پنج شنبه، 23 مهر 1388 - شماره 2077
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: لحظه ها و هميشه
اتفاق خودش مي افتد
سخت و آسان کتاب خواندن

گيسو فغفوري؛ تا حالا از خودتان سوال کرده ايد چطوري کتاب انتخاب مي کنيد؟ وقتي قدم به کتابفروشي مي گذاريد چه دليلي براي انتخاب کتاب داريد؟ اول مي رويد سراغ کتاب هاي جديد يا قديمي؟ مي رويد سراغ پرفروش ها يا تازه ها؟ چقدر به خاطر شهرت نويسنده کتابي را مي خريد؟ چقدر به خاطر اينکه کسي کتاب را به شما معرفي کرده است کتاب را انتخاب مي کنيد؟ چقدر به خاطر اينکه درباره کتاب خوانده ايد يا شنيده ايد کتاب را مي خريد؟ مدت ها است که ليست پرفروش هاي هر کتابفروشي بر سردر آنها قرار گرفته است. يک ليست راهنما. همان ليستي که بيشتر کتابفروش ها شما را با آن راهنمايي مي کنند. البته گاهي اوقات هم براساس علاقه تان به شما مي گويند چه کتابي بخريد. از اين مقدمه بگذريم. با آنچه در اين چهار ماه گذشت کتاب خواندن کار سختي شده است. اوايل حوصله نداشتيم. زمان که گذشته بود از ماجرا دور افتاده بوديم. خواستيم براساس دانسته هاي ديگران از روزنامه ها تا گزارش کتاب ها و وبلاگ ها انتخاب کنيم. افتاديم وسط يک جو و حالا که کتاب ها را خوانديم احساس غبن مي کنيم. نه من بلکه چند نفر ديگر. به سراغ شهرت رفتيم تو ذوقمان خورد مثل کتاب «چهار چهارشنبه و يک کلاه گيس». سه بار کتاب چاپ شده است. داستان کوتاه است. نام يک ويراستار شناخته شده بر آن قرار دارد. کلي مصاحبه است درباره آن. نويسنده قبل تر هم در روزنامه يي همچون شرق داستان مي نوشته است. اما وقتي کتاب را تمام مي کنم هيچي يادم نمي ماند. هيچ حس خوبي نداشتم. احساس نکردم با آدم هاي جديد آشنا شدم. احساس نکردم يک حس جديد يا نگاه جديد يا يک لحظه جديد به زندگي ام اضافه شده است. با کمال شرمندگي مصاحبه هاي نويسنده خيلي جذاب تر از داستان هايش بود و دوستي در توصيف آن گفت؛ «داستان هاي دم دستي» و ماندم از اين همه جوگير شدن خودم و ديگران. درست همان احساسي را که بعد از خواندن «کافه پيانو» داشتم. نمي فهمم اين جو چگونه پيش مي آيد که يک کتاب ناگهان به چاپ سوم، چهاردهم و پانزدهم مي رسد. حالا کافه پيانو و ماجراهاي بعدش باعث شد نگاه ديگري به قضيه داشته باشم. شايد همان حسي که سبب شد اين کتاب پس آورده شود، همان حس هم سبب مي شود کتاب ديگر پرفروش شود و مدام به چاپ هاي بعدي برسد و شايد همان نکته خانم نويسنده بيانگر موضوع باشد؛ «شهرتم به فروش کتاب کمک کرد. من مانند يک نويسنده معمولي کتابم را به ناشران ارائه دادم.» اما اين سريال دارد به لحظه هاي خوبش هم مي رسد. تجربه خواندن «اين مردم نازنين» خيلي بهتر بود. کوتاه، مختصر و مفيد. ناگهان وارد يک دنياي جديد مي شويم. دنيايي که شناخت کمي درباره اش داريم. دنيايي که با يک غافلگيري تمام مي شود و شما يک حس و يک نکته را در آخر هر خاطره با خود به همراه مي بريد. پس يک جور حس خوب پيش مي آيد. «احتمالاً گم شده ام» يک رمان ديگر است که آن هم به سرعت به چاپ سوم رسيده است. گفت وگو با نويسنده و برگزاري جلسه نقد و بررسي در اين سو و آن سوي تهران. خب اين بار اشتباه نشده است. مهم نيست که چطور يک دختر از قعر زاهدان به خيابان هاي بالاي شهر تهران مي رسد. مهم نيست که او يا گندم واقعي هستند يا خيالي و توهمي. مهم نيست که کدام شان مي ترسند يا نمي ترسند. مهم اين بود که وقتي کتاب را مي خوانيد احساس مي کرديد نويسنده با شما روراست است و احساساتش را به صورت واقعي با خواننده در ميان گذاشته است، چه احساسش درباره همسرش چه درباره فرزندش. اما کتاب خواندن سخت شده است چون تعداد کتاب هاي نخوانده روز به روز بيشتر مي شود. تقصير ما نيست که بعضي کتاب ها را وقتي باز مي کنيم هيچي از آن سر در نمي آوريم. وقتي کتاب را باز مي کنيم دنبال اتفاق جديد و احساسات جديد مي گرديم اما همه اش توصيف است. توصيف هاي مثلاً مدرن. لحظه هاي کشدار. اينقدر تعداد کتاب هاي اين طوري زياد شده است که بايد شانس داشته باشيد که گير اين کتاب ها نيفتيد. اما اگر به ناشر و ويراستار و به ليست پرفروش ها اعتماد کرديد و ديديد که از کتاب سر در نمي آوريد جا نخوريد. شما تنها فرد نيستيد.

عادت مي کنيم
تغيير واژه سينماي فاخر به سينماي ملي

چهار سال قبلي دولت احمدي نژاد مجموعه يي از سياست هاي جديد در حوزه سينما تنظيم شد. يکي از اين سياست ها تفويض نام هاي جديد به پروژه هاي در حال توليد بود. اين اتفاق در فارابي پيگيري شد. چندين پروژه راه اندازي شد. سه فيلم با همين عنوان آغاز شده است؛ پروژه هايي سنگين و با هزينه بسيار. فيلم هايي که تهيه کننده خصوصي دارند اما بنياد سينمايي فارابي بخش زيادي از هزينه هاي آن را برعهده دارد و سرمايه گذاري کرده است.در توضيح اين فرآيند يکي از کارشناسان مالي اين پروژه ها تاکيد مي کند؛ «بحث کلي بنياد سينمايي فارابي که متولي سينماي کشور است ايجاد و باز کردن افق هاي جديد در سينماي کشور است. هميشه هم پروژه هاي خاص فرآيند خود را دارند و طبيعتاً روش و ساختار و مضامين جديد را به دنبال داشتند.» هدف از ايجاد اين پروژه ها اين است؛ «ايجاد يک الگوي خاص و جديد در مقابل فيلم هايي که با کمک دولت ساخته مي شوند و روال معمول سينماي وابسته ما است و اين فرصتي است که سينماي ايران وارد عرصه هاي سنگين تر شود اما دستش بسته است. اکنون اين ادبيات وارد سينماي ايران شده است و در ادبيات سينماي ايران پروژه هاي فاخر مطرح شده است.» با اين گفته به سراغ فيلم هايي مي رويم که بنياد فارابي به سراغ آنها رفته است؛ عصر روز دهم، ملک سليمان و راه آبي ابريشم.ملک سليمان اولين فيلمي است که به نتيجه رسيده است و با هزينه پنج ميليون دلاري در جشنواره بيست و هشتم به نمايش درمي آيد. هنگامي که به سراغ کارشناسان مي رويم آنها درباره اين پروژه ها معتقدند ساخت اين گونه فيلم ها باعث مي شود محدوديت ها برطرف شود و به لحاظ بومي و ملي سينما به اين گونه پروژه ها عادت مي کند. پروژه «ملک سليمان» از جهت نرم افزاري و سخت افزاري قابل توجه است. از نظر کارشناسان؛ «روش هاي نوين فيلمسازي، به کارگيري دانش سي جي اي در توليد فيلم و استفاده از دکورهاي خاص، حضور انبوه بازيگران و هنروران، طراحي صحنه و لباس و گريم و حضور حيوانات به عنوان يک پروژه BIG BUDGET آن را معرفي مي توان کرد.»اين پروژه همچنين براي ساخت موسيقي به سراغ ارکستر اوکراين رفته است و صداگذاري آن در خارج انجام گرفته است.اما در زمينه عاشورا اينک قرار است «شب واقعه» به تهيه کنندگي منوچهر محمدي ساخته شود؛ فيلمي که از خرمشهر آغاز شده و در کربلا پايان گرفته است. البته فيلمبرداري اش. اين فيلم در حوزه دفاع مقدس است و در مجموعه سينماي ديني تعريف مي شود. مضمون حاکم بر آن حول محور واقعه عاشورا و عزاداري براي امام حسين(ع) است.فيلم «راه آبي ابريشم» هم براي کارگرداني اش محمد بزرگ نيا انتخاب شده است و پيش از اين ساخت پروژه هاي بزرگي همچون «جنگ نفتکش ها» را در کارنامه دارد اين فيلم نيز در همان فضا است و فقط کشورهاي خارجي به آن اضافه شده است. ساخت دکورهاي عظيم و گريم هاي سنگين از ويژگي هاي فيلم است.در اين ميان همچنان اين سوال وجود دارد که آيا تهيه کننده ها واقعاً مي توانند اين روند را ادامه دهند يا خير؟ آيا تهيه کننده يي هست که بتواند اين شيوه را بدون حمايت فارابي دنبال کند. هرچند تاکيد فراوان در اين زمينه وجود دارد که تهيه کننده يک فرد است، يک عنصر حقيقي است و راساً وارد عمل مي شود اما هزينه را فارابي تعيين مي کند. با اين حساب حجم زيادي از بيت المال صرف اين فيلم ها شده است. حالا بايد ديد که اين آثار مي تواند نظر مخاطبان را جلب کند يا فقط يک ظاهر پرشکوه و توخالي را به مخاطب مي دهد. در عين حال اين سوال همچنان وجود دارد که چطور فيلم هايي همچون «آتش سبز» بدون اين همه ماجراهاي حاشيه يي ساخته مي شوند. مساله ديگر نيز اين است که اين پروژه به اتمام رسيده و اينک نوبت سينماي ملي است. وزير ارشاد جديد از ساخت فيلم هاي سينماي ملي خبر داده است.

ديد و بازديد
مولرخواني

خب اين روزها جو مولرخواني در جهان بالا گرفته است. بلافاصله بعد از برنده شدن نوبل ادبي تمام کتاب هاي «هرتا مولر» در جهان پرفروش شدند. ايران هرچند در اين ميان سهم اندکي دارد و تنها يک کتاب از اين برنده نوبل به فارسي ترجمه شده است اما اين روزها بيشتر وبلاگ ها يا محافل ادبي درباره مولر سخن مي گويند؛ درباره او و کتاب هايش از جمله «سرزمين گوجه هاي سبز». دوازدهمين برنده نوبل ادبي بلافاصله نيز خاطرات خود از دوران «چائوشسکو» را براي گاردين تعريف کرده و اين روزنامه معتبر آن را منتشر کرده است. او گفته است در زمان بازجويي ها حتي به کارهايي که نکرده است هم متهم شده است. همچنين سه سال در کارخانه تراکتورسازي به عنوان مترجم کار مي کرده است. او گفته است؛ «هر سفر من به روماني مانند سفري به زمان ديگر است؛ زماني که من هرگز نمي دانستم کدام واقعه تداوم زندگي است و کدام پايان آن.»اما کتاب «سرزمين گوجه هاي سبز» را براي دومين بار نشر مازيار در سال 86 با ترجمه «غلامحسين ميرزاصالح» منتشر کرده است. اين کتاب بازگوکننده روابط يک عده از دانشجويان است با دستگاه مخفي و فشاري که بر آنها است. لولا دختري ساده از جنوب روماني است که براي خواندن روسي به دانشگاه آمده است. او و سه دوستش مدام مي ترسند. کتاب هايشان را مخفي مي کنند و شعرهايشان را. يک روايت سياسي و شاعرانه. «ما همه برگ داريم. وقتي برگ ها پژمرده مي شوند، ديگر آدم بزرگ

نمي شود، چون ايام کودکي سپري شده است. وقتي پير و چروکيده مي شويم، برگ ها رشد واژگونه مي کنند چون عشق رخت بربسته است.»روي جلد کتاب دو چشم سياه وحشت زده از پشت ميله ها با لب هايي خاموش به شما مي نگرد؛ «بغض گلوي همه را گرفته بود، اما چون اجازه نداشتند گريه کنند به جاي آن همگي دست مفصلي زدند. هيچ کس جرات نکرد به عنوان اولين نفر دست بزند.»

اين جمله ها جزء برترين و مهم ترين جملات کتاب است که تکليف ما را براي خواندن آن مشخص مي کند. «آيا کسي تا به حال پدر خود را انتخاب کرده است؟ هيچ کس از من نپرسيد که در کدام خانه،

در کجا، پشت کدام ميز، در کدام تخت خواب و در کدام مملکت دوست دارم راه بروم، بخورم، بخوابم يا چه کسي را از سر ترس دوست داشته باشم.»

«بچه هاي مدرسه نمي توانند حتي در مورد چيزي که به آن مي بالند، جمله يي بدون واژه مجبور بودن بيان کنند. آنها مي گويند؛ مادرم مجبور بود کفش جديدي براي من بخرد. خود من همين کار را مي کنم. مثلاً من مجبورم هر شب از خودم بپرسم که آيا فردايي خواهد بود؟»

نمايشي براساس اين کتاب نيز در اواخر دوران اصلاحات در تئاترشهر روي صحنه رفته بود.

هرچند هنوز اقتباس سينمايي از آثار مولر نشده است اما نزديک ترين فيلم به حال و هواي داستان هاي او فيلم چهار ماه و سه هفته و دو روز برنده جايزه کن سال 2007 است. روايت زندگي دختري در روماني با آن فضاي ديکتاتوري.

عناوين اين صفحه
سخت و آسان کتاب خواندن
تغيير واژه سينماي فاخر به سينماي ملي
مولرخواني

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام