
حسين پاينده*

مقاله يي که مي خوانيد درباره شعر زمستان مهدي اخوان ثالث است و فضايي که در آن ترسيم مي شود تداعي کننده دوران تلخ شکست در دهه 40 است.
---
انديشه هاي نظريه پرداز بزرگ فرانسوي ژاک لاکان هم بازگشتي به پايه اي ترين مفاهيم روانکاوي فرويدي است و هم بسط و گسترش اين مفاهيم با به کارگيري مجموعه اي از اصطلاحات و روش شناسي هاي نو. نمونه خصيصه نمايي از بسط و گسترش مفاهيم فرويدي در نظريه هاي لاکان را در تبيين او از ضمير ناخودآگاه مي توان ديد. اين گفته مشهور لاکان که «ضمير ناخودآگاه ساختاري زبان مانند دارد»، در بدو امر ديدگاهي جديد در روانکاوي به نظر مي رسد؛ اما فرويد نيز در بررسي ضمير ناخودآگاه از اهميت زبان غافل نبود و در واقع توجه فراواني به جنبه هاي زباني فرآيندهاي ناخودآگاه داشت. براي مثال، کتاب فرويد با عنوان آسيب شناسي رواني زندگي روزمره اساساً درباره «کنش پريشي» است (کارهاي سهوي که به جاي محقق کردن هدف مورد نظر شخص، نتايج ناخواسته به بار مي آورند؛ مانند به کار بردن کليد اشتباه براي گشودن در، يا جا گذاشتن چيزي که شخص مي خواسته است همراه خود ببرد، يا انتخاب مسير طولاني تر هنگام رانندگي)، اما بخش مهمي از مصداق ها و مثال هايي که فرويد در اين کتاب براي کنش پريشي برمي شمرد و مشروحاً بررسي مي کند، ماهيتي زباني دارند يا مربوط به کاربرد زبان هستند (مانند اشتباهات لپي هنگام سخن گفتن، يا اشتباهات املايي هنگام نوشتن). همچنين بخش اعظم کتاب فرويد با عنوان لطيفه و رابطه آن با ضمير ناخودآگاه به تحليل زباني لطيفه ها (و به ويژه صناعت جناس که نوعي بازي با زبان است) اختصاص دارد. بدين ترتيب مي توان گفت توجهي که لاکان در نظريه پردازي هايش به زبان معطوف مي کند، خود يکي از ويژگي هاي فرويدي انديشه اوست. اما بايد افزود که جايگاه و اهميت زبان در تبييني که او از ضمير ناخودآگاه به دست مي دهد، از جنس ديگري است و از محدوده ملاحظات زباني (آن چنان که در نظريه فرويد مي توان ديد) بسيار فراتر مي رود. لاکان با بهره گيري از (و همزمان تعديل) زبانشناسي سوسوري، چهارچوب نويني براي فهم مفهوم ضمير ناخودآگاه ايجاد مي کند، چهارچوبي که در نظريه فرويد وجود ندارد و خود نمونه يي است از بسط و گسترش روانکاوي به شيوه يي ميان رشته اي.
در نوشته حاضر، نخست نظريه پردازي هاي زبان مبنايانه لاکان درباره رشد رواني سوژه را تبيين خواهيم کرد. به اين منظور، به طور خاص ديدگاه او را درباره «ساحت خيالي» و «ساحت نمادين» و مفاهيم وابسته به اين دو اصطلاح مهم بررسي مي کنيم. سپس در بخش پاياني اين نوشتار، کاربردپذيري مفاهيم لاکاني در نقد ادبي را در قرائتي نقادانه از شعر معروف «زمستان» سروده مهدي اخوان ثالث خواهيم سنجيد.
نظريه لاکان درباره رشد رواني سوژه
شرحي که لاکان از رشد رواني سوژه به دست مي دهد، مبتني بر آراء فرويد است با اين تفاوت که او به جاي تاکيد بر فرآيندهاي بدني، اهميت زبان را برجسته مي کند. به اعتقاد لاکان، زبان چنان نقش بسزايي در پرورش رواني فرد ايفا مي کند که بايد گفت نه فقط شکل گيري ضمير ناخودآگاه، بلکه همچنين تکوين ضمير آگاه و ادراک فرد از نفس خويشتن نيز شالوده يي زباني دارد. فردشوندگي فرآيندي رواني است که طي آن، شخصيت با هدف نيل به نفسي وحدت يافته رشد مي کند.
نفس وحدت يافته يعني نفسي عاري از نقصان هاي رواني و لاکان براي تبيين اين نفس کمالي، مجموعه اي از اصطلاحات تخصصي را ابداع کرده است که مهم ترين شان عبارت اند از «ساحت خيالي»، «مرحله آينه»، «فقدان»، «ساحت نمادين»، «نام پدر»، «ابژه ديگري کوچک» و «حيث واقع». لاکان که از منظري پساساختارگرايانه رابطه دال و مدلول را بي ثبات و انطباق دقيق آنها را ناممکن مي داند، ايضاً دست يابي به نفس وحدت يافته را هم ناممکن محسوب مي کند. فرد فقط مي تواند به چنين نفسي تقرب يابد، تقربي که مستلزم رسيدن سوژه به «مرحله آينه»، عبور از «ساحت خيالي» و ورود به «ساحت نمادين» است.
ساحت خيالي
«ساحت خيالي» اصطلاحي است که لاکان براي توصيف وضعيت رواني نوزاد و شناخت او از جايگاه و رابطه خود با جهان پيرامون به کار مي برد. در اين مرحله، نوزاد ادراکي از نفس بودگي ندارد و سوژه و ابژه از يکديگر تمايزناپذيرند. نوزاد آرام آرام درمي يابد که بقاي او منوط به مراقبت هاي مادر است. مادر با تغذيه نوزاد، با عوض کردن پوشک او، با حمام کردنش، با بودن در کنار او و با نوازش ها و بازي کردن هايش، اطميناني رواني براي ايمني وجودي نوزاد فراهم مي آورد. در «ساحت خيالي»، کودک هنوز قواعد زبان را نياموخته است و قادر به تکلم نيست. از آنجا که او نمي تواند جهان را برحسب زبان (ابزار بزرگسالان براي انتظام دادن به جهان و فهم آن) درک يا توصيف کند، ادراک هايش در اين زمان بيشتر مبتني بر ايماژهاي گسسته و خيالي است، يعني ايماژهايي برآمده از خيال ورزي کودکانه که صرفاً در چهارچوب همان خيالات ساده پندارانه و غيربالغانه مي تواند قابل فهم باشد (وجه تسميه اين ساحت به «خيالي»، همين خيال ورزي هاي کودکانه و فهم جهان بر اساس تصاوير برآمده از خيال است). بودن در «ساحت خيالي» مترادف است با زندگي با ايماژها (تصاوير ذهني)، ايماژهايي خيالي حاکي از يکي بودگي با مادر که احساسي از خرسندي در سوژه به وجود مي آورند.
در اين زمان، نوزاد که نخستين ماه هاي عمر خود را سپري مي کند استنباطي پاره پاره يا گسيخته از وجود خود دارد. اعضاي بدن، به ويژه دست و پا و نيز اجزاء دست و پا (مانند انگشتان)، به چشم او تکه هايي جدا از هم يا نامنسجم جلوه مي کنند. بدن در اين زمان توده اي بي شکل و فاقد کليت يا وحدت است. کودک در اين دوره از رشد غالباً انگشتان دست و پاي خود را همچون هر شيء ديگري که در دسترس او باشد (از اسباب بازي هايش گرفته تا وسايل مورد استفاده مادر براي مراقبت و نگه داري از او) وارد دهان مي کند و مي مکد. در ادراک بدوي کودک، اعضاي بدن و اشيايي که در محيط بلافصل او وجود دارند، از هم جدا نيستند. جهان پيرامون، امتداد کالبد سوژه محسوب مي شوند و دهان حکم ابزاري براي کاويدن اين جهان تکه تکه و منفصل را دارد.
مرحله آينه
اين چندپارگي و انفصال با ورود به آنچه لاکان «مرحله آينه» مي نامد، پايان مي گيرد و کودک به ادراکي يکپارچه از بدن خود و استقلال آن از جهان پيرامون نائل مي شود. اين مرحله از رشد رواني زماني آغاز مي شود که کودک دست کم شش ماه و حداکثر هجده ماه از عمر خود را پشت سر گذاشته است و با رسيدن به سه سالگي پايان مي يابد. به اعتقاد لاکان، مواجهه با تصويري از خويشتن در آينه، ادراکي تماميت يافته از بدن (به عنوان مجموعه يي از اعضاي به هم پيوسته و مستقل از ساير اشيا در محيط بلافصل) به کودک افاده مي کند. اين ادراک، در سه گام امکان پذير مي شود؛ در گام نخست، کودک که توسط مادر (يا فرد بزرگسال ديگري) در آغوش گرفته شده است، از تشخيص خود در آينه عاجز مي ماند و تصوير مشهود در آينه را با مادر (يا فرد بزرگسال) اشتباه مي گيرد. در گام بعدي، کودک متوجه مي شود که آنچه در آينه مي بيند صرفاً يک تصوير است و نه انسان يا شيئي واقعي. سرانجام در گام سوم، کودک تشخيص مي دهد که تصوير خود او در آينه منعکس شده است. واکنش کودک به تصوير کالبد يکپارچه خويش، اغلب با نشانه هاي آشکاري از شيفتگي، شعف آني و طلب تاييد ديگران (به ويژه مادر) همراه مي شود. کودک غالباً رو به سوي مادر مي کند و با خنده يي هيجان زده از او مي خواهد که با عکس العملي درخور بر مناسبت شادي او صحه گذارد. در اين حال، همچنين علائمي از خرسندي و غرور در حالات چهره و حرکات او بروز مي يابند. اين غرور از آن جا نشئت مي گيرد که کودک براي نخستين بار با ديدن تصوير گشتالتي خود (تصويري واجد هيئت کليت دار) احساس مي کند که وجودش چيزي بيش از تکه هاي پاره پاره است. در اين تصوير آينه يي، بدن در عين محاط شدن در جهان، متمايز از آن است. کودک با ديدن خطوط بدن خود - که مرز او و جهان پيرامون است - خويشتن را نفسي جدا از «ديگري» تشخيص مي دهد. کالبد منسجم و داراي مرزهاي قابل تشخيص به او امکان مي دهد تا ديگر تابع صرف محيط پيرامون نباشد، بلکه مختارانه بر آن محيط تاثير بگذارد.
عبور از اين مرحله مهم در تکوين روان، البته بدون آينه يي واقعي هم مي تواند رخ دهد. چهره مادر، نخستين آينه يي است که کودک به آن خيره مي شود و از حالات آن، استنباطي از خويشتن به دست مي آورد. چنان که مي دانيم، بخش بزرگي از رابطه عاطفي مادر و نوزاد بر پايه سخن گفتن پرمهر و محبت و يکطرفه مادر خطاب به کودک شکل مي گيرد. تعريف کردن هاي شورمندانه مادر از کودک در اين مرحله، حکم تصويري را دارد که از چند و چون بدن نوزاد (مثلاً قيافه اش، قد و بالايش، شباهتش به ساير اعضاي خانواده و غيره) به او منتقل مي شود. کودک خويشتن را به طور خيالي با اين تصوير هم هويت مي سازد و الگويي براي رابطه يا تعامل با جهان بيرون از خود (به ويژه رابطه و تعامل با مادر) از آن استخراج مي کند. مطابق با اين ادراک جديد، او ديگر خود را توده اي بي شکل يا بخشي از ساير پديده هاي جهان مشهود نمي بيند، بلکه اکنون خويشتن را وجودي شکل مند و صاحب اراده مي پندارد که قادر است جهان پيرامون را مطابق ميل خويش تغيير دهد. هم به دليل اين شکل مندي ترکيبي و واجد کليت (گشتالت) و احساس کاذب قدرت است که کودک از اين مرحله به بعد خيال ورزانه خود را قادر به استقلال از مادر مي پندارد، گويي که مي تواند بدون مراقبت هاي دلسوزانه حامي خود بقا داشته باشد. کودک خويشتن را با اين تصوير هم هويت مي سازد، ليکن اين هم هويتي حکم دال بدون مدلول را دارد. برخورداري از بدني تام و تحت اختيار خود کودک، توهمي بيش نيست و ناتواني کودک از حرکت کردن به ميل خود و نيز عجز او از رفع گرسنگي خويش نشان مي دهد آن وجود مستقل و توانايي که کودک از ايماژ خود استنباط مي کند (يا برمي سازد)، مابه ازايي واقعي (عيني) ندارد و کودک همچنان وابسته به مادر است.
فقدان
احساس تسلطي که در «مرحله آينه» به کودک حادث مي شود، کاذب است زيرا کودک نمي تواند به اراده خود تحرک داشته باشد و بقايش همچنان در گرو تغذيه شدن توسط مادر است. «ميل مادر» با تاروپود رواني سوژه اي که در «ساحت خيالي» جاي گرفته عجين مي شود، زيرا مادر منشأ همه راحتي هاي اوست. مادر به نداي غذاخواهي کودک پاسخ مي دهد و در اختيار قرار دادن سينه پرشيرش، براي کودک حکم تسليم شدن به خواسته هاي او را دارد. در نظر کودک، مادر يگانه نياز کودک است و کودک نيز يگانه نياز مادر. چندپارگي اعضاي بدن، بزرگ ترين تهديدي است که کودک تا پيش از مواجهه با تصوير خويشتن در آينه احساس مي کرد. از اين رو، اکنون مي کوشد تا از طريق برساختن واقعيتي خيالي (تسلط بر کالبد خود همان گونه که بزرگسالان بر بدن خويش تسلط دارند) بر اين حس اضطراب آور فائق آيد. ليکن تماميتي که کودک تصور مي کند از آن برخوردار است و نيز هويتي که از راه همسان شدن با ايماژ آينه يي براي خود برمي سازد، در واقع توهمي بيش نيست. هرچند کودک مغرورانه مي کوشد تا وابستگي وجود خويش به وجود مادر را منکر شود، اما ادامه حيات او منوط به مراقبت هاي مادر است. از اين رو، به زعم لاکان، «ساحت خيالي» و ايماژي که کودک در «مرحله آينه» از خود استنباط مي کند، موجد «فقدان» است.
«ساحت نمادين» و «نام پدر»
اين توهم هاي کودکانه زماني فرومي پاشند که کودک وارد «ساحت نمادين» مي شود و زبان به سخن گفتن مي گشايد. تکلم کودک فرآيندي است که با خودداري مادر از شير دادن آغاز مي شود. کودک که مادر را به تمامي از آن خود مي داند، از شير گرفته شدن را برنمي تابد و اين خود موجد تشديد «ميل» او به مادر به منزله «مصداق اميال» است. تلاش براي گفتن «من غمادر/ شير دادن مادر راف مي خواهم» است که کودک را به صرافت آموختن زبان (ابزار مراوده بزرگسالان) مي اندازد. اين تلاش نخستين گام براي ورود به ساحتي نمادين است، زيرا زبان نظامي کاملاً نمادين از معناسازي يا دلالت است. در اين نظام، نماد جايگزين چيزي مي شود که دسترسي مستقيم به آن نداريم (کلمه جايگزين شيئي مي شود که به آن اشاره مي کند). برخلاف «ساحت خيالي» که ماهيتي پيشازباني دارد، از تصويرهاي فردي برمي آيد و مادر در آن نقشي مهم ايفا مي کند، «ساحت نمادين» از ماهيتي زباني برخوردار است، از فرهنگ مسلط اجتماعي تبعيت مي کند و بيش از همه «نام پدر» در آن سيطره دارد. پدر بازنمايي کننده همه قوانين و هنجارهاي اجتماعي و مانعي فرهنگي براي استمرار «ميل مادر» است. در واقع، دلالت رواني پدر براي کودکي که وارد «ساحت نمادين» مي شود عبارت است از حضور مقتدرانه شخصيتي که جايگاه سوژه را در چهارچوب اجتماعي موجود تعيين مي کند. اکنون کودک بايد بياموزد که قلمروي بسيار گسترده تر از قلمرو خانواده وجود دارد. ساختار پدرسالارانه فرهنگ ايجاب مي کند که فرآيند اجتماعي شدن کودک را پدر (و نه مادر) با امر و نهي و نظارت هاي خود راهبري کند. تبعيت از اين راهبري به معناي تبعيت از هنجارها، پارادايم ها، ارزش ها و نظام هاي ايدئولوژيک جامعه و نيز تبعيت از مقررات نهادهاي اجتماعي است (نهادهايي مانند دولت، نظام آموزش و پرورش، دستگاه قضايي و غيره).
در ظاهر امر، کودک در اين مرحله بر قواعد زبان و نحوه کاربرد آن تسلط مي يابد، اما به استدلال لاکان، اين زبان است که بر سوژه تسلط مي يابد و او را تابع قانونمندي هاي خود مي کند. مطابق با بنياني ترين قاعده زبانشناسي ساختارگرا (آن گونه که سوسور آن را تبيين کرد و لاکان نيز در نظريه خود عيناً پذيرفت)، معنا در زبان از راه تمايز بين نشانه ها ايجاد مي شود و نه از راه کيفيات ذاتي کلمات. دو واژه «شال» و «بال» از نظر گويشور فارسي زبان معناهايي متمايز افاده مي کنند، زيرا واج هاي اين دو کلمه با يکديگر تفاوت دارند. لاکان استدلال مي کند که اين قاعده شالوده ادراک انسان از جهان پيرامون است. نوزاد از راه تماس با مادر و شير خوردن، در نخستين روزهاي پس از تولد ابتدا به تقابل دوجزئي «حضور/ غياب» (يا «برخورداري/ فقدان») پي مي برد؛ حضور مادر تفاوت دارد با غياب مادر (حضور مادر يعني برخوردار شدن از شير و رفع گرسنگي، متقابلاً غياب مادر يعني فقدان شير و استمرار گرسنگي). به طريق اولي، در «ساحت نمادين» هويت جنسيتي مذکر و مونث را (که در زمره نخستين معناهايي است که «نام پدر» به ذهن افاده مي کند) نه بر اساس ويژگي هاي هر يک از اين دو هويت، بلکه بر اساس تمايز هر يک با ديگري و «فقدان» ادراک مي کنيم. کليدواژه ادراک در هر دو مورد، «فقدان» يا «غياب» است و نه «برخورداري» يا «حضور». (اين قاعده عيناً در نظام زبان تکرار مي شود، به اين مفهوم که هر نشانه اي صرفاً از راه تفاوت با ساير نشانه ها واجد دلالت و معنا مي شود.) شعفي که کودک در «ساحت خيالي» از يگانگي با مادر احساس مي کرد، اکنون در «ساحت نمادين» جاي خود را به «فقدان» مي دهد. در واقع، الزامات «ساحت نمادين» باعث جايگزين شدن «قانون پدر» به جاي «ميل مادر» مي شود. پذيرفتن اين «فقدان» - يا به بيان ديگر، گردن نهادن بر الزام هاي اجتماعي - حکم نوعي «اختگي» نمادين را دارد که طي آن، هم پسربچه و هم دختربچه به آنچه لاکان اصطلاحاً «مدلول استعلايي» مي نامد (قضيب به عنوان نماد قدرت مردانه در جامعه و ابژه اي يکتا که به همه ابژه هاي ديگر معنا مي بخشد) تن در مي دهند و بدين ترتيب با پذيرفتن قانونمندي هاي جامعه، در ساختارهاي اجتماعي ادغام مي شوند.
به استدلال لاکان، ورود به «ساحت نمادين» به معناي ورود به قلمرو زبان و بازنمايي است. به واسطه زبان است که با نهي ها و قواعد زندگي اجتماعي آشنا (يا در واقع سازگار) مي شويم. ادغام در فرآيندهاي اجتماعي بدون اين سازگاري ناممکن است. اما لازمه ورود به قلمرو زبان، تشخيص «ديگري» و تمايز گذاشتن بين خود و «ديگري» است. ديالکتيک «من/ ديگري» زمينه اي براي شکل گيري ذهنيت فراهم مي کند. کودک با ديدن تصوير خود و مادر در آينه بايد به اين حقيقت تن در دهد که وجود او متمايز از وجود مادر است. در واقع، با اين تشخيص است که کودک به «فاعليت ذهن» دست مي يابد و به معناي واقعي کلمه «سوژه» («فاعل شناسايي» يا «فاعل برخوردار از ذهنيت مستقل») مي شود. نيز با همين تشخيص است که ضمير ناخودآگاه شکل مي گيرد. فرويد بر اين اعتقاد بود که سرکوب اميال و آرزوهاي تابويي و محقق ناشدني، منشأ شکل گيري ضمير ناخودآگاه است. لاکان ضمن صحه گذاردن بر مفروضات فرويد، اين بخش از نظريه روانکاوي را اين گونه بسط مي دهد که ورود به «ساحت نمادين» (قلمرو زبان و فرهنگ) و سرکوب «فقدان» (جدابودگي از مادر به منزله مصداق اميال)، آغازگر شقه شدن ذهن به دو ساحت آگاه و ناخودآگاه است. سوژه به دليل راه يافتن به نظم اجتماعي، ميل محقق ناشدني يکي بودگي با مادر را که از تجربيات پيشازباني او در «ساحت خيالي» سر بر مي کشد، ناگزير واپس مي راند و از آن پس به هراس هاي روان رنجورانه مبتلا مي شود و از اميال خود احساس گنهکاري مي کند. تقلاي پايان ناپذير سوژه جداافتاده از مادر براي نيل به يکي بودگي اي که ديگر امکان پذير نيست، به تلاش گويشوري شباهت دارد که با به کار بردن زبان مي کوشد تا اشيا و کلاً جهان پيرامون خود را با نشانه هاي زباني توصيف کند، نشانه هايي که وقتي سوژه در «ساحت خيالي» بود و بين خود و جهان پيرامون نمي توانست تمايز بگذارد اساساً لازم نمي بودند. کودکي که در برابر آينه قرار گرفته، حکم دالي را دارد که مدلولش تصوير خود او در آينه است. در اين وضعيت، دال و مدلول همچون دو روي يک برگ کاغذ از يکديگر جدايي ناپذيرند. اما مطابق با ديدگاه پساساختارگرايانه لاکان، در ساحت زبان هر دالي صرفاً به دالي ديگر دلالت مي کند نه به مدلولي پايدار و جدانشدني از دال. فرويد ضمير ناخودآگاه را انباري از اميال و هراس ها و آرزوهاي کام نيافته مي دانست. لاکان با تجديدنظري پساساختارگرايانه، ضمير ناخودآگاه را مجموعه اي از دال هايي مي داند که مدلول هاي شان سرکوب شده اند (يا، اگر بخواهيم عين تعبير لاکان را به کار ببريم، ضمير ناخودآگاه دربرگيرنده مجموعه اي از دال هاي «شناور» يا بي ثبات است که مدلول ها به زير آنها «لغزيده اند»). بدين ترتيب، وقتي لاکان در گفته مشهور خود اظهار مي کند که «ضمير ناخودآگاه ساختاري زبان مانند دارد»، منظور او اين است که قواعد حاکم بر زبان (استعاره و مجاز مرسل)، فعاليت هاي ضمير ناخودآگاه را نيز انتظام مي دهند. ناخودآگاه حکم متني را دارد که معنايش به جاي اين که در دال هاي به کار رفته در آن متبلور شود، دائماً محو مي شود و دسترس ناپذير جلوه مي کند. لاکان استنباطي متني يا زباني از رويا دارد که مطابق با آن، معناي رويا چيزي جز آن است که به ظاهر نشان مي دهد، درست همان طور که دال هاي زبان نيز چيزي جز واج هاي خود را دلالت مي کنند. اين دال ها جايگزين چيزي ديگر مي شوند (مثلاً واج هاي دال «چاقو» جايگزين شيء تيز و برنده و دسته داري مي شوند که براي بريدن گوشت استفاده مي کنيم). از اين رو، هر آنچه در خواب مي بينيم (مثلاً شيئي مانند يک گلدان، يا کسي مانند برادرمان)، مابه ازايي واحد در دنياي واقعيت ندارد و مي تواند زنجيره اي از معاني بالقوه را شامل شود. کارکرد ضمير آگاه عبارت است از مهار اين معناگريزي و تلاش براي الحاق واژه ها به معاني موقت، اما ضمير ناخودآگاه دائماً اين فعاليت را مختل مي کند. به زعم لاکان، گفتار صرفاً تقربي به معناست نه بيان معنايي بي ابهام. در واقع، برخلاف فرويد که معتقد بود کنش پريشي هاي زباني (يا تپق) گهگاه و بر اثر فشار ضمير ناخودآگاه رخ مي دهند، به اعتقاد لاکان کلام هر گويشوري همواره تحت تاثير نيروهاي قدرتمند ناخودآگاه قرار دارد و هر گفتاري نوعي تپق برملاکننده است. سوژه اي که از خود سخن مي گويد، وجه ديگري از خويشتن را آشکار مي سازد که خود نيز به آن وقوف ندارد. بين من بيان کننده و من بيان شونده شکافي هست که به سبب «فقدان» و سرکوب ميل ايجاد شده است. آن کس که بيان مي کند (يا به قول لاکان، «سوژه بيانگر») و آن کس که بيان مي شود (يا به تعبير لاکان، «سوژه بيان»)، هرگز هويتي واحد نيستند (دال و مدلولي همپيوند را تشکيل نمي دهند). گفتار هر فرد، نمايشي است از جدالي مستمر بين «سوژه بيانگر» و «سوژه بيان». يکي مي کوشد تا ميلي را به زبان آورد، اما ديگري اين تلاش را ناکام مي گذارد و انواع استعاره و مجاز مرسل را جايگزين آن ميل مي کند، ميلي که به گونه اي ديگر در روياهاي فرد سر برمي آورد.
«ساحت نمادين» مرحله استقلال واقعي از مادر و ورود به جرگه انسان هاي بزرگسال است. اما به زعم لاکان، اين استقلال هرگز نمي تواند حقيقتاً رخ دهد. نفس بودگي يعني نيل به تماميتي جدا از ديگران، به ويژه جدا از مادر. در «ساحت خيالي»، مادر و کودک هويت هايي جدا نيستند. مستغرق شدن هويت کودک در هويت مادر (يا مستغرق کردن هويت مادر توسط کودک در هويت خود)، حسي از ايمني وجودي به کودک افاده مي کند که همه ما در مراحل بعدي زندگي بي آن که خود بدانيم همچنان آن را مي جوييم (و نمي يابيم). ميل کودک به امحاء دوبودگي «نفس/ ديگري» و اعاده وحدت زايل شده با مادر، همواره در ضمير ناخودآگاه او باقي مي ماند و بعدها به شکل هايي غريب مجدداً بروز پيدا مي کند. سوژه ميل رجعت به دنياي کودکانه «ساحت خيالي» را سرکوب مي کند، ليکن خود اين ساحت را نمي تواند از شعور تاريک خويش بيرون براند. به رغم سيطره «ساحت نمادين»، «ساحت خيالي» در مراحل بعدي زندگي همچون سرابي فريبنده کماکان ما را به سوي خود مي خواند.
ابژه ديگري کوچک
«ابژه ديگري کوچک» نامي است که لاکان به اولي ترين مصداق ازدست رفته و بازنيافتني اميال (مادر) مي دهد. کودک با ورود به «ساحت نمادين» از يکي بودگي پيشازباني اي که با مادر داشت محروم مي ماند و دچار هجران مي شود. اين شقاق، مادر را به «ديگري» (موجودي جدا از کودک) تبديل مي کند. خود کلمه «مادر» شاهدي بر اين دوپارگي است. تا زماني که کودک خويشتن و مادر را يکي مي پندارد، نيازي به اين کلمه ندارد. زبان باز کردن کودک مقارن با مرحله اي از رشد رواني است که او پس از عبور از «مرحله آينه» به جدابودگي خود از مادر («ديگري» بودن مادر) وقوف مي يابد و با تسليم شدن به اين حقيقت تلخ، نشانه زباني («مادر») را جايگزين کسي مي کند که بخشي از خويشتن خود مي پنداشتش. زبان همواره جايگزيني براي خود چيزهاست (کلمه «صندلي» جايگزين شيء چهارپايه و پشتي داري است که روي آن مي نشينيم). بدين سبب است که لاکان موکداً مي گويد شناخت جهان به واسطه زبان منجر به «فقدان» مي شود.
منظور از «کوچک» در اصطلاح «ابژه ديگري کوچک»، «نوشته شده با حروف کوچک» است. اين تمهيد املايي تاکيدي است بر اين که رابطه سوژه با مادر در «ساحت خيالي»، رابطه اي کاملاً شخصي و فردي است، حال آن که رابطه سوژه با ديگران در «ساحت نمادين» صبغه يي کاملاً اجتماعي و بينافردي دارد. مادر حکم «ديگري کوچک» را دارد، در حالي که جامعه و قوانين اجتماعي «ديگري بزرگ» را تشکيل مي دهند. هر آنچه ياد مادر و يکي بودگي پيشازباني با مادر را در ضمير ناخودآگاه سوژه زنده کند، مصداقي از «ابژه ديگري کوچک» است. اين يادآورنده مي تواند براي مثال شيئي در دنياي واقعي باشد که مشاهده يا تماس فيزيکي با آن آغازگر زنجيره يي از تداعي هاي ذهني مي شود.
حيث واقع
«ساحت خيالي» و «ساحت نمادين» همچنين سازوکارهايي براي مهار آنچه لاکان «حيث واقع» مي نامد هستند. «حيث واقع» سومين و دست نيافتني ترين حيطه تجربيات رواني است که انبوهي از «ابژه هاي ديگري کوچک» را دربرمي گيرد. هر يک از اين ابژه ها نمادي از نخستين «فقدان» (جداشدگي از مادر) است. برخلاف «ساحت نمادين» که غياب و فقدان را بازنمايي مي کند، «حيث واقع» جلوه گاه حضور و وفور است. «حيث واقع» مشتمل بر واقعياتي است که ما به آنها دسترسي نداريم زيرا اين واقعيت ها با واسطه زبان بيان شدني نيستند. در واقع، از زماني که شروع به استفاده از زبان مي کنيم، ارتباط ما با «حيث واقع» نيز قطع مي شود، همچنان که پس از ورود به ساحت نمادين ارتباط ما با مادر هم قطع مي شود. پس مي توان گفت هر آنچه با ايدئولوژي هاي اجتماعي قابل تبيين نباشد (خارج از شمول نظام هاي ايدئولوژيک مقبول در جامعه قرار بگيرد)، جزء «حيث واقع» است. از آن جا که واقعيت همواره به صورتي مفهومي شده (به واسطه مفاهيم زباني) در دسترس ما قرار مي گيرد، تجربه کردن «حيث واقع» مستلزم از ميان برداشتن حائلي به نام زبان و تأمل در هستي بدون واسطه گفتمان است. اين کار ممکن نيست زيرا واقعيت هاي مفهومي شده (مدلول ها)، يگانه وسيله اي است که زبان براي توصيف جهان پيرامون در اختيار ما مي گذارد. آنات و دوره هايي که فرد بر اثر افسردگي به معناباختگي ارزش هاي مسلط اجتماعي يا نظام هاي اعتقادي رسمي پي مي برد ولي نمي تواند احساس خود درباره آن ارزش ها و نظام ها را به کلام درآورد، جزء برهه هاي نادري هستند که فرد در تماس با «حيث واقع» قرار مي گيرد. اين لحظه ها و دوره هاي زماني، بسيار کوتاه و گذرا هستند، اما همواره موجد احساس اضطراب در فرد مي شوند زيرا ساختگي بودن معاني مقبول در جامعه را آشکار مي کنند. در اين مواقع، فرد درمي يابد که واقعيات در پس نظام هاي گفتماني مستور مانده اند و زبان هرگونه تماس با اين واقعيت ها را ناممکن مي سازد. از اين رو، لاکان ابتلا به چنين وقوف مضطرب کننده يي را موجد «ضايعه حيث واقع» در فرد مي داند. اين ضايعه کلام را نامنسجم و نافهميدني مي کند. هم از اين روست که سخنان افراد مبتلا به روان پريشي (يا گفته هاي راويان روان گسيخته در ادبيات داستاني مدرن)، گفتاري پريشان، نامرتبط با «واقعيت» و نافهميدني جلوه مي کند.
قرائتي لاکاني از شعر «زمستان»
زمستان
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت،
غسرها در گريبان ست.
کسي سر برنيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.
نگه جز پيش پا را ديد، نتواند،
که ره تاريک و لغزان ست.
و گر دست محبت سوي کس يازي،
به اکراه آورد دست از بغل بيرون؛
که سرما سخت سوزان است.
نفس، کز گرمگاه سينه مي آيد برون، ابري شود تاريک.
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت.
نفس کاينست، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديک؟
مسيحاي جوانمرد من، اي ترساي پير پيرهن چرکين؟
هوا بس ناجوانمردانه سردست... آي...
دمت گرم و سرت خوش باد،
سلامم را تو پاسخ گوي در بگشاي،
منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم.
منم من، سنگ تيپا خورده رنجور.
منم، دشنام پست آفرينش، نغمه ناجور.
نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگم.
بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم.
حريفا، ميزبانا، ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد.
تگرگي نيست، مرگي نيست،
صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان ست.
من امشب آمدستم وام بگزارم.
حسابت را کنار جام بگذارم.
چه مي گويي که بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فريبت مي دهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست.
حريفا، گوش سرما برده است اين، يادگار سيلي سرد زمستان ست.
و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده،
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود، پنهان ست.
حريفا، رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يکسان ست.
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دست ها پنهان،
نفس ها ابر، دل ها خسته و غمگين،
درختان اسکلت هاي بلورآجين،
زمين دل مرده، سقف آسمان کوتاه،
غبارآلوده مهر و ماه،
زمستان ست.
مهدي اخوان ثالث
شعر «زمستان»، بازنمايي نمادين تعارضي حل ناشدني بين «ساحت نمادين» و «ساحت خيالي» است. سوژه اي که شعر را از زبان او مي شنويم (يا تسامحاً «شاعر» )، در کشاکش بين اين دو ساحت از تجربه هاي رواني دچار انشقاق نفس و يأس و افسردگي شده است. تجربه او از زيستن در جامعه («ساحت نمادين»)، حکايت از بيگانگي آحاد مردم نسبت به يکديگر دارد. پاسخ ندادن به نداي نمادين «سلام»، شاهدي بر سرد و بي روح بودن روابط بينافردي در جامعه اي است که از انسان هاي خودمدار تشکيل شده و مراوده آحاد آن فقط در حوزه محدود روابط رسمي صورت مي گيرد. مطابق با ايدئولوژي حاکم بر اذهان اين مردم، خودمداري اصل مناقشه ناپذير زيستن و بقا يافتن است، چندان که حتي وقتي شاعر به نشانه همدلي و دوستي طلبي به ديگران سلام مي کند، مخاطبان او سر از گريبان خويش بيرون نمي آورند. نگاه کوته بين اين مردم فقط «پيش پاي» خودشان (دايره محدود منافع شخصي) را مي تواند ببيند و نه فراتر از آن را. ايضاً رفتار نمادين شاعر که دست خود را به نشانه «محبت» به سوي ديگران دراز مي کند، صرفاً واکنش «اکراه» آميز مخاطبان را موجب مي شود و نه تعاملي مشتاقانه و مراوده جويانه را. فصل زمستان (کهن الگوي مرگ) استعاره اي از اين روابط سردشده و انسانيت زدوده است. جاي تعجب نيست که در اين وضعيت غيرانساني، شاعر احساس مي کند که «سرما سخت سوزان» و «ره تاريک و لغزان» است. آنچه در اين فضاي تيره و تار به چشم مي آيد، صرفاً موانع مراوده است.
نماد بارزي از اين موانع، «ديوار» است که به گفته شاعر از «نفس» آحاد جامعه برمي آيد و بين آنان حائل مي شود. ديوار همان قدر موانع ارتباط را بازنمايي مي کند که «در». پارادوکس «در» اين است که هم امکان گشايش (بيرون رفتن از مکاني) را فراهم مي کند و هم امکان بستار (ماندن و جدا کردن خود از ديگران) را. در اين شعر اما، همه «درها بسته» هستند، همان گونه که «دست ها پنهان» اند و «سرها در گريبان».
در يک کلام، «ساحت نماديني» که شاعر به آن وارد شده، ساحت انفصال و بيگانگي است و سنخيتي با ايده آل هاي انساني او ندارد. صداي گوينده اين شعر، صداي سوژه تک افتاده و عرف ستيزي است که بيگانگي را برنمي تابد و نمي تواند از طريق همرنگ شدن با جماعت بي اعتنا به درد و رنج همنوعان، الگوهاي گفتماني تعامل اجتماعي را بازتوليد کند.

زماني، در دوره پيشامدرن، فرض بر اين بود که «بني آدم اعضاي يکديگرند» و اگر يکي از آحاد جامعه به محنتي دچار شود، «دگر عضوها را نماند قرار». شاعر پيشامدرن مي توانست از موضع ارزش داوري و به تاسي از همين پارادايم ديرين چنين بسرايد که؛ «تو کز محنت ديگران بي غمي/ نشايد که نامت دهند آدمي». مدرنيته و الزامات و پيچيدگي هاي زندگي مدرن، انطباق با چنين الگويي از رفتار اجتماعي را بسيار دشوار مي کند. شهر مدرن، به رغم امکانات چشمگيري که با معماري و تاسيسات و زيرساخت هاي جديد براي تجمع و نزديک شدن فيزيکي افراد فراهم آورده، فاصله عاطفي بين آحاد جامعه را به مغاکي عظيم و پرنشدني تبديل کرده است. مدرنيته - همان گونه که از نمادهاي آن همچون تلفن و اتومبيل و تلويزيون و آپارتمان پيداست - عصر ارتباط و تحرک و تماس است. ماهيت پارادوکسيکال عصر مدرن در اين است که در عين تسهيل ارتباط آدم ها، فردگرايي و عزلت گزيني توام با بي اعتنايي را نيز تشديد مي کند. ويژگي خصيصه نماي اهالي کلان شهرهاي مدرن، برخلاف اهالي روستاها و شهرهاي کوچک، بي خبري از احوال - و حتي ناآشنايي با - همسايه ديواربه ديوار است. گئورگ زيمل، نظريه پرداز بزرگ مدرنيته، در مقاله درخشان خود با عنوان «کلان شهر و حيات ذهني» اين جنبه از روابط اجتماعي در شهرهاي بزرگ مدرن را اصطلاحاً «توداري» مي نامد و در تبيين آن چنين مي نويسد؛ «نگرش ذهني کلان شهرنشينان به يکديگر را مي توانيم، از منظري رسمي، توداري بناميم.... در نتيجه اين توداري، کساني را که سال ها همسايه مان بوده اند غالباً به چهره نمي شناسيم. ايضاً به دليل همين توداري است که اهالي شهرهاي کوچک، ما غکلان شهرنشينانف را مردمي خشک و بي احساس تلقي مي کنند. در واقع، بايد گفت حقيقت تلخ اين است که جنبه دروني اين توداري بيروني نه فقط بي اعتنايي نيست، بلکه غالباً نوعي انزجار خفيف است، نوعي بيگانگي و بيزاري متقابل که به مجرد تماس نزديک تر، صرف نظر از اين که اين تماس چگونه رخ بدهد، مبدل به نفرت و ستيزه جويي مي شود.» (زيمل 1997؛ 179) پرسش بي نياز از پاسخي که سوژه حرمان زده اين شعر در بند دوم مطرح مي کند («چه داري چشم/ ز چشم دوستان دور يا نزديک؟»)، در پرتو بحث زيمل راجع به رفتار تودارانه اهالي شهر مدرن، پرسشي موجه و بجاست. تحديد روابط بينافردي به تعامل هاي معطوف به اهداف پراگماتيک، جزء اصول خدشه ناپذير زندگي شهري در دوره مدرن محسوب مي شود. اما سوژه که در وانفساي زندگي شهري و حسابگري هاي تودارانه خود را تنها و گم شده احساس مي کند، به ايماژهاي نوستالژيک «ساحت خيالي» پناه مي برد تا از رنج زندگي در ميان آدم هاي بي روح بکاهد. سوژه اي که صداي تنهامانده و يأس زده اش را در شعر «زمستان» مي شنويم، دچار «فقدان» (به مفهوم لاکاني اين اصطلاح) شده است. او نفس تماميت دار و کمال مطلوب انساني اي را مي جويد که همه ما زماني در «ساحت خيالي» و از راه همانندسازي با ايماژهاي غيرواقعي تجربه کرده ايم. هنجارهاي ايدئولوژيک مدرنيته از سوژه مي طلبند که به الزام هاي اجتماعي تسليم شود و راه و روشي مشابه با ساير اعضاي جامعه در پيش گيرد. زيمل در مقاله اي که اشاره کرديم، تاکيد مي کند که «ويژگي تکوين فرهنگ مدرن عبارت است از تفوق به اصطلاح «روح عيني» بر «روح ذهني»». (همان جا، 183) در جامعه برآمده از اين فرهنگ، فرد به «پيچ و مهره اي در دستگاه عظيم چيزها و قدرت ها» تبديل مي شود و بدين ترتيب ديگر شخصيتي متمايز (از آن خود) نخواهد داشت. حوزه عمومي دائماً در حوزه خصوصي سرريز مي شود تا «روح ذهني» فرد زير سايه سنگين «روح عيني» جامعه امحا شود. مقاومت سوژه در برابر هنجارهاي اجتماعي، يا به بيان ديگر خودداري او از ادغام در فرآيندهاي همگون ساز فرهنگي، خاستگاه نياز رواني اي است که به سرودن اين شعر منتج گرديده. مشهودترين نشانه ماهيت پادگفتماني اين شعر را در سطري مي توان ديد که شاعر در توصيف خود چنين مي گويد؛ «نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگم.» آنچه سوژه در اين سطر مي گويد، صورت دگرگون شده اي از اين مثل معروف است که «يا زنگي زنگ باش يا رومي روم». رعايت قانونمندي ها، کليشه ها و پارادايم هاي جهانشمول «ساحت نمادين» براي همه اعضاي جامعه ضروري است، اما شاعر در پي آن است که بر فاعليت مستقل ذهن خود پافشاري کند. از اين رو، تقابل دوجزئي «رومي/ زنگي» (تعريف قالبي جامعه از الگوهاي رفتار اجتماعي) را نمي پذيرد.
سر باز زدن شاعر از اصول و مباني گفتماني جامعه در پيوند با «فقدان» او، موجب سرگشتگي و چندپارگي نفس اين سوژه شده است. نفس انشقاق يافته شاعر دو پاره ناهمساز را شامل مي شود؛ يکي «سوژه بيانگر» که بايد با عرف ها و شيوه هاي مبتني بر «مدلول استعلايي» همسو شود، و ديگري «سوژه بيان شده» که به سبب مقاومت در برابر بيگانگي، به دالي بدون مدلول تبديل شده است. شاعر که نمي تواند با روند غالب در روابط بينافردي سازگار شود، سوداي نيل به تماميتي را در سر مي پروراند که فقط در «حيث واقع» امکان پذير است، يعني در قلمروي که قواعد گفتماني در آن کنار گذاشته مي شوند و «فقدان» و غياب جاي خود را به حضور و وفور مي دهند. تلاش بي ثمر و اضطراب آور سوژه براي راه بردن به اين قلمرو دسترس ناپذير، منجر به وقوف دردناکي شده است که در روانکاوي لاکاني اصطلاحاً «ضايعه حيث واقع» ناميده مي شود. در نتيجه اين ضايعه، کلام سوژه به شدت به قطب استعاري زبان و هنجارگريزي مفرط زباني ميل مي کند. چنان که در شرح آراء لاکان متذکر شديم، گفتار بيماران مبتلا به روان پريشي، در نزد کساني که زبان را بر اساس الگوهاي گفتماني «ساحت نمادين» به کار مي برند، غالباً گسيخته و نامرتبط با واقعيت و نيز نافهميدني جلوه مي کند. از آن جا که «سوژه بيانگر» قادر نيست تجربه رواني «سوژه بيان شده» و بيزاري اين بخش از نفس خود از بي اعتنايي خودمدارانه آحاد جامعه نسبت به يکديگر را با نشانه هاي گفتماني به کلام درآورد، ناگزير شبکه درهم پيچيده يي از استعاره و مجاز را جايگزين کلام متعارف مي کند تا بلکه بتواند با استفاده از اين ابزارهاي بيان، ناخرسندي خود از روال غالب در مراوده هاي انسان ها را ابراز کند. نکته مهم در خصوص استفاده شاعر از صناعات بلاغي، غريب بودن (يا دور از ذهن بودن) توصيف هاي او از پديده هاي پيرامون خود در «ساحت نمادين» است. براي مثال، «نفس» در اين شعر مانند مي شود به «ابري تاريک» و «ديوار» که پيش پاي اشخاص قرار مي گيرد؛ يا خود شاعر «دشنام پست آفرينش» و «سنگ تيپا خورده رنجور» است. در اين قبيل توصيف هاي استعاري، بيان شاعر به کلام روان پريشان تقرب پيدا مي کند. بي ترديد غريب ترين استعاره به کار رفته در اين شعر را، که از هر حيث با قواعد زبان متعارف ناهمخوان به نظر مي رسد، در دو سطر زير از بند ماقبل آخر شعر مي توان يافت؛
«و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده،
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود، پنهان ست».
بررسي دقيق تصوير ارائه شده در اين دو سطر و تبيين معناي استعاري آن مي تواند بر جنبه هاي ناپيدا يا ناخودآگاه احساسات شاعر پرتوافشاني کند. خورشيد که توده اي گدازان است و بايد منشأ گرما باشد، در اين تصوير به «قنديل» سردي مانند شده که در آسمان ابري («سپهر تنگ ميدان») پشت ابرها «پنهان» مانده است و لذا ديگر حيات بخش نيست. سيطره ايماژ مرگ را در جزء ديگر اين استعاره پيچيده، يعني در استعاره «تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود»، نيز مي توان ديد. تبديل شدن خورشيد سوزان به قنديل سرد، استعاره اي از سرد شدن بدن مرده است. خورشيد سرد شده و مرده است. از اين رو، خورشيد سردشده در پشت ابرهاي متراکم و تيره و تار، مانند شده است به جسد مرده اي که در داخل تابوتي «ستبر» گذاشته شده، تابوتي که با لفافي از رنگ سياه (کهن الگوي مرگ) پوشيده شده است («مرگ اندود»). نمونه ديگري از اين استعاره هاي دور از ذهن اما دلالتمند که باز هم حکايت از سيطره مرگ دارد، توصيفي است که شاعر از درختان به دست مي دهد؛ «درختان اسکلت هاي بلورآجين». فروريختن برگ درختان در زمستان و باقي ماندن تنه و شاخه هاي بي بر و بارشان که اکنون لايه اي از يخ سطح آن را فرا گرفته («بلورآجين»شان کرده) است، آنها را به جسدهايي تجزيه شده (اسکلت) شبيه کرده که گرماي طبيعي بدن را ندارند. در نتيجه اين استعاره هاي دور از ذهن، کلام شاعر بسيار پريشان به نظر مي رسد، اما در واقع اين گفتار نامتعارف تلاشي است براي القاي احساس يا استنباطي از يک وضعيت اجتماعي، زيرا در همه استعاره هايي که بررسي کرديم، صنعت ادبي موسوم به انسان انگاري استفاده شده است (خورشيد بدني مرده است و همچون جسد انسان در تابوت قرار گرفته، همان گونه که درختان بي بر و بار اسکلت هاي بيجان هستند). اگر از منظر نظريه لاکان به اين بيان بلاغي بنگريم، غريب بودن اين استعاره ها امري نامنتظر يا شگفت آور نيست. دال هايي که زبان به منزله نظام نمادين مراوده در اختيار شاعر قرار مي دهد نمي توانند به مدلول هاي مورد نظر او ارجاع کنند و لذا شاعر ناچار است نظام استعاري غريب خود (دال هاي بدون مدلول متعارف) را ابداع کند. اين نظام استعاري از قواعد زبان هنجارين دور مي شود، همان گونه که شيوه کاربرد علائم سجاوندي نيز در اين شعر با قواعد معمول همخواني ندارد. نمونه اي از ناهنجاري در علائم سجاوندي را در دو سطر اول شعر مي توان ديد؛
«سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت،
[ سرها در گريبان ست.»
علامت کروشه اي که در ابتداي سطر دوم باز شده است، بدون بسته شدن به حال خود رها مي شود تا حسي از بيگانگي و جدايي آدم ها و به ويژه تنهايي و گم گشتگي سوژه را القا کند، تنهايي که همچنين با سياق نگارشي خاصي القا شده است؛ در سرتاسر اين شعر، سطر دوم تنها سطري است که نه زير سطرهاي ديگر بلکه با فاصله و جدا از آنها قرار گرفته است. سوژه منزوي اين شعر ناخودآگاهانه خود را تافته اي جدابافته محسوب مي کند. و سرانجام نکته آخر اين که پناه بردن شاعر به مي فروش ارمني، تلاش نماديني است براي رهانيدن نفس از چندپارگي و درد و رنج زندگي در «ساحت نمادين» . شاعر از سويي «ساحت نمادين» را مغاير اصول و ارزش هاي راستين انساني مي داند و از سوي ديگر خود اين اصول و ارزش ها نيز صرفاً در «حيث واقع» متبلور مي شوند که او نمي تواند به آن دسترسي داشته باشد. سوژه حرمان زده نتيجتاً به «ساحت خيالي» پناه مي برد تا بلکه از اين طريق مافات زندگي دردآور در جامعه انسان هاي خودمدار را جبران کند. ميخانه اي که شاعر «هر شب» در آن «مهمان» مي شود، بازنمايي نمادين همين ساحت از روان و تجربيات رواني است. اشتياق شاعر به رفتن نزد مي فروش، شکل دگرگون شده اي از «ميل مادر» است، ميل سرکش و ناميرايي که تا پايان عمر رهاي مان نمي کند. سوژه همچون کودکي ضعيف و درمانده به مادري حمايت کننده و التيام دهنده پناه مي برد تا با ايماژ خيالي يک بودگي، بر احساس ناخودآگاهانه هجران فائق آيد. از اين منظر، نداي «بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم» بيشتر به تمنايي اديپي شبيه است تا اذن ورود به مکاني واقعي. البته مي فروش ارمني در متن شعر با عبارت «مسيحاي جوانمرد» مورد خطاب قرار مي گيرد که حکايت از مذکر بودن او دارد. اما نظريه روانکاوي (به ويژه روانکاوي لاکاني) به سطح پيداي امور (ضمير آگاه، يا آنچه شاعر خودآگاهانه بر زبان مي آورد) نظر ندارد، بلکه در هر بياني (خواه به شکل رويا و خواه به صورت انواع کنش پريشي ها) دلالت هايي پيچيده و ناپيدا (برآمده از ضمير ناخودآگاه) مي بيند. روانکاو لاکاني نگاه کاوشگرانه خود را از سطح ابرازشده کلام به عمق دلالت شده و نمادين آن معطوف مي کند تا ژرف ترين لايه هاي ضمير ناخودآگاه سوژه را بکاود. به طريق اولي، منتقد ادبي لاکاني به گفتار «سوژه بيانگر» گوش فرا مي دهد تا صداي «سوژه بيان شده» را بشنود. اگرچه «سوژه بيانگر» مي فروش ارمني را در سطح آشکار کلام «مسيحاي جوانمرد» مي نامد، اما «سوژه بيان شده» در هيات اين «جوانمرد» به دنبال يافتن «ابژه ديگري کوچک» (مادر حمايت کننده، يا يکي بودگي سوژه با جهان پيرامون) است که هيچگاه نداي طلب و نياز سوژه را بي پاسخ نمي گذارد («سلامم را تو پاسخ گوي در بگشاي،»). مطابق با مفروضات نظريه روانکاوي يکي از بنيادي ترين سازوکارهاي روان به ويژه در رويا، «جابه جايي» است. سوژه وارد شده در «ساحت نمادين» دچار حرمان است؛ يکي بودگي با مادري را مي جويد که پس از پذيرفتن «نام پدر» و فراگيري و به کارگيري زبان، ديگر نمي توان با او يکي بود. «يکسان» بودن «شب با روز»، ايماژي است که حکايت از همين يکي بودگي خيالين دارد و تجربيات کودک نابالغ در «ساحت خيالي» را بازمي تاباند. ساير ايماژهاي اين شعر که بيشتر مبين ادراکي حسي هستند تا کلامي (زباني)، همين نکته را ثابت مي کنند (مانند ايماژ خورشيد در تابوت، يا ايماژ درختان يخ زده در زمستان). «جابه جايي» سازوکاري دفاعي است که به فائق آمدن بر حرمان ناشي از اين انشقاق و جداافتادگي کمک مي کند، هرچند هرگز نمي تواند آن را برطرف سازد. در تاريک ترين بخش هاي روان، ابژه هاي ديگر جايگزين ايماژ مادر مي شوند تا بلکه درد و رنج اين انشقاق ولو موقتاً قدري تسکين يابد، اما اين جابه جايي ها زخم ناشي از آن انشقاق را مرهم نخواهند کرد (همچنان که در ساحت زبان هم دالي جايگزين دالي ديگر مي شود تا معنايي حاصل آيد، اما هيچ دالي نمي تواند مدلول بي نقص و يگانه اي داشته باشد). تاثير مي موقت و گذراست، نه دائمي و پايدار. جستجوي سوژه براي يافتن «ابژه ديگري کوچک» نهايتاً با شکست و افسردگي قرين مي شود و از اين رو، شعر «زمستان» با اين سطرهاي حزن زده و حاکي از يأس پايان مي يابد که؛ «زمين دل مرده، سقف آسمان کوتاه،/ غبارآلوده مهر و ماه، زمستان ست.»
* دانشيار نظريه و نقد ادبي دانشگاه علامه طباطبايي
منبع؛-----------------------------
Simmel, Georg 1-The (1997) Metropolis and Mental Life?, in David Frisby and Mike Featherstone (eds) Simmel on Culture. London: Sage Publications.