حسين سناپور

همان وقت ها که تازه آينه هاي دردار منتشر شده بود، اين مساله يي بود براي من (و طبعاً خيليهاي ديگر) که اين رمان گلشيري چه جايي در ميان کل آثار او دارد، به خصوص از نظر ارزشي. همان سال من نقدي بر اين رمان نوشتم که يادم نيست در زنده رود چاپ شد يا آدينه يا جاي ديگر. در آنجا سعي کردم مساله اصلي رمان و همين طور فرم آن را بررسي کنم و ارتباط تنگاتنگ ميان اين دو را نشان بدهم. مساله اصلي رمان به گمانم چيزي نبود جز پرسشي درباره هويت و مفهوم ايراني بودن. شخصيت اصلي داستان مردي نويسنده بود در حال سفر به خارج از کشور، براي داستان خواني در جمع ايراني هاي مقيم خارج. او در اين سفر و بعد از بازگشت هم، از خود مي پرسيد که کيست و کجايي است. پاسخ هم در نهايت چيزي نبود جز همان وابستگي به زبان و نوشتن داستان از مردم و خود انسان اينجايي، که اتفاقاً در نگاه داستان اين خود تکهتکه بود و با همين زبان فارسي به هم چفت و بست پيدا مي کرد. خرده داستان ها و فرم داستان در داستان هم همين را القا مي کرد، همين چندپارگي و تودرتو و پيچيده بودن آدم اينجايي را. گرچه گلشيري در شازده احتجاب و کريستين و کيد و رمان هاي ديگرش هم همين فرم را به کار گرفته بود، اما به گمانم در اينجا اين فرم آگاهانه تر و به خصوص در خدمت موضوعي بنياني تر در زندگي ايراني به کار گرفته مي شد و اين دست کم براي من خيلي جذاب بود. در نقدم هم تا جايي که يادم هست، سعي کردم همين را برجسته کنم.
خب، حالا هم اگر بود، همان حرف ها را باز مي زدم، به اضافه گمانم دو نکته ديگر. اول اينکه گلشيري در اغلب داستان هايش با موضوعاتي که انتخاب کرده، به سراغ مهم ترين و بنياني ترين جنبه هاي هويتي ما رفته است، مثل ريشه يابي خشونت در فرهنگ و زندگي مان (در شازده احتجاب)، يا منجي خواهي (در معصوم پنجم)، يا درک مقابله فرهنگي انسان ايراني و غربي و دروني ترين زواياي روحي او (در کريستين و کيد). اين همه توجه و عمق نگاه و سعي در کاويدن ريشهي يترين مسائل انسان ايراني، به خصوص با دستمايه کردن موضوعات روز (مثل مهاجرت ايراني ها و زوال اشرافيت و غيره و غيره) هنوز هم براي من شگفت آور است، و به گمانم در ميان داستان نويسان ايراني بي نظير.
اما نکته دوم درباره آينههاي دردار شايد همان چيزي باشد که بتواند ناتواني اين کتاب را به گمان من، در راضي نکردن بسياري از خوانندگان (اگر نه منتقدان) توضيح بدهد.
حقيقت اين است که در سال هاي اخير چندان رجوعي به اين رمان نمي شود و هنوز هم دو سه رمان ديگر گلشيري معروف تر از آنند. روايت گزارشي نويسنده در لحظاتي که شخصيت با ايراني هاي مقيم خارج رودررو مي شود و همين طور خلاصه گويي بسيار از لحظاتي که حادثه يي دارد اتفاق مي افتد و ما انتظار جزئيات بيشتر و جذاب تري داريم، به گمانم کاري مي کند که ما به عنوان خواننده از آدم ها و ماجراهاي آينه هاي دردار کمابيش دور مي افتيم و درگير مسائل شان به قدر کافي نمي شويم.
مي دانم که مساله و موضوع رمان خودبه خود پيچيده است و به سادگي مساله اغلب خوانندگان نمي شود، چون طبعاً عموم خواننده ها به چنين مسائلي لااقل به طور معمول فکر نمي کنند. اما به گمانم اين علت کم اهميتي است براي جذاب نشدن رمان. دست کم به گمان من مساله شخصيت اصلي اين رمان پيچيده تر از مساله شخصيت کريستين و کيد نيست. به گونه يي ديگر مي توانم بگويم، آدم هاي اين رمان اغلب تکليف شان با هويت شان معلوم است و حتي شخصيت اصلي هم چندان براي درک اين مساله به دردسر نمي افتد. به دليل برجسته نشدن همين کشمکش با خود است که ما عمق مساله و عمق وجود اين آدم را نمي بينيم و درگير مساله اش هم طبعاً کمتر مي شويم. پس جذابيت رمان مي شود همان دغدغه هاي عميق و بنياني گلشيري و نيز انتخاب درست فرم براي گفتن چنين موضوعي. اينها هم مسائلي هستند که انگار براي نويسنده ها و منتقدها و محققاني که درگير چنين مسائلي هستند، جذابند و نه براي عموم مردم. هر چه هست، براي من آينه هاي دردار هم مثل اغلب کارهاي گلشيري آموزنده و پر از شگفتي است، اما کاش براي ديگران هم اين طور باشد.