محمدرضا تاجيک

انقلاب هاي رنگي، صداي دهل زنان مخالفي بود که از نغمه چنگ و چگور سياست غيرراستين حاکم بر جوامع شان سخت ملول و خسته شده بودند. رانسير ما را با چهره راستين سياست يا سياست راستين، و نيز چهره هاي ناراستين آن آشنا مي سازد. وي به ما مي گويد سياست راستين يعني سياست به معني دقيق کلمه، از وقتي که demos (= عامه مردم) در polis ( = دولت شهر) يونان باستان در قامت عاملي فعال و داراي کنش پديد آمد، جماعتي که گرچه در بناي رفيع جامعه هيچ پايگاه ثابت و مشخصي نداشت (يا در بهترين حالت، در پايگاهي فرودست به سر مي برد)، بايد وارد حوزه عمومي مي شد، و صدايش هم پايه طبقه اشراف يا طبقه حاکم به گوش ها مي رسيد، يعني به عنوان گروهي به رسميت شناخته مي شد که در گفت وگوهاي سياسي و در به کارگيري قدرت مشارکت مي ورزد.
بنابراين سياست راستين از منظر رانسير، همان فرآيند خلق سوژه هاي سياسي، يا روند سوژه مند شدن توده ها در عرصه سياست است؛ فرآيندي که طي آن مطرودان جامعه قدم پيش مي گذارند تا خود حرف دل خويش را بر زبان آورند، تا خود از جانب خويش سخن بگويند و بدين سان ادراک جهانيان را از چند و چون فضاي اجتماعي دگرگون سازند، چندان که مطالبات شان در اين فضا جايگاهي مشروع و قانوني بيابد. از اين رو رانسير برخلاف هابرماس، تاکيد دارد مبارزه سياسي به مفهوم واقعي آن، نه بحث و جدلي عقلاني بين افراد و گروه هايي با علايق مختلف، بلکه در عين حال، پيکار هر کسي است براي آنکه صدايش را به گوش ها برساند و حرفش به عنوان شريکي برابر و قانوني در مباحثات و منازعات سياسي ارج نهاده شود.
سياست راستين همواره متضمن نوعي اتصال يکباره و ميانبر بين امر کلي و امر جزيي است؛ ناسازه امري يکه و خارق عادت که به نيابت از امر کلي قد مي افرازد و ثبات نظام کارکردي «طبيعي» مناسبات جاري در بدنه جامعه را بر هم مي زند. کشمکش هاي سياسي هميشه در بطن تنش بنيادي به وقوع مي پيوندند؛ تنش بين بدنه ساختاريافته اجتماعي که در آن هر بخشي مقام و موقعي از آن خود دارد- رانسير اين معنا را سياست در جامعه پليس، به ابتدايي ترين معني واژه يعني صيانت از نظم اجتماعي مي نامد- و آن «بخش بدون سهم» جامعه که به حکم اصل ميان تهي کليت اين نظم را آشفته مي سازد، به موجب قاعده يي که اتين باليبار «آزادي برابر» ناميده است، يعني برابري همه آدميان در جامعه از آن حيث که هر انساني موجودي سخنگو يا همان حيوان ناطق است. اين يکي ساختن آن جزء بدون سهم با کل، يعني يکي ساختن آن بخش از جامعه که هيچ گونه مقام و موضع تعريف شده يي در جامعه ندارد (يا در برابر پايگاه فرودستي که به او نسبت مي دهند، مقاومت مي ورزد) با امر کلي، نخستين گام در راه پيشبرد روند سياسي شدن است؛ تکاپويي که در همه رخدادهاي عظيم دموکراتيک تاريخ به چشم مي آيد... به اين معناي خاص، سياست و دموکراسي مترادف اند.
رانسير همچنين ما را با گرايش هايي که منطق راستين کشمکش و مبارزه سياسي را باطل مي شمارند، آشنا مي سازد. وي بر يکي از اين گرايش ها ، کهن- سياست نام مي نهد. کهن- سياست از منظر وي کوشش هاي هواداران «زندگي جماعتي» در راه تعريف نوعي فضاي اجتماعي همگن با ساختاري اندام وار، نوعي فضاي بسته سنتي که هيچ قسم خلأ يا فضاي تهي به جاي نمي گذارد که در آن رخداد سياسي سرنوشت سازي امکان وقوع يابد، است. دومين گرايش، پارا- سياست نام مي گيرد که کوششي است براي سياست زدايي از سياست، يعني حذف ابعاد سياسي آن (با هدف تبديل آن به منطق پوليس). پذيرفتن واقعيت کشمکش سياسي، اما با صورت بندي دوباره آن در قالب رقابت در فضايي که حزب ها، کارگزاراني که به عنوان نمايندگان مردم به رسميت شناخته شده اند با هم رقابت مي کنند تا قدرت و مسووليت هاي اجرايي را (به طور موقت) به دست گيرند. اخلاق هابرماسي يا راولزي شايد واپسين بازمانده هاي فلسفي اين گرايش باشد؛ کوشش براي حذف مخاصمات از صحنه سياست به مدد تنظيم و تنسيق قواعد و هنجارهاي لازم الاتباعي واضح و بي ابهام که جايي براي فوران روال پرشور دادخواهي و سرريز آن در سياست راستين باقي نمي گذارد. سومين گرايش، فراسياست مارکسيستي (يا سوسياليستي آرمانشهري) است که در قالب پذيرش کامل کشمکش سياسي، اما بسان نوعي تئاتر سايه بازي است که در آن فرآيندهايي اجرا مي شوند که در حقيقت روي صحنه ديگري (يعني روي صحنه زيرساخت هاي اقتصادي) به وقوع مي پيوندند؛ پس هدف غايي سياست «حقيقي» همانا از ميان برداشتن خويش است، يعني استحاله روال «اداره مردم» به روال «اداره اشيا» در نظامي عقلاني و سراپا شفاف متکي بر اراده جمعي.
ژيژک در کنار اين چهره هاي مختلف سياست، به چهره ديگري به نام ابر-سياست، که به زعم او زيرکانه ترين و ريشه يي ترين شکل انکار منطق سياست راستين، يعني کوشش در راه حذف کامل ابعاد سياسي کشمکش از طريق به افراط کشاندن آن با توسل به شيوه هاي نظامي مستقيم و نظامي کردن عرصه سياست است، اشاره مي کند. امر سياسي که بدين سان «طردشده» و «قدغن» شده در ساحت امر واقعي بازمي گردد، آن هم در جامه تلاش براي برون شدن از بن بست کشمکش سياسي، و گشودن قفل اختلاف نظر، با توسل به تندروي دروغين يا راديکال کردن کاذب آن، يعني از طريق صورت بندي دوباره آن در قالب جنگ بين «ما» و «آنها»، که همان دشمن محسوب مي شود؛ جنگي که در آن هيچ قسم زمينه مشترکي براي کشمکش نمادين در کار نيست.
در نقطه مقابل اين چهار گرايش، بايد از پسا- سياست (مابعد مدرن) ياد کرد که عرصه يي تازه پديد آورده است که با تواني بيشتر سياست را نفي مي کند. اين جريان ديگر به صرف «سرکوب» يا «واپس زدن» آن بسنده نمي کند، يعني برايش بس نيست که بر سياست افسار زند و «انواع بازگشت هاي امر سرکوب شده» را مهار کند، بلکه کاري مي کند که سياست بيش از اينها «طرد» و «قدغن» شود؛ بدين سان، صورت هاي مابعد مدرن خشونت هاي قومي که عموماً به طرق «غيرعقلاني» و سخت افراطي پا مي گيرند، ديگر صرفاً «بازگشت امر سرکوب شده» نيستند، بلکه مصداق بارز امر طردشده از ساحت نمادين اند که چنان که لاکان به ما آموخته، در ساحت امر واقعي بازمي گردند.
اکنون پرسش اين است که کدامين چهره از سياست در آستانه انقلاب هاي رنگي بر اين جوامع حاکم بوده است؟ همان گونه که گفتيم، تجربه کمونيسم، در سطح سياسي، از تمام آزمون هاي اساسي کشورداري و کارآمدي ناموفق بيرون آمد، و سرانجام در سخت ترين اين آزمون ها- آزمون توانايي بقا- مردود شد. بي ترديد يکي از دلايل اين مردود شدن را مي توان در اين گفته انگلس جست وجو کرد که؛ «مردمي که به خود مي باليده اند که انقلابي را برپا کرده اند هميشه روز پس از انقلاب به اين نتيجه رسيده اند که نمي دانسته اند دارند چه کار مي کنند، و انقلابي که برپا کرده اند هيچ شباهتي با انقلابي که مي خواسته اند، ندارد.»
انقلاب بلشويکي که نخستين تلاش در مقياس وسيع براي پياده کردن نظريه انقلابي مارکسيسم و نخستين تلاش براي ساختن جامعه يي مبتني بر رد مدرنيته غربي و در همان حال کوشش براي تحقق آن بود، نتوانست بديلي سياسي به جاي نظام هاي سياسي مبتني بر سلطه و سرمايه را به ارمغان بياورد. اين طرح که امروزه آن را ناکجاآبادي مي نامند، گفتمان سياسي را از عقل پراگماتيک به راه و رسمي سياسي منتقل کرد که باعث انسداد و حذف شد. دانيلز اين فرآيند را در فصلي با عنوان «عذاب طولاني انقلاب روسيه» شرح مي دهد، هاردينگ از «انحراف مارکسيستي- لنينيستي» سخن مي گويد، و فرانسيس فوکوياما ديدگاهي اتخاذ مي کند که وجه مشخصه اش قاطعيت آن است؛ «شکست کامل و آشکار کمونيسم ما را وامي دارد که بپرسيم آيا کل آزمايش مارکس انحرافي 150 ساله نبود؟»
در نتيجه اين انحراف 150ساله، نظام هاي توتاليتر کمونيستي روکش و آستر سياسي و ايدئولوژيک خود را بر سر هر کوي و برزن جوامع خود گستردند و مردم خود را اسير ديو استبداد کريه تر و خشن تري کردند. بررسي نظام هاي سياسي کشورهايي که در آنها انقلاب هاي رنگي به وقوع پيوسته، نشان مي دهد در آستانه اين انقلابات، در آنها نوعي رژيم هاي اقتدارگرا يا شبه اقتدارگرا حاکم بود. شبه اقتدارگرا، صفت رژيمي است که در آن عناصري از رژيم هاي اقتدارگرا و رژيم هاي دموکراتيک به همراه اقتصاد باز و اقتصاد دولتي فاسد و ناکارآمد وجود دارد. اين نوع نظام هاي سياسي دورگه، تاثير عميقي در موفقيت نيروهاي مخالف در انتخابات و به دنبال آن در به حرکت درآوردن انقلاب هاي رنگي دارد. ارائه چهره يي دموکراتيک در عرصه بين المللي، ناگزير فضاي لازم را براي مخالفان در عرصه جامعه مدني و ارکان حکومت به وجود آورده و زمينه لازم را براي انجام اقدامات بين المللي از سوي سازمان هايي مثل ناتو، شوراي امنيت و همکاري اروپا، سازمان ملل و پارلمان اروپا در پي داشت.
در عين حال، نظام سياسي اين کشورها، در درون با بحران سياسي فزاينده يي روبه رو بود. ميلوشويچ در صربستان به قتل عام مسلمانان و کروات ها متهم بود. نيروهاي جدايي طلب و گريز از مرکز، انسجام سياسي کشور را به چالش کشيده و ضعف رهبران حاکم در برخورد مدبرانه و حل مسالمت آميز بحران ها، مشروعيت آنها را تضعيف کرده بود. حکومت شواردنادزه در گرجستان با بحران عميق مداخله خارجي و جدايي طلبي مناطق روبه رو بود. دو منطقه آبخازيا و اوستياي جنوبي تحت حمايت روسيه، خارج از کنترل دولت تفليس قرار داشت و در اجاره يک رهبر شبه جدايي طلب حکومت مي کرد. دولت و خانواده شواردنادزه، به فساد گسترده يي دامن زده و ضربات مهلکي بر اقتصاد اين کشور وارد آورده بودند. دولت گرجستان در ميان کشورهاي جهان از لحاظ وجود فساد در دستگاه هاي دولتي، مقام ششم را داشت. در اوکراين نيز وضع بهتر از صربستان و گرجستان نبود.
ويژگي بعدي نظام هاي سياسي مستقر در اين کشورها، فقدان وحدت و انسجام ميان نخبگان سياسي حاکم و در مواردي فقدان انسجام و وحدت سرزميني بود. در اين کشورها، نه فقط شکاف بزرگي ميان ملت و دولت به وجود آمده بود، بلکه در درون حاکمان و مناطق سرزميني آنها نيز شکاف و جدايي قابل توجهي وجود داشت. فروپاشي يوگسلاوي و وقوع جنگ هاي خونين ميان اقليت هاي قومي براي استقلال و مرزهاي ملي، شکاف عميقي ميان مناطق صرب، کروات، و مسلمان به وجود آورده بود. اين شکاف در گرجستان ميان منطقه اوستياي جنوبي، آبخازيا و اجار بود که هر کدام در پي جدايي يا خودمختاري بودند. در اوکراين، دو قسمت شرقي و غربي کشور، دو گرايش خارجي متضاد داشتند. اين نوع شکاف ها به رشد ملي گرايي در اين کشورها از يک سو و مشروعيت زدايي از حاکمان از سوي ديگر منجر شد که در شکل دهي به ادبيات مقاومت نقش موثري داشت.
اتحاد جماهير شوروي نيز به تعبير آلن بديو، آن تماميت اسف انگيز استبدادي که در حکم وارونه شدن اکتبر 1917 و بدل شدن آن به ضد خود بود. به بيان ديگر سياست تحت رهبري لنين، به ناداني و بي بصيرتي دولت متکي به قوه قهريه پليس بدل شد که به شهروند هيچ نوع حق نهادي نمي داد و دخالت و در اختيار گرفتن تمامي عرصه هاي زندگي شهروند را حق انحصاري حزب و دولت تعريف مي کرد؛ شهروندان ملک طلق دولت اند و جمله آمال و اعمال آنها بايد با هدف ها و نيازهاي دولت سازگار باشد. کولاکوفسکي در مقاله «توتاليتاريسم و فضيلت دروغ» مي نويسد که هدف واقعي توتاليتاريسم آن است که چيرگي ايدئولوژي خود را به مرتبه يي برساند که در آن زندگي خصوصي کاملاً از ميان برود و انسان ها يکسره به مصاديقي از شعارهاي ايدئولوژيک تقليل پيدا کنند. به عبارت ديگر ايدئولوژي توتاليتر به تدريج شکل زندگي خصوصي را نابود مي کند، و هر آنچه در زندگي اجتماعي مي توانست موضوع وفاداري و دوستي خصوصي و مستقل از حاکميت قرار گيرد را از ميان برمي دارد و فقط به وفاداري به نظام حاکم مشروعيت داده مي شود.
با استقرار اولين نظم و نظام کمونيستي، تلاش در راه توليد «انسان طراز نوين سوسياليستي» با جمود فکري و ويراني فرهنگي و از هم پاشيدگي اجتماعي همراه شد. نظام کمونيستي نه قادر بود جامعه مدني را از بن برکند و نه توانست تمام اشکال گوناگون مناسبات اجتماعي را دولتي کند. تا زماني که زور صرف براي مطيع و فرمانبردار ساختن انسان ها کفايت مي کرد، قدرت کمابيش يکه تاز و مطلق کمونيسم، قادر به حفظ ثبات ظاهري نظام بود. اما درماندگي رژيم آنجا مشخص و آشکار مي شد که براي دفاع از کل نظام، بيهوده مي کوشيد تحرک لازم و انگيزه واقعي را درون انسان ها پديد آورد. در لحظات بحراني و در مواقع بروز خطرهاي جدي و بزرگ، و زماني که نظام به ابتکار عمل و پيشقدمي يکايک افراد محتاج بود، نه پشتوانه يي نزد مردم داشت و نه در ميان شان پشتيباني مي يافت. نظام کمونيستي در جباريت و قدرقدرتي وهم آميز خود آسيب پذير بود. جز دولت و جز شکل و شيوه زندگي تحميلي دولتي، تقريباً هيچ چيز ديگري يافت نمي شد؛ نه اعتقاد ايدئولوژيکي واقعي، نه اتحاديه هاي صنفي، نه کليسايي، نه مطبوعات آزاد و رسانه ها و وسايل ارتباط جمعي که با آن بتوان منافع و علايق شخصي و ويژه خود را بيان کرد و نه سازماندهي و آرايش خودجوش و زنده اجتماعي.
کولاکوفسکي بر اين باور است که با نگاهي به تجربه نظام هاي تماميت خواه و توتاليتر در قرن بيستم، اين ادعا که جنبش کمونيستي و رژيم هاي کمونيستي با مارکسيسم ناب و ايدئولوژي مارکسيسم اصيل تفاوت بسيار داشتند، ادعايي ساده لوحانه است زيرا سرنوشت کمونيسم در اين کشورها با شکست ايدئولوژيک تعيين شد. از اين رو بسيار سخت نبود که انديشمنداني نظير ميخائيل باکونين بسيار پيشتر از انقلاب روسيه، پيش بيني کنند اگر نظريه هاي مارکس در جامعه يي همچون روسيه جامه عمل به خود بپوشاند، با استبدادي هولناک مواجه خواهيم شد و رهبران کارگري، نظام استبدادي تازه يي بنا خواهند نهاد که به مراتب بدتر از ديکتاتوري موجود خواهد بود.