.jpg)
محمد صادقي

کتاب در جهان گفت وگو، نوشته دکتر هادي خانيکي، پژوهشي است براي بررسي تحولات گفتماني در پايان قرن بيستم که از سوي نشر هرمس راهي بازار کتاب ايران شده است. کمتر از يک سال از انتشار اين کتاب مي گذرد و بسيار مورد توجه اهالي فرهنگ و انديشه در ايران قرار گرفته است، زيرا هادي خانيکي در کتاب «در جهان گفت وگو» تقويت مباني نظري و علمي گفت وگوي فرهنگ ها و تمدن ها را در نظر دارد و از سوي ديگر، در پژوهش خويش از پرداختن به جستارهاي ناکارآمد پرهيز داشته و رويکردي کاربردي به موضوع دارد. هرچند اين کتاب شش سال پس از کار تحقيقاتي وي منتشر شده اما جالب است که برخي از ايده ها و نظرهايي که وي در زمينه گفت وگوي فرهنگ ها و تمدن ها مطرح کرده است، اجرايي شده و اين خود جاي انديشيدن دارد... در اين کتاب به موضوع هايي چون گفت وگوي تمدن ها به مثابه يک پارادايم، تلقي هاي جديد از گفت وگو و گفت وگوي تمدن ها، گفت وگوي مکاتب فلسفي و اجتماعي، رد غيريت سازي، گفت وگو در عصر ارتباطات و... پرداخته شده است.
موضوع گفت وگوي فرهنگ ها و تمدن ها، به مسائل امروز بشر مي پردازد و اين نکته خيلي مهم است، اما هنگامي که از اين موضوع سخني به ميان آيد نگاه ها بيشتر به سمت و سوي دنياي قديم هدايت مي شوند، يعني موضوع را در گذشته جست وجو مي کنند و با تاکيد بر روابط ميان تمدن ها و تاثيري که آنها بر يکديگر داشته اند، به سراغ موضوع مي روند، براي نمونه به بررسي روابط ايران و چين، ايران و هند، ايران و يونان و... مي پردازند و من اساساً نمي فهمم که چنين نگرشي به موضوع به چه کار مي آيد؟ و بيش از هر چيز نشان دهنده فرار از مسائل امروز بشر است. بعد هم نظريه برخورد تمدن ها به ذهنم مي آيد. نظريه ساموئل هانتينگتون نيز بر مطالعات تاريخي، تجربه هاي پيشين بشر و مناسبات جديد جهاني استوار شده است ولي ايده گفت وگوي فرهنگ ها و تمدن ها در پي بر هم زدن روابط نادرست گذشته است، حالا من متوجه نمي شوم چرا پژوهشگران در نگاه به اين موضوع از مسائل امروز و دنياي جديد غفلت مي ورزند. اين پرسش را سال گذشته با نويسنده کتاب در جهان گفت وگو در ميان گذاشتم، زيرا باور داشتم مسائل امروز بشر و دگرگوني هاي دنياي امروز محور مطالعه و پژوهشي است که وي به آن پرداخته است. پاسخ وي به اين پرسش چنين بود؛ «ببينيد، ايده گفت وگوي تمدن ها که از سوي جناب آقاي خاتمي در سال 1375 مطرح شد، موضوع مهمي بود که هم از سوي خود ايشان و هم از سوي نظريه پردازان، محققان و انديشمندان در سطح آکادميک و فرهنگي در ايران و جهان به گونه يي مطرح شد که ما از طرح يک ايده به سوي يک راهبرد، و يک نظريه پيش رفتيم، نظريه، به عنوان مقوله يي که محافل علمي و آکادميک را به سمت خود فراخواند و راهبرد، به عنوان موضوعي که سياست ورزان و برنامه ريزان را در سطوح ملي، منطقه يي و بين المللي به سوي ايده گفت وگوي فرهنگ ها و تمدن ها سوق داد. همان طور که شما آن را در بزرگ ترين نهادهاي بين المللي مثل سازمان ملل متحد، يونسکو، سازمان کنفرانس اسلامي و سازمان هاي منطقه يي يا حتي سياست هاي مطرح در کشورهاي مهم مثل هند، ژاپن، فرانسه، آلمان، ترکيه و حتي کشورهاي کوچک تر جهان سومي هم مي بينيد. به عبارتي در هر جايي که مساله يي وجود داشت، توجه به ايده و راهبرد گفت وگوي فرهنگ ها و تمدن ها را مي بينيم. کمتر مقوله يي است که به اين صورت، هم حوزه نظر و هم حوزه عمل را بتواند به خود مشغول کند. همين سالي که در آن به سر مي بريم در اروپا سال گفت وگوي فرهنگ ها نامگذاري شده، چرا؟ چون مساله همزيستي و نحوه تعامل بين مهاجران ساکن اروپا و همچنان مسلمانان با اروپاييان، مساله است. ايده گفت وگوي فرهنگ ها و تمدن ها، همان طور که شما اشاره کرديد، به مساله مبتلا به و مشکلات پيش رو معطوف است به جاي اينکه به مباحث تاريخي و انتزاعي بپردازد. نکته مهم اين است که ايده گفت وگوي فرهنگ ها و تمدن ها، اگر چه ابعاد و دامنه اش هم نشان مي دهد يک برابر نهاده در مقابل برخورد تمدن ها (که توسط ساموئل هانتينگتون مطرح شد) نبود اما در برابر آن فهميده شد. بالاخره هانتينگتون يک نظريه پرداز سياسي بود و از طرح ايده برخورد تمدن ها پرداختن به يک مساله سياسي روز را هم مد نظر داشت ولي مشترکاتي هم بين اين دو ايده مي توان پيدا کرد، هر دو بر اهميت فرهنگ در تحولات امروز جهان تاکيد داشتند ولي ايده گفت وگوي تمدن ها، حاملان و عاملانش کاملاً متفاوت با چيزي است که در بحث برخورد تمدن ها آمده، اما به نظر من همزماني اين دو ايده در حوزه سياست و به خصوص اينکه طرح کننده ايده گفت وگوي تمدن ها، انديشمندي بود که وارد حوزه سياست شده بود و صداي او از حوزه سياست شنيده شد اين مواجهه در فهم گفت وگوي تمدن ها در برابر برخورد تمدن ها، باعث شنيده شدن صداي گفت وگوي تمدن ها هم شد. در چنين زمينه يي است که بايد به گفته شما حوزه نظر و عمل را فهميد. بله، گفت وگوي فرهنگ ها و تمدن ها اين ظرفيت را داشت که وارد مباحث بسيار ريشه دار فرهنگي، اجتماعي، فلسفي و تاريخي بشود. خود مقوله «گفت وگو» يک مقوله بسيار کهني است، از يونان قديم تا چين و هند و ايران و مصر و نظاير اينها، که اينها پنج کانون تمدن قديم بودند، بين اينها هم در صورت هاي مادي و معنوي در گذشته ارتباط وجود داشته، از جاده ابريشم و ادويه بگيريد تا انتقال فلسفه يونان به مشرق زمين، يا فلسفه و عرفان هندي به خاورميانه، اروپا و نظاير اينها و...، اينها هم خود به خود عرصه هايي است که ذيل گفت وگوي تمدن ها به عنوان يک اشتغال علمي و نظري مطرح مي شود ولي مساله اين است که گفت وگو در عين اشتراکاتي که در سير تاريخي دارد، خودش يک پديده جديدي هم هست يعني در جهان مدرن و فلسفه هاي جديد، معناي جديد هم پيدا کرده، و به اين خاطر گفت وگو الزاماً همان موضوع هاي مشابه گفت وگو مثل ارتباط، بحث، مکالمه، مکاشفه، مذاکره و... اين جور چيزها نيست يا اساساً اگر گفت وگو را محصول يک تحول تکنولوژيک بدانيم و بپذيريم که وارد يک عصري شده ايم که با دنياي قديم متفاوت است بايد بدانيم در اينجا گفت وگو نيز از جنس گفت وگوهاي قديم نيست. گفت وگو را در زبان فارسي هم نگاه کنيد، در برش ها يا مقاطع مختلف تاريخي حامل بارهاي معنايي متفاوتي است، گاهي مثبت تلقي مي شود و گاهي منفي تلقي مي شود. چرا، چون متاثر از تحولات اجتماعي، سياسي و فرهنگي است. در يک زمان گفت وگو آيين درويشي نيست و در يک زمان نياز انساني و معنوي به حساب مي آيد. گفت وگو را به معناي جديدش که مدنظر شما هم هست، من هم سعي کرده ام در اين کتاب زمينه ها و نسبت ها بين حوزه هاي مختلف علمي مثل زبان شناسي، ارتباطات، سياست، جامعه شناسي و فلسفه را در نظر بگيريم، اين نوع گفت وگو را بايد در جاهاي مشکلش پيدا کرد، آن مشکلي که شما گفتيد کاري مهم است ولي خيلي هم دشوار نيست. گفت وگو بين تمدن هايي که در زمان واحدي به وجود نيامده اند و در مکان واحدي هم شکل نگرفته اند، به اصطلاح کالبدشکافي و استخراج مولفه ها و عناصرش خيلي کار سختي نيست...»

... اما در بخشي ديگر از کتاب در جهان گفت وگو، تعاريف فرهنگ ها و تمدن ها نيز بررسي شده، که در فهم آنچه در اين پژوهش مورد نظر است، نقشي بسيار مهم را بر عهده دارد؛ «اگر چه ورود به دامنه گسترده تعاريف فرهنگ و تمدن، ملازم با گرفتار شدن در مجموعه پراکنده يي از مباحث متفاوت و بعضاً متضاد است، به ناچار بايد براي دستيابي به مفهوم مشخصي از گفت وگوي تمدن ها از دايره کلي اين تعاريف عبور کرد. واژه هاي «فرهنگ» و «تمدن» گاه در تعابير معمول و متعارف با يکديگر تداخل پيدا مي کنند، در حالي که هر يک از اين دو مفهوم به حوزه هاي نظري و مصاديق عيني متفاوتي تعلق دارند. طبعاً وقتي صحبت از گفت و گوي ميان تمدن ها يا فرهنگ ها هم به ميان مي آيد، ناظر به عرصه هاي مختلفي مي شود، از اين رو نياز به آن است که مرزهاي توصيفي هر يک حتي الامکان روشن شود. واژه فرهنگ (Culture) در فارسي مرکب از پيشوند «فر» به معناي جلو و بالا و «هنگ» است که در تبارشناسي لغوي از tang و tanga در پهلوي و اوستايي منشعب شده است. اين واژه به معني برکشيدن و متعالي ساختن است که با کلمات هيختن و فرهيختن ريشه مشترک دارد. اين کلمه و هم خانواده هاي آن در ادبيات کهن ايران داراي سابقه مشخصي است. نزد مولانا بيشتر به معناي «آداب و رسوم»، در شاهنامه ابومنصوري به معني «عظمت و شکوه» و نزد فردوسي، ناصرخسرو و سعدي و در قابوسنامه به معناي «دانش و علم و حرفه و تعليم و تربيت و خردمندي» آمده است.»
واژه culture نيز مشتق از کلمه لاتين cultura و به لحاظ تبارشناسي از ريشه colere به معني پروراندن و بارور ساختن است که طيف معنايي گسترده يي را در بردارد؛ «مسکن گزيدن، کشت کردن، حراست کردن و پرستش کردن» از آن جمله است. معناي آغازين واژه فرهنگ که در اروپا به مفهوم کشاورزي و کشت و زرع به کار مي رفت، گرايش به رشد طبيعي را نشان مي دهد، اما به وضوح مي توان دريافت که از قرن شانزدهم ميلادي به بعد اين مفهوم تعميم يافته و فراگير شامل توسعه انساني نيز شده است. در حقيقت فرهنگ در غرب معناي آغازين را که خصلتي عملي داشته پشت سر نهاده است و به سوي معنايي استعاره يي سير مي کند. در عين حال ديده مي شود که فرهنگ محدود به فراگيري مشخصي نيز نشده و فراگيري عام را که در ضمن خصلتي انتزاعي دارد، مي نماياند. درست از همين جا و با جذب معنايي انتزاعي است که واژه فرهنگ تحول پيچيده يي را در تاريخ مدرن مي پيمايد. مفهوم فرهنگ در حوزه علوم اجتماعي همواره در معرض تفسيرها و تعبيرهاي مختلف قرار داشته است، از اين رو تنوع و گستردگي معاني کمتر امکان آن را به وجود آورده است تا بر سر گستره موضوعي آن وحدت نظر به وجود آيد. دگرگوني هاي پديد آمده در مفهوم فرهنگ به خصوص بر اثر گسترش ارتباطات، رشد روند جهاني شدن و تحول نظام آموزش، گستره تاثير گذاري و نقش هاي آن حوزه را نيز تغيير داده است.
در واقع ما در زمان حاضر بيش از هر موقع ديگر، در معرض انديشه هاي متفاوت در قالب هاي شفاهي، کتبي يا تصويري قرارگرفته ايم. اين انديشه هاست که جوهر و محصول فرهنگ به حساب مي آيند. به ميزاني که از طبيعت فاصله مي گيريم، آن را از نو مي آراييم و مي توانيم به آن معناي تازه يي بدهيم. زندگي فردي و جمعي ما از طريق کوشش هاي متنوع در پرتو انديشه ها سنجيده مي شود. تصورات ما از جهان واقع جهت دهنده اعمال و کردار در ارتباط با محيط پيرامون مان است. با توجه به همين تعبير از انديشه است که فريدريش تنبروک (1994-1919) مي گويد؛ «به معني وسيع کلمه، هرآنچه انسان مي کند و هر آنچه عمل او به بار مي آورد، در حوزه فرهنگ قرار مي گيرد. به نظر او، انديشه جوهر فرهنگ است، زيرا کليد تفسير واقعيت را به دست مي دهد. به همان ميزان که فرهنگ بنيادهاي اجتماعي دارد، اجتماع هم بنيادهاي فرهنگي دارد.»
بر اساس تعاريف کلاسيک، فرهنگ را شامل «تمامي عادات جامعه» مي دانند، يعني اگر جامعه را مجموعه افرادي سازمان يافته بدانيم که شيوه زندگي خاصي دارند، در اين صورت فرهنگ يعني شيوه زندگي. تسودي باربو (متولد 1919) در کتاب جامعه، فرهنگ و شخصيت مي نويسد؛ «بيشتر تعريف هاي فرهنگ بر دو نکته تاکيد مي گذارند؛ نخست بر عناصر فرهنگ، چه به صورت عادات اجتماعي جلوه گر شوند و چه به صورت روش زندگي جامعه تظاهر يابند، دوم بر تاثير انگيزاننده و هنجاري اين عناصر نسبت به رفتار خود. به بيان ديگر کارکرد ويژه فرهنگ، آفرينش و نگهداري تداوم و همبستگي ميان افراد جامعه معين است. اصطلاحاتي چون باورهاي مشترک، انديشه ها، ارزش ها و همچنين الگوهاي رفتار اغلب در همين چارچوب به کار مي روند.»
يکي از مهم ترين تعاريف فرهنگ که از جمله تعريف هاي پايه و کلاسيک است، توسط ادوارد بارنت تايلور، انسان شناس انگليسي، ارائه شده است. او در کتاب فرهنگ ابتدايي که در سال 1871 منتشر شده، فرهنگ را اين گونه تعريف کرده است؛ «فرهنگ آن کل تاليفي است که شامل معرفت، اعتقاد، هنر، اخلاقيات، قانون، آداب، همه توانايي ها و عادات مکتسب انسان به مثابه يک عضو جامعه مي شود.» به مدت چند دهه، تعريفي که تايلور ارائه داده بود، مورد پذيرش گسترده يي قرار گرفت. اما از اوايل قرن بيستم، به ويژه با طرح مباحث نسبيت گرايانه ديدگاه هاي وحدت گراي قرن 19 کم کم رنگ باخت و تعاريف گوناگون و متکثري ارائه شد. اين تعاريف عمدتاً به سوي تجريد و مفهومي شدن پيش مي رود. يکي از کارهاي برجسته و جامعي که در اين زمينه انجام شده است، کار مشترک دو فيلسوف اجتماعي امريکايي، کروبر و کلوکون است که به سامان بخشيدن و ضابطه مند کردن تعاريف کمک چشمگيري کرد. آنها در کتاب مروري انتقادي بر مفاهيم و تعاريف فرهنگ (1952) حدود 164 تعريف از فرهنگ را جمع آوري و دسته بندي و تنظيم کرده و در شش طبقه جاي داده اند. در اين تقسيم بندي براي هر طبقه يکي از مهم ترين نظريه پردازان معاصر آن به نمايندگي انتخاب شده است. در پايان به سخني از دکتر هادي خانيکي از مقدمه يي که بر کتاب نگاشته است، اشاره مي کنم. وي آنجا موضوعي را بيان مي کند که هم جاي انديشيدن دارد و هم مي تواند زمينه هاي پژوهش هاي ديگري را ايجاد کند؛ «گفت و گو نياز ديرين انساني است که در طول تاريخ انديشه و گفت و گوي تمدن ها ضرورت نوين جهاني است که در عميق ترين لايه هاي خويش به خرد ورزي رو آورده است. پس اين موضوع چنان ظرفيتي دارد که مبناي نظريه پردازي ها و تجربه اندوزي هاي گوناگون باشد. هر کس گام در راه گفت و گو مي گذارد، نقطه عزيمت خويش را ندانستن قرار مي دهد و چون مي داند که گفت و گو از شنيدن آغاز مي شود، جسارت ورود به عرصه هاي نا شناخته را دارد...»