چهارشنبه، 29 مهر 1388 - شماره 2082
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
مهسا محبعلي نويسنده رمان نگران نباش /نامزد بخش رمان
شکست خورده ها و بي خيال ها

-شما با تکيه بر داستان نويسي شهري، رماني نوشتيد بسيار متفاوت. با شخصيت هايي که مشابه آنها را- کم يا زياد- در دور و اطراف خودمان مي بينيم. ايده نوشتن داستاني در اين بستر اتفاقات از کجا نشات گرفت؟

من سال ها به «شادي» فکر مي کردم. دوست داشتم اين شخصيت را بنويسم و مدام از حس هايي که ممکن است اين شخصيت داشته باشد يادداشت برمي داشتم ولي يک جايي ديدم ساختن اين شخصيت بدون اطرافيانش بي معني است. شادي در کانون خانواده و دوستانش است که معني مي يابد و البته در بطن زلزله. به خاطر همين فکر کردم نوشتن شادي در روزي غير از چنين روزي کاملاً بي معني است. روز زلزله روزي است که همه آدم ها به غايت خودشان نزديک مي شوند. آدمي که واقعاًً تعلق خاطري به زندگي کردن ندارد و اصولاً هيچ تعلق خاطري ندارد توي چنين روزي تفاوتش با آدمي که تظاهر به اين کار مي کند روشن مي شود. توي چنين روزي شادي به بيشترين کشمکش با خانواده اش مي رسد. در واقع زلزله براي رمان من يک ضرورت بود.

-در اين رمان با افرادي روبه رو هستيم که در سنين مختلف، رفتارهايي خاص دارند؛ چه شخصيت جوان داستان، چه شخصيت ميانسال آن. آيا هر کدام از اين شخصيت ها را نماد يک نسل سني در جامعه امروز مي بينيد؟

نه، شخصيت هاي من نماد نيستند. من فقط سعي کردم آدم هايي از نسل هاي مختلف را کنار هم بگذارم. من دوست داشتم آدم هاي آرمانگراي شکست خورده ميانسال را کنار نسل جديد بي آرمان و بي خيال بگذارم و سعي کردم از هر نسل هم چند جور شخصيت را کنار هم بگذارم.

-به نظر مي رسد نگران نباش را در دو دوره زماني نوشته ايد. از اين رو که داستان از اواسط آن از نظر ريتم ناگهان افت پيدا مي کند و انگار که خيلي ناگهاني همه اتفاقات پرکشش بخش ابتدايي را در پايان جمع کرديد. در اين باره چه نظري داريد؟

نه، من نگران نباش را در يک دوره طولاني و بسيار بد نوشتم. تقريباً سه سال و نيم تمام وقت و زندگي ام را برايش گذاشتم. فصل هاي اول و دوم را براي برخي از دوستانم مي فرستادم و آنها مي گفتند عالي است ولي مي داني چه کار سختي داري مي کني؟ مي داني نوشتن يک رمان که همه اش در زمان حال باشد چقدر سخت است؟ و من همه اش فکر مي کردم مي توانم و بالاخره هم توانستم. برخلاف نظر شما خيلي ها هم معتقدند کار کاملاً يکدست است. به خصوص که من نگران نباش را منظم ننوشتم يعني مثلاً بعد از نوشتن فصل يک و دو فصل خانه سارا را نوشتم بعد فصل خانه اشکان را که در رمان کاملاً معکوس است.

-شخصيت هاي اين رمان برخلاف شخصيت هاي داستان هاي مجموعه داستان قبلي تان، عاشقيت در پاورقي، شخصيت هايي برونگرا هستند که واکنش هاي بيروني دارند. اين تغيير ذائقه در شخصيت پردازي چه روندي را طي کرد؟

فکر مي کنم روندي کاملاً خودآگاه بوده است. اصولاً داستان نويسي ما خيلي اندروني و خيلي ذهني است. من سعي کردم در اين رمان از اين دو خصيصه تا حد ممکن فاصله بگيرم. نوشتن فصل هاي خارج از خانه برايم کار بسيار سختي بود. همين طور پرهيز کردن از ذهني نوشتن و استفاده از فلش بک و... همان طور که گفتيد آدم هاي عاشقيت خيلي درونگرا و ذهني هستند ولي در اين رمان کنش شخصيت ها با پيرامون شان از خانواده گرفته تا مردم کوچه و خيابان برايم اهميت داشت و فکر مي کنم بيش از اندازه ذهني و اندروني نوشتن آسيب هاي جدي را در درازمدت به داستان نويسي ما برساند.

-برخلاف اثر قبلي تان، انگار در اين رمان دغدغه اصلي تان پرداختن به زندگي شهري و تعاملات افراد در بستر اجتماع بوده است. فکر مي کنيد نوع خاص زندگي شادي، اعتراضي به وضعيت نابسامان اجتماعي بوده، اعتراض نسلي که در اين سال ها همواره معترض بوده؟

تمام شخصيت هاي رمان نگران نباش نابسامان اند و به همين خاطر کاملاً با محيط شان هماهنگ اند. موقعيت نابسامان، آدم هاي نابسامان مي طلبد. در عاشقيت هم آدم ها نابسامان بودند ولي شايد چون به محيط شان خيلي نپرداخته بودم آنها آدم هاي معقولي به نظر مي رسيدند.

احمد پوري نويسنده «دو قدم اين ورخط» /نامزد بخش رمان
همه چيز در مجموع خوب بود

-چه شد که بعد از اين همه سال ترجمه شعر، به نوشتن رمان روي آورديد؟

نوشتن رمان و داستان براي من کار تازه يي نبود. من کارهاي ادبي ام را در سال 51 تا 53 با داستان کوتاه شروع کردم در نشريات فردوسي و نگين و رودکي و... از خيلي وقت پيش طرح رمان داشتم که سه سال پيش سرانجام آن را نوشتم. بعد از آن سال ها خيلي کم داستان مي نوشتم و بيشتر فعاليتم روي شعر و ترجمه شعر بود.

بعد از نوشتن اين رمان حس بسيار خوبي داشتم. و استقبال از آن نيز تا اندازه يي بود که اين جرات را به من داد که رمان بعدي ام را بنويسم که الان دارم آن را تمام مي کنم.

-مخاطبان ادبيات که بيشتر شما را به عنوان مترجم مي شناسند چه برخوردي با رمان تان داشتند؟

خوشبختانه استقبال از آن خيلي خوب بود. همه با تعجب برخورد مي کردند که من بعد از اين همه سال رمان نوشتم. بازخوردش براي خودم خيلي راضي کننده بود.

