
-شما با تکيه بر داستان نويسي شهري، رماني نوشتيد بسيار متفاوت. با شخصيت هايي که مشابه آنها را- کم يا زياد- در دور و اطراف خودمان مي بينيم. ايده نوشتن داستاني در اين بستر اتفاقات از کجا نشات گرفت؟
من سال ها به «شادي» فکر مي کردم. دوست داشتم اين شخصيت را بنويسم و مدام از حس هايي که ممکن است اين شخصيت داشته باشد يادداشت برمي داشتم ولي يک جايي ديدم ساختن اين شخصيت بدون اطرافيانش بي معني است. شادي در کانون خانواده و دوستانش است که معني مي يابد و البته در بطن زلزله. به خاطر همين فکر کردم نوشتن شادي در روزي غير از چنين روزي کاملاً بي معني است. روز زلزله روزي است که همه آدم ها به غايت خودشان نزديک مي شوند. آدمي که واقعاًً تعلق خاطري به زندگي کردن ندارد و اصولاً هيچ تعلق خاطري ندارد توي چنين روزي تفاوتش با آدمي که تظاهر به اين کار مي کند روشن مي شود. توي چنين روزي شادي به بيشترين کشمکش با خانواده اش مي رسد. در واقع زلزله براي رمان من يک ضرورت بود.
-در اين رمان با افرادي روبه رو هستيم که در سنين مختلف، رفتارهايي خاص دارند؛ چه شخصيت جوان داستان، چه شخصيت ميانسال آن. آيا هر کدام از اين شخصيت ها را نماد يک نسل سني در جامعه امروز مي بينيد؟
نه، شخصيت هاي من نماد نيستند. من فقط سعي کردم آدم هايي از نسل هاي مختلف را کنار هم بگذارم. من دوست داشتم آدم هاي آرمانگراي شکست خورده ميانسال را کنار نسل جديد بي آرمان و بي خيال بگذارم و سعي کردم از هر نسل هم چند جور شخصيت را کنار هم بگذارم.
-به نظر مي رسد نگران نباش را در دو دوره زماني نوشته ايد. از اين رو که داستان از اواسط آن از نظر ريتم ناگهان افت پيدا مي کند و انگار که خيلي ناگهاني همه اتفاقات پرکشش بخش ابتدايي را در پايان جمع کرديد. در اين باره چه نظري داريد؟
نه، من نگران نباش را در يک دوره طولاني و بسيار بد نوشتم. تقريباً سه سال و نيم تمام وقت و زندگي ام را برايش گذاشتم. فصل هاي اول و دوم را براي برخي از دوستانم مي فرستادم و آنها مي گفتند عالي است ولي مي داني چه کار سختي داري مي کني؟ مي داني نوشتن يک رمان که همه اش در زمان حال باشد چقدر سخت است؟ و من همه اش فکر مي کردم مي توانم و بالاخره هم توانستم. برخلاف نظر شما خيلي ها هم معتقدند کار کاملاً يکدست است. به خصوص که من نگران نباش را منظم ننوشتم يعني مثلاً بعد از نوشتن فصل يک و دو فصل خانه سارا را نوشتم بعد فصل خانه اشکان را که در رمان کاملاً معکوس است.
-شخصيت هاي اين رمان برخلاف شخصيت هاي داستان هاي مجموعه داستان قبلي تان، عاشقيت در پاورقي، شخصيت هايي برونگرا هستند که واکنش هاي بيروني دارند. اين تغيير ذائقه در شخصيت پردازي چه روندي را طي کرد؟
فکر مي کنم روندي کاملاً خودآگاه بوده است. اصولاً داستان نويسي ما خيلي اندروني و خيلي ذهني است. من سعي کردم در اين رمان از اين دو خصيصه تا حد ممکن فاصله بگيرم. نوشتن فصل هاي خارج از خانه برايم کار بسيار سختي بود. همين طور پرهيز کردن از ذهني نوشتن و استفاده از فلش بک و... همان طور که گفتيد آدم هاي عاشقيت خيلي درونگرا و ذهني هستند ولي در اين رمان کنش شخصيت ها با پيرامون شان از خانواده گرفته تا مردم کوچه و خيابان برايم اهميت داشت و فکر مي کنم بيش از اندازه ذهني و اندروني نوشتن آسيب هاي جدي را در درازمدت به داستان نويسي ما برساند.
-برخلاف اثر قبلي تان، انگار در اين رمان دغدغه اصلي تان پرداختن به زندگي شهري و تعاملات افراد در بستر اجتماع بوده است. فکر مي کنيد نوع خاص زندگي شادي، اعتراضي به وضعيت نابسامان اجتماعي بوده، اعتراض نسلي که در اين سال ها همواره معترض بوده؟
تمام شخصيت هاي رمان نگران نباش نابسامان اند و به همين خاطر کاملاً با محيط شان هماهنگ اند. موقعيت نابسامان، آدم هاي نابسامان مي طلبد. در عاشقيت هم آدم ها نابسامان بودند ولي شايد چون به محيط شان خيلي نپرداخته بودم آنها آدم هاي معقولي به نظر مي رسيدند.