شنبه، 25 مهر 1388 - شماره 2078
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه نخست
گفت وگو با عباس مخبر
تک شمع هاي شرق، خط توليد غرب

لادن نيکنام

آمار و ارقام نشان مي دهد علاقه به خواندن کتاب هاي فلسفي در ايران بسيار بالاست. قاعدتاً نويسندگان هم از اين قاعده بايد پيروي کنند، به آشنايي با نظريه هاي فلسفي علاقه مند باشند و حاصل سال ها تفکر در باب انواع نحله هاي فکري در زيرساخت هاي رمان ها يا شعرهايشان ديده شود. اصلاً مانند نويسندگان ديگر جهان ما در ايران ژانر رمان هاي فلسفي داشته باشيم. اما با مراجعه به آثار ايراني مي بينيد خبري از اين ژانر نيست. نويسنده حاضر نيست به شکل جاه طلبانه و بي محابا از انديشه هاي خود بگويد. مهم تر به اين تکنيک مسلط باشد که افکارش را در بستر روايت هدايت کند. حاصل آنکه اين گونه ادبي مهجور مانده و اين در حالي است که شعر کلاسيک ايران سراسر لبريز از بن مايه هاي هستي شناسانه است. «فکر کردن» امري واجب براي شاعران قديم ما بوده و هر چه به عصر حاضر نزديک مي شويم، مي بينيم از ارزش انديشيدن غافل شده ايم. اين غفلت همگاني شايد نباشد اما بيماري رايجي در نويسندگان است. بسيارند آثاري که صرفاً با دغدغه هاي شخصي نوشته مي شوند و نويسنده چنان به فرديت خود وفادار است که رمان را فرصتي مي داند براي حديث نفس.

فارغ از اينکه مخاطب تا به صفحه آخر مي رسد از خود مي پرسد؛ «خب که چي؟» و اين پرسشي است که اين روزها کم از دهان مخاطبان رمان، منتقدان و حتي خود نويسندگان نمي شنويم.

درباره چيستي اين نوع رمان، ويژگي هاي متني و مسيري که ديگران در اين سال ها طي کرده اند تا به اين ژانر غنا ببخشند با عباس مخبر گفت وگو کردم. هر چند در تمام مدت بحث يک خط شعر حافظ، حافظه ام را تسخير کرده بود؛

سال ها دل طلب جام جم از ما مي کرد

آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي کرد

و همچنان بر اين باورم انتظاري که از کلمه و روايت مي رود، بيش از اينهاست که به آن عادت کرده ايم. مخاطبان را دست کم نگيريم. هيچ انساني فارغ از انديشه، تا دنيا دنياست نخواهد بود. حاصل گفت وگوي ما در ارتباط با رمان هاي فلسفي فرا روي شماست.

---

-مي توانيم مطمئن باشيم در غرب پيش نيازهايي براي نوشتن رمان هاي فلسفي وجود داشته است. يعني از يک زماني سير اتفاقات به گونه يي بوده است که نويسندگان نظريه هاي رايج فلسفي را دستمايه کار ادبي خود قرار مي دادند و باز فکر مي کنم خاستگاه اين حرکت ادبي اهميت خاصي دارد. اگر امکان دارد در اين ارتباط توضيح دهيد که ريشه هاي اين نياز از چه زماني و براساس چه روندي آغاز شده است؟

اگر به گذشته هاي خيلي دور بازگرديم مي بينيم ميان سير انديشه در غرب و شرق تفاوت هايي وجود دارد. فرهنگ يوناني آبشخور فرهنگ و ادبيات غرب است. در يونان سير انديشه از اسطوره (mythos) به فلسفه (logos) است در حالي که در شرق ما از اسطوره به دين مي رسيم يعني در شرق اسطوره ها در چارچوب هاي ديني بازتعريف مي شوند. در غرب اسطوره ها در مقطعي گويي فريز مي شوند و مرزهايشان از فلسفه جدا مي شود. در شرق اين خطوط مشخص ديده نمي شود بلکه اسطوره با آموزه هاي ديني درهم مي آميزد و همراه آنها تحول پيدا مي کند. به همين دليل است که رشد انديشه فلسفي به صورت ناب آن در شرق ضعيف تر است. در حقيقت رشد مستقل ندارد. اما ميراث يونان از طريق رم به سرتاسر غرب منتقل مي شود. فکر مي کنم تفاوت اين دو مسير بسيار مهم است. در غرب سنت هاي فلسفي طبعاً قوي تر است.

و اما پيدايش و گسترش رمان به عنوان يک نوع ادبي مربوط به قرن هجدهم به بعد است. البته صرف نظر از آثار تک و توک قبلي. به گمان من آنچه در شکل گيري و گسترش رمان فلسفي اهميت دارد وقوع دو جنگ جهاني در غرب است؛غربي که با تکيه بر علم و خرد (reason) به پيش مي تاخت و خود را محور جهان مي دانست دچار دو جنگ بزرگ جهاني مي شود. ميليون ها کشته و ويراني هاي عظيم اين دو جنگ انسان غربي را نسبت به همه چيز دچار ترديد مي کند. نقش علم و خرد به عنوان تنها تکيه گاه انسان در جهان به چالش کشيده مي شود. آنها ناگزير مي شوند جايگاه انسان در جهان و چرخ لنگر هاي او را از نو تعريف کنند. تجربه اين دو جنگ به گسستي عظيم در سير تفکر غرب مي انجامد. در غرب اين دو حادثه باعث مي شود مسير تفکر شکل تازه يي به خود بگيرد. بگذاريد با مثالي بحث را واضح تر کنم؛ وقتي حادثه يي مثل زلزله در منطقه يي اتفاق مي افتد ذهن کساني که حادثه را ديده و از آن جان سالم به در برده اند تا مدت ها درگير حادثه باقي مي ماند. تمام تعلقات و چيز هايي که يک عمر تلاش کرده و گرد آورده اند ظرف چند لحظه دود مي شود و به هوا مي رود. نخست نوعي تقديرباوري و افسردگي عميق شايع مي شود و مدتي بعد دوران بازانديشي فرا مي رسد. حال اگر اين زلزله به دست خود انسان نازل شده باشد اين چالش هاي فکري بسيار جدي تر است. حاصل اين وضعيت بحث هاي گسترده هستي شناختي و چون و چرا درباره جايگاه انسان در جهان است.

-پس يعني نياز به نوشتن رمان هاي فلسفي از بعد از جنگ هاي جهاني جدي شده است؟

بله، رمان هاي فلسفي خيلي قديمي نيستند. تولد آنها مربوط به زماني کمتر از 100 سال گذشته است. قبل از اين زمان، چنين فرمي در ادبيات غرب اگر هم باشد نادر است. تم اصلي رمان هاي فلسفي تامل در باب چيستي ماهيت انسان و جايگاه او در جهان است.

-اگر بخواهيم ويژگي هاي اين نوع رمان ها را برشماريم به چه مولفه هايي مي توانيم اشاره کنيم؟ چون به هر حال رمان هاي ديگر از انديشه تهي نيستند. رمان نويس واجد انديشه يي است که در پس زمينه روايت ديده مي شود. اما اين رمان ها با باقي آثار در خصيصه هاي متني تفاوت هايي دارند. اين تفاوت ها در چه زمينه هايي قابل مشاهده است؟

آنقدري که من مي دانم وقتي از نوع يا ژانر رمان فلسفي صحبت مي کنيم تم اصلي تم هستي شناختي است. به عبارت ديگر مي خواهد پرسش بنيادين يا پرسش از هستي و انسان و رابطه اش را با هستي (به قول هايدگر؛ همان مفهوم پرتاب شدگي انسان در جهان و قطعيت مرگ) و جايگاه او را در جهان مطرح کند. تمام اين «چيستي»ها تم اصلي رمان هاي فلسفي است. اين تم اصلي در قالب هاي مختلفي بيان مي شوند. همان طور که گفتيد بقيه رمان ها هم انديشه فلسفي دارند. غير از ژانر فلسفي، در ژانرهاي عشقي، اجتماعي يا سياسي هم گريزهايي به اين بحث ها وجود دارد.

منتها وقتي مشخصاً از رمان فلسفي سخن مي گوييم محور اصلي آن مباحث هستي شناختي است. در رمان هاي ديگر ممکن است در حاشيه به اين موضوع بپردازند اما تم اصلي شان اين مساله نيست.

اينکه بستر روايي در سايه افکار رمان نويس قرار مي گيرد قاعده يي کلي نيست و شکل هاي يکساني هم ندارد. گاه بيان مسائل عريان تر است و گاه بيان ادبي تري دارند و به اين ترتيب به رماني خوب و خواندني تبديل مي شوند که مخاطبان زيادي را هم به خود جلب مي کنند. اينجا ما وارد حوزه ديگري از بحث مي شويم.

طبيعي است بين رساله فلسفي و رمان فلسفي تفاوت هاي زيادي وجود دارد. در اينجا هم مثل هر ژانر ديگري کارهاي ضعيف و قوي داريم. ممکن است يک کاري به نام رمان نوشته شود ولي عملاً يک رساله فلسفي باشد. رمان يکسري ويژگي هاي تقريباً مشخص دارد. يکسري مولفه هايي وجود دارد که يک متن را به حوزه ادبيات نزديک مي کند. حتي اگر به تقابل دوگانه ادبيات و فلسفه هم معتقد نباشيم کسي نمي آيد بگويد هايدگر رمان نويس است، اما آيريس مورداک طبيعتاً رمان نويس است، يا همين يوستين گوردر در حوزه فلسفه رمان مي نويسد. در کتاب دنياي صوفي خط روايت خيلي قرباني نگاه فلسفي نشده است ولي شما يک دوره تاريخ فلسفه را هم مي خوانيد. در کتاب راز فال ورق هم يک بحث فلسفي بين پدر و پسر درمي گيرد. تم اصلي کار هستي شناسانه است اما در رمان بودنش نمي توان شک کرد. در اين کار کنش داستاني، تمهيدات، تکنيک ها و فضاسازي ها به روشني ديده مي شوند.

ساموئل بکت هم به رغم محتواي فلسفي آثارش به عنوان يک نمايشنامه نويس شناخته مي شود. بحث درباره کيفيت ادبي اين آثار، نگرش حاکم بر آنها و ارزش شان بحث ديگري است. اما اين آثار را معمولاً رساله فلسفي به شمار نمي آورند.

-آيا اين نوع رمان ها مخاطبان خاصي داشته و به اصطلاح نخبه گرا هستند يا هر نوع مخاطبي مي تواند به شکل حداقلي هم با اين گونه ادبي ارتباط برقرار کند؟ اصولاً نويسنده هايي اينچنين به جلب توجه مخاطب هم هنگام نگارش اهميت مي دهند؟

به هر حال هر نويسنده يي مي خواهد اثر خود را به گوش مخاطباني برساند. حتي اگر شده اين نوشته را در يک بطري به دست امواج دريا بسپارد تا روزگاري آدمي ديگر از آنچه بر او و روزگارش رفته است، آگاهي يابد. اين نوع آثار هم مانند انواع ديگر، گاه مخاطباني محدود و گاه گسترده دارند. از کتاب دنياي صوفي فقط به زبان انگليسي حدود 10ميليون نسخه به فروش رسيده است. گاهي هم مثل آثار بکت نخبه گرا هستند و خوانندگان محدودتري دارند. فکر نمي کنم کتابخوان هاي معمولي بروند آثار بکت را بخوانند. يک عده خاصي به خواندن در اين حوزه علاقه دارند. اقبال اين کتاب ها به نحله فلسفي موضوع رمان و همخواني آن با حوادث و مسائل روز هم بستگي دارد. مثلاً رمان هاي اگزيستانسياليستي طرفداران نسبتاً زيادي داشته و دارند. البته همان طور که لابد مي دانيد شمار خوانندگان يک اثر ملاک ارزش ادبي آن نيست.

بعضي کتاب ها بعد از مدت ها فراموشي به دليل تقارن با حوادث اجتماعي يا حتي ساخته شدن يک فيلم براساس آنها دوباره مطرح مي شوند. عوامل متعددي در جلب مخاطب اثرگذارند.

-آيا در عصر حاضر هم اين نوع نويسنده ها در غرب زياد ديده مي شوند؟

اوج شکوفايي اين ژانر بعد از جنگ جهاني دوم و حول و حوش دهه هاي 1950 و1960 بود. البته در سال هاي اخير هم رمان پسامدرن مطرح شده است که دنباله همان عدم قطعيت ها و شک و ترديد ها درباره يکه تازي خرد است. اما در مجموع به نظر مي رسد اين موج قدري فروکش کرده است.

-چقدر مساله قدرت هاي رسانه يي را در افول اين ژانر موثر مي دانيد؟ به هر حال ما در دوره يي زندگي مي کنيم که ذهن آدم ها به سمت نوعي يکسان سازي، چند شاخه شدن و در عين حال سطحي شدن پيش مي رود. سرعت انتقال اطلاعات و برقراري ارتباطات به ژرف انديشي کمک چنداني نمي کند. نويسنده هم خود را نمي تواند از ويژگي هاي اين عصر منفک کند. واقعاً امکان پرداختن به روايت هايي از اين دست تا چه اندازه مهيا است؟

گمان نمي کنم اين طور باشد. يکي دو سال پيش کتابي به نام «پرسش هاي زندگي» به همين قلم ترجمه شد که به 10 مساله اساسي نظير عشق، مرگ، زيبايي، زمان، زبان، جهان، خود و حقيقت مي پردازد. در اين کتاب نويسنده (فرناندو سوتر) اين پرسش را مطرح مي کند که آيا در جهان معاصر و عصر اينترنت و ماهواره فلسفه باز هم دردي را دوا مي کند يا خير؟ و پاسخ او به اين سوال مثبت است. در مقدمه کتاب، شناخت به سه سطح اطلاعات، دانش و خرد تقسيم شده است. سطوح اول و دوم در ساحت علم و سطوح دوم و سوم در ساحت فلسفه قرار مي گيرند. در علم، شما به خوب و بد و درست و نادرست نمي رسيد. چون اين حوزه برکنار از هرگونه قضاوت است. در شناخت فلسفي است که به خوب و بد مي رسيد و مي توانيد تصميم بگيريد.

پس به رغم همه اين حرف ها ما به فلسفه و مطالعه فلسفي نياز داريم. البته خود نويسنده هم مي گويد دانشجويان غربي به فلسفه علاقه کمتري نشان مي دهند. او مي گويد بايد به جذاب تر کردن مباحث فلسفي فکر کرد. جالب است بدانيد چاپ اول اين کتاب در اسپانيا 75 هزار نسخه فروش داشته است.

-سوالي که اينجا مطرح مي شود اين است که نظريه هاي فلسفي الهام بخش رمان نويس ها بوده اند يا رمان هاي نوشته شده در يک حيطه مشخص باعث شده نظريه يي فلسفي تکوين يافته و به ثبت برسد؟

اين نوع رمان ها بيشتر متاثر از نظريه هاي فلسفي اند. نويسندگان آنها فيلسوف- نويسنده اند. آنها به دليل برخورداري از استعداد رمان نويسي مي خواهند مضمون هاي فلسفي مورد نظر خود را در قالب جذاب ترين رمان عرضه کنند. حرفي که آنها مي خواهند مطرح کنند قبلاً در رساله هاي فلسفي مطرح شده است. آنها غالباً حرف تازه يي در حوزه فلسفه نمي زنند بلکه حرف هايي را که قبلاً در حوزه فلسفه و انديشه مطرح شده است به شکل تازه يي ارائه مي کنند. گاهي هم با نوعي موازي کاري در عرصه هاي فلسفه و هنر البته از زواياي مختلف مواجهيم. گاهي هم فيلسوفان از ضمير ناخودآگاه نويسندگان يا شاعران الهام مي گيرند.

-اما خب شما مي بينيد حرکتي در معماري خود را نشان مي دهد، بعدها نام پست مدرنيسم گرفته و براساس آن نظريه يي مطرح مي شود و آنگاه به ساير بخش هاي فرهنگي هم وارد شده و سرانجام يک نحله فکري را شکل مي دهد.

پسا مدرنيسم جنبشي فکري است که از نقد مدرنيته آغاز شده و بيشتر هم به سال هاي پس از جنگ جهاني دوم بازمي گردد. آنها از خود پرسيدند آيا تکيه محض بر خرد درست است يا خير؟ اگر اين خرد ما را به دو جنگ جهاني کشانده است آيا باز هم بايد به آن وفادار بمانيم؟ اين بحث ها در جريان جنبش ماه مه 1968 به اوج خود رسيد. اين مباحث به نقد مارکسيسم و نهايتاً نقد و گاه نفي هرگونه ساختاري منتهي شد. البته همين جا بايد اضافه کنم که خردگريزي و نفي خرد، با اين نقد خرد به مثابه تنها چرخ لنگر انسان در جهان فرق بسيار است.

در انديشه غربي نقد جايگاه خاصي دارد و همه جريان هاي فکري از حوزه نقد فکر پيشين آغاز مي شوند. اگر تاريخ فلسفه را هم بخوانيد مي بينيد همين داستان است. از دل نقدهايي که بر افکار و انديشه هاي گذشتگان وارد مي شود نظريه هاي جديد شکل مي گيرند. زادن نحله فلسفي پسامدرن نيز در همين بستر اتفاق مي افتد. پسامدرنيسم بسياري از مفروضات اساسي مدرنيته را زير سوال مي برد.

-به جز لايه هاي فکري مشخص و ايده محوري که حول انديشه يي خاص مطرح مي شود چه لايه هايي مرتبط با فلسفه در اين نوع آثار ديده مي شوند، آيا لايه هاي روانشناسانه و جامعه شناسانه هم در آنها ديده مي شود؟ چون به طور طبيعي چنين به نظر مي رسد که يک رمان نويس نمي تواند بدون ايجاد زمينه هاي مشترک به شرح و بسط ايده خود مشغول شود و اصولاً رشته هاي علوم انساني به شکل بنيادين و زيرساختي درهم تنيده شده اند. اگر مثالي هم بزنيد ممنون مي شوم.

بله، درست است. اصولاً آثار هنري چندوجهي هستند و لايه هاي گوناگون دارند. اين لايه ها در اين کارها ديده مي شوند. دم دست ترين مثالي که مي توانم بزنم رمان «راز فال ورق» با ترجمه همين قلم است. در اين کار تم اصلي هستي شناسانه است. نويسنده تحت تاثير روانشناسي يونگ قرار دارد. در اين رمان سفر قهرمان اتفاق مي افتد؛ روندي که جوزف کمبل روي آن کار کرده است. داستان کودکي 12ساله که در جريان يک سفر به تدريج بالغ مي شود. اين يک مضمون کهن اسطوره يي است. در عرصه هاي متعدد زندگي و قصه ها و اسطوره ها زياد ديده مي شود. اما در طول اين مسير فرد آرام آرام بالغ مي شود و گاهي هم به پايان کار يعني مرگ مي رسد. اين مضمون در کتاب، کاملاً برجسته شده است. نويسندگاني که در اين ژانر کار مي کنند براي اينکه رساله فلسفي ننويسند بايد به تمهيدات ادبي توجه داشته باشند. يکي از دلايل جذابيت رماني که مطرح کردم همين سفر قهرمان است که جزء الگوهاي ناخودآگاه ذهني نوع بشر است. تم فرعي ديگر مي تواند مسائل اجتماعي باشد مثل نوع کاري که سارتر در «تهوع» انجام داده است. در اين رمان نيز از تمهيدهاي ادبي گوناگون بهره گرفته شده است. بالاخره يک رمان بايد ويژگي هايي مانند شخصيت پردازي، فضاسازي، اوج و فرود و کشش و تعليق داشته باشد تا مخاطب را درگير کند.

-با توضيح مبسوط و جامعي که ارائه کرديد مي رسيم به نويسندگان ايراني و از خود مي پرسيم چرا هيچ کدام شان سراغ اين ژانر نمي روند؟ اصلاً با قول من که اين نوع رمان در ايران يافت نمي شود، موافقيد؟

بله، موافقم. البته در آثار نويسندگاني از قبيل هدايت، چوبک، بهرام صادقي و شماري ديگر مضمون هاي فلسفي ديده مي شود، اما رمان فلسفي با اين تعريف که تم اصلي آن فلسفه باشد، نداريم. در آثار ديگر هم که غيرفلسفي است، انديشه فلسفي ضعيف است. اينکه چرا ضعيف است بايد منتقدان ادبي جوابش را بدهند ولي آنچه به ذهن من مي رسد يکي همان بحث گذشته هاي تاريخي است که قبلاً مطرح کردم. در ادامه همين موضوع امر و نهي ها و بايد و نبايد هاي ديني است که اصولاً با نفس رمان به خصوص رمان فلسفي مساله دارد. عامل ديگر تاثير جنبش مشروطه بر سمت و سوي تحولات ادبي و هنري در ايران است. در واقع جنبش مشروطه تاريخ تولد رمان است. در اين جنبش، ادبيات ما اعم از شعر، رمان يا نمايشنامه به مثابه دست افزاري براي مبارزه اجتماعي و فرهنگي تعريف مي شود. پس زمينه فلسفي اين ادبيات کشاکش سنت و مدرنيته است، اما مضمون و تم اصلي آن مسائل اجتماعي، سياسي و عشقي و ساير مشکلات فوري و فوتي مبتلا به جامعه است. وجه فلسفي اين ادبيات ضعيف است و غالباً در سايه قرار دارد.

مضامين فلسفي انتزاعي تر و بي زمان تر هستند. بحث اصلي شان جايگاه انسان در کيهان است در حالي که گفتمان هاي اجتماعي، انسان را در زمان و مکان مشخص روياروي مسائل مشخص به تصوير مي کشند. در سرآغازهاي شعر نو و رمان هاي پس از مشروطه اين نقش دست افزاري را همه جا مي توان ديد. بسياري از رمان هاي دهه هاي 20 و 30 دستورالعمل هاي مبارزه اجتماعي اند. اين گرايش ها در شعر هم ديده مي شوند. اين سنتي است که وجود داشته و رگه هايش تا زمان حال هم ديده مي شود. در رمان هايي که در سال هاي اخير نوشته شده اند شما مي توانيد تم هاي اجتماعي، فرهنگي، سياسي و عاطفي را ببينيد. اما همه اين تم ها در بستر بزرگ کشاکش سنت و مدرنيته تعريف مي شوند. در اين کارها مضامين فلسفي ضعيف اند.

-اما يادمان نرود که در همين ايران حافظ و مولانا و خيام و سعدي بوده اند که بيشتر مضامين شعرهايشان فلسفي است. درگيري اصلي آنها با جهان هستي است. انسان را همان جور که شما مي گوييد در بستر زمان تعريف مي کنند. بي ترديد دليل عمده ماندگاري شان و توجهي که جهان به شعر کهن ايراني دارد در همين رويکرد است. چرا در روندي که از ادبيات کلاسيک تا امروز طي شده اين مسير فکري پيگيري نشده، چرا اين جريان به دست فراموشي سپرده شده است؟

اولاً شما از دوراني صحبت مي کنيد که دوران رنسانس انديشه اسلامي و در کانون آن فرهنگ و انديشه ايراني است. خب به هزار و يک دليل اين دوران در قرن هاي هفتم و هشتم به پايان مي رسد. خيام در قرن پنجم، مولانا در قرن ششم و حافظ در قرن هفتم مي زيسته اند.

دوماً در شرق شاهد حضور و ظهور اين نوابغ کم شمار در دوره هاي تاريخي مختلف هستيم اما بيشتر در قالب تک شمع هايي که در قله هاي بلند مي ايستند و با نفرات بعدي فاصله بسيار زيادي دارند. در مقابل اين تک شمع ها، در غرب با نوعي خط توليد مواجهيم. خط توليدي که از هر نوعي صدها نفر توليد مي کند تا کار و راه يکديگر را نقد کنند و ادامه دهند. اما در اين فرهنگ شرقي ما حتي بزرگاني مانند خيام و مولانا و حافظ نيز از گزند گزمگان چندان در امان نبوده اند.

سوماً و نکته پاياني ذکر حکايتي است براي جمع بندي موضوع و تغيير ذائقه. مي گويند روزي کودکي مشتي سنگ و کلوخ را به طرف شاخه هاي يک درخت بيد پرتاب مي کرد. عاقله مردي که از آن طرف ها رد مي شد پرسيد پسر جان چرا به درخت آسيب مي زني. پسربچه جواب داد مي خواهم گردو بيندازم. مرد گفت پسر جان اين درخت بيد است نه گردو. پسربچه گفت مي دانم اما به نظر تو آنقدر بيد است که يک گردو هم ندارد. حالا حکايت ماست. درست است که بيديم اما نه آنقدر که يک گردو هم نداشته باشيم.

روزنامه نگاري «شغل» يا «نفرين»
فرناز حسنعلي زاده

مطبوعات قانون دارد؛ هم نوشته، هم نانوشته. نوشته اش زاده دموکراسي خواهان است، هم تاريخ تولد دارد و هم بلوغ. نانوشته اش اما برآمده از «ترس» است و بلوغش تمام آنچه روزنامه نگاران براي حيات خود و روزنامه شان آموخته اند. نوشته اش آنقدر بند و تبصره و تفسير دارد که هر وقت اراده کني مي تواني دگمه خاموش را فشار بدهي. اما نانوشته اش هم بيشتر است و هم بيشتر به کار مي آيد. اما اخيراً يک قانون ديگر به نانوشته ها اضافه شده است.چند سال پيش تلويزيون سريالي خارجي را پخش مي کرد که در آن شخصيت اصلي فيلم هر روز صبح به جاي روزنامه همان روز، روزنامه روز بعد را دريافت مي کرد و با مطالعه حوادث و رويدادهاي ناخوشايند جلوي وقوع آنها را مي گرفت. آن روزها که پاي تماشاي اين فيلم مي نشستم نه گذرم به مطبوعات افتاده بود و نه مي دانستم قصه روزنامه در ايران زمين تا آسمان با آنچه ديدم فرق مي کند، که اگر در آن فيلم بازيگر نقش اول از وقايعي که فردا در روزنامه چاپ خواهد شد باخبر بود در اين سو گردانندگان روزنامه از بلايي که فردا يا همين يک ساعت بعد نه در خيابان ها که بر سر خودشان خواهد آمد بي خبرند. آنهايي که دستي در آتش مطبوعات دارند حتماً شنيده اند که روزنامه چي ها از مطبوعات به عنوان «دنيا» ياد مي کنند و هر وقت بخواهند جمله يي بگويند که ربطي به روزنامه داشته باشد از عنوان دهان پرکن «دنياي مطبوعات» و «عالم مطبوعات» ياد مي کنند تا دل خوش کنند در پايتختي که حتي در پياده روهايش در ترافيک گير مي کني دنيايي دارند عليحده. اما همين ها بهتر از هر کس ديگري مي دانند اين دنيا از سياره کوچک داستان معروف آنتوان سنت اگزوپري کوچک تر است که اگر در آن داستان شازده کوچولو با يک صندلي عوض کردن به تماشاي غروب مي نشست روزنامه نگاران امروز در يک چشم به هم زدن نظاره گر غروب مي شوند. غروب هاي ديروز غروب روزنامه ها بود. تا مي آمدي خو کني به جايي، تا مي آمدي پا بگيري مي ديدي خبري، خطي، خبطي ريشه ات را از خاک درآورده و اگر هم ريشه مي دادي سايه «توقيف» مثل عذاب وجدان بر کلمه کلمه نوشته ات سنگيني مي کرد. ديروز دردمان اين بود که نکند به روزنامه که برسي اخطاري، خط و نشاني، جوابيه يي، زنگ خطر براي حيات روزنامه را به صدا درآورده و چشم مان به روزهايي بود که هيات نظارت بر مطبوعات جلسه داشت. و اگر دل مان از نشستن روي صندلي ها مي گرفت از اين بود که مي ديديم مثل کودکان در بازي موزيک و صندلي روي صندلي نشسته ايم که مي توانست جاي بهتر از ما باشد يا موزيک بعدي که آغاز شود بايد بلند شويم و در بازي نه چندان خوشايند، دور صندلي هايي که کم بودند و کمتر هم مي شدند بچرخيم.اما گويا ناسپاسي کرديم و امروز به بهاي همين ناسپاسي روي صندلي هايمان که مي نشينيم ياد کساني مي افتيم که نه تنها صندلي بلکه اين روزها حتي آزادي هم ندارند. مطبوعات قانون دارد. هم نوشته، هم نانوشته. نوشته اش آنقدر بند و تبصره و تفسير دارد که هر وقت اراده کني مي تواني دگمه خاموش را فشار دهي. اما نانوشته اش بيشتر است و بيشتر هم به کار مي آيد. هم براي آنان که مي خواهند بمانند هم براي آنان که مي خواهند ببندند. اما اخيراً يک قانون به آن اضافه شده است. روزنامه نگاران ديگر نه تنها بايد امنيت اقتصادي را در خواب ببينند بلکه ديگر «آزادي» هم بيش از آنکه «حق» باشد «لطف» است. دنياي مطبوعات کوچک است. بي روزنامه نگاران و خبرنگاراني که اين روزها ميان مان نيستند کوچک تر هم مي شود. اگر کسي مي خواهد قانوني بنويسد، اصلاحي انجام دهد، فقط کاري کند که روزنامه نگاري برايمان همان کار «سخت» بماند نه کار «تلخ»، که بعد از اين هم روزنامه نگاري را «شغل» بدانيم نه «نفرين».
عناوين اين صفحه
تک شمع هاي شرق، خط توليد غرب
روزنامه نگاري «شغل» يا «نفرين»

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام