علي اکبر قاضي زاده

در يادداشت هفته پيش «دوشنبه زار» با عنوان «بن بست اخلاقي» شعر مولانا به دلايل ناشناخته غلط کار شد و بدجوري بي سوادي صاحب يادداشت را ثابت کرد. آن بيت شعر اين است؛
هر که گريزد ز خراجات شهر / بارکش غول بيابان شود
در متن به جاي خراجات (ماليات و حقوق دولتي)، خرابات آمده بود. اين شعر به صورت هاي ديگري هم ديده شده است؛
گر بگريزي ز خراجات شاه/ بارکش غول بيابان شوي (غزليات شمس)
اما آن يادداشت مشکل ديگري هم در پي آورد؛ خيلي ها- به انگيزه هاي متفاوت- سعي کردند از آن يادداشت مفهوم هايي کشف کنند که صاحب يادداشت گويي خواسته است از مسير فلسفه چيزي را طرح يا اثبات کند. با پوزش از تمام آن حضرات که رنج چنان کشفي را بر خود هموار کرده اند، عرض مي کنم آن نوشته از اول تا به آخر تمريني در نوشتن يک متن به ظاهر سنگين، اما در واقع بي معنا و مفهوم بود؛ همين.
فرض مي کنيم آمار آقاي محصولي - در مقام وزير کشور- از نسبت خودي ها و غيرخودي ها در انتخاباتي که گذشت، درست باشد. همين جا پرسش هايي پيش مي آيد که البته پاسخي ندارد؛ پاسخي ندارد، اما نمي توان نپرسيد دستگاه اجرايي براي غيرخودي ها چه در نظر دارد؟
ملاحظه کنيد؛ آمار رسمي وزارت کشور مي گويد سه پنجم راي دهندگان (24 ميليون در برابر 16 ميليون راي دهنده) به اين دولت ابراز اعتماد کرده اند. اين نسبت را دشوار مي توان به گروه راي ندادگان تعميم داد. با اين حال فرض مي کنيم آنان که راي نداده اند، با همين نسبت موافق يا مخالف برنامه و عملکرد دولت بوده اند. درست؟
در همه جاي دنيا انتخاب شوندگان پس از انتخاب، خود را نماينده و در خدمت تمام جمعيت جامعه مي دانند، نه فقط کساني که به نفع آنان راي داده اند؛ گرچه انصاف اين است که در همه کشورها به هر حال حزب حاکم شده براي خود و حزب خود خاصه خرجي هايي مي کند. نمونه اش؟ برلوسکوني ايتاليايي. اما حفظ حقوق احزاب و گروه هاي راي نياورده يک اصل بديهي و پذيرفته در نظام هاي جمهوري پايه است.
دولت دهم زباني اين اصل را قبول دارد. شيوه اين دولت در دوره گذشته اما چنين نبوده است. دولت، با دقت و فراست تمام- که اگر در تمام امور اينچنين بود، جاي قدرداني کامل داشت- به خط کشي ميان خودي ها و غيرخودي ها همت کرده است. پيداست منظور اين نيست که دولت آب و نان و برق و گاز و وسايل خدمت رساني همگاني را از غيرخودي ها دريغ کرده باشد. منظور بلکه اين است که با وسواس و قاطعيت آنان را از حضور در تمامي عرصه هاي سياسي و اجتماعي دور نگه داشته است؛ بي توجه به ظرفيت، توان و کارايي آنان.
قصد اين ندارم که براي گروهي فضيلتي بتراشم و به آن سبب آنان را صاحب مزيتي بدانم. اما از قضا دغدغه آن دوپنجم جمعيت، نان و بيمه و برق و آب و سهام عدالت نيست. گروه پرتعدادي از سينماگران، هنرمندان، روزنامه نگاران و دانشگاهيان به شکل هاي مختلف تاوان انتقاد و مخالفت با دولت را مي پردازند. خصلت اين دوپنجم از جمعيت کشور، طرح انتظارهايي غيرمعيشتي از دولت است، گو اينکه آن انتقادها در نهايت از مسير رفاه معيشتي تمام مردم مي گذرد.
گروه غيرخودي انگاشته، يک خصلت خطرناک هم دارند؛ کمتر از کسي، بلاشرط و بي استدلال عقلي و نقلي، چيزي را مي پذيرند. قبول دارم. اين خصلت دردسرآفريني است. يک خصلت ديگر؛ دست کم به خصلت کلي، اين گروه هيچ اشتهايي براي وزير و وکيل و مديرکل و سفير و مديرعامل شدن ندارد يعني بر تمايل مقام شدن چهار تکبير زده است. اين البته به معناي بي اعتنايي به امور اجرايي نيست. کساني را حمايت مي کنند، از کساني خرده مي گيرند، راي مي دهند، لازم اگر باشد موافقت يا مخالفت خود را فرياد مي کنند، نه به طمع در دست گرفتن زمام کار و بستن بار.
از زمان اردوان پنجم رسم اين بوده است که هر امير و وزير و سرداري که وارد عرصه اجراييات کشور مي شود، دو کار را وظيفه خود بشناسد؛ اول بي اعتبار دانستن تمام کارهايي که پيشينيان کرده اند، دوم تبليغ اينکه از وقتي ما آمده ايم معجزه وار تمام امور را اصلاح کرده ايم و اگر يک هفته ديرتر مي آمديم معلوم نيست چه سرنوشتي در انتظار کشور و مردم آن بود. پيشتر نوشته ام سياست چنان در تار و پود زندگي ما مردم تنيده است که مردم ما گويي نان و سياست مي خورند. نوشته ام با اين حال ما از سياست سر درنمي آوريم. يکي از نشانه هاي اين ناشي گري همين است؛ مسوولان پيروز- از فرط احساساتي بودن- به چيزي کمتر از حذف و نابودي حريف راضي نمي شوند. وقتي هم- بعد از هزار سال- جا خالي کردند، ديگران با دل و دست باز آن ناشي گري هاي پيشينيان را رو مي کنند. اين روند دل انگيز قرار نيست حالا حالاها دگرگون شود؛ خوش به حال آن دوپنجم،