نقدها، تلفن ها يا برخوردهاي رودررو در مجموع خيلي خوب بود.

-در يکي از نقدهايي که بر رمان تان نوشته شده بود، خواندم منتقد از نظر نوع پرداخت داستان، آن را در ژانر ادبيات نوجوان نيز قرار داده بود. شما وقت نوشتن اين رمان با اين موضوع، چه طيف خواننده ها را در نظر داشتيد؟

طيف مخاطبان از نظر من حتماً بزرگسالان بود تا جايي که اين موضوع که در رمان مطرح شده براي غيربزرگسال نمي تواند باشد، من تنها يک مورد ديدم که منتقدي گفته بود اين رمان بيشتر براي نوجوانان است.

و با خصوصياتي که براي آن شمرده بود معتقد بود مي تواند در اين رده قرار بگيرد. اما تمام کساني که به اين رمان واکنش نشان دادند بزرگسال بودند.

-ويژگي بارز اين رمان نثر روان و خواندني شماست؛ نثري که به مدد آن رماني با رگه هايي از فانتزي را براي مخاطبي هم که به ادبيات فانتزي علاقه يي ندارد، خواندني مي کند.

نثر يکي از عواملي بود که رمان را خوشخوان کرد و بعد از آن تعليقي که در رمان ايجاد مي شود 90 درصد کساني که رمان را خواندند به من گفتند رمان را يک نفس در يک نشست خوانده اند. يا برخي بزرگان داستان نويسي که تماس گرفتند و با من حرف زدند و خيلي تعريف کردند. اکثر کساني که رمان را خواندند تاکيد مي کردند ريتم کار، ريتم خوبي بوده. به همين خاطر آن را سريع و يک نفس خوانده اند.

-نامزد شدن نخستين رمان تان چقدر در روند نوشتن رمان بعدي تان که گفتيد مشغول نگارش آن هستيد تاثير مي گذارد؟

نامزد شدن در جايزه قطعاً در ذهنيت من بي تاثير نخواهد بود. من اين جايزه ها را کلاً به خاطر اينکه توجه مردم را به آفرينش هنري جلب مي کنند، بسيار ستايش مي کنم. نامزد شدن در جايزه يي اينچنين، در عين حال که مي تواند خوشحالم کند، فکر نمي کنم در نحوه آفرينش من براي رمان بعدي تاثير بگذارد.

-چه شد که اين موضوع را براي نوشتن رمان تان انتخاب کرديد؟ کمي درباره طرح رماني که قبلاً داشتيد و نتيجه اش رمان «دو قدم اين ور خط» شد توضيح بدهيد.

من مي خواستم رماني بنويسم که در عين حال که خوشخوان است، اينقدر هم مثل اغلب رمان ها موضوعش فرسوده و نخ نما نباشد و عامل فانتزي در آن وجود داشته باشد. دغدغه ها در آن انساني تر و روشنفکرانه تر باشد. بهانه قرار دادن آخماتوا يک بخش کوچک رمان بود. بخش اصلي تلاطم يک نفر از سفر به تاريخ بود. يکسري از مسائل انساني نظير اينکه اين خط، خط ايدئولوژي نيست، خط اومانيستي است. اين دغدغه ها بود که باعث شد سراغ نوشتن از اين موضوع بروم.

-درباره رمان بعدي تان که گفتيد، کمي توضيح مي دهيد؟

فقط در اين حد مي توانم بگويم رمان بعدي با اين رمان کاملاً از هر نظر فرق دارد و تنها مي توانم اسمش را بگويم؛ «پشت درخت توت».

جعفر مدرس صادقي نويسنده «بيژن و منيژه» / نامزد بخش رمان
همه چيز زبان است

- رمان تازه شما با مفاهيم روانشناختي مستتر در آن، رماني است خوشخوان که خواننده را با واگويه هاي ذهني شخصيت ها به راحتي همراه مي کند. در «بيژن و منيژه» نيز مانند «گاوخوني» رودخانه نقش مهمي دارد و به رابطه پدر و پسر نيز در کنار موضوعات ديگر پرداخته شده. کمي درباره اين وجه تشابه ها توضيح مي دهيد و اينکه چرا اين مولفه ها در رمان هايتان نقش کليدي دارند؟

نمي دانم چرا اين جوري شده. فقط مي دانم از قصد نبوده. شايد به اين دليل که اين مقولات مشغله هاي ذهني اين آدم اند و ولش نمي کنند. همين قدر بگويم که هيچ تعمد و اصراري در مطرح کردن مفاهيم سمبليک و اساطيري نداشته ام. هر داستاني که ما تعريف مي کنيم، يک چيزي از توي دلش مي شود کشيد بيرون و معني هاي فلسفي و اساطيري بهش داد. بنده بي تقصيرم. من فقط داستان خودم را تعريف مي کنم.

- نکته قابل توجه در رمان شما، ريتم پرکشش آن است به گونه يي که حتي خواننده يي که اهل خواندن رمان هايي اين گونه نيست، از خواندن آن خسته نمي شود. وقت نوشتن داستان حفظ ريتم چقدر در ذهن تان در اولويت است؟

خيلي زياد. من سعي مي کنم داستان خودم را جوري تعريف کنم که هم براي خودم جذابيت داشته باشد که اولين خواننده اين داستانم و هم براي خواننده هاي بعدي. داستان يک کشف و شهود است، يک اختراع يا ابداع شخصي نيست. هر داستاني از درون نويسنده، يا دقيق تر، از صافي نويسنده، رد مي شود تا خودش را به آن طرف، يعني به آن طرفي که خواننده ها ايستاده اند، برساند. چيزي نيست که نويسنده از خودش درآورده باشد. نويسنده در معرض داستان قرار مي گيرد و حالا بايد اين وديعه را به درستي به يک متن قابل خواندن تبديل کند. حق مطلب را ادا کردن يعني اينکه اين وديعه را درست و صحيح و سالم منتقل کني تا همان طور که داستان براي تو که نويسنده يي تازگي و جذابيت دارد، براي خواننده هاي بعدي هم جذابيت داشته باشد. اگر آن جذابيت اولي نباشد، آن دومي هم لابد به دست نخواهد آمد.

- رمان ها و داستان هاي شما زبان شسته رفته و مخصوصي دارند و از همين رو است که داستان هاي شما سواي مخاطبان هميشه ادبيات داستاني، همواره مخاطباني خاص و ثابت نيز داشته است. داستان هايي با شروع گيرا و مضمون هايي قابل تامل که به ظاهر پيچيده هستند اما خواننده را به واکاوي شخصيت هاي داستاني مي کشاند و تحليل روابط آنها با يکديگر و جامعه شان.

اينکه مي گوييد با يک زبان مخصوص خودم دارم کار مي کنم، خب شايد به اين دليل است که حساسيت مخصوصي هميشه به زبان داشته ام. براي من همه چيز زبان است. آخر، داستان چيزي به جز زبان نيست. زبان شايد توي حرف زدن يا روابط اجتماعي فقط به درد انتقال اطلاعات مي خورد، يک ابزار است، اما توي ادبيات، توي شعر و داستان، اصل ماجرا زبان است. اينجاست که زبان بار و منزلت واقعي خودش را پيدا مي کند و حکومت بي چون و چراي خودش را اعمال مي کند. شما از همان جمله اول وارد يک فضايي مي شويد که چيزي نيست به جز زبان. اصلاً مهم نيست که شما چه داستاني داريد تعريف مي کنيد. هر داستاني به يک بار تعريف کردنش مي ارزد، و دور و بر هر آدمي هم پر از داستان است. اما نکته اينجاست که چگونه داري اين داستان را تعريف مي کني. با همان جمله اولي که مي نويسي، معلوم مي شود که داستان نويسي يا نه.

- فکر مي کنيد جايزه هاي ادبي و نامزد شدن يا برنده شدن مجموعه ها و رمان ها در اين جايزه ها چقدر به پيشرفت روند داستان نويسي نويسندگان کمک مي کند؟

خواننده هاي بيشتري براي داستان نويس ها پيدا مي کند. شايد به اين ترتيب مردم داستان نويسي را جدي تر بگيرند. حتي خود کتابخوان ها هم رمان و داستان را زياد جدي نمي گيرند. رمان و داستان براي اغلب مردم درست همان منزلتي را دارد که خيار توي يک سبد ميوه دارد. به خدا خيار هم جزء ميوه ها است.

- با توجه به ساخت فيلم «گاوخوني» بر اساس رماني از شما با همين نام، آيا هنگام نوشتن «بيژن و منيژه» به امکان تصويري شدن وقايع داستان توجه مي کرديد؟

نه. وقتي دارم مي نويسم به چيزي به جز همان کاري که دارم مي کنم، فکر نمي کنم. حتي به چاپ شدنش هم فکر نمي کنم و اينکه آيا مثلاً اين صحنه مجوز مي گيرد يا نمي گيرد. اصلاً به اين چيزها فکر نمي کنم. فقط به خود داستان فکر مي کنم و تلاش مي کنم آن چيزي که دارم مي نويسم درست همان چيزي از آب دربيايد که بايد باشد. همان وديعه يي که گفتم. اين وديعه را بايد درست و صحيح و سالم به آن ور خط منتقل کنم. فقط همين. اما خود به خود، وقتي دارم مي نويسم، جوري مي نويسم که چيزي را که دارم مي نويسم جلوي چشمم ببينم. چون به اين جور نوشتن اعتقاد دارم. به اين اصل که نوشتن همانا ديدن است و چيزي به جز ديدن نيست. تا وقتي نبينم، باور نمي کنم و تا وقتي من باور نکنم، خواننده هاي بعدي هم باور نمي کنند. خواننده هاي بعدي هم دوست دارم درست همان چيزي را ببينند که من ديده ام.

پيمان اسماعيلي نويسنده «برف و سمفوني ابري» / نامزد مجموعه داستان
مرزها را دوست دارم

-الان مجموعه «برف و سمفوني ابري» راه خودش را از بسياري مجموعه ها جدا کرده. از اين نظر که داستان هاي اغلب مجموعه ها هنوز در فضاي شهري روايت مي شوند. در حالي که در مجموعه شما داستان ها در مختصات جغرافيايي خاص و خارج از شهر و روابط شهري رخ مي دهند. با قصد قبلي اين کار را کرديد؟

قصد قبلي من واکنشي نبوده. فضاي ذهني خود من نزديک به اين فضا بود. قرار من فقط اين بود که از داستان هايي بنويسم که خودم هم دوست دارم. من از لحاظ مولفه هاي ژنريک به اين گونه داستان ها، مثل داستان هاي «برف و سمفوني ابري» علاقه دارم. داستان هاي ماجرامحورً گوتيک. با تمام بحث هايي که مي توان روي آن انجام داد که چه مولفه هايي دارد. من در سينما و ادبيات اين ژانر را دنبال مي کنم. با يک چاشني از فانتزي. مثل داستان آخر «گراي پنجاه و پنج» که مولفه هاي داستان گوتيک با فانتزي همراه شده. برخلاف «مرض حيوان» که فانتزي رئاليستي در آن هست قرارم با خودم وفاداري به چيزهايي بود که به آنها علاقه دارم فارغ از جريان هاي مرسوم در فضاي ادبي مان و فکر هم مي کنم همين طوري هم شد. کتابي که ذهنيات شخصي من در آن ديده مي شود.

-درباره داستان «مرض حيوان» من فکر مي کنم اتفاقي که مي افتد، اتفاقي رئاليستي نيست. فانتزي رئاليستي در آن وجود ندارد. چون اتفاقي که براي شخصيت اصلي داستان افتاده، از نظر منطقي ممکن نيست،

کاملاً درست مي گوييد. «مرض حيوان» يک ويژگي دارد آن هم اينکه شما تا آخر مي توانيد به همه چيز شک کنيد. هيچ جا به شما منطق قطعي نمي دهد از ادعاهايي که راوي مي کند. يک دوگانگي در اين داستان وجود دارد که در داستان مشابه اش نيست. قطعاً اين داستان بن مايه هاي گوتيک از جنس فانتزي دارد.

-ماجراي اين داستان، ماجرايي منطقي نيست که بتوان تصور کرد در اطراف خودمان اتفاق افتاده. اما نکته قابل توجه در اين داستان اين است که خواننده در عين حال که ماجرا برايش از لحاظ منطقي باورپذير نيست، ولي فضاي دلهره و ترس را منتقل مي کند و مخاطب دچار يک تضاد مي شود.

دو تيپ داستان داريم؛ يک جنس داستان هايي که ساعدي مي نوشت، يک جنس داستان هاي رئاليسم جادويي امريکاي جنوبي. در داستان هاي ساعدي با اين کارکرد روبه روييم که حوادث، حوادث عجيبي نيست. جهان داستاني عجيب پرداخت شده. يعني آن موضوع شگفت در حوادث وجود ندارد. ولي آن پرداختي که در داستان شده، عجيب است. در داستان هاي رئاليسم جادويي عکس اين جريان ديده مي شود يعني شما با يک حادثه شگفت روبه رو هستيد. مثلاً شخصيت بال درمي آورد. اما جهان تان شگفت نيست. اين دو تا تکنيک است که هر دو تايش نتيجه و کارکرد مشابهي دارند. در هر دو شما فضا را مي پذيريد. در هر دو حالتي از وهم ايجاد مي شود. در داستان هاي من، سعي کرده ام هر دو ترکيب بشود. در مرض حيوان جنس داستان به امريکاي جنوبي نزديک است يعني شما فضايتان، فضاي غريب به مدل ساعدي نيست. اما در داستاني مثل «ميان حفره هاي خالي» اين طور نيست. حادثه يي که اتفاق مي افتد، حادثه يي غريب نيست، جنس فضا سازي غريب است. من در اکثر داستان ها سعي کردم تجربيات مختلفي داشته باشم.

-البته در داستان هاي اين مجموعه مولفه هايي تکراري وجود دارد که مانع اين مي شود که خواننده با تمام کردن هر داستان، با فضاي آن داستان قطع ارتباط کند و بعد داستاني نو در فضايي ديگر بخواند.

من اصلاً نمي خواستم خواننده را در فضاهاي متفاوتي بگذارم. برعکس مي خواستم وقتي خواننده داستان هاي مجموعه را تمام مي کند، احساس کند در يک دنياي واحد همه آنها را خوانده. که کوه دارد، سرد است و برف دارد به غير از داستان «يک تکه شازده در تاريکي» که با بقيه داستان ها فضايش فرق مي کند.

-کمي هم درباره «لحظات 11گانه سليمان» به عنوان يکي از بهترين داستان هاي مجموعه صحبت کنيم. چه اتفاقي الهام بخش نوشتن اين داستان شد؟

يک حادثه واقعي در کوه بود. سه نفر رفتند کوه، دو نفرشان مردند و يک نفرشان برگشت. در همين مختصات جغرافيايي که اين گروه رفتند به گرده آلمان ها و نتوانستند صعود کنند. من آن موقع فکر مي کردم اينها چه حسي داشتند؟ من به مرزها خيلي علاقه دارم مثلاً مرز بين انسان بودن و نبودن. در اين داستان، اين آدم ها مدت ها در يک مرز بوده اند. يک جور خشونت جغرافيايي. جغرافيا همه چيز را به شما ديکته مي کند. من در آرشيو فدراسيون کوهنوردي رفتم و تحقيقات مفصلي کردم. اخبار روزنامه ها را دنبال کردم و درباره اين سه نفر دنبال اطلاعات گشتم. تنها منبع واقعي اين داستان همين بود، و بقيه اش داستان است. نوشتن اين داستان اما خيلي طول کشيد.

-چرا اين فرم روايي تو در تو را براي نوشتن اين داستان انتخاب کرديد؟

من فکر کردم تاثيرگذارترين نوع روايتي که مي توانم براي اين حادثه انتخاب کنم که جهانشمولي آن را بگويد چه مي تواند باشد و من را از هرگونه گزافه گويي هم رها کند. تنها شکل ممکن اين نوع روايت بود.

روزي روزگاري در يافت آباد
جمعه اين هفته اتفاق خوبي مي افتد و سرانجام سومين دوره جايزه «روزي روزگاري» با معرفي و تقدير از آثار برگزيده به کار خود خاتمه مي دهد. اين جايزه در اين مدت بارها و بارها به دليل همان مشکلي که به عنوان مشکل مکان مطرح مي شد به تعويق افتاد. ولي سرانجام يکي از سالن هاي شهرداري در اختيارشان قرار گرفت تا بتوانند برگزيدگان خود را اعلام و معرفي کنند.

اما اين سالن در جايي است دور از انتظار و معمول تمام مراسم هايي که تا به حال برگزار شده است. اين برنامه ساعت 30/16 تا 19 در پرديس فرهنگي شهيد سليماني واقع در يافت آباد، ميدان الغدير، بلوار الغدير، ميدان جانبازان برگزار مي شود.

اين دور بودن البته با يک تدبير برگزارکنندگان شکل بهتري به خود گرفته است و پيش از آغاز مراسم اتوبوس هايي در ميدان انقلاب، خانه هنرمندان و روبه روي کوي دانشگاه تهران آماده انتقال علاقه مندان به حضور در اين مراسم هستند. اينکه جايزه يي در چنين مکاني برگزار شود و اين مکان نامتعارف از فضاهاي فرهنگي در اختيار آن قرار گيرد از دو منظر قابل توجه است.

اينکه يک جايي وسط شهر براي آن در نظر گرفته نشده است خود جاي تعجب دارد. اما اين انتقال مي تواند در خوشبينانه ترين حالت مورد توجه قرار گيرد.

اين نقل مکان بزرگان ادبيات به گوشه يي در شهر تهران که کمتر ميزبان اين گونه برنامه ها بوده است خود يک اتفاق است؛ اتفاقي که با تاسيس فرهنگسراي بهمن و اجراي نمايش «بينوايان» رخ داد.

اين جايزه ياد آن زمان را زنده مي کند. اين بار در جايزه روزي روزگاري برنامه هاي متنوعي به روال سال هاي قبل برگزار مي شود. در هر يک از بخش هاي رقابتي چهارگانه جايزه سه تنديس و لوح تقدير به برگزيدگان اول تا سوم به جز بخش ادبيات داستاني اهدا خواهد شد.

اين بخش با توجه به وجود ترجمه دو لوح تقدير و تنديس خواهد داشت که يکي از آنها به نويسنده و ديگري به مترجم اثر برگزيده اهدا مي شود.

لوح تقدير و تنديس نويسنده خارجي به ناشر ايراني اثر مذکور به نمايندگي از او اهدا مي شود. قرار است از مشيت علايي به پاس تلاش در حوزه نقد ادبي تقدير شود ضمن آنکه عنايت سميعي نيز درباره علايي و آثارش سخنراني مي کند.

تقدير از ابراهيم حقيقي به خاطر فعاليت در حوزه طراحي جلد کتاب و سخنراني بابک احمدي درباره او و آثارش از ديگر برنامه هاي اين بخش است. همچنين از رضا قيصريه به دليل فعاليت توامان در حوزه آفرينش ادبي و ترجمه تقدير مي شود و حسن شهسواري درباره او سخنراني خواهد کرد.

در واقع اين دور هم جمع شدن در اين روزها امکاني است براي ديدار و گفت وگو و سخن گفتن درباره همه اتفاقات هنري و ادبي که اين روزها به حداقل رسيده است.

اما در کنار اينها هم برنامه هاي جنبي وجود دارد مانند برپايي نمايشگاه آثار برگزيده طراحي جلد ابراهيم حقيقي، نمايشنامه خواني توسط محمد رحمانيان، اجراي پانتوميم و موسيقي به صورت زنده.

جايزه امسال روزي روزگاري به زنده ياد رضا سيدحسيني اهدا شده است و فيلمي مستند نيز در اين زمينه نشان داده مي شود.
حامد حبيبي نويسنده «آن جا که پنچرگيري ها تمام مي شود»/ نامزد مجموعه داستان
مرگ محور بودن بد نيست

-فکر مي کرديد مجموعه داستان تان در جايزه روزي روزگاري نامزد شود؟

به نامزدي اش و آمدنش به اين مرحله فکر مي کردم اما انتظاري ندارم. 30 سالگي يک حسن دارد آن هم اينکه آدم نمي داند چي هست... ولي مي داند چي نيست، من به اين نتيجه رسيده ام که ديگر برنده نيستم، براي همين ديگر نبايد دنبال اين قضيه بروم. شايد چون يک زماني برايم خيلي مهم بوده. همين قدر که جزء نامزدها هست خوب است. نباشد هم مساله يي نيست. يعني آن سه مجموعه يي که جزء شش تاي اول بودند و به اين مرحله نيامدند، مجموعه هاي بدي هستند؟ البته ته ذهن هرکسي برد و باخت مطرح است، اگر برد و باختي باشد اصلاً، اما تاثيرات منفي هم دارد. اينکه اول بشوي، فشار مي آورد به نويسنده. چرا بايد جوايز ادبي اينقدر مهم شوند که به نويسنده ها فشار بياورد؟ مگر مثلاً جايزه گلشيري سقف نويسندگي يک نويسنده است که پس از جايزه گرفتن آنقدر تحت فشار قرار بگيرد.

-در مرور داستان ها و مطالبي که از شما منتشر شده، به سبک هاي گوناگوني برمي خوريم که به نظر مي رسد از علاقه شما به شيوه هاي متفاوت در نوشتن سرچشمه گرفته؛ يادداشت هاي طنزي که در وبلاگ تان نوشته ايد، داستان هاي مجموعه «ماه و مس» و حالا داستان هاي «آن جا که پنچرگيري ها تمام مي شود». آيا اين تفاوت از سر ميل به تجربه است يا شما شخصيتي چندوجهي داريد؟

در کتاب دوم، آدم از وضعيتي که «حالا يک اثر منتشر کنم» بيرون مي آيد. به همين خاطر وقت انتشار مجموعه دوم، اگر شباهت ها با کار اول زياد باشد خود آدم با خودش درگير مي شود. وقتي آدم به مجموعه دوم مي رسد محتاط تر و وسواسي تر مي شود؛ البته احتياط و وسواسي که منجر به ننوشتن نشود. در غير اين صورت لازم است. وسواس در سجاوندي، در بازنويسي و... همه تجربه هاي گوناگون در کار اول است. اينکه نويسنده مي خواهد زودتر بنويسد و به ناشر بدهد و بعد کتابي داشته باشد که با آن بگويد من نويسنده ام.

-در داستان هاي شما من يک تغيير کلي مي بينم. در مجموعه جديدتان، داستان ها بيشتر ماجرامحور شده اند. برخي داستان ها حتي نزديک به داستان هاي پليسي مي شوند؛ برعکس مجموعه «ماه و مس» که داستان ها بيشتر به فضاي ذهني شخصيت ها مي پرداخت و اتفاقات دروني آنها.

نويسنده گاهي به جايي مي رسد که ديگر دوست ندارد داستان هايش ذهني باشد. موقع انتخاب داستان هاي اين مجموعه، من بيشتر دوست داشتم داستان هاي عيني انتخاب کنم و داستان هاي ذهني ام، خودم را جذب نمي کرد. ترجيح مي دادم در داستان هايم ماجرا بيشتر باشد. در اين مجموعه «هتل» يا «قمر گمنام نپتون» هم ماجرا دارند. با اينکه برخي آنها را جدا مي کنند. به نظر من ماجرايي از زندگي واقعي وارد ادبيات نمي شود. ماجراهاي واقعي زندگي ذهن را به سمت پرورش تخيل مي برد.

-به نظر من در مجموعه شما داستان ها از نظر سطح کيفي در يک حد نيستند و حتي به نظرم داستان اول «فيدل»، ورودي مناسبي براي مجموعه نيست. چرا داستان ها را با اين چيدمان در مجموعه گذاشتيد؟

من يک مقدار روي اين چيدمان اصرار داشتم. بعد از داستان «قمر گمنام» سه تا داستان نوشتم که در امتداد هم هستند و با هم ارتباط دارند. حتي به نوعي خود داستان پنچرگيري ها هم با اين داستان ها در ارتباطند. پايان داستان فيدل شخصيت ها وارد شهر مي شوند و در پايان داستان آخر، از شهر خارج مي شوند. اين ترکيب را دوست داشتم و چيدمانش خيلي هم بي منطق نبود.

-من در اغلب داستان هاي مجموعه شما ترس مي بينم. مثلاً در داستان «اوکازيون» و الان به نظر مي رسد اغلب نويسنده ها به سمت نوشتن از اين حس هاي انسان ها رفته اند. ترس، استرس، خشونت؛ مضاميني که تا به حال کمتر از آنها به اين شکل در داستان ها نوشته شده است.

نويسنده وقتي مي نويسد، قصد نمي کند که الزاماً از اين حس ها بنويسد. اين موقعيت است که نويسنده را به سمت نوشتن از اين مضامين مي برد. در مورد ترس، اين يک اتفاق ناخودآگاه است. هيچ چيزي را نمي توان در آن دخيل دانست جز شرايطي که نويسنده را به آنجا رسانده. شخصيت داستاني هم البته در اين امر دخالت دارد. اينها است که وقتي در يک دوره اتفاق مي افتد، برخي داستان ها در اين باره نوشته مي شوند. يک دوره يي بود که در مسابقات ادبي مي گفتند 70 درصد داستان هاي اين دوره مرگ محور بودند و داورها اين را يک نقص مي دانستند و من نمي فهمم چطور ممکن است يک عده که خودشان داور هستند فکر مي کنند مرگ محور بودن چيز بدي است. مطمئناً سه هزار داستاني که براي فلان مسابقه فرستاده شده، نويسنده هايش با هم هماهنگ نکرده اند که از مرگ بنويسند،

حامد اسماعيليون نويسنده «آويشن قشنگ نيست» / نامزد مجموعه داستان
دندانپزشک ها هوس نوشتن نمي کنند

-«آويشن قشنگ نيست» نخستين تجربه شما در حوزه داستان کوتاه نويسي است؛ تجربه  که با استقبال مواجه شد و الان نامزد دريافت بهترين مجموعه داستان سال 87 از جايزه روزي روزگاري شده. کمي درباره روندي که براي داستان نويسي طي کرديد، بنويسيد با توجه به اينکه تحصيلات و شغل تان ارتباطي مستقيم با اين حوزه ندارد.

ورود من به داستان نويسي از وبلاگ نويسي شروع شده است. و شايد قبل تر از آن با نشريه هاي کم تيراژي که در دانشگاه در اعتراض به استادان دانشکده و شرايط سياسي روز درمي آورديم. اما وبلاگ و خواننده هاي مهربان و پيگير آن و دسترسي بي واسطه به آدم هاي بزرگ در محيط مجازي کمک زيادي به من کرد. يادم مي آيد در سالن انتظار نمايش فنز کاري از گروه آقاي رحمانيان، بروشور تبليغاتي موسسه کارنامه را ديدم و بعد از ديدن اسم اميرحسن چهلتن در ميان استادان در کلاس هاي داستان نويسي کارنامه ثبت نام کردم و اگر اشتباه نکنم چهار سال از آن روزها مي گذرد. اميرحسن چهلتن نه تنها نويسنده بزرگي است بلکه معلم خوبي نيز هست.

تا به حال از جامعه دندانپزشکي کسي وارد حيطه داستان نويسي ايران نشده است و احتمالاً کمتر هوس چنين کاري مي کند چون نويسندگي حرفه دشوارتر و کم درآمدتري است در حالي که در پزشکان ايراني نويسنده، غلامحسين ساعدي، بهرام صادقي و اصغر الهي سرآمد هستند اما نمي دانم اين گفته از کيست که از هر پزشک بعد از پنج سال طبابت مي شود نويسنده يي ساخت،

-در چند سال اخير اغلب اين بحث بين نويسندگان و منتقدان بوده، که تفاوت ميان مجموعه داستان پيوسته و غيرپيوسته کجاست و آيا مي توان مجموعه يي را که داستان هايش به هم مرتبط هستند، با مجموعه يي که داستان هاي مستقل دارند، يکي دانست يا نه.

با توجه به اينکه مجموعه داستان شما نيز داستان هايي به هم پيوسته دارد که شخصيت ها در آنها تکرار مي شوند، در اين باره چه نظري داريد؟

من هم اين موضوع را خيلي وقت نيست که شنيده ام. آويشن قشنگ نيست يک داستان اپيزوديک است. به نظر من تا حدي مي توان به هر کدام از اين داستان ها به طور مستقل نگاه کرد اما خط ارتباطي ثابتي گاه پررنگ و گاه کم رنگ در تمام کتاب دنبال مي شود. به نظر من قضاوت در اين باره يک امر سليقه يي است. گمان کنم در مورد کتاب آقاي هوشمندزاده هم چنين بحثي بود. تمام داستان هاي آن کتاب را مي شد با هويتي مستقل خواند.

-داستان هاي شما همه با راوي اول شخص روايت مي شوند و شخصيت هاي هر داستان به نوعي با داستان هاي قبلي و بعدي مرتبط هستند. لزوم استفاده از اين زاويه ديد براي بيان مضمون داستان ها چه بود؟

فکر مي کنم از زاويه ديگري نمي شد اين داستان ها را نوشت. مسلماً به روش هاي ديگر هم فکر کرده بودم. حتي مي شد به رمان فکر کرد. که البته من به آن فکر نکردم، من تلاشم را به کار بردم که شخصيت ها از روي هم کپي نشوند و شبيه هم درنيايند، از آن طرف تبديل به تيپ هم نشوند. بعضي گفته اند در اين کار موفق بوده ام و بعضي برعکس. الان که دو سال و نيم از آخرين بازنويسي اين مجموعه مي گذرد، مطمئنم کارهاي بهتري هم مي شد کرد اما باز از انتخاب اين زاويه ديد پشيمان نيستم.

-در اين مجموعه، با اينکه مضمون ها، مضمون هايي تازه نيستند، اما با پرداختي روبه رو هستيم که خواننده را به انديشيدن وراي اين مضامين وادار مي کند و به نظر مي رسد سعي کرده ايد مخاطب را به جاي مباحثي که در ظاهر مطرح مي شود، به تفکر درباره چيز ديگري وادار کنيد. خودتان در اين باره چه نظري داريد؟

اتفاقاً به نظر من اين مضمون ها، مضمون هاي تازه يي هستند. خب دوستي بر اين کتاب خرده گرفته بود که از اوضاع سياسي روز کناره گرفته است. که هرگز چنين نبوده است. شرايط روز در اين کتاب ديده مي شود و اين مجموعه، داستان يا شخصيت هفتمي هم داشت که در مميزي کنار گذاشته شد که اميدوارم يک روز در جاي اصلي خودش قرار بگيرد؛ داستاني که وقايع سياسي موازي را پي مي گرفت. به نظر من پرداختن به اتفاقات 30 ساله اخير در ادبيات ما کمتر مورد توجه قرار مي گيرد.

و وقتي هم که نوشته شد، گرفتار مميزي مي شود. من اين مضمون ها را تازه مي بينم و دوست دارم مخاطب را به حوادث سياسي و اجتماعي بسياري که در اين سال ها بر او گذشته و به هر دليل فراموش شده است، ارجاع بدهم.

عليرضا جباري مترجم سرود سليمان اثر توني موريسون/ رمان خارجي
اين داستان عاشقانه است

- به نظرتان چه ويژگي هاي رمان «سرود سليمان» باعث استقبال مخاطبان از آن مي شود؟

تم اصلي اين رمان تبعيض طبقاتي بين سياه و سفيد در امريکا است. شيوه نگارشش رئاليسم جادويي است بر مبناي نوستالژي نگاه به آفريقا. در بعضي جاها مايه هايي از رمان سياه در آن ديده مي شود و اتفاقات عشقي در آن افتاده. تضادهايي که بين نژادها است و انتخاب تعدادي از افراد نژادها براي قتل و کشتار در قسمتي از داستان برتري دارد که همين حالت در پايان به صورت شکلي از بدبيني بين دو عضو از دو نژاد نمايان مي شود. اين رمان توني موريسون نسبت به رمان قبلي اش «آبي ترين چشم» رمان عاشقانه تري است و همين تنوع بيشتري به رمان بخشيده و به همين دليل است که بيشتر از رمان قبلي از آن استقبال شده.

-فکر مي کنيد مخاطبان ايراني اين رمان نيز به همين دليل از آن استقبال کرده اند؟ و در حالت کلي ويژگي بارز نويسندگي موريسون چيست؟

يکي از مواردي که در تمام رمان هاي او ديده مي شود انسان دوستي و مخالفت با تبعيض نژادي است و برخورد رئاليستي با تبعيض نژادي. ديگري شيوه شعرگونه آثار موريسون است که به شعر ضربه مي زند. به اين دليل است که يک مقدار علاوه بر مسائل سبکي و انساني مطرح در آن، نثر او از زبان شعرگونه يي برخوردار است.

من چون وجودم با شعر آشناست سبک نگارش او را مي پسندم. فکر مي کنم چون من از اين ديدگاه به آن فکر مي کنم جامعه ايراني هم به همين دليل با من همفکر است و البته اين نظرگاه من است. يکي از دلايل ديگري که توني موريسون در ايران مورد توجه واقع شده همان عنوان برنده نوبل، پوليتزر و منتقدان ادبي امريکاست که به او تعلق گرفته.

-آيا توني موريسون و رمان هايش در امريکا نيز بين مردم طرفدار دارد؟ محبوبيت او بين مردم را چقدر مي دانيد؟

من فکر مي کنم به توني موريسون در حال حاضر توجه بسياري مي شود. خصوصاً که رئيس جمهور دورگه در امريکا سرکار آمده و جامعه امريکا جامعه بازي شده که مي تواند رئيس جمهوري از نژاد ديگر را بپذيرد. به خصوص که رمان سرود سليمان يکي از رمان هاي برگزيده اوباما است، فکر مي کنم جامعه امريکايي نيز به آن توجه ويژه يي دارد. به ويژه به خاطر محبوبيت جهاني موريسون که مردم امريکا هم مي خواهند در يک جامعه باز به نظريات مردم جهان اهميت بدهند و به آن احترام بگذارند. مخصوصاً که اين شخص در جامعه خودشان به اين درجه رسيده.

-نحوه آشنايي تان با موريسون چطور بود و آيا تصميم داريد آثار ديگر او را نيز براي مخاطب ايراني ترجمه کنيد؟

من بعد از اين هم آثاري را که از اين نويسنده در ايران ترجمه نشده، ترجمه مي کنم. شيوه آشنايي ام با او در سال 92 صورت گرفت که اين نويسنده به عنوان يک نويسنده سياهپوست امريکايي برنده نوبل شد. از جهات انساني به او علاقه مند شدم و از رسانه هاي مختلف شنيدم که گرايش هاي شاعرانه در آثارش دارد و به همين دليل به او گرايش پيدا کردم.

 

خجسته کيهان مترجم موسيقي شانس اثر پل استر/ رمان خارجي
دنياي بي رحم بي رحم

- «موسيقي شانس» رماني از استر است که دسته يي از مخاطبان اين نويسنده آن را پسنديده اند و دسته يي نه. کمي درباره اين رمان توضيح بدهيد.

به نظر من هرکدام از کتاب هاي استر با کتاب هاي ديگرش فرق دارد. اين کتاب سرگذشت دو جوان است که اينها آدم هايي هستند کاملاً بي ريشه مثل بيشتر قهرمان هاي استر. يکي شان مقداري پول دارد که آن را به باد مي دهد و ديگري قمارباز است. اين دو با دو نفر آشنا مي شوند که برنده جايزه هنگفتي شده اند. اين برخورد براي دو جوان اول فاجعه آميز است. برداشت هاي متفاوتي از اين رمان شده. دو مرد ثروتمند اين رمان آدم هاي بي رحمي هستند. چيزي که در اين اثر استر توي ذوق مي زند، بي رحمي دنيايي است که ارزش پول در آن بيشتر از همه چيز است. اين دو مرد در کمال بي عدالتي با اين دو جوان برخورد مي کنند. اين خودش خيلي معنا دارد. اين دو جوان صرفاً به دنبال حادثه جويي و پول هستند. هيچي مدنظرشان نيست جز هيجان و لذت بردن.

-آيا استر با اين دو شخصيت، به نوعي مي خواست جامعه امريکا را نشان بدهد؟

استر خودش جايي گفته بود من برخلاف خيلي از نويسنده هاي امريکايي مثل خودم در آثارم جامعه را بازسازي نمي کنم و آثار واقع گرا نمي نويسم. اما به نظر من اين فقط در جامعه امريکا نيست و در همه دنيا اين طور است. همه جا ارزش هاي مادي بر همه ارزش ها حاکم شده. ويژگي هاي جامعه امريکا را هم دارد. اين دو جوان يکي شان کسي است که زندگي خانوادگي اش از هم پاشيده و انگار هيچ چيزي او را پايبند نمي کند. اين چيزي است که در غرب فقط مي بينيد در حالي که در شرق زندگي خانوادگي مثل آنجا نيست.

-با اين حساب فکر مي کنيد استر چه چيزي را در اين رمان به نمايش گذاشته است؟

قضيه تنهايي انسان در جامعه بي رحم؛ چه در ايران چه هر جاي دنيا. اين ويژگي بشر امروز است. استر زندگي اين جور آدم ها را مي نويسد. ديگري تصوير بشر است که بارز است؛ تصويري که وجود دارد و نمي توانيم از آن صرف نظر کنيم. ديگر اينکه استر خيلي در درون شخصيت ها مي رود و خواننده با شخصيت ها همذات پنداري مي کند.

-به نظرتان چه چيزي باعث شده برخي مخاطبان هميشگي کارهاي استر، موسيقي شانس را نپسندند؟

خيلي ها هم برعکس فکر مي کنند. اين کتاب جايزه بهترين رمان ادبي فرانسه را گرفته. من متوجه شدم خواننده هاي ايراني بعد از خواندن سه گانه نيويورک و کشور آخرين ها توقعاتي از استر درشان ايجاد شد که با آثار ديگر او برآورده نشد. به نظر من اين يکي از بهترين کارهايش است که با ديگر آثارش کاملاً متفاوت است. من خودم شنيده ام بعد از کشور آخرين ها و هيولا، مخاطبان او بقيه رمان ها را آنقدر نپسنديده اند.

-چطور با پل استر آشنا شديد؟

من در فرانسه زندگي مي کردم و استر در فرانسه خيلي محبوب و مشهور است. و بعد از انتشار کتاب هايش، اولين جا در فرانسه ترجمه و چاپ مي شود. در فرانسه براي معرفي نويسنده ها خيلي سعي مي شود. مجله ها و برنامه هاي راديويي، آثار نويسندگان و خود آنها را معرفي مي کنند. من در همان سال ها به استر علاقه مند شدم و وقتي 10 سال پيش برگشتم تصميم گرفتم روي علاقه شخصي ام کارهاي او را ترجمه کنم. من فکر نمي کردم تا اين اندازه خواننده ها از آن استقبال کنند.

-آيا قصد داريد روي همين علاقه شخصي، همه آثار او را در ايران ترجمه کنيد؟

من طبق قراردادي که با نشر افق دارم وقتي کارهايش منتشر مي شود اگر علاقه داشته باشم، ترجمه مي کنم. اگر کارهايي را ترجمه نکردم به اين خاطر بوده که آنها را طبق سليقه شخصي ام دوست نداشتم. علاوه بر استر به يوسا هم علاقه دارم و کاري را هم از او ترجمه کردم به اسم «دختري از پرو» و اميدوارم مجوزش صادر شود. الان هم دارم کاري از يوسا مي خوانم. از استر هم «مردي در تاريکي» را ترجمه کردم که به زودي منتشر مي شود.

گفت وگو با محمود حسيني زاد مترجم «مثلاً برادرم» نوشته اووه تيم/ رمان خارجي
براي آلماني ها جنگ مهم است

-فکر مي کنيد خواننده ايراني چقدر الان اووه تيم را مي شناسد؟

آنقدر مي شناسد که تا آنجايي که من مي دانم مترجمي در عرض چهار، پنج ماه سه تا از کارهاي اووه تيم را ترجمه کرده است. آن هم سه تا از رمان هاي ضخيم اش را ترجمه کرده، من روي اين رمان دو، سه سال کار کردم تا ترجمه شد و خيلي وقت گذاشتم.

-وجهه اووه تيم و اين رمان اش، «مثلاً برادرم» در آلمان چگونه است؟

در آلمان از نظر موضوع ادبي و ژانر روي اين رمان بحث مي کنند و اغلب آن را در دسته رمان مي گذارند. اما هميشه بحث است که ژانر آن واقعاً چيست؟ اتوبيوگرافي يا رمان. که در واقع بررسي تاريخي يک جريان است. در آلمان هم به همين وجهش توجه مي کنند. از ديد شخصي من اووه تيم در اين رمان يک ماجراي دهشتناک تاريخي را بررسي مي کند. ديد شخصي جامعه آلمان در آن زمان را پياده مي کند و هرکدام از افراد اين خانواده سمبل يک بخشي از جامعه آلمان است. بايد بدانيم براي آلماني ها جنگ خيلي خيلي مهم است و اين رمان از اين نظر برايشان جالب است.

-قصد داريد آثار ديگر اين نويسنده را ترجمه کنيد؟

من با اووه تيم در تماس هستم. خودش يک کتاب قديمي اش را براي ترجمه پيشنهاد کرد.

اما من گفتم توي ايراني وقتي کتابي اسم درمي کند، انواع مترجم ها پيدا مي شوند که کارهاي او را ترجمه کنند و ترجمه هم مي کنند. مثلاً آقايي که در مدت چند ماه، چند رمان سخت از اووه تيم را ترجمه کرده، معلوم است که کيفيت اين طور ترجمه ها چطور مي شود، من به او گفتم بگذار اين موج بخوابد بعد سراغ باقي کتاب هايش مي روم. مترجم هاي ديگر ترجمه خراب مي دهند اما همين مترجم ها وقتي ببينند زبان اووه تيم ساده نيست، بعد از مدتي دست برمي دارند.

-تفاوت ادبيات کلاسيک آلمان، با ادبيات جديد اين کشور چيست؟ با توجه به اين نکته که شما ادبيات روز آلمان را در ايران معرفي کرديد.

ادبيات کلاسيک آلمان ادبيات خاصي است و ترجمه اش از زبان اصلي ساده نيست. به اين دليل که اين ادبيات، ادبيات خاصي است، در دنيا هم توجه خاصي به آن نمي شود و منحصر به همان آلمان مي شود. ادبيات جديد آلمان اما در دنيا پرفروش و ادبياتي جا افتاده است. اين ادبيات هنوز آن خاصيت آلماني بودنش را دارد. محمد محمدعلي مي گفت من انتخابي را مي کنم که جا مي افتد. مترجم ها بايد ببينند موضوع اينقدر هم راحت نيست چون اووه تيم خيلي تاريخي مي نويسد.

-ويژگي اين ادبيات روز آلمان در چيست که مخاطبان جهاني و ايراني را به خود جلب مي کند؟

به نظر من ادبيات آلمان ادبياتي است که خودش را با موج جهاني تطبيق مي دهد و هيچ ابايي ندارد که بگويند تحت تاثير کارور يا همينگوي است. نويسندگان آلماني حالت جهاني شدن را رعايت مي کنند. زبان را ساده کرده اند. موضوعات را انساني و ساده کرده اند. ادبيات کلاسيک آلمان را هميشه دنبال مي کنند و موفق هستند.

-شما چطور با اووه تيم و آثارش آشنا شديد؟

تيم انساني بي نهايت فرهيخته است مثل اغلب نويسنده هاي آلمان. در پاريس فلسفه خوانده و خود آلماني ها با وجود اينکه 68 سالش است جزء نسل جوان ادبيات آلمان حساب اش مي کنند. زبان راحتي دارد.

اووه تيم خودش آدم سياسي بوده و مي دانيم در جريان تظاهراتي که عليه شاه کردند، شخصي که کشته شد دوست اووه تيم بود. به همين دليل اغلب کتاب هايش موضوع سياسي دارد. آلمان زمان جنگ را گرفته يا جنبش 68 دانشجويي. چندين کتاب دارد چون شاهدش بوده.

عناوين اين صفحه
شکست خورده ها و بي خيال ها
همه چيز در مجموع خوب بود
همه چيز زبان است
مرزها را دوست دارم
روزي روزگاري در يافت آباد
مرگ محور بودن بد نيست
دندانپزشک ها هوس نوشتن نمي کنند
اين داستان عاشقانه است
دنياي بي رحم بي رحم
براي آلماني ها جنگ مهم است

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام