دوشنبه، 20 مهر 1388 - شماره 2075
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه نخست
بخشي از ميزگرد منتشر نشده درباره آينه هاي دردار
پلي روي شکستگي ها

با حضور هوشنگ گلشيري،کامران بزرگ نيا،عبدالعلي عظيمي،سعيد ارباب شيراني و يونس تراکمه


 

يونس تراکمه؛در پاييز سال 1371، در اصفهان در تدارک انتشار فصلنامه زنده رود بوديم و يکي از برنامه هاي ما در آن فصلنامه بررسي يک اثر يا يک نويسنده از جهات و ابعاد مختلف بود. چند ماهي بود رمان «آينه هاي دردار» از هوشنگ گلشيري منتشر شده بود، که به منظور نقد و بررسي اين رمان جلسه يي در خانه گلشيري تشکيل دادم با حضور آقايان ابوالحسن نجفي، سعيد ارباب شيراني، منوچهر بديعي، کامران بزرگ نيا و عبدالعلي عظيمي و خانم فرزانه طاهري. در پايان جلسه چون بحث ها ناتمام ماند قرار شد نوارهاي ضبط شده پياده و تکثير شود و براي همه شرکت کنندگان در آن جلسه فرستاده شود تا در جلسه بعدي با اشراف به آنچه در جلسه اول گذشته بحث ادامه، و احياناً خاتمه، پيدا کند. محتويات نوارها به صفحات کاغذ منتقل شد و صفحات کاغذي تکثير و براي حاضران در آن جلسه فرستاده شد ولي به دلايلي جلسه بعدي هيچ گاه تشکيل نشد. (يادي و تقديري هم بکنم از دوست سفرکرده ام، مودب ميرعلايي که در پياده کردن نوارها زحمات زيادي کشيد.) تکه هايي از گفته هاي اين جلسه را در اينجا نقل مي کنم بيشتر با اين نيت که ببينيم بعد از قريب به دو دهه چه تفاوتي هست بين نگاه و نظر مخاطبان امروزي اين رمان با مخاطبان دو دهه قبل.

عظيمي؛ آقاي بزرگ نيا بحث کلي در مورد ساخت داشت، که در واقع ساخت «آينه هاي دردار» بنا شده بر مثلث است.

تراکمه؛ بهتر است توافقي بکنيم در معني ساخت، و ببينيم همگي يک مفهوم براي ساخت قائليم يا نه. مثلاً مثلثي که ايشان مي گويند ساخت را مي سازد.

عظيمي؛ ساخت شايد دقيق نباشد. منظور من Pattern است. آن چيزي که فارستر مي گويد بعضي از داستان ها بنا شده بر شکل صوري است.

گلشيري؛ يک ساعت شني است. شن در آن ريخته مي شود که کل داستان است. وقتي کتاب تمام مي شود قسمت زيرين پر مي شود.

عظيمي؛ شکلي که بعد از تمام شدن کار به چيزي ملموس تشبيهش کنيم.

ارباب شيراني؛ اگر بخواهيم ساده تر بگوييم، نوعي تداخل مستمر واقعيت و داستان داريم... واقعيت، به صورتي از Fiction رنگ مي گيرد و به آن رنگ مي دهد؛ که هر دو را به صورت بسيار جالبي ارائه مي دهد. من فکر مي کنم از اين داستان ها وارد يک داستان مي شويم که آن داستان برمي گردد به آن چيزي که به اصطلاح واقعيت است، اما خود آن هم باز Fiction است. و اين به اين صورت ادامه پيدا مي کند تا آخر که آن روابط به نوعي ملموس درمي آيد و اينکه چرا صنم رد مي شود و مينا پذيرفته مي شود.

عظيمي؛ اين ساخت مثلثي که گفتم، ببينيد يک جا نويسنده در راس مثلث است و آن دو نفر در قاعده هستند. يک جا صنم بانو راس مثلث است و قاعده آن رابطه آن دو تا است. چرخش مثلث در مثلث که خود داستان در داستان هم آن را دارد.

بزرگ نيا؛ اگر بپذيريم مثلث هست، اين مثلث در چند سطح عمل مي کند. يکي اينکه بين شخصيت هاست؛ ابراهيم، صنم، مينا. صنم، ايماني، ابراهيم. مينا، طاهر، ابراهيم. مينا، طاهر، فرج. اين روابط بين شخصيت ها است که حتي مثلث ها را مي توان کشيد و ادامه داد. يک سطح ديگر، يا دروني اين مثلث، خارج از شخصيت ها است. مثلاً اگر ابراهيم را محور بگيريم مسائل ابراهيم را درون اين مثلث جاي مي دهيم؛ يعني همين صحبت هايي که شد. صحبت آقاي ارباب شيراني در واقع همين است. عمل نوشتن است. رفتار ابراهيم با داستان و واقعيت. يک داستان خوانده مي شود، در اين داستان اتفاقاتي افتاده است. ابراهيم يا کساني ديگر آنچه را که داستان درباره آنها نوشته شده است، توضيح مي دهند که اصطلاحاً مي گوييم واقعيت بيرون از داستان، ولي چون همه اينها در داستان اتفاق مي افتد آنها هم توهم واقعيت است. بنابراين در سطح ديگر، که گاهي هم به محتواي رمان برمي گردد، باز هم اين مثلث ها وجود دارد؛ مثلث زبان، واقعيت، داستان. که مي توان به شکلي آن را ادامه داد، چون در کنار اين يا در دل اين همان مساله واقعيت و داستان مطرح مي شود. چگونگي به داستان درآوردن وقايع مطرح مي شود و مسائل ديگر که کم کم به آن مي رسيم. کل اينها است که شايد ساختار را مي سازد؛ و همه اينها...

تراکمه؛ اين مثلثي را که مي گوييد من دقيقاً نمي فهمم. يعني همه جا آن سه عنصري که در کنار هم يا با هم مثلثي را تشکيل بدهند من نديدم. به نظر من منطق ساختاري اين رمان از جزء به کل رسيدن، يا همان مجاز مرسل است. قصه اين رمان چيه؟ نويسنده، نه هوشنگ گلشيري، نويسنده شخصيت رمان، سفري رفته و برگشته است و حالا پشت ميز تحريرش نشسته و دارد ماوقع اين سفر را مي نويسد. نويسنده از خودش، که قهرمان اين رمان است، مي نويسد منتها به خودش از بيرون نگاه مي کند، يعني با ضمير سوم شخص از خودش ياد مي کند و خيلي ريز به جزئيات مي پردازد و با ساختن هر جزء کل مورد نظرش را مي سازد. از خال زن مي گويد و زن را مي سازد. اين منطق روايت را در تمام داستان مي بينيم، طوري که اگر زن با وصف خالش ساخته مي شود کل رمان هم انگار با روايت هر يک از آن داستان هاي کوچک و ريز ساخته مي شود، يعني اين خرده داستان ها نقش همان خال را بازي مي کنند. اين ساختار چنان ادامه پيدا مي کند که وقتي رمان تمام مي شود باز انگار کل رمان جزيي است که کل بزرگ تري بيرون از خودش را مي سازد...

بزرگ نيا؛ اين جزء به کل هم که شما مي گوييد درست است، اما بايد ببينيم در اين رمان چه کاري انجام مي دهد... ببينيد، اين رمان بر اساس شرح يک سفر شکل مي گيرد. اين سفر هم سفري است بيروني، يعني از جايي به جايي رفتن و در اينجا مشخصاً از ايران به اروپا رفتن، و هم يک سفر دروني است که طي آن چيزهايي دروني برملا مي شود... اما من فکر مي کنم آنچه از اين داستان مي شود کشيد بيرون همين مثلث است. رمان بر اين اساس دارد شکل مي گيرد. اين چيزي است که خودش را بيرون مي زند.

ارباب شيراني؛ من مي خواهم يک سوالي بکنم از آقاي گلشيري. آيا هيچ وقت فکر کرديد اسم اين رمان را بگذاريد «آينه هاي متقابل»؟ من فکر مي کنم ايماژ آينه هاي متقابل بهتر است. نمي گويم اسمش بايد اين مي شد، ولي با مثلث هم که حالا مي گويند...

گلشيري؛ اين تحليل که مي کنيد، يعني ساختار يک رمان براساس جزء و کل باشد، يا ساختار براساس تقابل باشد، يا براساس مثلث باشد، اينها در حقيقت شناخت انواع رمان ها در جهان است ولي ما مثلاً با نظريه ياکوبسن مي توانيم رمان را از شعر جدا کنيم، يا يک نوع رمان داريم که براساس مثلث بنا مي شود و آنها را جدا کنيم از رمان هايي که براساس تقابل بنا مي شود. در اينجا، آينه دردار چندتا مختصه دارد. در حقيقت سه تا آينه داريم با سه نفر که وقتي بازش مي کنند تصوير آن تو هست، وقتي هم مي بنديم به نظر مي آيد پشتش خالي است، يعني همين حرکتي که صنم مي کند... اين رمان بر اساس تقابل نيست، بر اساس ساختار زباني است... من گمان مي کنم بهتر اين است که بياييم نزديک بشويم به خود رمان نزديک بشويم. اينها که گفته شد درست است، اما ممکن است در مورد يک رمان ديگر هم صادق باشد. موضوع داستان در داستان، که باز اين هم در مورد رمان هاي ديگر صادق است، ولي داريم نزديک مي شويم. بعد ببينيم چه نوع رفتاري با اين نوع کارها در اين رمان شده است، به اين ترتيب به خود رمان نزديک مي شويم. «آينه هاي دردار» يک نوع خاص رمان است. يعني اگر ما يک داستان بلند داشته باشيم و در آن يک داستان کوتاه بياوريم و بعد باز يک داستان کوتاه تر، خب اين داستان در داستان است. اما ببينيم هر داستان کوتاهي که مي آيد خودش کامل است يا نه. اگر کل داستان يک دايره باشد و هرکدام از آن داستان هاي کوتاه هم کامل باشد، هر کدام از آنها هم مي شود يک دايره، يعني دايره در دايره در دايره؛ که من مي توانم بگويم اين نوع قصه ادبيات کهن است که آنچه به هم ربط شان مي دهد همان است که مي خواستيم ببينيم بعد چه مي شود. اگر ما بياييم در اينجا به اين نتيجه برسيم که هر کدام از اينها، اين داستان هاي کوتاه، توهم يک دايره را ايجاد مي کند و يک نقصي دارند. به طور مثال مي گويد داستان مينا پرداخت نشده است و يک تکه هايي را هم نمي خواند، يک مقدار هم حرف مي زند. خب، اين کجا کامل مي شود؟ وقتي کامل مي شود که کل رمان تمام بشود. يا يک تکه هايي از يک داستان کوتاه آمده که اگر 10 بخش باشد هشت بخش آن مربوط به خود داستان است و دو بخش آن اصلاً مربوط نيست. مثلاً داستان شترها چه ربطي دارد؟ يا داستان گرگ؟ پس چرا اينها را مي آوري؟ آيا عروسي به حساب ربط دارد؟ و داستان هاي ديگر ربط دارند؟... پس من فکر مي کنم در اين دايره در دايره هر کدام شان توهم دايره را ايجاد مي کند و نقصي در اين دايره ها هست که بعد با کل اثر کامل مي شود؛ يعني به ازاي کل اين قسمت ها مفهوم مي گيرد. يعني ما مي آييم از شيوه داستان نويسي کهن استفاده مي کنيم و يک کار ديگر با آن انجام مي دهيم. استفاده از فرم ها و شکل ها اگر دليلي نداشته باشد در خود داستان فايده ندارد. فقط اين است که يک آدم دانشمندي يکسري اطلاعات اضافي دانشمندانه دارد و آمده اينها را عرضه مي کند. وقتي به قول يونس آمديم با تکه ها کل را ايجاد کرديم، خب اين خب است، ولي در هر داستاني مي شود اين کار را کرد اما در اين رمان اگر مربوط به حرفي که نويسنده مي خواهد بزند، هست موفق است و اگر نيست، موفق نيست.

ارباب شيراني؛ مساله سفر واقعاً به نظر من مساله دروني صرف نيست. به خاطر اينکه جاهايي به نظر من بند را آب مي دهد. حتي در آن ابتدا که داستان ابراهيم و رابطه اش با سمنو مطرح است گفته مي شود... خلاصه کار اين پس تمام است. (ص 28) براي اين پسربچه ما اين ماجرا به پايان محتوم رسيده است، اينکه واقعيت باز.... او را باز ببيند يا نه يعني تکليف پاريس که بعد قرار است در داستان به صورت رمان بندي خاص داستان بيايد به يک صورتي معلوم شده است که جريان صنم به جايي نخواهد رسيد. بنابراين به نظر من سفر يک صورتي است براي اينکه اين مساله کجايي ام من حل بشود، نه اينکه احياناً يک سفر دروني باشد، يک سفر توراتي باشد يا سفر تکويني باشد و... اين سفر کاري مي کند که ابراهيم آخر کار بتواند با خيال راحت بخوابد پهلوي صنم بدون اينکه کوچک ترين محلي به او بگذارد و بعد هم مشکل حل شده است؛ يعني به يک صورتي خودش را از نظر رواني تخليه کرده است. يکي از دلايلي هم که آينه شکسته مينا را به صنم مي دهد به نظر من همين است، براي اينکه تکه يي از زندگي اش هست که ديگر کاري به آن ندارد. آينه اصلي الان ديگر پيش مينا است. من شخصاً کل داستان را در چارچوب يک چنين چيزي مي بينم. فکر مي کنم مثلاً يک نوع ديگري که اين مساله تکرار شده است آن جمله يي است که نويسنده، ابراهيم، راجع به آن آب زلال سايه دار مي نويسد. همين طور در اين جمله مانده است و بعد اينکه نمي داند اين آب از کجا مي آيد و... ولي آخر داستان مينا همين جمله به صورت کامل تري تکرار مي شود و اين پايان بخش داستان مينا است. و همان مساله حيرت و مساله اينکه از کجا آمده يي و به کجا مي رويم و آب و زمان به نظر من واضح است. ولي به هرحال داستان مينا، درست است که آقاي گلشيري گفتند پرداخت نشده است ولي به هرحال آن داستان هم به يک صورتي داستان کاملي است و اين پاياني هم که پيدا مي کند به نظر من نشان مي دهد تفاوتي ايجاد شده است از آن اول که قبل از اينکه مينا را بشناسد اين جمله را نوشته و در ادامه اش مانده است. با مينا آشنا مي شود و بعد آخر کار با همين جمله داستان مينا تمام مي شود که به نظر من باز يک تکراري از همان آينه است.

---

بزرگ نيا؛ من فکر مي کنم اگر در همان اول صحبت شکل را کرديم شايد مي خواستيم به يک نتيجه خيلي بديهي برسيم، و آن هم اين است که جاي اين رمان در بين داستان هاي گلشيري و داستان نويسي معاصر کجا است؛ و بحث هايمان براي اين است که ببينيم آيا اين رمان، رمان منسجمي هست و همه لحظاتش با هم ارتباط دارد و آيا در اين پريشاني و گسيختگي ظاهري، نويسنده موفق شده اينها را به شکل يک کل منسجم دربياورد... به نظر مي آيد اين قضيه بديهي گرفته شده است. خب، البته بديهي هم هست ولي شايد لازم باشد. من فکر کردم مي شد اول راجع به نقش بيروني کار صحبت کرد، راجع به روابط بين اجزايش، راجع به ساختارش، راجع به شکل گرفتنش و اينها تا بعد برسيم به اينکه اين رمان چه مي خواهد بگويد، که البته اينها به هم مربوط هم هستند چون شکلي که ارائه مي شود جدا از آن چيزي که قرار است گفته شود، نيست.

تراکمه؛ مساله ابراهيم سمنو است. ابراهيم از همان اول در مقابل صنم بانو بي رحمانه موضعش را گرفته است. مشکلش با صنم بانو حل شده است اما مشکل سمنو هنوز هست که با نوشتن اين داستان انگار مي خواهد به اين قضيه جواب بدهد. در اينجا عمل نوشتن، اينکه ابراهيم دارد همه اينها را مي نويسد يک عمل داستاني است. اينکه آقاي بديعي فرمودند نويسنده از يک فرهنگ منفجرشده آمده و به اين سفر رفته خيلي درست است. اين فرهنگ منفجرشده است که باعث اين سوال «من کجايي ام؟» شده است. يعني اين هم جزء عليت هاي داستان است؛ و اگر نبود اين سوال هم مطرح نمي شد...

گلشيري؛ يک مسائلي هست که مربوط به شخص من است و مسائلي هم هست که بحث نقد است. يک جايي هست که من مي گويم نمي خواهم کتابم مطرح شود، يا مي گويم دلم مي خواهد کتابم مطرح بشود. مساله اين است که «بوف کور» درمي آيد، راجع به آن آنچه مي گويند مزخرف مي گويند تا 20 سال بعد. ولي تجربه «شازده احتجاب» تجربه جالبي بود براي من. شش ماه گذشت و سکوت کامل بود. ما مي شنيديم دو نفر خوانده اند، سه نفر خوانده اند. ديديم که جامعه روشنفکري تک تک مي خوانند. بعد از شش ماه يک آدمي که اصلاً منتقد هم نبود يک مطلب حسابي نوشت و تمام شد. من فکر مي کنم الان جامعه روشنفکري امروز ايران تحرک و پاسخگويي اش خيلي سريع تر است... مساله اصلي راه انداختن يک بحث است که بايد مشغله فرهنگي مان بشود؛ دردي که همه هم داريم ولي من آشکار مطرح مي کنم و شما داريد پنهان مي کنيد. مساله زبان و ادبيات يک جوري پاسخ به نيازهاي مملکت مان است. من دارم علناً به فرياد مي گويم فرهنگ مي تواند تا حد زيادي پل بزند روي اين شکستگي ها. اين بحث مي خواهم همين حالا مطرح بشود. جامعه بخواهد حالا تعيين کند يا بعداً تعيين کند بحثش را ندارم. فرج سرکوهي ضرري که به اين کتاب زد چسباندش به يک مساله سياسي؛ که بيخود است. جزء اش هم هست نه اينکه نيست ولي بردش جايي که اصلاً مساله را مخدوش کرد. يعني الان اجازه نمي دهد سالم با اين کتاب روبه رو بشويم؛ اينکه روي نثري که کار شده است، روي زباني که کار شده است و اينکه چه مقدار سعي کرده ام از ساختارهاي قبلي استفاده کنم.

يادداشت انديشه
سياست و فانتزي گفت وگو

محمدجواد غلامرضاکاشي

گفت وگوي تمدن ها در زمينه ارتباطات بين المللي است، در تقابل با تئوري برخورد تمدن ها عرضه شد و مورد استقبال جهاني نيز قرار گرفت. اما من در گفتار خود درباره روابط بين الملل سخن نخواهم گفت و بيشتر با پيش باورهاي نظري اين تئوري سر و کار دارم. بحث از اين پيش باورها از اين جهت مهم است که نمايانگر پيش باورهاي گفتار سياسي اصلاح طلبان در داخل کشور نيز هست. از اين بحث نتيجه خواهم گرفت همان طور که آن پيش باورها در عرصه بين الملل با تئوري گفت وگوي تمدن ها بيشتر مولد يک فانتزي سياسي بوده است در داخل کشور نيز همان پيش باورها يک فانتزي سياسي توليد کرد. البته فانتزي در عرصه سياست نه تنها يک خطا نيست، بلکه بخش عمده يي از تعاملات سياسي در جهان و به ويژه در ايران بر مبناي فانتزي ها سامان مي يابند. فانتزي ها اگرچه در عرصه سياسي ضروري اند اما نبايد بيش از حد جدي گرفته شوند. من در اين گفتار به دو پيش باور اساسي تئوري گفت وگوي تمدن ها اشاره مي کنم؛ نخست تبعيت امر سياسي از قلمرو تامل فلسفي و دوم باور به پايان يافتن جوهر تنازعي حوزه سياست.

نسبت ميان قلمروهاي حيات بشري

تئوري گفت وگوي تمدن ها بر اين پيش باور اساسي متکي است که مي توان گفت وگو را در کانون عرصه سياسي قرار داد؛ نکته يي که هابرماس نيز به دقت آن را تئوريزه کرده است. باور به امکان قرار دادن گفت وگو در کانون امر سياسي سبب شده بود جناب آقاي خاتمي هيچ گاه خود را سياستمدار نخواند و مرتب در سخنراني هايش تاکيد مي کرد پيشبرد گفت وگو در عرصه بين الملل نه کار سياستمداران حرفه يي بلکه کار دانشمندان و دانشگاهيان است. او به ويژه در ميان دانشمندان به فيلسوفان اشاره داشت. در اين رويکرد مقرر بود از بستر گفت وگو طفل حقيقتي زاييده شود که وفاق جهاني را برانگيزد و مانند موتور مولد هنجار طرفين را موظف به تبعيت از منظومه قواعد خاص کند و از حاصل آن صلح جهاني و ثبات سياسي در پرتو دوستي و وفاق حاصل شود. گفت وگو به اميد آنکه حقيقتي زاده شود و دايرمدار حوزه تعامل سياسي باشد، به فيلسوفان کلاسيک يوناني سبق مي برد که تصور مي کردند فلسفه را مي توان در کانون حوزه سياست قرار داد، به اين معني که با فيلسوفي کردن در حوزه تعاملات سياسي صلح و امنيت و عدالت را جايگزين تنازع و ستيز مي کردند.

فيلسوفان افلاطوني مزاج نه تنها فلسفه را در کانون سياست بلکه در کانون هر کنش و حوزه ديگر حيات انساني نيز قرار مي دهند. به اين معنا همه ساختار زندگي انساني قابليت تقليل به يک بازي - انديشيدن و جست وجوي حقيقت در فضاي گفتار تاملي- خواهد داشت.

واقع اين است که اين انگاره در ميان فيلسوفان قرن بيستمي کمتر طرفداري دارد. واقعاً مي توان سوال کرد آيا قلمروهاي حيات بشري مانند دين و اقتصاد و سياست مي توانند از منطق واحـدي تبعيت کنند يا اينها هر کدام تابع منطق جداگانه يي هستند؟

فلسفه سياسي مابعد برليني ديگر اين رويکرد را نمي پذيرد. قلمروهاي حيات بشري از منطق واحدي تبعيت نمي کنند. در حقيقت بشر درگير تنوعي از بازي هاست که هر کدام از اين بازي ها منطق خودشان را دارند و در اين ميان سياست هم منطق ويژه خودش را دارد و از قواعد خودش تبعيت مي کند؛ با ساير قلمروهاي حيات بشري مثل اقتصاد، دين و فلسفه ارتباط و تعامل دارد، اما به هيچ کدام از آنها قابل تحويل نيست. خودش حيطه بالنسبه مستقلي است. اين نکته بسيار مهمي است به اين معني که اگر فرض را بر اين بگذاريم که حقيقتاً قلمروهاي حيات بشري منطق هاي مستقل خودشان را دارند، اين فرضيه تبعاتي به دنبال خواهد داشت، مثلاً سياست مي تواند با دين ارتباط داشته باشد و حتماً دارد. دين هم با سياست ارتباطاتي دارد اما آيا مي توان منطق سياسي را به منطق ديني يا منطق ديني را به منطق سياسي تقليل داد؟ به عقيده من اين طور نيست. مثل اين مي ماند که شما با مقاصد تجاري دين بورزيد يا با مقاصد ديني کار تجارت کنيد. اشکالي که اين امر به دنبال خواهد داشت اين است که اگر با مقاصد ديني تجارت کنيد حقيقتاً نه تنها دين ورزي نکرده ايد، بلکه گوهر دين را هم با اين شيوه دين ورزيتان مخدوش کرده ايد و در عين حال خرد حوزه تجارت و اقتصاد را هم مخدوش کرده ايد، به عبارتي مثل فردي که عقل درست تجاري دارد هم تجارت نکرده ايد. بنابراين سياست هم که يکي از قلمروهاي حيات بشري است، منطق بالنسبه مستقل خودش را دارد و اگر بخواهيم منطق حوزه ديگري را تماماً وارد حوزه سياست کنيم، مثلاً حوزه سياست را فيلسوفانه کنيم عملاً نه تنها فيلسوفي نمي کنيم، بلکه خرد حوزه سياست را هم زايل کرده ايم. جوهر امر سياسي علي الاصول تنازع است و هنگامي که حوزه سياست را با حوزه هاي ديگر در تعامل قرار مي دهيم نبايد اين بنياد را فراموش کنيم. بنابر اين هنگامي که سياست با اقتصاد در ارتباط قرار مي گيرد اين ارتباط از جنبه اقتصادي به اين معناست که تجار و اقتصاددانان چگونه مي خواهند از فرصت هاي سياسي براي پيشبرد منافع شان بهره برداري کنند، اما از جنبه سياسي به اين معناست که در حوزه تنازع سياسي، اقتصاد چگونه مي تواند محملي واقع شود براي تنازع. به اين معنا گفت وگوي تمدن ها به معناي تداوم يک کنش فيلسوفانه بهره گيري از فرصت هاي سياسي است براي توليد وفاق ميان فيلسوفان و دانشمندان پيرامون آنچه ضرور مي دانند اما از نظر سياسي به معناي بهره گيري از وجاهت بحث و گفت وگوي فلسفي است جهت پيشبرد اراده سياسي.

اميد به سياست عاري از تنازع

پيش باور دوم که بي رابطه با پيش باور اول نيست و به نوعي تداوم مقدمه اول است اين است که آيا نظم سياسي آنچنان که فيلسونان سياسي ليبرال بيان مي کنند پايان خشونت و منازعه است، به عبارتي آيا وضعيت جامعه مدني که وضعيت پرمنازعه يي است به دنبال انعقاد قرارداد اجتماعي وارد وضعيت صلح کامل و تمام عيار مي شود و منازعه پايان مي يابد؟ برخي فيلسوفان سياسي مي پندارند وقتي دولت نيست قانون و نظم سياسي وجود ندارد و وضع پرمنازعه و پرخشونتي است، اما از لحظه يي که قراردادي براي تشکيل جامعه مدني و نظم سياسي بسته مي شود به دوران صلح کامل مي رسيم، اگر هم خشونت و منازعه يي باشد، استثناست. قاعده صلح آشتي و دوستي است. فيلسوفان ليبرال کما بيش اين گونه مي انديشند. فيلسوفان چپ به عکس اين ماجرا اعتقاد دارند، معتقدند نظم سياسي نه تنها پايان تنازع نيست، بلکه ادامه آن است و به عبارتي صورت پيچيده تر آن است. بنابراين اگر مارکس مي گويد دولت چيزي نيست جز ابزار سرکوب پرولتاريا توسط دولت يعني منازعه ادامه دارد فقط اين منازعه در صورتي از نظم پيچيده تر و موحش تر مي شود. بنابراين دولت و قانون پايان منازعه سياسي نيست و تداوم آن است. اينها در حقيقت دو اردوگاه مطرح در فلسفه سياسي هستند. هگل به نوعي عامل پيوند اين دو اردوگاه است. هگل مي گويد بله، منازعه وجود دارد و حتي پس از آنکه نظم سياسي به وجود مي آيد منازعه تداوم مي يابد، اما نهايتاً در دولت ايده آلي هگل، خير عموم و صلح تام حاکم است.

در قرن بيستم هابرماس فيلسوف هگلي است که از اين ايده دفاع مي کند و کمابيش تز گفت وگوي تمدن ها متاثر از اوست. هابرماس مي گويد يک جامعه مدني وجود دارد که در آن تنازع وجود دارد، ولي اين تنازع نهايتاً در حوزه عمومي به واسطه گفت وگو به ارزش هـاي عمـومي تبـديل مي شود، به عبارتي گفت وگو نهايتاً عامل پايان بخش منازعات سياسي است، منازعه را بي معنا مي کند و به آن پايان مي دهد.

در مقابل هابرماس، نيکلاس لومان معتقد است جوهر سياست منازعه است و کساني که فکر مي کنند سياست در نتيجه قرارداد به صلح نهايي مي انجامد، تصور مي کنند سياست جايي پايان مي يابد. اما واقعيات تاريخي نشانگر آن هستند که تنازعات بشري نه فقط رو به تقليل و خاتمه ندارند بلکه اين تنازعات در حال تکثير هستند و کثرت پيدا مي کنند. هانتينگتون هم در عرصه بين الملل به تداوم تنازع اعتقاد دارد و برخلاف فوکوياما اعلام مي کند ما بايد سوداي يک جهان يکپارچه را آن گونه که کانت پيش بيني مي کرد، فراموش کنيم؛ ليبرال دموکرات ها هم فراموش کنند که مي توانند جهان را تصرف کنند. ميان حوزه هاي تمدني تنازع حاکم است و اين تنازع به صلح و آشتي تقليل نخواهد يافت.

هانتينگتون از تنازع ميان حوزه هاي تمدني در عرصه بين الملل سخن مي گويد و نيکلاس لومان به تنازع در حوزه قلمرو دولت - ملت ها اشاره مي کند؛ اينکه دولت - ملت ها مي شکنند و جامعه انساني مرتب کثرت پيدا مي کند، اين کثرت روزافزون سبب بيگانگي هرچه بيشتر قلمرهاي بشري مي شود، آنچنان که ديگر به هيچ وجه قادر به برقراري ارتباط و گفت وگو با يکديگر نخواهند بود. بنابراين هم در ذيل دولت ها و هم در عرصه بين الملل ما شاهد کثرت مداومي هستيم که جوهرش تنازع است. اين امر در نهايت موجب شده بسياري از تئوريسين هاي روابط بين الملل معتقد شوند، جهان به اوج آشوب رسيده است و اين آشوب در حال تکثير مداوم است. به اين ترتيب ما در خصوص تئوري گفت وگو با دو ديدگاه متفاوت مواجه هستيم؛ يکي ديدگاهي که همچنان در پي يک نظم ايده آل جهاني است و بر اين باور است که وصول به ارزش هاي مشترک در سطح جهاني امکان پذير است و اينکه مي توان در نتيجه گفت وگو به فضاي مشترکي که خاتمه تنازعات بشري است، دست يافت و به يک حکومت جهاني نائل شد. گفت وگو در اين اردوگاه موضوعيت بيشتري دارد و وجه جوهري دارد. در مقابل اين طيف، ديدگاهي است که نه فقط نظم جهاني را افسانه مي داند، بلکه معتقد است آشوب در نظم جهاني و در مناسبات جهاني روندي روزافزون دارد و بر همين اساس گفت وگو چيزي جز يک افسانه نيست.

حد وسط معقول ميان دو اردوگاه

حد وسط اين دو ديدگاه توسط انديشمندي که در حال حاضر جانشين هابرماس در دانشگاه فرانکفورت است، يعني هانس مطرح شده است. هانس به نوعي سنتزي است ميان هابرماس و نيکلاس لومان. وي در طرح انديشه خود از نقطه عزيمت نيکلاس لومان شروع مي کند، يعني معتقد است در عرصه بين الملل يا در عرصه مدني ما با کثرت حوزه هاي بشري مواجه هستيم و اين کثرت همچنان رو به تزايد هم دارد و اساساً معتقد است جوهر سياست طي چند دهه اخير از منازعه بر سر اقتصاد و منافع به امر ديگري که بي رابطه با منافع نيست، منتقل شده است و آن هم سياست هويت است؛ اعمال و کنش سياسي که بر مبناي تشخص هاي هويتي شکل گرفته است. بنابراين هر روز شاهد آن هستيم که هويتي شکل مي گيرد، سپس آن هويت مي شکند و هر کدام از آن هويت ها باز مي شکنند و آنقدر اين کثرت تداوم مي يابد که ديگر نمي توانيم اين قلمروها را تعين بخشيم و تشخيص دهيم.به اين ترتيب نقطه عزيمت هانس، نقطه عزيمت نيکلاس لومان است اما در انديشه او گفت وگو معني دارد، به اين معني که قلمرو حيات بشري را متکثر مي داند، اما اين کثرت را مثل چپ ها کثرت توام با تضاد صرف نمي بيند، بلکه معتقد است اين تضادها محترم اند اما نه از اين حيث که فقط تضاد منافع هستند، از اين حيث که تک تک اين قلمروهاي حيات بشري موتورهاي اصلي توليد اخلاق و هنجارهاي اخلاقي اند، بنابراين گفت وگو ميان اينها معني دار است، اما گفت وگويي که منازعات را پايان نمي دهد، بلکه اين گفت وگو حاصل منازعات است. يعني ما بايد دو طرف ستيز باشيم و بعد در باب چند و چون ستيزمان گفت وگو کنيم. گفت وگو تداوم ستيز است، پايان ستيز نيست. اينجا ديگر گفت وگو به منطق تقليل پيدا نمي کند.نگاه هابرماس اين است که فرض کنيد يک متفکر ايراني و يک متفکر فرانسوي يکي متعلق به تمدن ايران و يکي متعلق به تمدن فرانسه، فارغ بال از حوزه نزاع و منافع گفت وگو مي کنند. هرکدام که منطق شان برتر بود، او برنده است. اين نگاه هابرماس است و همان چيزي است که مخالفان آن را افسانه قلمداد مي کنند و همان چيزي است که به معناي پايان سياست است. يعني سياستي که فلسفه مي خواهد آن را نابود کند و فيلسوفي کردن عرصه سياست نتيجه اش همان است که تاجرانه دين ورزي کردن به بار مي آورد؛ اما در باور هانس گفت وگو تداوم منازعه است. ما با هم منازعه داريم، تفاوت ما پابرجاست و اصولاً ما در پي رسيدن به اشتراک و يکي شدن نيستيم. ما آرماني به نام آرمان يکسان شدن همه قلمروهاي بشري نداريم، چرا که اين حذف مفهوم سياست است. ما در تداوم تنازعات مان با هم گفت وگو مي کنيم و گفت وگو بخشي از تنازعات مان است. البته اگر از وادي جنگ و خشونت به گفت وگو رسيديم، در اين گفت وگو منطق و قدرت استدلال هم حاکم است؛ اما برخلاف تصور هابرماس گفت وگو صرفاً قدرت استدلال و منطق نيست و کسي که در گفت وگو غلبه مي کند لزوماً منطقش مسلط نيست. واقعيت ها حکايت از آن دارند که هر کس زور، قدرت و پول بيشتري دارد و برتري اش را در عرصه تنازع اثبات کرده است، احتمالاً در گفت وگو هم برنده است.

بنابر اين ما در تفسير وضعيت گفت وگو در عرصه بين الملل با سه اردوگاه مواجه هستيم؛ آنهايي که به تنازع صرف معتقدند و گفت وگو را در اين تنازعات بي معنا مي دانند، آنهايي که همچنان به آرمان کانتي واصل شدن به يک جامعه متحد بشري معتقدند و تصور مي کنند يکسان سازي کامل هنجارها در عرصه جهاني امکان پذير است و بالاخره آنهايي که کثرت حوزه هاي تمدني و فرهنگي و حوزه هاي قدرتي را به رسميت مي شناسند و معتقدند به هيچ وجه قرار نيست در نتيجه گفت وگو به اجماعي در حوزه ارزش هاي زندگي مشترک واصل شويم، به عبارتي به گفت وگو به عنوان قالب مدني تر تنازع مي نگرند. به نظر مي رسد اين روايت سوم چون سياست را به تعليق نمي اندازد، بنابراين فانتزي نيست و با واقعيت هاي جهان امروز سازگارتر است.

سخن آخر

باور به امکان استحاله تنازعات سياسي به گفت وگو و تعامل از يک سو و باور به امکان واصل شدن به يک نظم متکي بر توافق پيش باورهايي بوده اند که ايده گفت وگوي تمدن ها و به همان اندازه ايده سياسي اصلاح طلبان در داخل را ساخته است. اين ايده در عرصه بين المللي مورد استقبال قرار گرفت چون در عرصه پرتنازع بين المللي مثل يک فانتزي زيبا و انسان مي نمود و در عرصه داخلي نيز ضمن آنکه ساختارهاي متصلب ساختارهاي سياسي را به نقد مي کشانيد، از حيث کنش سياسي نيز بر يک کنش کم هزينه متکي مي شد و اين خود موجبات قدرت آن را فراهم مي ساخت.

اما گفت وگوي تمدن ها اگر هم واقعيت داشته باشد همان است که در دل تنازعات حاد سياسي و جنگ و جدال در عرصه بين المللي رخ مي دهد. بارها جناب آقاي خاتمي ذکر مي کردند حتي در شرايط جنگي نيز تمدن اسلامي و غرب با هم گفت وگو کرده اند. واقع اين است که همان شرايط جنگ و ستيز امکان گفت وگو را فراهم کرده است و آن گفت وگو نسبتي با آن ستيز داشته است.

اما در عرصه داخلي ايده سياسي مسبوق به آن پيش باورها، آفرينشگر يک فانتزي سياسي بود که با مشخصات زير شناخته مي شد؛

1- گفتاري نخبه گرايانه بود. مي خواست امر سياسي را از طريق عقلانيت دانشگاهيان مديريت کند. گروهي که علي الاصول به دليل سرشت نگاه شان، در عرصه سياست و اجرا بسيار ساده انگارانه به مساله نظر مي کنند.

2- سياستي بود که بازي خود را به بازي گفت وگو وانهاده بود. همه به ياد داريم مردان سياست در دوره اصلاحات بيش از هر چيز در سخن گفتن و نوشتن و تشکيل ميزگرد و گفت وگو مهارت داشتند. و اين معنايي به جز تعليق و تعطيل حوزه سياست نداشت.

3- اگر قرار است همه چيز تابع اجماعي باشد که در گفت وگو حاصل مي شود، بازيگران سياسي دوران اصلاحات، بيش از آنکه خود را نيازمند آن بدانند که از سازمان فکري و ارزشي و هنجاري خاصي بهره مند باشند، خود را نيازمند خالي کردن ذهن از هر چه پيش باورهاي پيش از گفت وگوست مي ديدند. اين نکته عملاً در عرصه سياسي به ارزش زدايي از ساختار گفتار مي انجاميد. عملاً ارزش زدايي کردن از ساختار گفتار سياسي به معناي استحاله هرگونه اراده جمعي است. به عبارتي اصلاح طلبان عملاً خلع سلاح شده در عرصه سياست قدم مي زدند و اين به معناي بي وزني سياسي بود. در عرصه سياست اين منظومه هاي ارزشي و هنجاري است که مقوم کنش جمعي قرار مي گيرد.

4- آنچه در عرصه سياست اصلاح طلبان موضوعيتي نداشت، صورت بندي هويت جمعي، شکل دادن به الگوهاي مقاومت و توليد افق هاي جمعي براي ستيز سياسي بود.

اين همه به آن معناست که فانتزي گفتاري اصلاح طلبان هم در عرصه بين المللي و هم در عرصه داخلي به دلايل جانبي قدرت آفريد اما به دلايل ذاتي امکاني براي تداوم حيات نداشت.

عناوين اين صفحه
پلي روي شکستگي ها
سياست و فانتزي گفت وگو

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام