
در فلسفه هايدگر از سويي پرسش هاي فلسفي اساسي مطرح مي شود که راه انديشيدن را در فلسفه وي باز مي گذارد و از سوي ديگر بعدي «ويرانگر» وجود دارد که همچون آتشي سوزان و پردامنه بخشي از عالم سياست را دربر مي گيرد. به طرزي که حيرت آدمي را برمي انگيزد، که چگونه فيلسوفي که به اساسي ترين مقولات فلسفي از جمله «هستي» و «وجود» پرداخته مبلغ انديشه يي ويرانگر نيز بوده است.
هايدگر در تفسير دازاين (تلقي وي از انسان در زبان فلسفي اش) به دازاين «متوسط» اشاره مي کند که متصل و متوسل به دوران خود است و از جهان نيز پس مي افتد. دازاين متوسط وي اشاره به «عوام» دارد. وي انسان ها را همچون افلاطون در طبقه بندي «عام» و «خاص» قرار مي دهد. همين ايده پايه ساز طبقه بندي اجتماعي مورد نظر او در قرن بيستم در آلمان دوره نازي است. پيشواي وي «آدولف هيتلر» و اطرافيانش قطعاً در جايگاه «چوپانان» و «خواص» جامعه قرار دارند و سايرين «گله وار» بايد از پيشوا پيروي کنند؛ ديدگاهي که اساساً شالوده توتاليتاريستي انديشه وي را شامل مي شود. از ديد هايدگر مرگ نيز به دو دسته «قابل ستايش» و «بي اهميت» تفکيک مي شود. مرگ سربازان آلماني (به سبب نژاد آريايي) براي وي همچون مرگ اسطوره هاي تاريخ قلمداد مي شد به طوري که در سخنراني هاي دانشگاه آن را حماسه گونه تفسير مي کرد و در کنار آن کشتار يهوديان و کمونيست ها از ديد وي مرگ «بي ارزش ها» بود و تا حدي بيهوده بوده است که ارزش آن را نداشته تا کلامي در مورد آن سخن بگويد و شايد سکوت وي بي سبب نبوده و از سر رضاي خاطر بوده است؛ کشتاري که براي رسيدن به اهداف مندرج در «وجود و زمان» وي که منطبق با مرامنامه «حزب ناسيونال سوسياليست آلمان» بود، قطعاً ضروري بوده است، ضديت وي با يهوديان و کمونيست ها (در کل مخالفان هيتلر) تا جايي پيش رفته بود که هوسرل (فيلسوف) پيوستن هايدگر به حزب نازي و ضديت وي با مخالفان نظام فاشيستي و موافقت وي با کشتار آنها را از تلخ ترين تجربيات زندگي اش مي دانست. هوسرل از اعتمادي که به هايدگر و شخصيت وي کرده بود ابراز پشيماني کرد.
در اگزيستانسياليسم هايدگر افقي در جهت «اومانيسم» (انسان گرايي) وجود ندارد به طوري که هايدگر اومانيسم را مفهومي «مردود» مي پندارد. از اين نظر اگزيستانسياليسم وي در نقطه مقابل اگزيستانسياليسم انساني سارتر قرار دارد. سکوت وي در قبال جنايات نازي ها ريشه در همين عدم اعتقاد وي به اومانيسم دارد. بالطبع اگزيستانسياليسم هايدگر از جنس پيروي است نه از جنس اختيارگرايي مورد قبول سارتر. سارتر انسان را داراي آزادي و اختيار مي داند تا گام به گام راه خود را از ميان شرايط سهل و دشوار بيابد. سارتر منطبق شدن فرد با «قرارداد هاي زائد» اجتماعي را تلف شدن وقت انسان مي داند، آنجا که هر فرد بايد با زدن نقابي در نقشي اجتماعي قرار گيرد و از وجود خود دور شود. در حقيقت هايدگر نيز اسير قرارداد ها و ارزش هاي سياسي و اجتماعي دوران خود شد؛ فيلسوفي که به «فيلسوف بودن» خود و جايگاه «استادي» خود در دانشگاه افتخار مي کرد و با زير پا گذاشتن شأن هر دو مقام خود با جهل توده يي همراه شد و در خط «فاشيسم» هيتلري قرار گرفت.
از جمله مهم ترين ويژگي هاي «فاشيسم» که هايدگر نيز تئوريسيني در آن جبهه بود، انکار آرمان هاي انسان دوستانه (به ويژه برابري انسان ها) است. ويژگي فاشيسم تاکيد بر خشونت است که در پي همين تاکيد خون و «مرگ» جذابيتي شهواني به دست مي آورند. روش فاشيستي يعني خشونت، شست وشوي مغزي، ترور، سانسور انديشه و قتل عام؛ روش هايي که در طول تاريخ از سوي فاشيست ها همواره براي حفظ نظم کهن، حفظ شيوه زندگي سنتي و حفظ ارزش هاي طبقه يي خاص به کار گرفته شده است.
در نظر هايدگر دازاين تنها با مرگ است که «هستي غيراصيلش» به ساحت «اصيل» در مي آيد. اما در اين بين ديدگاه وي با ديدگاه الهيون متفاوت است. وي مرگ را حد پاياني زندگي مي داند و نه همچون الهيون معبري براي ورود به سرزميني ديگر. فريبندگي فلسفه وي در زمينه «مرگ» در اينجاست که مي گويد؛ من نمي توانم بگويم کيستم زيرا هنوز تمام نشده ام. در اينجا اين پرسش مطرح است که در عدم اعتقاد وي به جهاني ديگر چگونه مي توان از کيستي بودن خويش آگاه شد؟ آري، اعتقاد وي به «مرگ انديشي» و تقدس بخشي به مرگ خوراک ايدئولوژيکي لازم براي قدرت مداران نازي را فراهم آورد. براي تشويق جوانان حزب نازي نياز به ايدئولوژي تحريک کننده براي رهسپاري به سوي ميدان جنگ و کشته شدن در راه آرمان هاي فاشيستي بود. هايدگر مي داند که مرگ انديشي قدرت انتخاب و آزادي را از انسان مي گيرد، به اين ترتيب گفتار وي صرفاً جستاري براي کشف حقيقت مرگ نبود بلکه در عمل نشان داد به دنبال «تحميق توده ها» بوده است. وي مي دانست تنها با منفعل ساختن و سلب آزادي از مردمان يک جامعه مي توان آنان را گله وار تابع «پيشوا»ي فاشيست ساخت. هايدگر مرگ را بنياد تماميت و هويت زندگي مي داند، به آن وجهه حماسي و تراژيک مي بخشد زيرا معتقد است تنها و تنها «مرگ» از آن من است. گويي تولد، آغاز حيات و زيبايي زايش از آن «من» نيست و نمي تواند باشد بلکه صرفاً «ميرايي» و پاشاندن بذر سياه آن در يک جامعه مي تواند از آن «من» باشد. تئوريسين حزب نازي تقدس سازي پيرامون مرگ را تا جايي پيش مي برد که پرسش اصلي را مطرح مي سازد مرگ براي چه و در چه راهي؟ در نهايت پاسخ مورد نظر وي اين است؛ مرگ در راه ميهن و آرمان هاي ناسيونال سوسياليسم، قرباني دادن در پاي پيشواي يگانه. وي مي گويد؛ «عزم ها و تصميم هاي اصيل تنها در قبال مرگ انديشي اتخاذ مي شوند.»
روح ويرانگري و ميراننده فاشيستي را در کلام موسوليني بيابيم؛ «ما آن نوع زندگي را خواستاريم تا فرد از طريق قرباني کردن منافع خصوصي خود و از طريق مرگ خويش آن وجود روحاني کامل را تحقق بخشد؛وجودي که ارزش او در مقام انسان در آن قرار دارد.» آيا روح حاکم بر سخن موسوليني پيشواي فاشيست ايتاليا با روح حاکم بر سخنان هايدگر فيلسوف آلماني يکسان نيست و از يک آبشخور تامين نمي شود؟ و آيا نمونه بارز و عصاره اين تفکر را در شعار معروف و کوتاه فاشيست هاي اسپانيايي نمي توان يافت که مي گفتند؛ «مرگ بر عقل، زنده باد مرگ،»؟
گويي حيات فاشيسم به آموزش دائمي با مرگ و انديشه مرگ انديش بستگي دارد. از اين رو مرگ چون افق قوام بخش قوم و ملت لحني تراژيک و حماسي را بر هايدگر غالب مي سازد که در عمل نتايج فاجعه بار سياسي برآمده از آن ديده شد.
اگر پشت کردن بشر به مرگ انديشي نبود؟ آيا تمدن بشري مي توانست پا بگيرد و رشد يابد؟ آيا اگر غرب دائماً در پي مرگ انديشي بود مي توانست به پيشرفت هاي تکنولوژيکي دست يابد؟ تفکر دائمي پيرامون مرگ و فراتر از آن تقديس و همانند نهادن آن مفهوم در جايگاه يک «الهه» چيزي جز «موت پيش از فوت» را براي انسان ها فراهم نمي آورد. زندگي سراسر همراه با ترس و اضطراب اگزيستانسياليستي (البته از نوع هايدگري،) به همراه اندوه و نااميدي دائمي.
هايدگر بر تکنولوژي و مدرنيته نقدهايي وارد ساخته که در مواردي سنجيده است اما از سويي ديگر دستاوردهاي تمدن بشري را نفي مي کند و در پي برنامه ريزي براي ساختن سياره يي ديگر است. سياره يي که به گمان وي پيشوا (هيتلر) قادر به پي افکني آن است، سياره يي که مستقل از سرمايه داري امريکايي و کمونيسم شوروي باشد و تکنولوژي را در اين جهت به تسخير خود درآورد؛ پنداري کودکانه که پايان آن با مرگ عملي نازيسم نوشته شد.
در مورد پيامد هاي مرگ بار فلسفه مرگ انديش فاشيسم که هايدگر از سردمداران فکري آن بود پل هوهنر فلد مي نويسد؛ «اين کتاب ها (کتاب هاي هايدگر) که معنايشان هنگامي که منتشر مي شدند به دشواري قابل فهم بود، بلعيده مي شدند و تعداد سربازان جوان آلماني که در جنگ جهاني دوم در روسيه يا آفريقا جان مي سپردند در حالي که در کوله پشتي هايشان پر از کتاب هاي هولدرلين (شاعر مورد علاقه هايدگر) بود شمارش ناپذير بود. گويا اصطلاحات کليدي فلسفه هايدگر براي آنان اموري دور از دسترس نبود،» در ستايش همان سربازان پيرو تئوري هاي هايدگر، وي در سال 1932 در دهمين سالگرد يکي از شاگردانش به نام «آلبرت لئو شلاگتر» که در عمليات خرابکاري عليه ارتش فرانسه کشته شده بود، گفت؛ «يک قهرمان جوان آلماني که يک دهه پيش به دشوارترين و عظيم ترين مرگ ها مرد،»
تنها اعتقاد و التزام به فلسفه مرگ انديش و ضداومانيستي است که قادر است از يک فيلسوف «موجودي» بسازد که در مراسم کتاب سوزان جوانان نازي، در پروژه اخراج استادان يهودي، در نصب پلاکاردهاي ضديهودي شرکت جويد و در معرفي مخالفان به عوامل نازي نيز نقش ايفا کند. تنها اعتقاد به چنين فلسفه يي است که مي تواند آدمي را وادارد که مکانيسم عمل «اتاق هاي گاز اردوگاه هاي مرگ» نازي ها را با مکانيسم دستگاه هاي کشاورزي صنعت توليد غذا يکسان پندارد، (در مصاحبه يي که با نشريه اشپيگل انجام داد به اين شباهت اشاره کرد،)
عدم توجه به زايش پديده ها، پويايي و حيات انسان ها و ارزش حيات انساني و اعتقاد به نفي حقوق بشر پيامد هاي گريز ناپذير چنين تفکري خواهد بود. تفکر مرگ انديش و معتقد به حذف مخالف آثار مرگ آساي خود را اين چنين برجاي مي گذارد که هايدگر بگويد؛ «وجود اين همه استاد فلسفه بي معناست، در سراسر آلمان بايد دو يا سه استاد نگه داشت.» و به دنبال آن بگويد؛ «فرهنگ و تربيت مهم نيست، به دست هاي جذاب پيشوا نگاه کنيد.» چه سياه دوراني که استاد دانشگاه و فيلسوف زمانه اعتقادي به «فرهنگ» نداشته باشد. گويا در ماشين فاشيسم خواهي نخواهي بايد به سوي قطب «اوباش» متمايل شد و حتي کار را به اتحاد «نخبگان و لمپن ها» رساند، سياه زمانه يي که به سبب ناآگاهي مردمان روي مي دهد. آيا به قول ياسپرس «تفکر فلسفي در ارتباط با عمل صاحب فکر» در برهه يي از تاريخ نيست؟ آيا فيلسوفي که از جنايتکار حمايت مي کند و با آن همراه مي شود مي تواند تفکري ژرف و گره گشا و مهم تر از همه «انساني» ارائه دهد؟