف تجربه کرده ايم، اما کليدي است در داستان، نقطه عطفي براي چرخش. نام رمان را در همين خاطره کوچک هم مي توان گذاشت. پس از تاريکي، روشنايي است. در رمان هم با نقل اين خاطره روشنايي مي آيد، راهي گشوده مي شود رو به روشنايي.