علي اکبر قاضي زاده

مي گويند پدر هربرت اسپنسر عادت داشت وقتي همسرش از او چيزي مي پرسيد که پاسخ را نمي دانست، از چيزي بهانه مي گرفت و دعوا راه مي انداخت.
همين هم شد که منطق اسپنسر قوي تر از احساسات او رشد کرد، به اصالت فرد معتقد شد و با ورود دولت در امور فرهنگ، دشمني ورزيد؛
هرکه گريزد ز خرابات شهر
بارکش غول بيابان شود
پيروان مکتب اصالت نفس، سنت بازشناخت وجه برون نگرانه درونيات را بدون عنايت به بن بست هاي فردگريزانه به عمد از ياد مي برند. آنان مي کوشند اين غفلت را به پژوهش هاي ريزبينانه اگوست کنت بي ربط جلوه دهند.
حال آنکه هر کارآموز تازه کار انديشه خردگرايي توصيفي، که درکي هرچند ناقص از حکمت اصالت ساختاري دارد، مي داند فرافکني اصالت فرد حاصلي غير از ظاهري گرايي افراطي نخواهد داشت.
پاسکال تهذيب برون گرايانه را فراگردي وابسته به اقليم فرض مي کرد. او زماني با سفر به مناطق کوهستاني ايتالياي شمالي ادعا کرد طبع آرام مردم دامنه هاي کوه هاي آتشفشاني، با انقلاب ها و انفجارهاي زير پاي اين مردم نمي تواند بي ربط باشد؛
درونم کي خبر داد از برونم
که اين آرام و آن آتشفشان بود
اين نظريه چنان ظاهربينانه و بي ربط بود که پاسکال به اجبار آن را به شاگرد خود هاينسه نسبت داد و هاينسه در فضاي دانشگاه ماگدبورگ به هاينسه بي ربط گو شهرت يافت.
گرچه همين هاينسه در 53سالگي توانست نظريه ربط ميان معيشت و جزمي گرايي را شرح کند.
گرچه (البته) کسي هنگام احتجاج در سازمندي اخلاق- دربرابر سنت- نقش اعتقاد را مطرح نکرده است يا صريح اقرار کنم، من چنين انتسابي را در جايي سراغ نديده ام، رواقيون معروف به اشراق الازهري، شمول اخلاق خلاق را بر اخلاق استدراکي ترديدآميز تلقي کرده اند.
کنت تنها يک جا وقتي در جواني دبير سن سيمون بود، در حاشيه يک دفتر نقاشي ويژه کودکان نوشت؛ «کاش درون روح خود را، چون نقش اين پرنده، مي توانستم ديد.» اين دفتر را غير از پسرخاله کنت و معلم نقاشي مون پïليه- به احتمال- کسي نديده است. کنت هوادار اصلاح و توسعه همه جانبه عالم - عالم فارغ از فراق همه انواع- بود. با اين حال نه او و نه اسپنسر تا آخر عمر ادعاي پايان دوران تطور درونيات را اعلام نکردند؛
نفست اژدرهاست،کي او مرده است
از غم بي آلتي افسرده است
فلاسفه منچوري باستان قدرت و سلامت درون را تنها با پرورش نمادهاي پذيرفته شده برون، ممکن دانسته اند. اين شيوه تفکر از شش قرن پيش- درست از ميانه دوران طرح اصالت عقل- آموزشگاه و آموزشگر شناخته يي ندارد. اين نظر نيز که انديشه ورزان گجرات هندوستان نخستين واضعان نحله درون نگري افراطي نوسقراطي باشند، اکنون محل تشکيک است؛ نيز انتساب اين سروده، به گوهر وزيرخان کشميري؛ دلم از شدت غصه همه جا سر مي کشد/ مثل رودي که از جلگه ها مي گذرد.
مکتب تشکيک اما با همه تاکيدي که بر کمال گرايي نفس هيولايي دارد، امکان صورت بستن انسان کامل را تنها در جهان مينوي- نه حتي اتوپياي افلاطوني- ميسر مي پندارد. کانت نوميد از رستگاري نوع انسان، نظريه عقل محض را در برابر مصلحت گرايي انگليسيان در ميان آورد. همو با تعصب از لزوم امتياز نهادن ميان مفهوم کمال و معناي تکامل همگان دفاع مي کرد و شاگردان خود را از تفکر در اصول کانتي برحذر مي داشت. او چون نيچه شک را مبناي کمال مي دانست.
در جهان امروز اما فناوري گريزگاه نهايي انسان درمانده در بن بست سلطه ماشين در جامعه فراصنعتي است. از اين سرنوشت مي توان حذر کرد؟ فيلسوفان معتقد به اقتصاد سلطه مي گويند حذر چرا؟ بگذاريد راه ما را فناوري بروبد.
لارنس شايد زياد از حد بدبين بود که مي گفت؛ نفهميدن موهبت بزرگي است؛ به شرط آنکه نادان کاروان سالار نباشد. ولتر زماني به فردريک کبير گفته بود؛ وقتي دستور مي دهيد، من غصه دار مي شوم. اما وقتي دستوري برخلاف فرمان اول صادر مي کنيد، يک روز تمام مي خندم. ملاحظه مي فرماييد آدم وقتي قاطي مي کند، چگونه قطعيت اصولي خود را از ياد مي برد؟