سه شنبه، 28 مهر 1388 - شماره 2081
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: تئاتر
گفت وگو با حميد پورآذري به بهانه اجراي نمايش «اديپ» در فرهنگسراي بهمن
تئاتر رسمي دچار روزمرگي شده است

حسين ذوقي

حميد پورآذري سال گذشته نمايش «حسينقلي مردي که لب نداشت» را با کودکان افغاني در تالار کوچک مولوي اجرا کرد. اين روزها هم با نوجوانان کانون تئاتر فرهنگسراي بهمن نمايش «اديپ» را در اين فرهنگسرا روي صحنه برده است. او از معدود هنرمندان تئاتر است که خود را در مجموعه تئاتر شهر خلاصه نکرده. هرچند حضور خود را در تئاتر حرفه يي نيز حفظ کرده و سال گذشته نمايش «غلتشن ها» را در مجموعه تئاتر شهر اجرا کرد. پورآذري اين روز ها دست به تجربه زده است اما بي ادعا. او هم به دنبال مرزهاي جديد است بي آنکه بخواهد تئاتر تجربي را از زاويه تاريخ هنر مورد خوانش قرار دهد. تجربه هاي جديد نياز زندگي او و نياز شغل اوست پس از تئاتر شهر خارج مي شود. به بهانه اجراي نمايش اديپ به گفت وگو با او نشستيم.

---

-ابتداي نمايش اتفاق خوبي مي افتد؛ تماشاگري که عادت دارد در معرض ديده شدن باشد و از دل تاريکي به صحنه روشن نگاه کند، اين بار در نمايش تو ناگهان خود را در ميان صحنه نمايش احساس مي کند. اين باعث مي شود تماشاگر احساس متفاوتي پيدا کند که براي او تجربه جديدي به حساب مي آيد. تجربه ديگر اين است که او ديگر در جاي ثابتي نمي نشيند و مدام حين اجرا حرکت مي کند. تو دو شوک مدام به تماشاگر وارد مي کني. براي بعد از اين اتفاق چه تمهيدي انديشيده بودي؟


نکته مهم براي من در ابتدا مکان اجراي نمايش است. معماري سالن اجرا به من مي گويد چگونه در اجرا پيش بروم. من حتي در مورد جاي نشستن تماشاگر به ويلچر فکر مي کردم يعني تماشاگر از همان بدو ورود روي صندلي چرخدار بنشيند و به تعداد صندلي ها آدم داشته باشيم که آنها را در طول نمايش حرکت بدهند. به دو دليل موفق نشدم؛ اول اينکه پيدا کردن اين تعداد ويلچر برايمان سخت بود و هم تعداد آنهايي که بايد تماشاگرها را جابه جا مي کردند. ورود به اين سالن براي من تجربه جديدي بود. براي خودم در ذهن پازلي را طراحي کرده بودم. در طول اجرا به يک مسافرت فکر کرده بودم که تماشاگر وقتي دعوت به نمايش مي شود تا پايان اجرا يک سفر را برايش تدارک ببينم. برايم هميشه يک آرزو بوده که قواعد تثبيت شده را از بين ببرم. اما پيش از اين معماري سالن هاي نمايش اين اجازه را به من نمي داد. خوشبختانه اين سوله که اتفاقاً تاريخ اعجاب آوري دارد، اين امکان را به من داد. اين امکان که در هر نقطه يي از آن برايش اتفاقي را تدارک ببينيم. تماشاگر در هر لحظه و در هر مکان اين سالن با يک اتفاق و يک اعتراض مواجه مي شود و بهانه ما براي نمايش اعتراض اديپ بود. در اديپ هم ماجراي تقدير وجه غالب است. همين تقدير به ما اين فرصت را مي داد که به آن اعتراض کنيم. همه بهانه هاي فراواني داشتيم که با سوار شدن بر تقدير اديپ اعتراض آدم هاي خودمان را به نمايش بگذاريم. اعتراض بايد خطوط را بشکند. پس ما مجبور بوديم تماشاگر را از همان اول نمايش محاصره کنيم و تکليف را برايش روشن کنيم. به او بگوييم ما اين گونه ايم و حرف ما اين است. بعد او را با خود همراه مي کنيم. شرط همراه شدن تماشاگر و همسفر شدن براي نمايش اعتراض جايگاه گردان ما بود. او را بر جايگاه سوار مي کرديم. يک هدف ديگر سلب قدرت از او بود و اينکه نتواند در مورد وضعيت خود و نمايش پيش بيني کند. در ادامه اما ما نمي توانستيم دل مان را به اين شروع خوش کنيم. تماشاگر به مرور دوباره همه چيز برايش عادت مي شد پس بايد تا انتها او را در موقعيت متزلزل قرار مي داديم. ما مجبور بوديم به اتفاقات بعدي فکر بکنيم. مجبور بوديم چيزهايي را بسازيم که رنگ خشونت به خود گرفته است؛ از شيوه نورپردازي تا نوع طراحي صحنه ها تا موسيقي و کلام؛ مهم تر از همه کلامي که بر زبان جاري مي شود. همه اينها بايد کمي شکل ساختاري اش تغيير مي کرد و از عرف خارج مي شد. شايد اين تصور برايتان ايجاد شود که نمايش «اديپ» نمايش خشني نيست؛ من به تناسب مي گويم. تماشاگر از اين نمايش انتظار اين ميزان اعتراض را ندارد. او مسلماً با پيش فرض وارد سالن مي شود که اجراي تعدادي نوجوان و جوان را تماشا کند؛ بچه هايي که ميانگين سني شان بالا نيست. پس ما تلاش کرديم پيش فرض هاي تماشاگر را کلاً از بين ببريم. اتفاقي که ما در متن ايجاد کرديم دوفضايي بودن آن بود. يک فضاي روزمره ملموس و اساساً بي ارتباط با داستان اسطوره يي اديپ و در فضاي مقابل که در سطح ديگري از سالن نمايش اجرا مي شد، اديپ و درونياتش را که شکل انساني به آن داده بوديم به تماشاگر نشان مي داديم. دو فضاي کاملاً متفاوت از نظر شيوه اجرايي و کلامي. اين دوگانگي فضا اين فرصت را در اختيار ما قرار داد تا مدام بتوانيم تماشاگر را غافلگير کنيم. معتقدم در اين شرايط ديالوگ ها در اولويت دوم قرار مي گيرد. اولويت بر رفتارهاي نمايشي است.

-در مورد معماري سالن اجرا گفتي، آيا شيوه اجرايي را در ذهن داشتي و به تناسب آن به دنبال مکان مناسب اجرا گشتي يا اينکه سالن را در اختيار گرفتي و با توجه به شرايط مکان به اين شيوه رسيدي؟

ماجرا را از کمي قبل تر بايد دنبال کنيم. طي صحبتي که با مسوولان تئاتر فرهنگسراي بهمن کرديم قرار بر اين شد براساس تجربه هاي قبلي خودم در فرهنگسراي بهمن کلاس هايي را برگزار کنيم. کارگاهي راه بيندازيم و با بچه هايي که براي يادگيري تئاتر مي آيند به يک اجرا هم برسيم. من براي خودم از گذشته يک شيوه را در نظر گرفته ام؛ اينکه هر جا کارگاهي به اين شکل برگزار کنم به يک اجرا ختم شود. نمونه هاي قبلي هم وجود دارد. مثلاً اجرايي که با بچه هاي کارگاه تئاتر مهرآباد داشتم، با کارگاه تئاتر خانه کودک شوش، مولوي و ناصرخسرو که با بچه هاي افغان کار کرديم. اين شيوه براي من و بچه ها اين حسن را دارد که هر آنچه را با هم آموختيم به صورت عملي و در يک اجراي تئاتر و با حضور تماشاگر تجربه کنيم. بچه ها در اين شرايط مي آموزند ديگر در تئاتر فرصت اشتباه ندارند. حتي اگر اشتباه کنند مي آموزند زود اشتباه شان را جبران کنند. در مورد اين کارگاه و کلاس آموزش تئاتر هم اين سنت را پي گرفتم. خب فضاهاي متعددي را براي اجراي نمايش درنظر داشتم. معماري کلي فرهنگسرا اين اجازه را به ما مي داد در هر نقطه از آن که مي خواهيم اجرا داشته باشيم. حرف از يک سوله شد که در آن قارچ پرورش مي دهند و به دليل نشتي آب احتمال تخريب فضاهاي اطراف به وجود آمده است، شما مي توانيد اين فضا را در اختيار بگيريد. سوله قرار بود تغيير کاربري بدهد. آنجا را خالي کرده بودند و مکاني شده بود براي برگزاري نمايشگاه و بعضاً اجراي تعزيه بانوان. من سوله را ديدم و به نظرم مکان بسيار ايده آلي براي اجرا بود. رسم معمول اين است که ما قدرت انتخاب براي مکان اجرا نداريم. اين بار اما فرصت ايده آلي برايم ايجاد شده بود که انتخاب کنم. به نظرم آمد معماري خاص اين سوله امکانات فراواني را در اختيار ما قرار خواهد داد، اگرچه بسياري از امکانات را هم سلب خواهد کرد. شايد دو ماه زمان گذشت تا فضا را بشناسيم و بفهميم چگونه از فضاي آن استفاده کنيم. تجربه بي نظيري بود. اولين باري بود که سالن اجراي نمايش را خودم انتخاب کرده بودم و اين انتخاب با ميل و رغبت همراه بود. البته شرايط بسيار سختي هم براي انطباق خود با فضاي جديد داشتيم. سوله با شرايط عادي و استاندارد يک سالن نمايش تفاوت بسياري داشت. مشکل اول ما تعداد بي شمار ستون در سوله بود و دوم انعکاس شديد صدا. صدا در سوله بسيار آزاردهنده به گوش مي رسيد. تلاش عمده ما متمرکز بر همين انطباق شرايط بود. اين همان اتفاقي است که قبل تر گفتم؛ معماري ما را مجاب به انتخاب شيوه کرد. ما حتي براي مهار کردن صدا ظاهر سوله را نيز تغيير داديم. تمهيداتي را به کار برديم که برگشت صدا به حداقل برسد. البته در همين مورد هم سعي کرديم از امکانات موجود در سوله استفاده کنيم. سوله پر از آت و آشغال و ضايعات بود. ما از همان ها بهره گرفتيم. سعي کرديم همه چيز متفاوت باشد و همه چيز تجربه جديدي براي ما بسازد. انگار در يک جزيره افتاده ايم و زندگي جديد ما وابسته به امکانات محدود همان فضا است. به جرات مي توانم بگويم «اديپ» سخت ترين و سنگين ترين اجرايي بوده که تا به حال داشته ام.

-اولين نکته مهم در شکستن قالب ها در تئاتر جسارت است. خروج از تالار رسمي تئاتر و رفتن به سمت معماري هاي متفاوت شکستن قالب است که ملزوم ايجاد تئاتر متفاوت است. مسلماً تا زماني که در تالارهاي رسمي و استاندارد تئاتر بمانيم خبري از تئاتر متفاوت نيست.

آنچه مدنظر من بود به اين ايده بسيار نزديک است. از طرفي اينکه اين مکان و اين معماري آن ميزان بکارت و بدويت را داشت. موافقم که بايد جسارت داشت. اينها ملزومات تئاتر تجربي است. اتفاق مهم زماني رخ مي دهد که ما ترس را کنار بگذاريم؛ ترس از اينکه تئاتر رسمي را رها کنيم، ترس از اينکه بازيگر حرفه يي نداشته باشيم و مهم تر از همه ترس از عدم وجود امکانات استاندارد. بي تعاريف در اين مدت با هر کسي که حرف مي زنم مي گويم اگر اين اجرا را نبيني چيز مهمي را از دست داده يي و البته اين توضيح را هم مي دهم، نه به خاطر اينکه من نمايش را کارگرداني کرده ام بلکه به خاطر تجربه يک حس و حال است؛ حس و حالي که شايد در آينده هم نشود آن را تجربه کرد.

-نکته قابل توجه در اين اجرا و شايد آن چيزي که به عنوان حس و حال به آن اشاره کردي نوع فعاليت اجتماعي است. تو در اين اجرا و البته در تجربه هاي تقريباً همسان قبلي ات سراغ گروه هايي از اجتماع مي روي که رانده شده به حاشيه هستند. براي مثال در اجراي «حسينقلي مردي که لب نداشت» با گروهي از بچه هاي افغان کار کردي که به لحاظ اجتماعي تقريباً از حداقل حقوق شهروندي نيز برخوردار نيستند. تو به عنوان يک هنرمند تئاتر در قالب يک فعال اجتماعي ظاهر مي شوي و آنها را در معرض ديده شدن قرار مي دهي. اين بار هم چنين اتفاقي مي افتد. حميد پورآذري در نمايش اديپ در دو قامت ديده مي شود؛ اول هنرمند تئاتر تجربي و دوم يک فعال اجتماعي. آيا اين وجوه آگاهانه است، يعني قصدت بر اين است که در هر دو عرصه فعاليت کني يا اينکه به لحاظ موقعيت ايجاد شده خودت را در هر دو زمينه فعال مي کني؟

اعتقادم بر اين است که اگر مي خواهيم جامعه يي پويا و مدني داشته باشيم و به آزادي قائل باشيم بايد سطح بينش و شعور جامعه را بالا ببريم. يکي از مهم ترين ابزارها تئاتر است. تئاتر به اين دليل که به سرعت مي تواند با سطوح جامعه ارتباط برقرار کند به شدت تاثيرگذار است.هميشه آرزو داشتم با ابزار تئاتر وارد فعاليت هاي اجتماعي شوم. انتخاب من اين بود. از اين دست انتخاب ها کم اما در حال انجام است. من شايد اين فرصت را داشتم که يک جريان تئاتر رسمي را هم به صورت موازي انجام بدهم. انتخاب اول من تئاتر به مثابه فعاليت اجتماعي است. ما براي اينکه يک قدم به جلو برداريم بايد آنچه را در پيش داريم ويران کنيم، هميشه مورد انتقاد از هر طرف بودم که وقتت را تلف مي کني اما به نظرم اين طور نيست. من سال 82 وارد منطقه مهرآباد جنوبي شدم و مدت يک سال و نيم با بچه هاي آنجا تئاتر کار کرديم. بعد از من آنها با آدم هاي ديگر هم کار تئاتر کردند. به نظرم تئاتر مسير زندگي آنها را تغيير داد. امروز وقتي خودم هر از گاهي نمايشي از آن بچه ها مي بينم متحير مي شوم. امروز آن سالن متروک مهرآباد جنوبي پر از بچه هايي است که شوق تئاتر دارند.تجربه ديگرم در يک نقطه متفاوت بود؛ فرهنگسراي ارسباران. اين مناطق به لحاظ سطح اقتصادي و اجتماعي با هم متفاوت هستند. در ارسباران هم اتفاق خوشايندي افتاد. يک بار زني پيش من آمد که مي خواست پسرش را در کلاس تئاتر شرکت دهد. مي گفت پسرش خيلي درونگراست و مي خواهد از طريق تئاتر او را درمان کند. تئاتر براي آن پسربچه معجزه بود. منظورم اين است که تئاتر مي تواند خيلي از مسائل اجتماعي را حل کند. در خانه کودک شوش هم اتفاقات خوشايندي رقم خورد. از بخت خوب من آنجا با بچه هاي افغان کار کردم؛ بچه هايي که به خاطر جنگ از سرزمين اصلي خود دور شده اند. آنها تشنه آموختن هستند. آن دسته از بچه هاي افغان که در آن خانه کودک تئاتر کار مي کردند واقعاً با بقيه متفاوت شده بودند. امروز آنها تغييرات فراواني کرده اند. يکي از همان بچه ها امروز عکاس همين نمايش «اديپ» است و به همراه سه نفر ديگر از همان بچه ها در اين کار بازي مي کند. چند نفر از آن بچه ها به سمت فيلمسازي رفتند. يکي از بچه ها توانست جايزه اول جشنواره فيلم محله در تهران را هم ببرد. مي بينيد که تئاتر توانست آنها را تغيير بدهد.

-در اجرا ديدم يکي از بچه هاي افغان دستبند آبي بسته بود؛ دستبند آبي او به خاطر طرفداري از عبدالله عبدالله بود؟

بله، در گروه ما، تمام بچه هاي افغان طرفدار عبدالله عبدالله هستند. آنها آموخته اند که انتخاب کنند و مي خواهند جايگاه مهمي داشته باشند. امروز آنها مي دانند آينده افغانستان را آنها و امثال آنها مي سازند، طرفداري آنها هم از عبدالله به خاطر همين ها است.

-با توجه به بحث هايي که در مورد فعاليت هاي اجتماعي شد، ترجيح تو بر کارگردان تئاتر بودن است يا فعال اجتماعي بودن؟

به نظرم فعال اجتماعي بودن و اينکه چنين عنواني به کسي اطلاق شود بسيار دوست داشتني و لذت بخش است. من به شخصه اين دو را در کنار هم مي بينم. من تئاتر را به عنوان يک فعاليت اجتماعي مي بينم. تئاتر موهبتي است که اجتماع به آن نياز دارد. وظيفه تئاتر هم آگاهي بخشي است. ما به هيچ عنوان نمي توانيم بي خيال از کنار طبقات حاشيه جامعه بگذريم. اگر تئاتر ما در اکثريت کم خاصيت و بي خاصيت شده به خاطر اين است که تئاتر به اجتماع نمي انديشد. امروز به خاطر تلاش هاي مديران تئاتر در دوران اصلاحات جمعيت بيننده تئاتر افزايش پيدا کرده است. اما کيفيت کارهاي ما در چه حدي است؟ من مي گويم سطح کيفي تئاتر ما بسيار نازل شده است. تئاتر رسمي امروز ما دچار روزمرگي شده است. اگر من از تئاتر رسمي فرار مي کنم به اين خاطر است که بچه هايي که با آنها تئاتر کار مي کنم من را از روزمرگي نجات مي دهند.

-در اين اجراها که در خانه کودک يا خانه هاي فرهنگ و فرهنگسراها داشتي به لحاظ مکان تمرين و بعضي مواقع مکان اجرا مشکلي وجود نداشته؛ اما براي شرايط اقتصادي و استقلال مالي چه اتفاقي افتاده و چه کارهايي صورت گرفته است؟

قبل از جواب بهتر است که يک نکته در مورد اجراي «حسينقلي مردي که لب نداشت» بگويم. ما حدود شش ماه در خانه کودک شوش تمرين کرديم. بعد از اين مدت اتفاق ناگواري افتاد. برخورد بعضي از مسوولان اين مرکز با بچه ها تغيير کرد. يک برخورد زننده با بچه ها باعث شد گروه ديگر به خانه کودک نرود و بعد از آن ديگر آنجا مکان تمرين نداشتيم و به خانه فرهنگ سلامت در ناصرخسرو نقل مکان کرديم. خانم رضايي در خانه فرهنگ سلامت مادرانه با بچه ها رفتار کرد و براي ما مکاني براي تمرين کردن فراهم کرد. به لحاظ مالي مديون برخي از دوستان هستيم. ما در اجراي عمومي «حسينقلي...» با بليت فروشي بخشي از هزينه ها را تامين کرديم. اجراي ما به لحاظ فروش رکورد بسيار خوبي داشت. هنوز هم در تالار کوچک مولوي هيچ نمايشي به اندازه آن اجرا فروش نداشته است. در اجراي اديپ البته قرار بود سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران در زمان اجرا از ما حمايت کند. در زمان آموزش که شرايط متفاوت بود. از زمان پايان کلاس ها تا شروع اجرا اما تمام هزينه ها را خودمان کرديم. تنها کسي که از ما به شدت حمايت کرد شکرخدا گودرزي بود. به ما قول دادند که با قرارداد هزينه ها را جبران مي کنند؛ مبلغي که گفتند بسيار ناچيز بود و در واقع رقم درخوري نبود و به هزينه ها نمي رسيد. تا به حال از جيب خودم و دوستان هزينه کرده ام. جبران هزينه ها آن اتفاقي است که افتاده و تاثيرش را بر بچه ها گذاشته. بيدار کردن احساسات بچه ها، بازگشت غرور و اعتماد به نفس به بچه ها از همه چيز مهم تر است و امروز اين اتفاق افتاده. تنها انگيزه و دلگرمي من در مورد بچه هاي گروه بود و در کنارشان شکرخدا گودرزي. ما عادت کرده ايم که بجنگيم تا آنچه مي خواهيم را به دست بياوريم. مي جنگيم تا اثبات کنيم تئاتر مي تواند تغيير ايجاد کند. هر چند اين جنگ طاقت فرسا است اما فکر مي کنم جواب خودمان را گرفته ايم.

درباره اجراي نمايش «اديپ»
جايي که تئاتر در پرانتز است

علي قلي پور

اجراي 34 بازيگر نوجوان تئاتردوست، که جز چند تن از آنها مابقي براي نخستين بار به صحنه مي آيند، پيش از اينکه نياز به نقد و بازي تفکيک تئوريک سره از ناسره داشته باشد، نيازمند لمس تجربه تازه يي است که اجراگر و تماشاگر به يک اندازه در شکل گيري آن سهم دارند. از آنجا که در امروز تئاتر ما، نه هيچ تئاتري نياز به نقد دارد و نه هيچ منتقدي از نقد خود به گروهي انتظار اصلاح و تاثير و بهبود، نوشتن و گفتن از آنچه در تئاتر شهر و مولوي و تالار وحدت به صحنه مي رود، کاري عبث است. امروز کار نقد تنها در رابطه دوسويه يي ميان گروه تئاتر و يک منتقد خلاصه مي شود. گروه ها منتقدها را مي شناسند و منتقدها گروه ها را. گاه سلام و عليکي با هم دارند و گاه از سر دوستي ديداري و حرفي و گلايه يي يا تشکري. در اينجا «تماشاگر» عنصر غايب رابطه دوسويه منتقد و گروه است و اصولاً صرفاً عنصري براي افزايش آمار کمي نمايش هاي به صحنه رفته و نديدن صندلي هاي خالي. پس اگر نقدي براي تئاتري در اين سه مکان، يعني تئاتر شهر و مولوي و تالار وحدت نوشته شود، فارغ از ضوابط اين رابطه دوسويه نيست؛ رابطه يي که تعداد تماشاگر در آن، با به کارگيري عبارت «استقبال تماشاگران از فلان تئاتر خوب بود» شمارش مي شود، اما حضور او نه زيرا حضور تماشاگر خارج از حيطه تخصص منتقدان ماست. اين همه تنها از کوچک بودن تئاتر ما و محدود بودن مکان هاي اجرا و جاي تنگ براي ظهور و بروز استعدادهاي تازه است. اما گويي که گاه دوري از مکان هاي رايج اجراي تئاتر در تهران، لمس تجربه هاي تازه را براي آن گروه که از فضاي راکد و رايج تئاتر گسسته، گريزناپذير مي کند. معماري کهنه اغلب سالن هاي تئاتر ما قابليت تغيير ساختاري ندارند؛ البته شايد مولوي کمي اين انعطاف را داشته باشد که در بسياري موارد با ممانعت مسوولان سالن، تغيير چيدمان جايگاه تماشاگران و صحنه غيرممکن شده يا گروه ها در فرآيند دشوار چانه زني با مسوولان، از خير آن مي گذرند. اين مشکل عمده سالن ها في نفسه نوعي از کليشه ها را بر گروه ها تحميل مي کنند که فراتر رفتن از آنها نياز گسستن و انتخاب مکان ديگري براي اجرا است. گروه هاي تئاتر هم جسارت انتخاب سالن هاي ديگري را براي اجرا ندارند، زيرا به خيال آنها تماشاگران براي ديدن تئاتر جايي جز تئاتر شهر، مولوي و تالار وحدت نمي آيند. اين مساله باعث مي شود تماشاگران هم در دايره راکد و کهنه گروه ها گرفتار شوند و «هنر تئاتر» را فقط در اين سه مکان يا به عبارت بهتر در اين سه «دکان» ببينند، اما جالب اينجاست که با وجود اين قاب هاي آهنين و قفس هاي کليشه، عده يي با اجراهاي بي سر و ته ادعاي مضحک «تئاتر تجربي» دارند،

نمايش «اديپ» به کارگرداني حميد پورآذري که در فرهنگسراي بهمن اجرا مي شود، نشان دهنده جسارت گسستن از سالن ها و تجربه اجرا در فضايي تازه و غيرتئاتري، با آدم هاي غيرتئاتري است. از اين نظر اجراي «اديپ» رويدادي تئاتري است که همه ويژگي هاي يک «تئاتر تجربي» را دارد. اين نوشته کوتاه مجال ارائه گزارشي کامل از اين اجرا را ندارد تا خواننده خود به مصاديق کاملاً «تجربي» بودن اين اجرا پي ببرد. به همين دليل مختصر به چند ويژگي اشاره مي کنم تا اگر خواننده محترم مجال ديدن اجراي اديپ نداشت، دست کم به چند مورد از اين گزارش نظر داشته باشد. «اديپ» در سالني اجرا مي شود که پيش از اين اجرا محلي براي پرورش قارچ بود، يعني هيچ گونه امکاناتي براي نورپردازي، طراحي دکور و... نداشته و همه امکانات با ابزارهاي خلاق اين گروه 34 نفره، براي اجرا فراهم شده است. گاه شکل سالن، مثلاً ستون هاي بسياري که در جاي جاي سالن هست، ايجاب کرده که کارگردان و گروهش با ترفندي خلاق از اين ستون هاي مزاحم، ابزار مفيدي براي ميزانسن بسازند؛ تماشاگران نشسته بر جايگاهي چرخدار، از لابه لاي ستون ها عبور کرده و با توقف ميان آنها، در قاب صحنه يي ساخته شده از دو ستون، شاهد صحنه يي از نمايش هستند، و بعد مي گذرند و ميان دو ستون ديگر صحنه يي ديگر از نمايش را مي بينند. در اين اجرا سقف کاذب سالن پرورش قارچ نيز چنين کارکردي دارد. شما بخشي از اجرا را روي سقف مي بينيد؛ جايي که بازيگران نوجوان و پرانرژي، با آويزان شدن از ميله هاي سقف کاذب سالن، براي تماشاگران ايفاي نقش مي کنند. اما آنچه بيش از اينها بر تازگي و بکر بودن اين اجرا مي افزايد، تجربه نخستين بار به صحنه آمدن حدود 30 بازيگر نوجوان اين اجرا است؛ بازيگراني که با تعداد بالاي خود، که در برخي موارد با خلوت بودن سالن، تعدادشان از تماشاگران هم بيشتر مي شود، حس غريب و تازه يي از غربت و معذب شدن را براي تماشاگر مي آورند. آيا تا به حال از شور سرشار بازيگران يک تئاتر ترس و تنهايي را در سالن نمايش احساس کرده ايد؟

شايد بتوان بدون در نظر گرفتن همه آن اراجيف تئوريک که بايد درباره يک اجرا نوشت، به همين نکته بسنده کرد که شايد برخي از تئاترروهاي حرفه يي با ديدن اين تئاتر، به مدد همه بازيگران تازه کارش حس تازه يي را جدا از همه تئاترهايي که تاکنون ديده اند، تجربه کنند. لمس تجربه يي که رويداد تئاتر را فارغ از همه قواعد تحميلي آن، بدل به چيزي ديدني کند، به نظر امتيار کمي نمي آيد. در زندگي هر چيز که «ارزش ديده شدن» داشته باشد، نوعي اجرا و به نوعي تئاتر است. گاهي اوقات شايد بهتر است تئاترهايي را که در تئاتر شهر و مولوي و وحدت مي بينيم در پرانتز بگذارم و تئاتر به اين مفهوم را نه در ديدن يک اجرا از نوعي که به آن «تئاتر تجربي» يا «حرفه يي» مي گوييم، بلکه در تماشاي هر آنچه «ارزش ديده شدن» دارد جست وجو کنيم. به همين دليل خود آنچه در اثبات «تجربي» بودن اجراي پورآذري نوشتم، لاطائلات و سواري بر موج رايج نقدنويسي مي دانم و درباره اين اجرا بي تعارف تئوريک مي نويسم؛ اگر اين نمايش هيچ چيز براي تماشاگرش نداشته باشد، دست کم حدود 30 بازيگرش که براي نخستين بار به صحنه آمدند، «ارزش ديده شدن» دارند، شايد اگر تئاتر را صرفاً همين «ارزش ديده شدن»، که همان «ارزش تجربه کردن» است، در نظر بگيريم آنگاه ما هم با همان بازيگران تازه کار هم داستان شده و به حضور ميان شان دعوت مي شويم، پس اينجا ما هم به عنوان تماشاگر شمارش خواهيم شد. بگذاريد تئاتر و تعريف مرسوم آن را گاه در پرانتز قرار دهيم و جسارت تجربه در تئاتر را در ديدن هر آنچه «ارزش ديده شدن» دارد، بدانيم.

عناوين اين صفحه
تئاتر رسمي دچار روزمرگي شده است
جايي که تئاتر در پرانتز است

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام