يكشنبه، 12 مهر 1388 - شماره 2068
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
پيرامون حذف نام شاهان و سلاطين از کتب درسي
نعمت احمدي

مي خواهند نام شاهان و سلاطين را از کتب درسي تاريخ ايران حذف کنند و به جاي آن نام بزرگاني از قبيل ابوعلي سينا، فارابي، فردوسي، سعدي و حافظ را بنويسند. هرچند نمي دانم اين فکر بکر چه زماني به مغز کدام متفکر درخشيدن گرفت، چگونه مي شود از ابوعلي سينا نوشت و از محمود غزنوي يا ديلميان ياد نکرد؟ مگر مي شود از ملاصدرا گفت و از شيخ بهايي نوشت ولي يادي از شاه عباس نکرد؟ اينکه در تهران نام خيابان شاه عباس جاي خود را به ميرزاي شيرازي مي دهد، بدون اينکه ارتباط زماني بين شاه عباس و ميرزاي شيرازي باشد، يا نام خيابان نادرشاه جايگزين نام قائم مقام مي شود. ارتباط اين جايگزيني ها را تاکنون نفهميده ام. مي گويند تاريخ سرگذشت سلسله اعمال و وقايع و حوادث قابل ذکري است که به ترتيب ازمنه تنظيم شده است. (فرهنگ معين) کشورهايي که عمر تشکيل شان از سن بسياري از مردم حاضر کمتر است دنبال هويت يا قهرماني مي گردند که حداقل در جغرافياي فعال آنان نشو و نما کرده باشد، بدون اينکه کشور آنان در نقشه جهاني جايي داشته باشد. نظامي گنجوي به زبان فارسي خلق اثر کرده، خمسه او سرآغاز مثنوي عاشقانه داستاني ادب فارسي است. چند سال قبل سفري به آذربايجان شوروي داشتم، سري به دانشگاه باکو زدم. باورم نمي شد استادان دانشکده ادبيات اين کشور تازه استقلال يافته با دانشجويان خود از نظامي گنجوي که فقط به زبان آذري شعر گفته است صحبت مي کردند. الفباي فارسي را حذف و با الفباي سيرليک نظامي را تدريس مي کردند. يا يکي دو سال پيش دولت ترکيه جلال الدين محمد مولوي صاحب کتاب ارزشمند مثنوي را مصادره به مطلوب کرد. در تاجيکستان سمينارها راجع به رودکي برگزار شده است. اما کسي نمي پرسد، ايران کجاي جغرافياي جهان قرار دارد؟ مي گويند دو مرز داريم؛ يکي مرز فرهنگي و آن مرزي است که از زبان فارسي سيراب شده است؛ معماري ايراني، آداب و سنن ايراني، اما امروزه خارج از مرزهاي ما واقع است. ديگري مرز سياسي؛ اين مرز که ساخته دست بشر است و با خطوط کج و معوج ايران امروز را در جغرافياي جهان نشان مي دهد، ارتباطي به مرز فرهنگي ما ندارد. وقتي در دوشنبه پايتخت تاجيکستان با زبان فارسي دري و سليس صحبت مي کنند خطوط کج و معوج مرزهاي سياسي تاثيرگذار نيستند.از ديگر مرزها، مانند مرز مذهبي، مرز قومي و مرز تجاري درمي گذرم که پرداختن به آن در اين نوشته لازم نيست. اينکه نام شاهان و سلاطين را از کتب تاريخي حذف کنيم نه کمکي به گذشته خود کرده ايم و نه قادر به فراموشي نام شاهان خود از ضمير مردم هستيم. همان تغيير نام خيابان شاه عباس به نامي ديگر را مثال مي زنم. اگر نبود درايت شاه عباس که 48 سالي بر اين مملکت حکومت راند نه بستر پرورش شيخ بهايي و نه انديشه ملاصدرا و ميرداماد و ميرفندرسکي مهيا مي شد. فرض کنيم نزديک به نيم قرن فردي به نام شاه عباس براين کشور حکومت نمي راند. به جرات مي گويم امروز نه از مذهب شيعه به عنوان مذهب رسمي کشور ما خبري بود نه از همين حدود ناقص جغرافيايي که ايرانش مي خوانيم. وقتي شاه عباس 16 ساله به سلطنت رسيد، در شرق ازبکان و در غرب عثماني ها،در شمال روس ها و در جنوب پرتغالي ها و هلندي ها جا پاي خود را محکم کرده بودند. تنگه هرمز به عنوان شاهراه آبي که امروزه در ادبيات سياسي و نظامي ما گلوگاه حياتي بسياري از کشورهاست، به همراه جزيره هرمز و بندر گامبرون که امروزه بندرعباسش مي خوانيم در اختيار دولت پرتغال دولت استعماري آن روزگاربود و اگر نبود درايت و تيزهوشي شاه عباس، پرتغالي ها اين منطقه را تصاحب مي کردند. پرتغالي ها بعد از شکست از شاه عباس از خليج فارس بيرون رفتند، اما همين پرتغالي ها در سواحل کشور بزرگ چين لنگر انداختند و چون فردي مانند شاه عباس و مجموعه فکري اطراف او مانند شيخ بهايي و ميرداماد و الله ورديخان در چين حضور نداشتند، پرتغال در اين ناحيه بساط استعماري خود را پهن کرد و تا چند سال پيش که جزاير ماکائو را به چين پس داد در اين منطقه ماندگار شد. درست است که تاريخ سرگذشت آيندگان است، اما فلسفه تاريخ حرف ديگري دارد.حرکت هاي اجتماعي محصول وقايع گذشته هستند که مي توانند چراغ راه آينده باشند، اگر از آن به خوبي استفاده شود تاريخ آيينه عبرت است.همين دولت صفوي را مثال مي زنم. شاه اسماعيل صفوي جواني 13 الي 14 ساله و به قولي کوچک تر بود که بعد از قتل پدر به همراه دو برادر ديگر خود در شيراز به حبس افتاد. هواداران پدرش شبانه او را فراري دادند. مخفيانه به لاهيجان رفت و در منزل يکي از هواداران پدرش پنهان شد. مي گويند شبانه به همراه هفت تن از دوستداران پدرش مخفيانه به طرف اردبيل حرکت کرد. اين جوان به همراه هفت نفر در مدتي کوتاه توانست حکومتي تشکيل دهد و به مذهب شيعه در ايران رسميت بخشد. او سوار بر اسب شرق و غرب ايران را درنورديد، ازبکان را سر جاي خود نشاند و محمدخان شيباني که دولت تيموري را منقرض کرده بود و بر خراسان و گرگان و هرات استيلا يافته بود به سختي شکست داد و به گروهي از مريدان خود اشاره کرد که گوشت محمدخان شيباني را زنده زنده بخورند و چنين شد. او از سلطان سليم عثماني در منطقه چالدران شکست خورد؛ شکستي که باعث سکوت 10 ساله او تا پايان عمرش که در عنفوان جواني درگذشت، شد. او آنقدر پايه هاي حکومت خود را استوار کرده بود که سلطان سليم نتوانست در تبريز، مرکز حکومت شاه اسماعيل که آن را فتح کرده بود اقامت کند و به سرعت آذربايجان را تخليه کرد. پسر 14ساله اش - شاه طهماسب - به حکومت رسيد و 50 سالي بر ايران حکومت راند و ايران به چنان عظمتي رسيد که از دولت فرانسه و انگلستان آن روزگار ثروتمندتر بود. از سال 917 تا سال 1135 شاهان اين سلسله به نوعي عمل کردند که آخرين آنها که شاه سلطان حسين صفوي است 38 سال حکومت کرد؛ شاهي که در بي عرضگي ضرب المثل شده است. در دوره حکومت او چنان شيرازه کارها از هم گسست که مردم يکي از استان هاي کشور - قندهار - با جمعيتي اندک از قندهار تا اصفهان تاختند و به رغم مقاومت شهرهاي سرراه، مانند کرمان و يزد به لحاظ عدم کمک حکومت مرکزي به مردم شهرهاي ميان راه، خود را به اصفهان رساندند و اين شهر را که در آن تاريخ يکي از بزرگ ترين شهرهاي دنيا بود به محاصره خود درآوردند. حکايت پرغصه محاصره 9 ماهه اصفهان از قطعات پردرد و رنج تاريخ ماست. دولت صفوي به علت عدم تطبيق خود با مردم و عدم توجه به خواسته هاي آنان، مشروعيت خود را از دست داده بود. جواني 14ساله با هفت نفر همراه خود توانست اولين حکومت ملي ايران را تشکيل دهد، اما نواده همين جوان که مردي کامل بود و 38 سال بر ايران فرمان راند، نتوانست از مرکز حکومت خود دفاع کند و به اتفاق 38 نفر از شاهزادگان و اعضاي خانواده خود به دست محمود افغان کشته شد. در سفري که با دانشجويانم به فرح آباد اصفهان رفتيم تا با محل جنگ محمود افغان با سپاه صفوي آشنا شويم، يکي از دانشجويان جمله زيبايي گفت؛ سربازان ياغي قندهار اگر مي خواستند دست هم را بگيرند و دور اصفهان حلقه بزنند، داراي چنين جمعيتي نبودند، مردم شهري که يکي از بزرگ ترين شهرهاي جهان آن روز بود و نصف جهانش مي خواندند، اگر علاقه يي به شاه خود داشتند جمعيت مهاجم را که کمتر از چهار هزار نفر بودند قلع و قمع مي کردند، اما اين دولت خود را بازيافت نکرده بود تا مردم حامي او باشند. آيا نبايد اين واقعه تاريخي را به مردم گفت و در کتب درسي به دانش آموزان و دانشجويان آموخت؟ کساني که آينده ساز اين مملکت هستند. حذف شاهان و سلاطين ممکن است روي کاغذ عملي باشد اما در عالم واقع امکان پذير نيست. نمي توان از اصفهان گفت و از سي و سه پل يادي نکرد يا ميدان نقش جهان را به عنوان ميراث جهاني، ثبت يونسکو کرد اما از دولت و شاهان صفوي نگفت. در گذشته درسي داشتيم به نام تاريخ ادبيات يعني سير ادب فارسي و بزرگان شعر و ادب ايران. گذشته چراغ راه آينده است و در اين گذشته چه بخواهيم و چه نخواهيم شاهان و سلاطين و خلفا ظهور و حضور داشتند. همه زندگي شاهان در ستم و استبداد نگذشت، طبيعي است که با مردم خود بعضاً با مهرباني رفتار مي کردند. در ادب فارسي از اين وقايع زياد داريم. بگذاريد همه تاريخ 2500 ساله خود را عين استبداد ندانيم. خوبي و بدي که در نهاد بشر است در شاهان هم وجود داشته با اين تفاوت که شاه قدرتمند و خود را مالک جان و مال و ناموس مردم زمانه خود مي دانست. بايد کتب تاريخي بازنگري شود اما نمي توان و نبايد خالي از سرگذشت کشورمان که با سرنوشت شاهان درهم آميخته است، باشد.
مارکر
کشمکش پايان ناپذير
علي اصغر سيدآبادي

«دنيل کلاک» و «ريموند مارتين» دو نويسنده امريکايي کتابي کوچک نوشته اند با نام «پرسيدن مهم تر از پاسخ دادن است» که حميده بحريني آن را ترجمه و نشر هرمس آن را منتشر کرده است. در اين کتاب کوچک نويسندگان تقريباً درباره همه مفاهيم بزرگ زندگي ما بحث کرده اند و با پيش کشيدن پرسش هايي نشان داده اند پاسخ ها چندان معتبر نيستند و اهميت پرسش به مراتب بيشتر از پاسخ هاست. بيان و زبان ساده کتاب باعث شده است براي همه مخاطبان قابل استفاده باشد. چند سطر از اين کتاب را از فصلي به نام «معنا» انتخاب کرده ام. «وقتي زندگي بر وفق مراد ماست، آنقدر لذت مي بريم که از معناي زندگي نمي پرسيم. اما وقتي زندگي به تقلا و کشمکشي کشنده تبديل مي شود اين پرسش بر سرمان آوار مي شود، اما نه به خاطر اينکه به دنبال اين پرسش هستيم که «معناي زندگي چيست؟» بلکه مي خواهيم به مصيبت مان پايان دهيم. پس دغدغه ما حل مساله زندگي نيست. دغدغه ما حل مشکلات زندگي است.

همه ما مي خواهيم اوقات خوشي داشته باشيم و ظاهراً هر کدام از ما دستورالعملي هم براي خودمان داريم؛ با اين حال تقريباً همه ما در تقلا و کشمکش ايم. پس قاعدتاً بايد اشکالي در اين دستورالعمل ها باشد. تقريباً همه آدم ها و در همه جاي دنيا، و نه فقط آنان که در فقيرترين نقاط جهان زندگي مي کنند، در تقلا و کشمکش اند. گرچه فقرا فقط براي بقا مي جنگند، اما تقريباً همه آدم ها، چه فقير و چه غني، هميشه و در همه جا در تقلا و کشمکش اند، راستي چرا؟ در اين باره چه کاري از دستمان برمي آيد؟ آيا اين همان چيزي نيست که وقتي خارخار معناي زندگي به جانمان مي افتد مي خواهيم بدانيم؟

پاسخ هاي نظري مي تواند اهميت نظري داشته باشد اما به درد زندگي نمي خورد. امروزه با وجود تمام کتاب هاي فلسفي و رمان هايي که نوشته شده است، و با وجود ترانه ها، شعرها و فيلم ها، آدم ها هنوز در تقلا و کشمکش اند. به پرسش ما درباره معناي زندگي پاسخ هاي بسياري داده اند - به صورت جدي يا طنز، هوشمندانه يا احمقانه - اما هيچ کدام از آنها نتوانسته است مهر پاياني بر تقلا و کشمکش ما باشد. چرا؟»
ميليون ها سنگ پنج تني رازدار اهرام مصر
آزاده بابايي نژاد / Azadeh-Baras1@yahoo.com

قديمي ترين بناي ساخت دست انسان که هزاران سال از عمر آن مي گذرد و هنوز هم نحوه ايجادش در هاله يي از ابهام قرار دارد، بناي اهرام مصر است که انسان در طول تاريخ، نظير آن را مشاهده نکرده است و تا امروز شاهکاري برجسته از لحاظ مهندسي و معماري در نوع خود به شمار مي آيد. نخستين هرم بزرگ فراعنه مصر به دستور جوزر دومين پادشاه از سلسله سوم فراعنه تاسيس شد. حال اين سوال پيش مي آيد ضرورت ساخت بنايي با اين عظمت که حدود پنج هزار سال از عمرش مي گذرد، در چيست؟ پاسخ اين سوال به اعتقادات مصريان باستان برمي گردد که زندگي در اين جهان را گذرا و مرگ را آغاز يک حيات نوين مي پنداشتند. به اعتقاد آنها، هر انسان علاوه بر جسم داراي يک روح به نام «بع» و يک پيکر به نام «کا» است. «بع» پس از مرگ همچنان روي زمين مي ماند اما «کا» مي تواند مدام ميان اين دو جهان در حال آمد و شد باشد. به زعم مصريان باستان شرط جاودانگي حيات، القاي بع و کا با يکديگر بوده است. از همين رو به منظور جلوگيري از نابودي اجساد مردگان، آنها را موميايي کرده و کليه لوازم شخصي او را نيز در کنارش مدفون مي کردند. به عبارت ديگر با ايجاد مقابري محکم و غيرقابل نفوذ «هم از جسم مرده و هم از سرقت اموال و گزند بلاهاي طبيعي» او را مصون مي داشته اند. در اين ميان هر چقدر شخص متوفي از منزلت بالاتري نزد عامه مردم برخوردار بود به همان اندازه مقبره اش نيز بزرگ تر مي شد. سه مثلث جانبي هرم به گونه يي طراحي مي شد که پرتوهاي اشعه خورشيد بر جسم فرعون تابيده شده و رابطه جاوداني او را با خداي آفتاب که «رع» نام دارد، حفظ کند.

نخستين هرم

حدود 2500 سال پيش از ظهور مسيح(ع) جوزر دومين فرعون از سلسله سوم فراعنه مصر بر آن شد پيش از فرا رسيدن لحظه مرگش، مقبره خود را که بايد شبيه به هرم غول پيکري بود، بنا کند. از همين رو به يک راهب و مجسمه ساز معروف به نام «ايم هوپت» دستور ساخت اين بناي عظيم که در آن زمان آن هم با ابتدايي ترين وسايل ممکنه، کسي تجربه ساختش را نداشت، داد. مکان اين مقبره در نزديکي شهر «فينکس» در محله ساکارا و 61 متر بالاتر از شن هاي روان صحرا در کنار رود نيل واقع شده بود. اين هرم به صورت شش پله يي بنا شد. مصريان باستان بر اين باور بودند که روح فرعون از اين پله ها بالا مي رود و به خدا مي پيوندد. يک راه اصلي براي وارد شدن به آن و 13 در ورودي مجازي براي بازگشت بع و کا ساخته شد. سنگ هاي بريده پس از شماره گذاري توسط سورتمه هايي که روي الوارهاي موازي، شبيه تراورس هاي زير راه آهن حرکت مي کردند به سوي محل ساخت هرم منتقل مي شدند. اين هرم توسط يک راهروي سربسته به رودخانه نيل متصل بود. در اين راهرو چندين قسمت مختلف از جمله معبد ساحلي و راهروي سربسته محل دفن کشتي هاي حامل جسد فرعون تعبيه شده بود.

اهرام ثلاثه

با روي کار آمدن فراعنه ديگر، اهرام متعددي بنا شد. يکي از شاهکارهاي دست انسان، اهرم ثلاثه گيزا به نام هاي خئوپس، خفرومنکاري در جنوب شهر قاهره پايتخت مصر است. اهميت اين سه بنا به تکنيک هاي مهندسي و طراحي آن بازمي گردد زيرا اندازه گيري سنگ ها با چنان ظرافت و دقت اعجاب انگيزي صورت گرفته که تنها يک اشتباه بسيار کوچک باعث تخريب کامل بنا شد. عظيم ترين اين اهرام، هرم خئوپس با ارتفاع 148 متر بوده که به مرور زمان به 138 متر کاهش يافته است. در ساخت اين هرم حدود دو ميليون و 300 هزار سنگ به کار رفته که وزن هر کدام از آنها به طور متوسط پنج تن بوده است. مجموعاً حدود هشت ميليون تن سنگ در اين بنا استفاده شده است. هرودوت مورخ مشهور يوناني زمان ساخت اين هرم را 20 سال و تعداد کارکنانش را بيش از 100 هزار نفر برآورد کرده است. گفتني است در نزديکي رودخانه نيل مجسمه ابوالهول به منظور پاسداري از مقبره فرعون ساخته شده که نيمي از آن شير و نيمه ديگر خود فرعون بوده است. امروزه دانشمندان دريافته اند که اين بناي شگفت انگيز، گنجينه باارزشي از علوم مهندسي، رياضي و معماري است. نمونه اين ادعا رابطه تنگاتنگ ابعاد هرم گيزا با ابعاد کره زمين است. يعني نه تنها طول پيرامون قاعده هرم برابر طول نيم دقيقه قوس نصف النهاري است که از راس هرم گذشته و دلتاي رود نيل را دربرمي گيرد بلکه علم امروز ثابت کرده بسياري از ابعاد بنيادين بخش هاي گوناگون هرم گوياي شمار روزها، سال ها و سده هاي شمسي اند. مصريان همواره پاسداران اهرام اجداد خود بوده و هستند و اگر در طول تاريخ پادشاهان و حکامي قصد تخريب اين اهرم را در سر مي پروراندند با قاطعيت بسيار در برابر آن مي ايستادند. در يادداشت هاي «سر آرتور هاردينگ» وزير مختار بريتانيا در ايران که از فاصله سال هاي 1900 تا 1905 در کشورمان حضور داشته، آمده است؛ يکي از جانشيان محمدعلي پاشا روياي تخريب اهرام مصر را در سر مي پروراند اما هنگام عملي ساختن اين رويا خود با مقابله به مثل مردم وطن پرست مصر مواجه مي شود و از اين تصميم روي برمي گرداند. بايد گفت دنياي پررمز و راز اهرام مصر هنوز هم ناشناخته باقي مانده و مصر سالانه ميزبان گردشگراني است که از اقصي نقاط عالم براي ديدن اين ساخته شگفت انگيز انسان به اين کشور زيبا سفر مي کنند.
عناوين اين صفحه
پيرامون حذف نام شاهان و سلاطين از کتب درسي
کشمکش پايان ناپذير
ميليون ها سنگ پنج تني رازدار اهرام مصر

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام