دوشنبه، 13 مهر 1388 - شماره 2069
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه نخست
کالبدشکافي زندگي سياسي محمدباقر قاليباف
سياستمدار تنها

حميدرضا ابراهيم زاده

روز بيست و سوم خردادماه امسال جايگاه بسياري از سياستمداران تغيير کرد. اگر روزي مدار تصميم گيري کشور بر گرد آنان مي گشت ناگهان دشمناني در لباس دوست معرفي شدند. کساني که محبوبيت و مشروعيت خود را تضمين شده مي دانستند با توفاني از خس و خاشاک مواجه شدند. مرزهاي سياسي تغيير کرد و جناح بندي هاي جديدي شکل گرفت اما شرايط براي يک نفر هيچ تغييري نکرد. محمدباقر قاليباف سال ها است سعي مي کند خود را در قامت يک رئيس جمهور نشان دهد. براي اين کار از منتهي اليه اصولگرايي براي اصلاح طلبان پيام دوستي مي فرستاد و بر طبل اعتدال مي کوبيد. در اردوگاه اصلاح طلبان براي پيروزي ميرحسين موسوي هورا مي کشيد اما شرايط که تغيير کرد به خارج شدن موسوي از مرز اعتدال خرده گرفت. استراتژي سياسي قاليباف کمتر تغيير مي کند چراکه او همچنان در انتظار است جايي را پيدا کند که« نوک حمله مورد نياز است» و مي کوشد «توان در آنجا بودن را در خود فراهم» کند.

جايگاه سياسي محمدباقر قاليباف و هم نظرانش بسيار پيچيده شده است چرا که او و طيف سياسي که او را همراهي مي کند اين روزها در اقليت مطلق قرار گرفته اند. شهردار تهران نه در جبهه حاميان دولت قرار دارد که مصرانه ديگران را طرد مي کنند و نه هم دوش سبزجامگان معترض سياست هاي دولت را نقد مي کند. تنهايي قاليباف وضعيت ويژه يي است که کمتر آن را تجربه کرده چراکه اغلب در جايگاه اکثريت ميدان دار مديريت نظامي سياسي اش بوده است، حتي اگر چهار سال در شهرداري از طرف دولت در مضيقه قرار گرفته باشد باز هم براي نظام سياسي ايران يک خودي بوده که تفاوت نظرهايش قابل تحمل است. اما وضعيت سياسي قاليباف در سه ماهي که گذشت چنان تغيير بزرگي کرد که تنها راه برون رفت از آن مديريت سياستمدارانه و زيرکانه است. اما آيا سبقه سياست ورزي آن بسيجي نوجواني که هنوز با خاطرات جنگ زندگي مي کند چنين اجازه يي به او خواهد داد؟ چهار سال پيش از اين در همين روزها قاليباف سرخوردگي غريبي حس مي کرد. فرمانده موفق پليس انتظار شکست در کارزار انتخابات را نداشت هرچند در ميان رقيبانش الگوي مديريتي او نيز حضور داشت. قاليباف نسخه يي تندروانه از اکبر هاشمي رفسنجاني است، به همان اندازه دلبسته پيشرفت اقتصادي کشور(نگاهي به طرح هاي بزرگ او در شهر بيندازيد) و به همان اندازه در راه اين پيشرفت بي پروا از نقدهايي که به او مي شد. اما آنچه ميان هاشمي و قاليباف فاصله هاي دست نيافتني انداخته است، سياست ورزي و زيرکي رئيس جمهور دوران سازندگي است که تجربه ده ها سال چشيدن گرم و سرد دنياي سياست را دارد. با اين حال قاليباف از دنياي مورد علاقه اش در دستگاه هاي نظامي استعفا نداد تا در اولين شکست سياسي عرصه را به رقيبان واگذار کند، به ويژه آنکه پيروز انتخابات کساني بودند که قاليباف موافقت و مرافقتي با آنها ندارد. او بارها به کنايه و اشاره از مديراني صحبت کرده که با «ديدگاه هاي متحجرانه، سطحي و افراطي انقلاب و نظام را تهديد مي کنند.» اما مرد تنهاي سياست ايران براي پيشبرد اهداف و ادامه حيات سياسي خود به چند ابزار احتياج داشت. اول بايد مباني ايدئولوژيک و سياسي خود را تدوين مي کرد. بر همين اساس بر عطش بي پايان خود به عملگرايي، چکيده يي از راز و رمزهاي روزهاي جبهه را هم افزود و مديريت جهادي را ابداع کرد و آن را در تمام سال هاي مديريتش در شهرداري تکوين کرد؛ «اگر روزي اسلحه به دست گرفتن و جنگيدن رسالت انقلابي ما بود امروز ساختن کشور وظيفه ما است. امروز عرصه جهاد از جنگ رودررو با دشمن به تلاش در جهت اثبات حقانيت و نشان دادن کارآمدي نظام اسلامي تغيير يافته است.»

دوم بايد جايگاهي براي در انظار ماندن مي يافت و چه جايي بهتر از شهرداري که هنوز تهراني ها شهردار تکنوکرات خود را از ياد نبرده اند. مديريت جهادي در اين عرصه بهترين آزمايش هاي خود را جواب مي داد. طرح هاي شهرداري يکي از پس ديگري اجرا مي شد و گهگاه اگر اعضاي شوراي شهر نسبت به مطالعه نداشتن طرح ها اعتراض مي کردند، قاليباف پاسخ قاطعي داشت؛ «عرصه جهاد نيازمند جهادگراني است که از مال و جان و آبروي خود بگذرند و بي اعتنا به هياهوي غوغاسالاران با تمام توان به تکليف و وظيفه ديني و ملي خويش عمل کنند.» اما شهردار تهران به آنچه بيش از همه نياز داشت ساختن طيف سياسي همدل و همراهي بود که بايد در کنار آنها قرار مي گرفت تا اعتبار و شأن سياسي بيابد. وظيفه دشواري که چهار سال با جديت دنبال شد و وضعيت سياسي قاليباف امروز را رقم زد، تکنوکرات تنهايي که آرمان هايش را نه در اصلاح طلبان مي يابد و نه در اصولگراياني که هرچه کرد به بازي نگرفتندش يا او نخواست در بازي آنها شرکت کند. بعد از شکست انتخابات نهم قاليباف سعي کرد در قالب اصولگرايي ميانه رو و متعادل ظاهر شود که مي تواند با تکيه بر خرد جمعي و توانايي هاي فردي، جايگزين مطمئني براي کساني باشد که بازي را ناديده گرفته اند و اصول آن را برهم زده اند. تلاش قاليباف براي اثرگذاري بر شوراي هماهنگي اصولگرايان نتيجه يي نداد و انتخابات مجلس هشتم بدون نظر او برگزار شد. شهردار پايتخت همراه رانده شدگان از اردوي اصولگرايان که با وجود حاميان محمود احمدي نژاد جايگاهي براي آنان قائل نبودند، ائتلافي تشکيل دادند که به نتيجه يي نرسيد و در پايان قاليباف گلايه اش را به رسانه ها رساند که «ليست جداگانه يي براي انتخابات نمي دهم ولي ليست موجود جبهه اصولگرايان را هم قابل قبول نمي دانم.» هرچند بعد ها او فراکسيون حاميان خود را در مجلس تشکيل داد اما راه به جايي نبرد. قاليباف همان روزها به فراست دريافت که چيدن همه تخم مرغ هايش در سبد اصولگرايان نتايج خوبي در پي نخواهد داشت. پس مشي ميانه روانه اش را گسترش داد و در اظهارنظر عجيبي خود را متعلق به جريان سياسي خودساخته اش دانست که اصولگرايان اصلاح طلب بود. استفاده از مديران اصلاح طلب در شهرداري منتقدان دولتي اش را برانگيخت اما قاليباف به سرمايه گذاري سياسي اش مطمئن تر از آن بود که قطع شدن کمک هاي دولت به شهرداري او را از اين کار منصرف کند. حضور بزرگان عالم سياست در انتخابات او را از شرکت در انتخاباتي که باز هم براي او شکست به همراه مي آورد باز داشت اما در اين ميان ميرحسين موسوي کانديدايي بود که سرمايه گذاري هاي قاليباف را به نتيجه مي رساند. هدف کنار رفتن رقيب سرسخت او از عرصه قدرت بود و روي کار آمدن مردي از دوران انقلاب که جنگ ناکردگان و انقلاب درنيافتگان را به حاشيه براند. اما ناگهان کاخ آرزوهاي قاليباف فروريخت و او باز هم تنها تر شد. نه همراه اصلاح طلبان شد که به صراحت دست هاي پنهان در انتخابات را عامل شکست خود مي دانستند و نه انگيزه و جايگاهي براي در عرصه قدرت ماندن متصور بود. باز هم اميدهاي او براي در «نوک حمله» قرار گرفتن به نااميدي انجاميد. اما او از تکاپو ننشست و همچنان بر چهره ميانه رو خود تاکيد کرد. محمدباقر قاليباف هنوز خود را آلترناتيوي براي تمامي جريان هاي سياسي ايران مي داند. او همچنان وفادار به انقلاب و نظام سياسي کشور، اصلاح جريان امور را از راه توسعه گرايي دنبال مي کند. از بي توجهي به خرد جمعي دولتمردان و تشکيک در صحت انتخابات همزمان انتقاد مي کند. مردم را در جايگاه سروري مي نشاند اما بر آنها واجب مي داند که شأن و حرمت نظام سياسي را پاس دارند. همچنان که از سياست هاي تک روانه دولت انتقاد مي کند انتقاد از خودش را چندان برنمي تابد. او خود را همواره در قامت رئيس دولتي مي بيند که فرصت هاي بروز آن از دست رفته است و چشم اميد به آينده يي دارد که مملو از خوف و رجا است. بي باکانه وفاداري خود به نظام سياسي را اثبات مي کند اما دلسوزانه اندرز مي دهد که راه هاي بهتري نيز وجود دارد. راه هايي که او تصور مي کند به خوبي آنها را آموخته است. در تصور شهردار تهران، خوش پوشي و توجه او به پارامترهاي مدرن مانند پروازهاي هفتگي اش با ايرباس چيزي کمتر از مدرن ترين سياستمداران ايران ندارد، ولايت پذيري را که در جنگ به اثبات رسانده امروز همچنان به عنوان سند افتخار خود به رخ منتقدانش مي کشد، توسعه طلبي و عطش پيشرفت اقتصادي و تکنولوژيک کشور را سرلوحه مديريت خود قرار داده و عملکرد مطلوبش در شهرداري تهران را برگ برنده خود مي داند. قاليباف سعي مي کند سربلند از کارزاري خارج شود که يک سوي آن معترضاني قرار دارند که واکنش هاي هيچ کس را فراموش نمي کنند و در طرف ديگر ساختاري که بايد در حفظ آن کوشيد. آلترناتيو بودن در شرايط سخت و حفظ اين موقعيت شايد تنها ابزاري است که شهردار تهران را به آينده اميدوار مي کند.

الماس *
احمد غلامي

وقتي برگه هاي مرخصي توي جيب مان بود پاهايمان روي زمين بند نمي شد. خودمان را به زحمت رسانده بوديم به پنج کيلومتري پشت توپخانه و منتظر بوديم ماشين آيفا، تويوتا يا جيپي بيايد و ما را به شهر برساند. يک ساعت که گذشت شور و شوق مان را آفتاب زدگي و خستگي زايل کرد و آنهايي که کم طاقت تر بودند، خودشان را کشيدند زير درخت هاي لاغراندامي که کنار باريکه آب رودخانه يي که از ته دره کم عمقي مي گذشت و ولو شدند روي زمين به انتظار ماشين. توي دشت و توي جاده سراب موج مي زد و بعيد بود توي اين گرماي سگي کسي به هر دليلي بيرون بيايد و به سمت اهواز يا انديمشک برود. توپخانه ها لوله هاي بزرگ بي مصرفي بودند که انگار توي بيابان افتاده اند و پاسخي به گلوله هاي دشمن که گهگاه به زمين مي خورد، نمي دادند. آنقدر شوق رفتن داشتم که هنوز کنار جاده خاکي ايستاده بودم و زل زده بودم به جاده که سر پيچ آن يک تپه خاکي نسبتاً بزرگ وجود داشت و نمي گذاشت انتهاي جاده ديده شود و همين خيلي عالي بود چون به چيزي اميدوارمان مي کرد؛ اميدوار به اينکه ماشيني از پشت تپه زوزه کشان بيرون بيايد و دل همه را شاد کند. اما در اين گرماي کشنده تقريباً اين اميدواري بي معنا بود. کلاه مچاله ام را از سرم برداشتم. لباس هايمان خاکي بود و زير بغل آن شوره هاي نمک خشک شده بود و پوتين هايمان حسابي درب و داغان بود. دو ماه عمليات، پيشروي و گاه عقب نشيني چنان بلايي بر سرمان آورده بود که همديگر را به سختي مي شناختيم. زل زده بودم به ته جاده که صداي زوزه موتوري از پشت تپه شنيده شد. همه از زير درخت بلند شدند و خودشان را به جاده رساندند. موتوري بعد از تپه نگه داشت و يک نفر از ترک آن پياده شد و از جاده کنار تپه پيچيد و رفت سمت پشتيباني و توپخانه. مردي که از پشت موتور پياده شده بود، سلانه سلانه با کيسه يي در دست به طرف ما مي آمد. سربازها نااميد باز به زير درخت رفتند و من همين طور کنار جاده ماندم تا مرد رسيد.

- سلام برادر...

- سلام پدر از کجا مياي...

- از چنانه...

لباس هايش نظامي نبود. روستايي بود. کلاه کشي سبزي بر سر داشت و يک جليقه مندرس با گيوه. لباس هايش با جنگ تناسبي نداشت ولي با طبيعتي که ما توي آن خودمان را استتار کرده بوديم، تناسبي شگفت انگيز داشت.

- چنانه چه کار مي کردي؟

- رفته بودم دنبال پسرم.

- پسرت؟

- ها توي خط مقدم بود.

- پدر خط مقدم از اينجاست تا خرمشهر. نگفته کجاست؟

- همه جارو گشتم.

- اسمش چيه؟

- الماس...

عکس اش را از توي جيب بيرون آورد. عکس سياه و سفيد پسر نوجواني که سرش را با ماشين اصلاح کرده بود. روي عکس مکث کردم. مي شناختمش؛الماس اسماعيلي بود. توي پاتک دشمن کنار من بود. ترکش خورد به سينه اش و درجا شهيد شد.

- مي شناسيش؟

- نه؟“ نديدمش“

رفت زير درخت نشست، درخت لاغري با شاخه و برگ هاي کم که سايه دندان گيري نداشت. رفتم کنارش نشستم.

- از کجا مياي پدر، اهل کجايي؟

- اهل بيرجند.

- بيرجند“

- ها“

- کارت چيه؟

- کشاورزي“

- حالا واسه چي دنبال پسرت مي گردي؟

- هيچي، نامزدش ميره خونه بخت گفتم خبرش کنم“ بياد کاري کنه“

- چه کار کنه پدر؟ اون که داره ميره“

- باشه اگه بياد، شايد دختره نره“

عکس را توي جيبش گذاشت. سرش را تکيه داد به درخت. آنقدر خسته بود که پلک هايش مي افتاد پايين، اما به زور آن را باز نگه مي داشت.

- گردان سيدالشهدا رفتي“

- نه بابا... کدوم وره...

- ميري اونور جاده... ميگي مي خواي بري چم هندي...

- فکر مي کني اونجا باشه...

- ان شاءالله پدر...

- ديگه زانوهام قدرت نداره، مي خوام برگردم... يه هفته اس زمين هامو ول کردم. تو اين بيابون ها اسير شدم...

- آره پدر برو بالاخره سر و کله اش پيدا ميشه.

- ها... راست ميگي بابا...

ساکت شد. زل زد به دشت و باريکه آبي که از روبه روي ما مي گذشت. گفت؛ «اين بيابان واسه چي خوبه...»

- هيچي پدر... واسه جنگيدن...

(خنديد).

- ها... راست ميگي...

ماشين از دور سر و کله اش پيدا شد. يک آيفاي لکنته. جا براي همه بود. پيرمرد پاي آيفا ايستاد. گفتم؛ «بيا بالا پدر برويم.» گفت؛ «نه... بذار گردان سيدشهدا را هم بروم... اگه نبود... آن وقت برمي گردم...»

آيفاي با سر و صداي زياد دور شد و پيرمرد توي گرد و غبار گم شد...

*آنچه مي خوانيد مجموعه يي درباره آدم هاست که به زودي به صورت روزانه در ضميمه چاپ مي شود.
عناوين اين صفحه
سياستمدار تنها
الماس *

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام