دوشنبه، 20 مهر 1388 - شماره 2075
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
دوشنبه زار
تکليف غيرخودي ها
علي اکبر قاضي زاده

در يادداشت هفته پيش «دوشنبه زار» با عنوان «بن بست اخلاقي» شعر مولانا به دلايل ناشناخته غلط کار شد و بدجوري بي سوادي صاحب يادداشت را ثابت کرد. آن بيت شعر اين است؛

هر که گريزد ز خراجات شهر / بارکش غول بيابان شود

در متن به جاي خراجات (ماليات و حقوق دولتي)، خرابات آمده بود. اين شعر به صورت هاي ديگري هم ديده شده است؛

گر بگريزي ز خراجات شاه/ بارکش غول بيابان شوي (غزليات شمس)

اما آن يادداشت مشکل ديگري هم در پي آورد؛ خيلي ها- به انگيزه هاي متفاوت- سعي کردند از آن يادداشت مفهوم هايي کشف کنند که صاحب يادداشت گويي خواسته است از مسير فلسفه چيزي را طرح يا اثبات کند. با پوزش از تمام آن حضرات که رنج چنان کشفي را بر خود هموار کرده اند، عرض مي کنم آن نوشته از اول تا به آخر تمريني در نوشتن يک متن به ظاهر سنگين، اما در واقع بي معنا و مفهوم بود؛ همين.

فرض مي کنيم آمار آقاي محصولي - در مقام وزير کشور- از نسبت خودي ها و غيرخودي ها در انتخاباتي که گذشت، درست باشد. همين جا پرسش هايي پيش مي آيد که البته پاسخي ندارد؛ پاسخي ندارد، اما نمي توان نپرسيد دستگاه اجرايي براي غيرخودي ها چه در نظر دارد؟

ملاحظه کنيد؛ آمار رسمي وزارت کشور مي گويد سه پنجم راي دهندگان (24 ميليون در برابر 16 ميليون راي دهنده) به اين دولت ابراز اعتماد کرده اند. اين نسبت را دشوار مي توان به گروه راي ندادگان تعميم داد. با اين حال فرض مي کنيم آنان که راي نداده اند، با همين نسبت موافق يا مخالف برنامه و عملکرد دولت بوده اند. درست؟

در همه جاي دنيا انتخاب شوندگان پس از انتخاب، خود را نماينده و در خدمت تمام جمعيت جامعه مي دانند، نه فقط کساني که به نفع آنان راي داده اند؛ گرچه انصاف اين است که در همه کشورها به هر حال حزب حاکم شده براي خود و حزب خود خاصه خرجي هايي مي کند. نمونه اش؟ برلوسکوني ايتاليايي. اما حفظ حقوق احزاب و گروه هاي راي نياورده يک اصل بديهي و پذيرفته در نظام هاي جمهوري پايه است.

دولت دهم زباني اين اصل را قبول دارد. شيوه اين دولت در دوره گذشته اما چنين نبوده است. دولت، با دقت و فراست تمام- که اگر در تمام امور اينچنين بود، جاي قدرداني کامل داشت- به خط کشي ميان خودي ها و غيرخودي ها همت کرده است. پيداست منظور اين نيست که دولت آب و نان و برق و گاز و وسايل خدمت رساني همگاني را از غيرخودي ها دريغ کرده باشد. منظور بلکه اين است که با وسواس و قاطعيت آنان را از حضور در تمامي عرصه هاي سياسي و اجتماعي دور نگه داشته است؛ بي توجه به ظرفيت، توان و کارايي آنان.

قصد اين ندارم که براي گروهي فضيلتي بتراشم و به آن سبب آنان را صاحب مزيتي بدانم. اما از قضا دغدغه آن دوپنجم جمعيت، نان و بيمه و برق و آب و سهام عدالت نيست. گروه پرتعدادي از سينماگران، هنرمندان، روزنامه نگاران و دانشگاهيان به شکل هاي مختلف تاوان انتقاد و مخالفت با دولت را مي پردازند. خصلت اين دوپنجم از جمعيت کشور، طرح انتظارهايي غيرمعيشتي از دولت است، گو اينکه آن انتقادها در نهايت از مسير رفاه معيشتي تمام مردم مي گذرد.

گروه غيرخودي انگاشته، يک خصلت خطرناک هم دارند؛ کمتر از کسي، بلاشرط و بي استدلال عقلي و نقلي، چيزي را مي پذيرند. قبول دارم. اين خصلت دردسرآفريني است. يک خصلت ديگر؛ دست کم به خصلت کلي، اين گروه هيچ اشتهايي براي وزير و وکيل و مديرکل و سفير و مديرعامل شدن ندارد يعني بر تمايل مقام شدن چهار تکبير زده است. اين البته به معناي بي اعتنايي به امور اجرايي نيست. کساني را حمايت مي کنند، از کساني خرده مي گيرند، راي مي دهند، لازم اگر باشد موافقت يا مخالفت خود را فرياد مي کنند، نه به طمع در دست گرفتن زمام کار و بستن بار.

از زمان اردوان پنجم رسم اين بوده است که هر امير و وزير و سرداري که وارد عرصه اجراييات کشور مي شود، دو کار را وظيفه خود بشناسد؛ اول بي اعتبار دانستن تمام کارهايي که پيشينيان کرده اند، دوم تبليغ اينکه از وقتي ما آمده ايم معجزه وار تمام امور را اصلاح کرده ايم و اگر يک هفته ديرتر مي آمديم معلوم نيست چه سرنوشتي در انتظار کشور و مردم آن بود. پيشتر نوشته ام سياست چنان در تار و پود زندگي ما مردم تنيده است که مردم ما گويي نان و سياست مي خورند. نوشته ام با اين حال ما از سياست سر درنمي آوريم. يکي از نشانه هاي اين ناشي گري همين است؛ مسوولان پيروز- از فرط احساساتي بودن- به چيزي کمتر از حذف و نابودي حريف راضي نمي شوند. وقتي هم- بعد از هزار سال- جا خالي کردند، ديگران با دل و دست باز آن ناشي گري هاي پيشينيان را رو مي کنند. اين روند دل انگيز قرار نيست حالا حالاها دگرگون شود؛ خوش به حال آن دوپنجم،
رسانه
عباس ميرزا را محاکمه کنيم

رابعه موحد

مثل هميشه ما ايراني ها مشکلات مان را درست ريشه يابي نمي کنيم براي همين هم بلايا دامنه دار مي شود. صحبت از دردسرها و اضافه گويي ها و گزافه نويسي هاي روزنامه بنويس هاست که زياد حرف مي زنند و براي خود و خاندان خويش، گرفتاري هاي وافر ايجاد مي کنند. نه کتک راهکار است و نه زبان خوش کارساز، به همين خاطر بايد به جاي توقيف روزنامه ها و بيکاري دوره به دوره بنويس ها، سراغ آن کسي رفت که بذر اين صنف را در ايران عزيزتر از جانم کاشت و برداشت و اکنون کسي جلودارشان نيست. بدون فکر حرف مي زنند و بدون اجازه مي نويسند. نژاد عجيبي هستند. آخر روزنامه بنويسي چه بود، چه نداشتيم مگر. دوراني که بنويس نداشتيم وزيران و وکيلان و داروغه و محتسب داشتيم و امور ملک به خوبي و خوشي وفق مراد مي چرخيد و خسروان گله يي از رعايا نداشتند و گله رعايا هم از خسروان که معنايي نداشت. خسروان مست از بلندي بخت و فراخي مرز و بوم، بخشش ها مي کردند و ملالي از بابت تاراج چهار جهت جغرافياي ايران نبود و واقعيت اين بود که لازم نبود نقشه مملکت هميشه يک جور و يکسان بماند. چند سالي يک بار تنوع نقشه مملکت اشکالي ندارد. اما نسبت به عباس ميرزاي مرحوم ارادت بسيار دارم و هرچه از بابت کرده ها و ناکرده هايشان از ايشان دلخور باشم حرف ناصواب پي ايشان نمي توانم زد. ايشان که مثل اينجانب ايران را بسيار دوست مي داشت هر چيز خوب را براي وطن مي خواست. فکر کرد صعود و طلوع خارجه به علت روزنامه نويسي آنهاست و نزول و غروب داخله به سبب روزنامه ننويسي، ميرزا صالح شيرازي را به فرنگ فرستاد که مرکز فتنه هاي جور و ناجور بود تا حرفه ها ياد بگيرد و فوراً برگردد. در سايه علم نوشتن اخبار، ميرزا صالح نوشتن را از يک صفحه در ماه شروع کرد و يکباره به نوشتن صفحه ها در روز رسيديم. گويا خاک اين ملک مساعد بذر قلم به دستان بوده که چنين زود پا گرفتند و گل دادند. ميرزابنويس ها يکي پس از ديگري سر برآوردند و نوشتند. نوشتند رفتند سراغ رعيت و شاه؛ شاه که سرشار از حقوق بود. از بي حقوقي رعيت نوشتند. رعيت را دچار سرگيجه کردند. باورش نمي شد که کدام حقوق؟ استغفرالله. البته روحانيون هم بي تقصير نبودند چون رعيت حرف شنوي از طلاب داشت اما آنها هم دريغ از يک فتواي صواب. در ناصوابي روزنامه بنويس ها و اينکه به منبر روند و بگويند اي مردم، اسلام هيچ حقي به رعيت نداده و اين حرف ها از خارجه است و راه مستقيم واصل شدن به جهنم است اين راه که آنها نوشتند و مي نوشتند. از قانون هم نوشتند. دنيا را به آشوب کشيدند. خواب شاهان را برآشفتند. رعيت را از خواب پراندند. آنها از عشق نوشتند، نسترن ها کاشتند، از وطن نوشتند، ملک را غرق خون کردند و در ميان خون بود که عدالتخانه خواستند و مشروطه طلب کردند. مشروطه آمد اما آنها باز هم نوشتند. اي بابا ديگر چه مي خواهيد. تا اينجا کافي است. جاي ما هم که عالي است. کاغذ و قلم و وجود ناقابل شان توقيف شد و به همان عدالتخانه يي رفتند که خود طالب گشودنش بودند. ميرزا جهانگيرخان آنقدر چرند و پرند نوشت تا سر دار رفت. در بنويس خانه مهر و موم شد. عبرت براي بنويس ها نشد که نشد. در مرگ همکاران شان به جاي سکوت گفتند «ياد آر ز شمع مرده ياد آر» و باز نوشتند اين رفت و آن آمد. ديگري هم پشت سرش آمد. ديگر چه مي خواهيد مشروطه که داريد، نان که هست، آب هم که سالک هم بياورد بالاخره داريد. نان که نمي خواستند اين مادرمرده ها. حقيقت اين بود که پرروتر شده بودند. جگرسوخته ها دماغ شان را جاي بزرگ تر کردند. نفت مان کجا مي رود؟ انگليس چرا مي خورد؟ سهم ما کجا مي رود؟ باز هم يکي رفت ديگري آمد. دو سه روزي بشکن زدند و سانسور تمام شد. محمدرضاشاه، شاه قانون شد ولي حرف در گوش ميرزابنويس ها فرو نرفت که نرفت. آنقدر نوشتند که مصدق روحش شاد باشد. نفت را از دهان گرگ بيرون کشيد، داد دست شاه. چيزي نمانده بود که اوضاع آرام شود. يک شب عباس ميرزاي مرحوم آمد به خواب يک بنويسي و گفت چرا خوابيده يي که من خواب ندارم. نمي پرسيد پول نفت کجاست؟ ملي شدن نفت چه بود که مردم از چند و چون مخارجش خبر نداشته باشند. چه بگويم که ارادتم مانع از حرف ناصواب است به روح آن مرحوم. آخر او مي دانست عالي جاهان هميشه ميرزابنويس را مي پسنديدند به شرط آنکه کنار دست خودشان بنشانند و هرگاه اوضاع به کام و آسايش مهيا و روح بانشاط شد، امر کنند که کاتب بنويس. کاتب بنويسد. هر زمان که بگويد ننويس، ننويسد. اما کاتبان امروز حرف پدر و مادر بيچاره شان را گوش نمي کنند تا برسد به چنين بنويس و ننويسي تن دهند البته که حسن آل کاتبان اين بود که هميشه محبوب خسروان بودند و خانواده دربه درشده هم نداشتند و اکنون که بار ديگر گستاخي روزنامه بنويس ها زيادتر از هميشه است اينجاست که همانند عباس ميرزاي مرحوم علاقه وافر به اين آب و خاک دارم. اکنون به صلاح مي دانم قبل از آنکه قلم پا و قلم دست و همه قلم ها بشکند، محرم اصلي را که همانا عباس ميرزاي آن وقت اوضاع را خودش ببيند بي شک به همه بنويس ها خواهد گفت اين کار از ازل خلاف راي بزرگان بوده و ادامه اين شغل صلاح نيست.

حال مي پرسيد عباس ميرزا را از زير خاک چگونه آورند؟ امروز خوشبختانه در عصر تکنولوژي و اس ام اس و اي ميل هنوز هم بازار فال و جادو و احضار ارواح خبيثه و ارواح شريفه از رونق نيفتاده.

آنها مي دانند چگونه مرده ها را به فاش کردن حقايق گذشته و آينده وادارند و دشمنان هر کسي را به او نشان دهند، چشم حسودان را بترکانند. اوضاع را ايمن کنند و خود نيز ثوابي براي آن دنيايشان فراهم آورند. با اين رويه، مرحوم عباس ميرزا نيز که بي شک آتش در قبر دارد که چنين فتنه به پا کرده است شايد راحت تر شود دنيايش را که درد وطن و بار گران ترکمانچاي و گلستان سياه کرد حداقل آخرتش را نگذاريم که آه و ناله قلم به دستان خراب کند. آنها هم که واقعيت ها را بفهمند مي روند دنبال شغل هاي شريف، کوپن فروشي، دلالي و سيگارفروشي که امن و امان است و ديگر قلب شان از اضطراب هميشه در دهان شان نمي تپد. بدانند مملکت صاحب دارد و صلاح مملکت خويش خسروان دانند. والسلام.

روزه براي همسر
پاکسيما مجوزي

وقتي مغازه ها شلوغ مي شود و هر کسي چيزي مي خرد و زن ها رديفي روي صندلي هاي کوتاه حصيري مي نشينند و روي دست هايشان مهندي (حنا) نقاشي مي کنند، حتماً فستيوال يا جشني در پيش است. اين روزها اما غير از مغازه ها، جواهرفروشي ها هم شلوغ هستند. زنان در جنب و جوش بيشتري اند و خودشان را براي اين جشن که معمولاً در اواخر اکتبر برپا مي شود، آماده مي کنند. در اين روز زناني که ازدواج کرده اند براي سلامتي، طول عمر و ماندگاري همسران شان پيش از طلوع خورشيد بيدار مي شوند و تا غروب خورشيد و ديدن ماه چيزي نمي خورند و به مدت يک روز، روزه مي گيرند. در طول روز دعاي پوجا (دعاي هندي ها) مي خوانند، حنا روي دست نقاشي مي کنند، لباس قرمز (رنگ معمول عروس) مي پوشند، آرايش مي کنند و زيورآلات به خود مي آويزند. اگر تازه عروس باشند همانند روز عروسي خود را درست مي کنند و اگر سني از آنان گذشته باشد به همان لباس قرمز و آرايش اکتفا مي کنند.

براي همين در اين روز اگر بيرون بروي زنان قرمزپوش را زياد مي بيني. يکي از استادان دانشگاه معتقد است نسل جديد همانند قبل از روي اجبار و اعتقاد خالص به اين مساله روزه نمي گيرد؛ «زيرا در گذشته اگر زني بيوه مي شد هيچ حقوقي نداشت و از نظر اقتصادي سربار خانواده شوهر محسوب مي شد. براي همين او را به خانه هاي مخصوص بيوه ها مي فرستادند. زنان بيوه بايد لباس سفيد (نشانه عزاداري) مي پوشيدند، موهاي سر خود را مي تراشيدند تا هيچ زيبايي نداشته باشد و مبادا دل مردي را به دست آورد و تا آخر عمر نيز ديگر نمي توانستند ازدواج کنند.» چيزهايي را که شري مي گفت در فيلم آب (Water) ديده بودم. او در ادامه گفت؛ اما اين روزها دختران به دانشگاه مي روند، کار مي کنند و درآمد اقتصادي هم دارند. با لبخند شيطنت آميزي مي گويند اگر شوهرشان از دنيا نرود ممکن است طلاق بگيرند،

پس اگر در اين روز، روزه مي گيرند بيشتر براي عمل کردن به سنت است و حتي زناني هستند مانند مادر من که هيچ وقت زير بار اين کار نرفت. با اين تفاوت که مادر من به نسل گذشته تعلق داشت و کار او در نوع خود سنت شکني محسوب مي شد. شري مي گويد حتي در اين دوران زنان بيوه در روستا و مناطق محروم همچنان حقوقي ندارند و در شهرها و دنياي مدرن نيز بعضي اوقات نمي توان از اين کار فرار کرد چون مادرشوهر از عروس تقاضا مي کند براي سلامتي پسرش روزه بگيرد و عروس هم براي محکم نگه داشتن پايه هاي زندگي خود اين کار را انجام مي دهد زيرا از اقتدار مادرشوهر در زندگي اش خبر دارد. اما ماجرا به اينجا ختم نمي شود و مردها هم اين روزها تغيير کرده اند.

بعضي مثل ويکاس به شکل مخفيانه براي همسرش غذا مي برد و مي گويد همين که مادرم فکر کند تو براي من روزه مي گيري کافي است، يا سورين که در اين روز سر کار نمي رود تا در کنار همسرش باشد و هر دو با هم روزه مي گيرند. بعد از غروب آفتاب و باز کردن روزه، زنان از همسران شان هديه مي گيرند که اين روزها بهتر است کمتر از طلا و زيورآلات نباشد، عروس خانواده هم به مادرشوهر هديه مي دهد. شايد براي اينکه پسري به دنيا آورده که الان همسر اوست، هر چه هست شکل اين جشن ها از گذشته تا به امروز به خاطر مدرن و صنعتي شدن جامعه تغييرات فراوان کرده است و گويي بيشتر جنبه شادي، شور و شوق آن مطرح است تا به اين بهانه مردم براي تهيه هديه به خيابان ها بيايند يا زنان را با لباس هاي يکدست قرمز و خاطرات شيرين دوران ازدواج شان دور هم جمع کند. همه اينها چيزي است که به قول آنان گذران عمر را زيبا و شاد مي کند و غير از اين مهر و پيوند زن و شوهر را نيز به يکديگر افزايش مي دهد.
عناوين اين صفحه
تکليف غيرخودي ها
عباس ميرزا را محاکمه کنيم
روزه براي همسر

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام